انجمن جامعه شناسی ایران | آذربایجان شرقی
290 subscribers
28 photos
1 video
2 files
97 links
ارتباط با ما:

@ISA_Tabriz_info
Download Telegram
وقتی ازدواج تنها مسیر زندگی نیست؛ تجرد در ایران معاصر

🖋مهدی حمیدی شفیق

انتشار گزارش‌های اخیر درباره افزایش شمار افراد در وضعیت تجرد قطعی، بار دیگر مسئله تجرد را به یکی از موضوعات مهم اجتماعی ایران تبدیل کرده است. بر اساس اظهارات برخی پژوهشگران اجتماعی، بیش از ۱۸ میلیون نفر مجرد قطعی بالای ۴۵ سال و بیش از ۲۴ میلیون نفر مجرد ناشی از طلاق یا فوت همسر در کشور ثبت شده‌اند. اگرچه درباره روش محاسبه و تعریف دقیق این اعداد نیاز به بررسی‌های آماری دقیق‌تر وجود دارد، اما طرح چنین ارقامی نشان می‌دهد که تجرد دیگر پدیده‌ای حاشیه‌ای یا استثنایی نیست، بلکه به بخشی از واقعیت اجتماعی ایران معاصر تبدیل شده است.
بااین‌حال، برای فهم تجرد باید میان اشکال مختلف آن تمایز گذاشت. همه افراد مجرد در موقعیت مشابهی قرار ندارند. تجرد گذرا دوره‌ای موقت در مسیر زندگی است که ممکن است به ازدواج یا رابطه‌ای پایدار منتهی شود. تجرد مقطعی معمولاً پس از تجربه‌هایی مانند طلاق، جدایی یا فوت همسر رخ می‌دهد. در مقابل، تجرد قطعی به وضعیتی اشاره دارد که فرد پس از عبور از سنین متعارف ازدواج، همچنان هرگز وارد نهاد ازدواج نشده است.
اما تجرد قطعی نیز پدیده‌ای یکدست نیست. بخشی از آن را می‌توان در چارچوب تجرد ساختاری فهم کرد؛ وضعیتی که تحت تأثیر عواملی مانند شرایط اقتصادی، تغییرات بازار ازدواج، مشکلات مسکن، افزایش انتظارات از زندگی مشترک، تحولات جنسیتی و تغییرات فرهنگی شکل گرفته است. در کنار آن، برای بخشی از افراد، تجرد می‌تواند با بازتعریف ارزش‌ها، استقلال فردی و انتخاب شیوه‌ای متفاوت برای سامان‌دهی زندگی پیوند داشته باشد؛ چیزی که می‌توان از آن با عنوان تجرد انتخابی یاد کرد.
مشکل اصلی در مواجهه با تجرد در ایران، فروکاستن همه این اشکال متنوع به یک مسئله ساده یعنی «بحران ازدواج» است. در چنین نگاهی، فرد مجرد اغلب کسی تصور می‌شود که هنوز وارد مسیر «طبیعی» زندگی نشده و راه‌حل نیز عمدتاً در افزایش مشوق‌های ازدواج، برنامه‌های تبلیغی یا سیاست‌های دستوری جست‌وجو می‌شود. اما تجرد صرفاً فقدان ازدواج نیست؛ بلکه تجربه‌ای اجتماعی است که در آن افراد با خانواده، هنجارهای فرهنگی، انتظارات جنسیتی و شرایط ساختاری مذاکره می‌کنند.
پژوهش‌های جدید در جهان نیز نشان داده‌اند که مجردبودن الزاماً به معنای شکست اجتماعی یا فقدان معنا نیست. الیاکیم کیسلو در کتاب Happy Singlehood: The Rising Acceptance and Celebration of Solo Living (2019)  نشان می‌دهد که در برخی جوامع معاصر، زندگی مجردانه می‌تواند با خودمختاری، رضایت از زندگی و شبکه‌های اجتماعی فعال همراه باشد. البته این مفهوم را نمی‌توان به‌صورت مستقیم به ایران منتقل کرد؛ زیرا تجربه تجرد در ایران در بستری متفاوت، یعنی درون نظم خانواده‌محور، فشارهای هنجاری، محدودیت‌های حقوقی و انتظارات فرهنگی خاص شکل می‌گیرد. اهمیت این دیدگاه در ایران نه در ستایش تجرد، بلکه در نشان دادن این نکته است که مجردبودن الزاماً معادل شکست یا ناکامی نیست.
در بستر ایران، زیست مجردانه را می‌توان نوعی زیست مذاکره‌ای دانست؛ وضعیتی که فرد در آن میان خواسته‌های شخصی، انتظارات خانواده، هنجارهای اجتماعی و محدودیت‌های ساختاری دائماً در حال چانه‌زنی است. این تجربه برای زنان و مردان نیز معنای یکسانی ندارد. برای برخی زنان، تجرد می‌تواند راهی برای حفظ استقلال فردی و فاصله گرفتن از نقش‌های جنسیتی نابرابر باشد؛ در حالی که برخی مردان در حال بازتعریف مردانگی خارج از الزام سنتی ازدواج، تأمین خانواده و نقش‌های تثبیت‌شده گذشته‌اند. بااین‌حال، این تجربه همواره رهایی‌بخش نیست و می‌تواند با تنهایی ناخواسته، انگ اجتماعی، کاهش حمایت‌های سنتی و آسیب‌پذیری‌های اجتماعی همراه باشد.
از این منظر، مواجهه واقع‌بینانه با تجرد به معنای تبلیغ آن یا نفی ارزش خانواده نیست. مسئله این است که سیاست‌گذاری اجتماعی باید میان حمایت از ازدواج و شناخت واقعیت‌های اجتماعی موجود تعادل برقرار کند. نمی‌توان با رویکردهای صرفاً بخشنامه‌ای، تشویقی یا تنبیهی، پدیده‌ای را که ریشه در تحولات عمیق اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی دارد مدیریت کرد.
جامعه امروز ایران با تنوع بیشتری از مسیرهای زندگی مواجه شده است. شناخت این تنوع به معنای تغییر ارزش‌های خانوادگی نیست؛ بلکه به معنای پذیرش این واقعیت است که شیوه‌های زیست انسانی در حال تحول‌اند. سیاست‌گذاری مؤثر زمانی امکان‌پذیر خواهد بود که به جای تلاش برای حذف یک واقعیت اجتماعی، آن را بفهمد، تحلیل کند و بر اساس پیچیدگی‌های آن تصمیم بگیرد.


#تجرد_در_ایران
#خانواده_و_ازدواج
#سبک_زندگی
#زیست_مذاکره‌ای

@ISA_tabriz
@iran_sociology
4
📢 انجمن جامعه‌شناسی ایران شعبه آذربایجان شرقی برگزار می‌کند

🎓 نشست تخصصی
🌐 زمینه‌های همبستگی اجتماعی جامعه ایران در گردونه بحران‌ها

👤 سخنران:
دکتر اصغر میرفردی
دانشیار جامعه‌شناسی دانشگاه شیراز

🎙 دبیر نشست:
میلاد وحیدی
دانشجوی کارشناسی ارشد جامعه‌شناسی دانشگاه تبریز

📅 زمان:
شنبه ۲۴ مردادماه ۱۴۰۵
🕓 ساعت ۱۶ تا ۱۷

💻 مکان:
گوگل‌میت

🔗 لینک شرکت در جلسه:
meet.google.com/twg-ymcm-ait


#انجمن_جامعه_شناسی_ایران

@ISA_tabriz
@iran_sociology
5
زیرساخت های زیستی و مرزهای ساختگی
نشت نفت و جنگ علیه زمین


نشت نفت به سواحل جزیره قشم، در کنار لکه‌های نفتی قابل‌مشاهده از فضا در تنگه هرمز، پرسشی بنیادین پیش می‌کشد: آیا جنگ را فقط با کشته‌گان و زیرساخت‌های ویران‌شده‌ بشری می‌سنجیم؟ به نظر می‌رسد این پرسش لزوم بازتعریف مفهوم «زیرساخت» را مشخص می‌کند.بمب‌ها و موشک‌ها، اهداف استراتژیک مانند پالایشگاه‌ها و نفتکش‌ها را نشانه می‌روند، اما پیامد آن تنها تخریب تأسیسات بشری نیست. «پیامد خاموش» جنگ مثل یک بیماری نهان در حال پیشرفت، بر پیکره زمین، در جریان است و زیرساخت‌های حیاتی‌تری را نشانه می‌گیرد: جنگل‌های حرا، آب‌های ساحلی، و بدنِ موجودات زنده. این‌ها هم زیرساخت هستند؛ شاید کهن ترین و آسیب‌پذیرترین زیرساخت‌های حیات.تعریف رایج از «زیرساخت» به جاده‌ها، پالایشگاه‌ها، لوله‌ها و تأسیسات آبرسانی وبرق محدود می‌شود. اما این نگاه، میراثی از مدرنیته‌ای است که طبیعت را صرفاً «منبع» یا «بستر» می‌دید. اکنون نشت نفت درخلیج‌فارس این خطای شناختی را بیش از گذشته آشکار می‌کند. وقتی نفت، سوختِ تمدنِ مبتنی بر فسیل، به آب‌ها می‌ریزد، به «زیرساختِ زیستی» حمله می‌کند. این زیرساخت شامل زنجیره‌ غذایی از میکروارگانیسم‌ها تا دلفین‌ها و نهنگ‌هاست و آب‌شیرین‌کن‌هایی که معیشت میلیون‌ها نفر به آنها وابسته است؛ و البته شامل خودِ زمین، به‌مثابه‌ یک کلِ به‌هم‌پیوسته. در یک هستی‌شناسی زمینی، زمین نه صرفاً یک کره‌ فیزیکی، که یک «سیستم زنده‌ خودسازمانده» و یک «کلان‌اَبَربدن» (Macro-organisme) تلقی می‌شود که تمام لایه‌های زیستی، زمین‌شناسی، شیمیایی و انسانی در آن به‌مثابه‌ اندام‌های به‌هم‌پیوسته‌ یک پیکر واحد عمل می‌کنند. انسان و طبیعت نه دو امر جدا، که در یک «شبکه‌ زیستی-نشانه‌ای» در هم تنیده‌اند. لکه‌های بزرگ نفتی به عنوان پیامد جنگ، نشان می‌دهد، مفاهیمی مانند مفهومی که ادگار مورن آن را با عنوان «زمین-وطن» (Terre-Patrie) صورتبندی کرده است، نه یک نگاه یا رویکرد بلکه یک ضرورت ملموس هستند. انسان بر اریکه طبیعت تکیه نزده بلکه، فرزندِ درون‌زادِ آن است. جزیره‌ قشم نه یک نقطه، که یک «گره‌گاهِ سیاره‌ای» است؛ زخمِ آن، زخمِ کلِ «بدنِ زمین» است و مرزهای سیاسی را درمی‌نوردد. نه فقط آبهای ایران که گستره‌ای بزرگ از دریا و خشکی‌های پیرامون درگیر این آسیب زیرساخت‌ زیستی شده‌اند. جنگ و صلح، اقتصاد و سیاست، همه باید در راستای سلامتِ این ابرجاندارِ واحد، بازتعریف ‌شوند. بنابراین به نظر می‌رسد، سنجشِ جنگ با «گستره‌ سیاره‌ایِ آسیب» نه یک انتخاب اخلاقی، که یک ضرورتِ علمی و وجودی برای بقای نوع بشر است. «همبستگیِ زیرساخت‌ها» نشان‌می‌دهد که زیرساختِ انسانی و طبیعی در هم تنیده‌اند. زیرساخت نه یک ابژه عینی مستقل در درون مرزها که یک ساختار زیستی وابسته است. حمله به یک نفتکش یا سکوی نفتی، به زنجیره‌ای از فروپاشی‌ها دامن می‌زند: آلودگی آب، مرگ آبزیان، نابودی منابع غذایی، و در نهایت، بحران انسانی در منطقه‌ای از زمین که از مرزبندی‌های انسانی عبور می‌کند. این یک جنگ علیه کلان‌سیستمِ حیات است. جنگ‌ها را سیاست‌مدران شروع می‌کنند اما بر دوش مردم-زمین آوار می‌شود.

نویسنده: سولماز سقلی
تاریخ: مرداد ماه ۱۴۰۵
انجمن جامعه‌شناسی ایران شعبه آذربایجان شرقی
کارگروه محیط زیست

#جنگ
#زیرساخت
#جامعه_شناسی_محیط_زیست
#زمین_وطن
#خلیج_فارس


@ISA_tabriz
@iran_sociology
8
📢 انجمن جامعه‌شناسی ایران شعبه آذربایجان شرقی برگزار می‌کند

🎓 نشست تخصصی
🌐 زمینه‌های همبستگی اجتماعی جامعه ایران در گردونه بحران‌ها

👤 سخنران:
اصغر میرفردی
دانشیار جامعه‌شناسی دانشگاه شیراز

🎙 دبیر نشست:
میلاد وحیدی
دانشجوی کارشناسی ارشد جامعه‌شناسی دانشگاه تبریز

📅 زمان:
شنبه ۲۴ مردادماه ۱۴۰۵
🕓 ساعت ۱۶ تا ۱۷

💻 مکان:
گوگل‌میت

🔗 لینک شرکت در جلسه:
meet.google.com/twg-ymcm-ait


#انجمن_جامعه_شناسی_ایران

@iran_sociology
جامعه‌ای پر از مسئله، کم از سازمان؛
چرا انرژی اجتماعی در ایران به قدرت جمعی تبدیل نمی‌شود؟
 
22 مرداد، روز تشکل‌ها و مشارکت‌های اجتماعی، فرصتی است برای اندیشیدن به یکی از مسائل بنیادین جامعه ایران امروز: چگونه می‌توان انرژی اجتماعی موجود در جامعه را به کنش جمعی پایدار، سازمان‌یافته و مؤثر تبدیل کرد؟
تشکل‌های اجتماعی در جوامع مدرن صرفاً مجموعه‌هایی داوطلبانه برای فعالیت‌های خیرخواهانه یا خدماتی نیستند؛ بلکه بخشی از زیرساخت جامعه و از مهم‌ترین نهادهای واسط میان فرد و ساختارهای رسمی محسوب می‌شوند. آنها می‌توانند تجربه‌های پراکنده شهروندان را به مسائل عمومی تبدیل کنند، اعتماد اجتماعی را افزایش دهند و امکان همکاری برای حل مسائل مشترک را فراهم آورند.
با این حال، مسئله اصلی درباره تشکل‌های اجتماعی در ایران امروز، صرفاً تعداد انجمن‌های موجود نیست؛ بلکه این است که این تشکل‌ها تا چه اندازه توانسته‌اند به بازیگران واقعی عرصه اجتماعی تبدیل شوند. میان «مشارکت نمادین» و «مشارکت مؤثر» فاصله‌ای اساسی وجود دارد. مشارکت مؤثر زمانی شکل می‌گیرد که شهروندان بتوانند در شناخت مسئله، تولید راه‌حل، شبکه‌سازی اجتماعی و اثرگذاری بر امور عمومی نقش داشته باشند.
یکی از ویژگی‌های جامعه ایران معاصر، وجود هم‌زمان دو واقعیت به ظاهر متناقض است: جامعه‌ای سرشار از مسئله، حساسیت و واکنش اجتماعی؛ و در مقابل، ضعف نسبی در تبدیل این انرژی به نهادهای پایدار و سازمان‌یافته. جامعه ایران را نمی‌توان فاقد کنشگری دانست؛ تغییرات فرهنگی، تحولات نسلی، شبکه‌های ارتباطی جدید و شکل‌های نوین مطالبه‌گری نشان می‌دهد ظرفیت اجتماعی همچنان فعال است، اما میان توان واکنش نشان دادن و توان ساختن نهادهای پایدار فاصله‌ای جدی وجود دارد.
آصف بیات با مفهوم «ناجنبش‌های اجتماعی» نشان می‌دهد بخشی از تغییرات اجتماعی از کنش‌های پراکنده اما هم‌جهت شهروندان شکل می‌گیرد. این نگاه برای فهم جامعه ایران اهمیت دارد؛ زیرا مسئله اصلی فقدان کنش اجتماعی نیست، بلکه دشواری تبدیل کنش‌های پراکنده به ظرفیت‌های نهادی و پایدار است.
پس از اعتراضات سال 1401 و 1404 این مسئله برجسته‌تر شد. بخش‌هایی از جامعه، به‌خصوص نسل‌های جدید، کمتر در قالب‌های سنتی مشارکت سازمانی عمل می‌کنند و بیشتر به شکل‌های شبکه‌ای، افقی و غیررسمی کنش نشان می‌دهند. این وضعیت نشان می‌دهد میان بسیج اجتماعی و نهادسازی اجتماعی همچنان فاصله وجود دارد. پرسش مهم این است که چگونه می‌توان میان پویایی شبکه‌های جدید و ضرورت وجود نهادهای پایدار مدنی پیوند برقرار کرد.
در این میان کاهش مشارکت اجتماعی را نباید همیشه به بی‌علاقگی یا بی‌مسئولیتی افراد نسبت داد. گاهی آنچه به‌عنوان بی‌تفاوتی دیده می‌شود، حاصل تجربه طولانی احساس بی‌اثری است؛ وضعیتی که فرد مسئله را می‌بیند، اما مسیر مؤثری برای تبدیل نگرانی خود به کنش جمعی نمی‌یابد. در چنین شرایطی، کاهش اعتماد، ضعف تجربه همکاری موفق و احساس ناتوانی در اثرگذاری می‌تواند به فاصله گرفتن افراد از عرصه عمومی منجر شود.
یکی از پیامدهای این وضعیت، شکل‌گیری نوعی سرخوردگی اجتماعی است؛ یعنی فاصله میان انتظار تغییر و تجربه تحقق آن. سرخوردگی اجتماعی الزاماً به معنای از دست دادن کامل امید نیست، بلکه می‌تواند نشانه فرسایش تدریجی اعتماد به امکان اثرگذاری باشد. جامعه‌ای که بارها ظرفیت واکنش خود را نشان داده، اما کمتر توانسته این واکنش‌ها را به تغییرات پایدار نهادی تبدیل کند، ممکن است با احساس بی‌قدرتی اجتماعی مواجه شود.
آسیب‌شناسی تشکل‌ها تنها به عوامل بیرونی محدود نمی‌شود. خود تشکل‌های اجتماعی نیز با چالش‌هایی مانند فردمحوری، ضعف شبکه‌سازی، کمبود منابع پایدار، فعالیت‌های پروژه‌ای و فاصله میان فعالیت اجتماعی و اثرگذاری واقعی مواجه‌اند. جامعه مدنی زمانی می‌تواند نقش تاریخی خود را ایفا کند که از فعالیت‌های مقطعی و مناسبتی عبور کرده و به نهادی برای یادگیری اجتماعی، گفت‌وگو و حل مسئله تبدیل شود.
از این منظر، مسئله امروز جامعه ایران کمبود انرژی اجتماعی نیست؛ جامعه‌ای که بارها توان واکنش، مطالبه‌گری و حساسیت نسبت به مسائل عمومی را نشان داده است. مسئله اصلی، ساختن سازوکارهایی است که بتوانند این انرژی را به اعتماد، اعتماد را به همکاری و همکاری را به توانایی حل مسئله تبدیل کنند.
روز تشکل‌ها و مشارکت‌های اجتماعی، فرصتی است برای طرح یک پرسش بنیادین: چگونه می‌توان جامعه‌ای پر از تجربه، مطالبه و انرژی اجتماعی را به جامعه‌ای با ظرفیت بالاتر برای سازمان‌یافتگی، همکاری و تغییر پایدار تبدیل کرد؟ این پرسش، بی‌شک یکی از مهم‌ترین پرسش‌های جامعه‌شناختی ایران امروز است.


@ISA_tabriz
@iran_sociology
5👏2
📚 خوانش کتاب «جامعه و جماعت»

🖊 نویسنده: دکتر کرامت‌الله راسخ

✔️ موضوع: رویکرد نظری نوین به ساختار اجتماعی

📅 زمان: سه‌شنبه ۳ شهریورماه، ساعت ۱۹:۳۰
⏱️ مدت نشست: ۴۵ دقیقه

🌐 لینک شرکت در نشست آنلاین:
http://vdrm.ir/966C15G

⭕️ ورود برای عموم آزاد است.
💠 به جمع اندیشه‌ورزان علوم اجتماعی بپیوندید و این انجمن را به دیگر علاقه‌مندان نیز معرفی کنید:

👇 بله:
http://ble.ir/isajahrom
👏1
تابوها را کنار بگذاریم

در گفتمان رایج، سلامت زنان اغلب به معادلات زیست‌پزشکی تقلیل می‌یابد، اما اثر آنت مدلاک گتیسون با عنوان «ارتباط سلامت زنان» (ترجمه فاطمه گلابی و نیر محمدپور) در ۳۱۲ صفحه، این نگاه را به چالش می‌کشد و سلامت را پدیده‌ای اجتماعی-فرهنگی واکاوی می‌کند. استدلال محوری کتاب این است که «بیمار» بودن یا «سالم» ماندن، پیش از آنکه وضعیتی زیستی باشد، برساختی اجتماعی است که تحت تأثیر هنجارهای نانوشته، تابوهای دیرپا و ساختارهای قدرت شکل می‌گیرد. این تابوها به مثابه دیوارهایی نامرئی، دسترسی زنان به اطلاعات و خدمات درمانی را محدود می‌سازند و بر ادراک آن‌ها از بدن، زنانگی و هویت سایه می‌افکنند و تصمیماتشان را به مسیری هدایت می‌کنند که با منافع واقعی‌شان همخوانی ندارد.
گتیسون از روش‌شناسی تلفیقی بهره برده است. او روایت‌های شخصی و زیست‌تجربه‌های زنان را در کنار نظریه‌های انتقادی، ادبیات کلیدی حوزه سلامت و مطالعات تجربی (کیفی و کمی) قرار می‌دهد. این رویکرد چندوجهی به داده‌ها اعتبار می‌بخشد و با بازگرداندن صدا به زنانِ به حاشیه‌رانده‌شده، عاملیت آن‌ها را در برابر گفتمان پزشک‌سالار احیا می‌کند. کتاب با ارائه تصویری مقایسه‌ای از زنان با پیشینه‌های نژادی، طبقاتی و نسلی متفاوت، نشان می‌دهد که تجربه سلامت هرگز یکسان نیست و تقاطع نابرابری‌ها (نژاد، طبقه، جنسیت و سن) پیامدهای درمانی را دگرگون می‌سازد. این رویکرد تطبیقی از کلی‌گویی پرهیز کرده و تنوع زیستهٔ زنان را به رسمیت می‌شناسد.
پژوهش در چهار محور سامان یافته است. محور نخست، به تأثیرات تاریخی بر برداشت‌های پزشکی می‌پردازد و نشان می‌دهد که چگونه کلیشه‌های جنسیتی از دوران مدرن اولیه تاکنون، بر ذهنیت بیماران زن و رویه‌های درمانی تأثیر گذاشته است. پزشکی مدرن هرگز «خنثی» نبوده و بازتابی از نگاه مردسالارانه به بدن زن به مثابه موجودی اسرارآمیز و نیازمند مهار بوده است. محور دوم، به سرطان پستان اختصاص دارد. نویسنده این بیماری را نه بحرانی فیزیولوژیک، که عرصه‌ای برای فشارهای فرهنگی همچون هراس از دست دادن زیبایی، مطلوبیت جنسی و نقش‌های مادری می‌داند. او به جنبش‌های آگاهی‌بخشی مانند «روبان صورتی» نگاهی نقادانه دارد و توانمندسازی و تجاری‌سازیِ هم‌زمانِ آن را به نقد می‌کشد و نشان می‌دهد که این جنبش‌ها گاه به ابزاری برای سرپوش‌گذاشتن بر نابرابری‌های ساختاری در دسترسی به درمان بدل می‌شوند.
محور سوم، به «سکوت و شرم» می‌پردازد که هسته مرکزی تابوهای مرتبط با مادری، تولیدمثل و زنانگی است. گتیسون واکاوی می‌کند که چگونه نهادهای اجتماعی، از خانواده تا نظام سلامت، بر زنانی که با چالش‌های باروری (ناباروری، سقط جنین یا انتخاب‌های غیرمتعارف در فرزندآوری) مواجه می‌شوند، مهر طرد و خاموشی می‌زنند و این به انزوای روانی و جسمی آن‌ها دامن می‌زند. شرم، نه یک احساس درونی، بلکه سازوکاری بیرونی برای نظارت اجتماعی بر بدن‌های زنان است. محور چهارم به حوزه تابوشده «روابط جنسی و تمایلات جنسی» زنان می‌رود. نویسنده آشکار می‌سازد که چگونه میل و لذت جنسی زنان، در سایه هنجارهای اخلاقیِ مردسالارانه، به موضوعی حاشیه‌ای در گفتمان سلامت بدل شده و «سلامت رابط‌ای» اغلب به قیمت نادیده‌گرفتن خواست‌های اصیل زنان و بر اساس منافع شریک زندگی تعریف می‌شود. او بر ضرورت گسستن این سکوت و جایگزینی گفت‌وگوهای صریح و علمی به جای کلیشه‌های اخلاقی تأکید می‌ورزد.
از منظر جامعه‌شناختی، این کتاب فراتر از راهنمایی برای خودمراقبتی عمل می‌کند؛ بلکه یک متن نقادانه است که مناسبات قدرت در نظام سلامت را افشا می‌سازد. گتیسون استدلال می‌کند که کنار گذاشتن تابوها (همان‌طور که در عنوان کتاب آمده) یک وظیفه جمعی و سیاسی است؛ چراکه تا زمانی که این هنجارهای نانوشته بازتولید شوند، حتی پیشرفته‌ترین درمان‌ها نیز نخواهند توانست عدالت سلامت را محقق سازند. این کنارزدن، مستلزم بازتعریف گفتمان سلامت بر مبنای شمول، صداقت و احترام به عاملیت زنانه است. در نهایت، اثر گتیسون با اتکا به مستندات، نه تنها برای کنشگران حوزه سلامت و پژوهشگران مطالعات زنان، بلکه برای هر جامعه‌شناسی که به سازوکارهای سلطه، مقاومت و برساخت‌شدگی اجتماعیِ بدن علاقه‌مند است، خواندنی ضروری و تحول‌آفرین خواهد بود؛ زیرا به‌خوبی نشان می‌دهد که تغییر واقعی در سلامت زنان، در گرو دگرگونی‌های بنیادین در ساختارهای اجتماعی و فرهنگیِ بازتولیدکننده نابرابری و سکوت است.

نویسنده: سولماز سقلی
تاریخ: شهریور ماه ۱۴۰۵
انجمن جامعه‌شناسی ایران شعبه آذربایجان شرقی


#جامعه_شناسی_سلامت
#مطالعات_زنان
#تابوهای_اجتماعی
#سلامت_باروری
#جنسیت_و_فرهنگ


@ISA_tabriz
@iran_sociology
4👏2🤔1
بازگرداندن نام‌ها به حاشیه
درباره‌ی «افیون‌زدگان» اصغر ایزدی جیران و دشواریِ دیدن رنج دیگری

🖋 مهدی حمیدی شفیق

«افیون‌زدگان: مردم‌نگاری در جنوب تهران» از جایی آغاز می‌شود که دوربین سعید روستایی خاموش می‌شود و این سکانس هیجان‌انگیز فراموش می‌شود. اصغر ایزدی جیران در کنار کسانی می‌ماند که پس از پایان عملیات «جمع‌آوری»، بسته‌شدن پرونده خبری و بالاآمدن تیتراژ فیلم، همچنان باید شب را به صبح برسانند. او از جمعیت به فرد، از منظره به رابطه و از برچسب «معتاد» به آدم‌هایی با نام‌‌های مشخص هر چند غیرواقعی بازمی‌گردد: زینت، ثریا، سونای، ناهید، محمدآقا، و دیگرانی که هرکدام گذشته‌ای، مهارتی، دلبستگی‌ای و راهی ــ هرقدر شکننده ــ برای ادامه‌دادن دارند. مهم‌ترین دستاورد کتاب شاید همین باشد: بازگرداندن نام‌ها به جایی که زبان رسمی و تصویر عمومی، آدم‌ها را به پرونده، آمار، آسیب یا توده‌ای بی‌چهره فرو می‌کاهد (ایزدی جیران، ۱۴۰۴).

متن کامل مقاله را از اینجا بخوانید.

@ISA_tabriz
@iran_sociology
3
گزارشی از نخستین نشست تخصصی انجمن جامعه‌شناسی ایران، شعبه آذربایجان شرقی:

جامعه‌ای که بحران‌ها را پشت سر گذاشته است


اصغر میرفردی در نخستین نشست تخصصی شعبه آذربایجان شرقی انجمن جامعه‌شناسی ایران، از تکثر، حافظه تاریخی و سرمایه اجتماعی به‌عنوان زمینه‌های همبستگی جامعه ایران سخن گفت.


گزارش: میلاد وحیدی

جامعه ایران چگونه توانسته است در میان جنگ‌ها، گسست‌های سیاسی و بحران‌های تاریخی، پیوستگی خود را حفظ کند؟ آیا برخورداری از تمدنی دیرپا و حافظه فرهنگی مشترک برای عبور از بحران‌های امروز نیز کافی است؟ نخستین نشست تخصصی انجمن جامعه‌شناسی ایران، شعبه آذربایجان شرقی، با عنوان «زمینه‌های همبستگی اجتماعی جامعه ایران در گردونه بحران‌ها» به این پرسش‌ها اختصاص داشت.

این نشست با سخنرانی اصغر میرفردی، دانشیار بخش جامعه‌شناسی و برنامه‌ریزی اجتماعی دانشگاه شیراز و دارای دکتری جامعه‌شناسی با گرایش توسعه، در ۲۴ مردادماه ۱۴۰۵ به‌صورت مجازی برگزار شد و با استقبال قابل‌توجه مخاطبان همراه بود. حوزه‌های پژوهشی میرفردی، از جمله توسعه، سرمایه اجتماعی، اعتماد، هویت ملی، سلامت اجتماعی و واگرایی، ارتباطی مستقیم با موضوع نشست داشتند.

میرفردی سخنان خود را با تشریح تمایز امیل دورکیم میان همبستگی مکانیکی و ارگانیک آغاز کرد. در جوامع پیشامدرن، همانندی اعضای جامعه، باورهای مشترک و وجدان جمعی نیرومند، پایه‌های همبستگی مکانیکی را تشکیل می‌دهند. در جوامع مدرن اما تقسیم کار پیچیده و تخصص‌یافتگی نقش‌ها، افراد و گروه‌های متفاوت را به یکدیگر وابسته می‌کند. در اینجا، پیوند اجتماعی نه از یکسانی، بلکه از وابستگی متقابل ناشی می‌شود.

از همین منظر، او تأکید کرد که همبستگی در جامعه متکثر ایران نمی‌تواند بر یکسان‌سازی قومی، زبانی، دینی یا فکری استوار باشد. الگوی مناسب، پذیرش تفاوت‌ها در کنار احساس تعلق به یک سرزمین، تاریخ و هویت ملی مشترک است. در چنین برداشتی، وحدت ملی به معنای حذف هویت‌های محلی و گروهی نیست، بلکه امکان هم‌زیستی آنها در چارچوبی مشترک است.

بخش مهمی از سخنان میرفردی به تجربه تاریخی ایران اختصاص داشت. او با تمرکز بر حمله اسکندر، فتح ایران به دست مسلمانان عرب و یورش مغول توضیح داد که جامعه ایران، با وجود فروپاشی یا دگرگونی برخی ساختارهای سیاسی، توانسته است عناصر مهمی از تداوم فرهنگی خود را حفظ کند.

این استمرار نه از طریق مصون‌ماندن در برابر تغییر، بلکه در نتیجه تعامل، جذب گزینشی و بازتفسیر عناصر تازه پدید آمده است. از نظر او، توانایی بازسازی فرهنگی یکی از زمینه‌های پایداری تاریخی ایران در دوره‌های بحرانی بوده است.

میرفردی همچنین ادبیات مکتوب و شفاهی را از حاملان حافظه جمعی ایرانیان دانست. او با اشاره به شعری از صائب تبریزی، بر بازتاب مفاهیمی چون همدلی، عدالت، مدارا و یاری متقابل در سنت ادبی ایران تأکید کرد؛ مفاهیمی که می‌توانند زبان اخلاقی مشترکی میان نسل‌ها ایجاد کنند.

در بخش دیگری از نشست، او به پژوهشی درباره رابطه سرمایه اجتماعی و سلامت اجتماعی در میان دانشجویان دانشگاه شیراز اشاره کرد. یافته‌های این پژوهش نشان داد که اگرچه میزان کلی سرمایه اجتماعی و سلامت اجتماعی دانشجویان پایین‌تر از میانگین مورد انتظار بود، ابعادی مانند همبستگی، انسجام، پذیرش و مشارکت اجتماعی وضعیت نسبتاً بهتری داشتند.

همچنین میان سرمایه اجتماعی و سلامت اجتماعی رابطه‌ای مثبت و معنادار مشاهده شد. این نتایج نشان می‌دهد که اعتماد، شبکه‌های ارتباطی، مشارکت و برخورداری از منابع اجتماعی، در تقویت احساس تعلق به جامعه نقشی اساسی دارند.

میرفردی در پایان هشدار داد که گذشته و فرهنگ ایران نباید به‌صورت غیرانتقادی تقدیس شوند. تمدن دیرپا و میراث ادبی غنی، به‌خودی‌خود ضامن همبستگی امروز نیستند. تبدیل این ظرفیت‌ها به پیوند اجتماعی پایدار، مستلزم کاهش نابرابری و محرومیت، تقویت اعتماد عمومی، پذیرش تفاوت‌ها و گسترش امکان مشارکت است.

همبستگی اجتماعی، در این معنا، میراثی آماده و ثابت نیست؛ بلکه فرایندی پویاست که باید پیوسته در روابط اجتماعی، نهادهای عمومی و سیاست‌های توسعه بازتولید شود.

پس از سخنرانی میرفردی، بخش پرسش‌وپاسخ با حضور شرکت‌کنندگان برگزار شد. حاضران ضمن طرح پرسش‌های خود، دیدگاه‌ها و تحلیل‌هایشان را درباره موضوع نشست با سخنران و دیگر شرکت‌کنندگان در میان گذاشتند.


@ISA_tabriz
@iran_sociology
2
روایت اتنوگرافیک:
سنگینیِ آب و قامتِ گالش


مسیر از دریاچهٔ «سوها» آغاز شد؛ جایی که مه سنگین، مرز میان جنگل و ییلاق را محو می‌کرد. پیاده‌روی در امتداد یال‌های مرتفع به سمت ییلاق‌های «کوچلعلی»، «چول‌شاوردی توشن»، «سقزچی» و «لیمیر»، مرا به قلمرویی برد که در آن زمان نه با ساعت، بلکه با ریتم گله و نیازهای بیولوژیک بدن تعریف می‌شود.
در این ارتفاعات، سوزاندن چوب‌های جنگلی در بخاری‌های دست‌ساز تنها راه گرمایش نیست؛ بلکه آیینی است که هم‌نشینی انسان با جنگل را بازتولید می‌کند. بوی تند و شیرین سوختن چوب‌های مرطوب، لایه‌ای از اتمسفر را ساخته که با هر دم، می‌توان سختی زیستن در ارتفاع را حس کرد.
نزدیک چشمه که رسیدم، صحنه‌ای از «انتظار جمعی» در جریان بود. چشمه، بیش از آنکه یک منبع آبی باشد، نقطهٔ تلاقی استیصال و صبوری بود. زنی عشایر همراه با دخترش در کنار چشمه نشسته بودند؛ چشمه‌ای که به دلیل خشکسالی و تغییرات اقلیمی منطقه، گویی در حال عقب‌نشینی به اعماق زمین بود. آب با صدایی نحیف، قطره‌قطره از میان سنگ‌ها می‌چکید و پر شدن هر دبه را به پروژه‌ای زمان‌بر تبدیل می‌کرد.
من برای رفع عطش، با ظرف فلزی رب گوجه‌فرنگی ــ که در اینجا بازکاربری (Re-use) شده و به ابزاری حیاتی تبدیل گشته بود ــ به سمت دهانهٔ چشمه خم شدم. با تمام تلاشم برای مهار آب، شکست خوردم. آن لحظه بود که فهمیدم دسترسی به آب در اینجا «حق» نیست، بلکه «مبارزه» است.
دختر عشایر ساعت‌ها بی‌حرکت نشسته بود؛ او نه‌تنها منتظر آب بود، بلکه در حال تمرین صبری بود که در فرهنگ عشایری، ستون فقرات بقاست. وقتی چهار ظرف پلاستیکی سنگین را برداشت، متوجه شدم که این دبه‌ها بخشی از «پروتزهای بدن» او شده‌اند. وزن دبه‌ها با ساختار عضلانی‌اش گره خورده بود. او باید این بار سنگین را پنج کیلومتر، در مسیری که ترکیبی از سربالایی‌های تند و سرازیری‌های ناامن بود، به سمت «کومه» (Galesha-puri) حمل می‌کرد.
کومه تنها یک سرپناه نیست؛ این سازهٔ تمام‌چوبی با معماری منعطف و بومی‌اش، بازتابی از ساده‌زیستی عشایر است. اما این ساده‌زیستی در کالبد این زنان به سنگینی بدل شده بود. دست‌های زن، نقشهٔ جغرافیایی کار او بود؛ زخم‌های عمیق ناشی از اصطکاک دسته‌های پلاستیکی با پوست، گواه سال‌ها حمل مداوم آب بود. وقتی او به زانویش اشاره کرد، تنها دردی ساده را نشان نمی‌داد؛ او در حال نشان دادن «فرسودگی سیستمی» بدنش در چرخهٔ دامداری و کوچ بود.
آنچه در اینجا مشاهده می‌کردم، «بدن‌مندی رنج» بود. کمر خمیده و قامت لاغر دختر که هنوز در آغاز راه جوانی بود، نشان می‌داد که چگونه «فرهنگ کار» در این جغرافیا، بیولوژی انسان را تغییر می‌دهد. این زنان نه‌تنها آب، که تداوم زندگی گالشی را بر دوش می‌کشیدند.
هر قدمی که دختر در آن سربالایی برمی‌داشت، گویی پیوند میان سنت گله‌داری و ضرورت‌های سخت زیستن در کوهستان را بازتعریف می‌کرد. او در حال حرکت به سمت کومه بود، اما در مسیرش رد پای نسلی را دنبال می‌کرد که دهه‌هاست با همین زخم‌ها و همین کمردردها، فرهنگ عشایری گیلان را بر قله‌ها زنده نگاه داشته‌اند.
در نهایت، تماشای این صحنه درک من از واژهٔ «مشقت» را تغییر داد. مشقت اینجا نه یک رویداد ناگهانی، بلکه یک «بودنِ مداوم» بود؛ بودنی که در هر قطره آب، در هر دبهٔ پلاستیکی و در هر خط شکستگی روی پوست دست حک شده است.

نویسنده: سید مصطفی سیدرنجبر سقزچی
تاریخ: تابستان 1404
انجمن جامعه‌شناسی ایران، شعبه آذربایجان شرقی

#جامعه_شناسی_محیط_زیست
#مردم_نگاری
#زندگی_گالشی
#زنان_عشایر
#خشکسالی
#بدن_و_کار
#تغییرات_اقلیمی

@ISA_tabriz
@iran_sociology
1👍1