علیاکبر ترابی و سنت جامعهشناسی مردممدار در ایران
بازخوانی میراث علمی و اجتماعی یک جامعهشناس آذربایجانی
🖋 مهدی حمیدی شفیق
در دهمین سالگرد درگذشت دکتر علیاکبر ترابی، بازخوانی میراث فکری او فرصتی است برای تأمل دوباره در نسبت جامعهشناسی و جامعه. این نوشتار با تمرکز بر محورهایی چون جامعهشناسی مردممدار، نقش علوم اجتماعی در عرصه عمومی، پیوند دانش و فرهنگ، و جایگاه مردمشناسی و جامعهشناسی ادبیات در اندیشه ترابی، میکوشد تصویری دوباره از جایگاه علمی و اجتماعی این چهره برجسته ارائه دهد.
متن مقاله را از (اینجا) بخوانید.
📚 آذربایجان را جامعهشناسانه بخوانیم.
@ISA_Tabriz
@iran_sociology
بازخوانی میراث علمی و اجتماعی یک جامعهشناس آذربایجانی
🖋 مهدی حمیدی شفیق
در دهمین سالگرد درگذشت دکتر علیاکبر ترابی، بازخوانی میراث فکری او فرصتی است برای تأمل دوباره در نسبت جامعهشناسی و جامعه. این نوشتار با تمرکز بر محورهایی چون جامعهشناسی مردممدار، نقش علوم اجتماعی در عرصه عمومی، پیوند دانش و فرهنگ، و جایگاه مردمشناسی و جامعهشناسی ادبیات در اندیشه ترابی، میکوشد تصویری دوباره از جایگاه علمی و اجتماعی این چهره برجسته ارائه دهد.
متن مقاله را از (اینجا) بخوانید.
📚 آذربایجان را جامعهشناسانه بخوانیم.
@ISA_Tabriz
@iran_sociology
❤5👍2
قطبیشدن اجتماعی و پسا-حقیقت: از فروپاشی حوزه عمومی تا چندپارگی حقیقت در جوامع معاصر
در دهههای اخیر، مفهوم قطبیشدن اجتماعی از سطح یک توصیف سیاسی فراتر رفته و به یکی از شاخصهای بنیادین بحران نظم اجتماعی در جوامع معاصر تبدیل شده است. قطبیشدن صرفاً به معنای اختلاف نظر نیست؛ بلکه فرایندی است که در آن مرزهای نمادین میان گروهها آنچنان سخت و عاطفی میشود که کنشگران اجتماعی دیگر یکدیگر را نه بهمثابه رقیب، بلکه بهمثابه تهدیدی برای هویت، حقیقت و نظم اخلاقی خود ادراک میکنند. این وضعیت، بهویژه در پیوند با منطق رسانههای دیجیتال، به شکلگیری نوعی پسا-حقیقت منجر شده است؛ وضعیتی که در آن، شواهد عینی و معیارهای استدلالی در برابر وفاداریهای هویتی، هیجانهای جمعی و روایتهای قطبیشده عقب مینشینند ( استاینفلد و لو-اون، 2024).
از منظر هابرماس، این بحران را باید در سطحی عمیقتر، یعنی در سطح فروپاشی یا تضعیف حوزه عمومی فهمید. حوزه عمومی در تلقی هابرماسی، فضایی است که در آن شهروندان میتوانند در شرایط نسبتاً برابر، درباره مسائل مشترک به گفتوگو و تفاهم برسند. اما این امکان، تنها زمانی پایدار میماند که ارتباط اجتماعی از سلطه منطق بازار، قدرت سیاسی و دستکاری رسانهای تا حدی مصون بماند. هابرماس در سنت کنش ارتباطی نشان میدهد که عقلانیت اجتماعی نه از انباشت اطلاعات، بلکه از ظرفیت استدلال، تفاهم و پذیرش دیگری برمیخیزد (هابرماس، 1991). در جامعه پسا-حقیقت، این منطق دچار اختلال میشود، زیرا «درست بودن» یک ادعا بیش از آنکه به اعتبار معرفتی آن وابسته باشد، به سازگاریاش با هویت سیاسی و عاطفی گروهها وابسته میگردد. بهعبارت دیگر، حقیقت از یک مرجع مشترک به یک میدان منازعه تبدیل میشود.
از سوی دیگر، کاستلز با مفهوم جامعه شبکهای نشان میدهد که ساختار ارتباطات در دوران معاصر دگرگون شده و قدرت، بیش از هر زمان دیگر، از طریق سازماندهی جریانهای اطلاعاتی، تولید معنا و هدایت فرایندهای ارتباطی اعمال میشود. از نظر او، در جامعه شبکهای، رسانهها و فناوریهای ارتباطی صرفاً ابزار انتقال پیام نیستند، بلکه به بستر اصلی شکلگیری تجربه اجتماعی، ادراک واقعیت و کنش سیاسی تبدیل شدهاند. در چنین وضعیتی، واقعیت اجتماعی دیگر در یک فضای عمومیِ یکپارچه و مشترک ساخته نمیشود، بلکه درون شبکههای متکثر، پراکنده و گاه متعارض تولید و بازتولید میشود. به همین دلیل، افراد و گروهها در مدارهای ارتباطیای قرار میگیرند که معنا، هویت و تفسیر خاص خود از جهان را در آن دریافت و بازتولید میکنند. از این منظر، جامعه شبکهای میتواند زمینهساز شکلگیری نوعی واقعیتهای موازی باشد؛ واقعیتهایی که در آنها نهتنها اطلاعات، بلکه چارچوبهای ادراک، داوری و ارزشگذاری نیز از هم فاصله میگیرند. بنابراین، قطبیشدن در اینجا صرفاً نتیجه اختلاف دیدگاهها نیست، بلکه پیامد ساختاریِ نظمی ارتباطی است که در آن، شبکهها بهطور همزمان امکان اتصال گسترده و جدایی معنایی را فراهم میکنند (کاستلز، 2009).
اگر از این منظر نگاه کنیم، پسا-حقیقت نه به معنای «نبود حقیقت»، بلکه به معنای تضعیف رژیمهای مشترک حقیقت است. فوکو(1977) دقیقاً در این نقطه برای تحلیل جامعهشناختی اهمیت پیدا میکند، زیرا نشان میدهد حقیقت همیشه درون روابط قدرت و گفتمان تولید میشود. هر جامعهای دارای «رژیم حقیقت» خاص خود است؛ یعنی مجموعهای از سازوکارها که تعیین میکنند چه چیزی معتبر، چه کسی صاحب صلاحیت سخن، و کدام روایت قابل پذیرش است.اما در فضای پسا-حقیقت، چندین رژیم حقیقت بهطور همزمان و متعارض فعال میشوند، بیآنکه نهادهای داور مشترک بتوانند میان آنها میانجیگری کنند. از این رو، بحران پسا-حقیقت را باید بحران مشروعیت معرفتی دانست، نه صرفاً بحران اطلاعات.
در جمعبندی این دیدگاهها میتوان نتیجه گرفت که قطبیشدن اجتماعی و پسا-حقیقت دو پدیده جدا از هم نیستند، بلکه دو وجه از یک تحول واحد در جوامع معاصر است: از یک سو، تضعیف حوزه عمومی و اعتماد نهادی؛ و از سوی دیگر، تقویت رسانههای الگوریتمی و الگوی هویتمحور تفسیر واقعیت. به همین دلیل، راهحل این بحران نیز صرفاً فنی یا رسانهای نیست، بلکه نیازمند بازسازی نهادهای میانجی، تقویت سواد رسانهای، کاهش نابرابری نمادین و احیای امکان گفتوگوی عقلانی و عمومی است. جامعهای که در آن افراد و گروهها به جهانهای اطلاعاتی جداگانه رانده شوند، نه فقط از نظر سیاسی، بلکه از نظر شناختی و حتی اخلاقی و انسانی نیز دچار فرسایش میشود.
نویسنده: مصطفی عبدی
تاریخ انتشار: مرداد 1405
نام اثر: سلف پرتره
Self-portrait
هنرمند: فرانسیس بیکن ( نقاش)
سال ۱۹۷۱
✅کانال ما در تلگرام و بله:
@ISA_Tabriz
@iran_sociology
در دهههای اخیر، مفهوم قطبیشدن اجتماعی از سطح یک توصیف سیاسی فراتر رفته و به یکی از شاخصهای بنیادین بحران نظم اجتماعی در جوامع معاصر تبدیل شده است. قطبیشدن صرفاً به معنای اختلاف نظر نیست؛ بلکه فرایندی است که در آن مرزهای نمادین میان گروهها آنچنان سخت و عاطفی میشود که کنشگران اجتماعی دیگر یکدیگر را نه بهمثابه رقیب، بلکه بهمثابه تهدیدی برای هویت، حقیقت و نظم اخلاقی خود ادراک میکنند. این وضعیت، بهویژه در پیوند با منطق رسانههای دیجیتال، به شکلگیری نوعی پسا-حقیقت منجر شده است؛ وضعیتی که در آن، شواهد عینی و معیارهای استدلالی در برابر وفاداریهای هویتی، هیجانهای جمعی و روایتهای قطبیشده عقب مینشینند ( استاینفلد و لو-اون، 2024).
از منظر هابرماس، این بحران را باید در سطحی عمیقتر، یعنی در سطح فروپاشی یا تضعیف حوزه عمومی فهمید. حوزه عمومی در تلقی هابرماسی، فضایی است که در آن شهروندان میتوانند در شرایط نسبتاً برابر، درباره مسائل مشترک به گفتوگو و تفاهم برسند. اما این امکان، تنها زمانی پایدار میماند که ارتباط اجتماعی از سلطه منطق بازار، قدرت سیاسی و دستکاری رسانهای تا حدی مصون بماند. هابرماس در سنت کنش ارتباطی نشان میدهد که عقلانیت اجتماعی نه از انباشت اطلاعات، بلکه از ظرفیت استدلال، تفاهم و پذیرش دیگری برمیخیزد (هابرماس، 1991). در جامعه پسا-حقیقت، این منطق دچار اختلال میشود، زیرا «درست بودن» یک ادعا بیش از آنکه به اعتبار معرفتی آن وابسته باشد، به سازگاریاش با هویت سیاسی و عاطفی گروهها وابسته میگردد. بهعبارت دیگر، حقیقت از یک مرجع مشترک به یک میدان منازعه تبدیل میشود.
از سوی دیگر، کاستلز با مفهوم جامعه شبکهای نشان میدهد که ساختار ارتباطات در دوران معاصر دگرگون شده و قدرت، بیش از هر زمان دیگر، از طریق سازماندهی جریانهای اطلاعاتی، تولید معنا و هدایت فرایندهای ارتباطی اعمال میشود. از نظر او، در جامعه شبکهای، رسانهها و فناوریهای ارتباطی صرفاً ابزار انتقال پیام نیستند، بلکه به بستر اصلی شکلگیری تجربه اجتماعی، ادراک واقعیت و کنش سیاسی تبدیل شدهاند. در چنین وضعیتی، واقعیت اجتماعی دیگر در یک فضای عمومیِ یکپارچه و مشترک ساخته نمیشود، بلکه درون شبکههای متکثر، پراکنده و گاه متعارض تولید و بازتولید میشود. به همین دلیل، افراد و گروهها در مدارهای ارتباطیای قرار میگیرند که معنا، هویت و تفسیر خاص خود از جهان را در آن دریافت و بازتولید میکنند. از این منظر، جامعه شبکهای میتواند زمینهساز شکلگیری نوعی واقعیتهای موازی باشد؛ واقعیتهایی که در آنها نهتنها اطلاعات، بلکه چارچوبهای ادراک، داوری و ارزشگذاری نیز از هم فاصله میگیرند. بنابراین، قطبیشدن در اینجا صرفاً نتیجه اختلاف دیدگاهها نیست، بلکه پیامد ساختاریِ نظمی ارتباطی است که در آن، شبکهها بهطور همزمان امکان اتصال گسترده و جدایی معنایی را فراهم میکنند (کاستلز، 2009).
اگر از این منظر نگاه کنیم، پسا-حقیقت نه به معنای «نبود حقیقت»، بلکه به معنای تضعیف رژیمهای مشترک حقیقت است. فوکو(1977) دقیقاً در این نقطه برای تحلیل جامعهشناختی اهمیت پیدا میکند، زیرا نشان میدهد حقیقت همیشه درون روابط قدرت و گفتمان تولید میشود. هر جامعهای دارای «رژیم حقیقت» خاص خود است؛ یعنی مجموعهای از سازوکارها که تعیین میکنند چه چیزی معتبر، چه کسی صاحب صلاحیت سخن، و کدام روایت قابل پذیرش است.اما در فضای پسا-حقیقت، چندین رژیم حقیقت بهطور همزمان و متعارض فعال میشوند، بیآنکه نهادهای داور مشترک بتوانند میان آنها میانجیگری کنند. از این رو، بحران پسا-حقیقت را باید بحران مشروعیت معرفتی دانست، نه صرفاً بحران اطلاعات.
در جمعبندی این دیدگاهها میتوان نتیجه گرفت که قطبیشدن اجتماعی و پسا-حقیقت دو پدیده جدا از هم نیستند، بلکه دو وجه از یک تحول واحد در جوامع معاصر است: از یک سو، تضعیف حوزه عمومی و اعتماد نهادی؛ و از سوی دیگر، تقویت رسانههای الگوریتمی و الگوی هویتمحور تفسیر واقعیت. به همین دلیل، راهحل این بحران نیز صرفاً فنی یا رسانهای نیست، بلکه نیازمند بازسازی نهادهای میانجی، تقویت سواد رسانهای، کاهش نابرابری نمادین و احیای امکان گفتوگوی عقلانی و عمومی است. جامعهای که در آن افراد و گروهها به جهانهای اطلاعاتی جداگانه رانده شوند، نه فقط از نظر سیاسی، بلکه از نظر شناختی و حتی اخلاقی و انسانی نیز دچار فرسایش میشود.
نویسنده: مصطفی عبدی
تاریخ انتشار: مرداد 1405
نام اثر: سلف پرتره
Self-portrait
هنرمند: فرانسیس بیکن ( نقاش)
سال ۱۹۷۱
✅کانال ما در تلگرام و بله:
@ISA_Tabriz
@iran_sociology
❤4👍3
از صف سلفی تا بحران مرجعیت؛ چگونه شهرت به منبع معنا تبدیل شد؟
در ویدئوهایی که از دیدار نیما تکیدو، در ایرانمال منتشر شد، تصویری بیش از هر چیز جلب توجه میکرد: جمعیتی که نه فقط برای دیدن یک چهره مشهور، بلکه برای نزدیکشدن به او آمده بودند. افراد میخواستند خود را در قاب این شهرت ثبت کنند؛ گویی صرف دیدن یک چهره مشهور دیگر کافی نبود.
چند روز بعد، در مراسم ختم مرحوم اکبر عبدی نیز صحنهای مشابه، اما در فضایی متفاوت رخ داد. در مراسمی که انتظار میرود منطق سوگواری، احترام و یادبود بر آن حاکم باشد، حضور چهرههای مشهور برای برخی افراد به فرصتی برای گرفتن عکس و ثبت یک لحظه شخصی تبدیل شد. این دو رویداد در ظاهر متفاوتاند، اما یک پرسش مشترک ایجاد میکنند: چگونه منطق سلبریتی توانسته است فضاهای متفاوت اجتماعی را تحت تأثیر قرار دهد؟
پاسخ ساده این است که مردم امروز بیش از گذشته به افراد مشهور علاقه دارند؛ اما این توضیح کافی نیست. علاقه به چهرههای محبوب پدیده جدیدی نیست؛ انسانها همیشه قهرمانان، ستارهها و شخصیتهای محبوب داشتهاند. مسئله جدید، جایگاهی است که سلبریتی در ساختار اجتماعی امروز پیدا کرده است؛ جایگاهی که باید آن را در تغییر نظام تولید اعتبار، معنا و مرجعیت فرهنگی جستوجو کرد.
مفهوم کلیدی برای فهم این تحول، «بحران مرجعیت فرهنگی» است. این بحران به معنای نابودی همه مراجع اجتماعی نیست؛ بلکه به معنای تغییر جایگاه نهادهایی است که پیشتر تولیدکننده اصلی اعتماد، الگو و اعتبار بودند. خانواده، مدرسه، دانشگاه و رسانههای رسمی که برای دههها نقش مهمی در تعیین الگوهای فرهنگی و سبک زندگی داشتند، امروز در عصر شبکههای اجتماعی انحصار پیشین خود را از دست دادهاند.
امروز یک فرد میتواند بدون عبور از مسیرهای سنتی اعتبار، به میلیونها نفر دسترسی پیدا کند و به منبعی برای سبک زندگی، هویت و تعلق تبدیل شود. مرجعیت از نهادها به افراد، از سازمانها به چهرهها و از ساختارهای رسمی به شبکههای ارتباطی منتقل شده است.
از این منظر، سلبریتیها علت بحران مرجعیت نیستند؛ بلکه محصول آن هستند. هرجا نهادهای سنتی در ایجاد اعتماد و ارتباط عاطفی با نسل جدید با مشکل مواجه میشوند، چهرههایی که توانایی ایجاد احساس نزدیکی دارند، فرصت بیشتری برای تبدیلشدن به مرجع پیدا میکنند.
این تحول را میتوان در گذار از «ستاره» به «سلبریتی» مشاهده کرد. ستارههای کلاسیک، بهویژه در سینما، بر نوعی فاصله استوار بودند و بخشی از جذابیتشان از ناشناختهبودن و دستنیافتنیبودنشان میآمد. اما سلبریتی عصر شبکههای اجتماعی از نزدیکی ساخته میشود. زندگی شخصی او بخشی از تصویر عمومیاش است و مخاطب هر روز با او احساس آشنایی پیدا میکند، هرچند این رابطه یکطرفه است.
همین احساس نزدیکی است که رفتارهایی مانند هجوم برای دیدن یا گرفتن عکس با یک چهره مشهور را توضیح میدهد. مسئله فقط علاقه به یک فرد نیست؛ بلکه تعلق به جهانی است که آن فرد نمایندگی میکند. برای بخشی از مخاطبان، یک اینفلوئنسر، یوتیوبر یا بازیکن فقط تولیدکننده محتوا نیست؛ بلکه نماینده یک نسل، سبک زندگی و تجربه اجتماعی است.
در این معنا، سلفی گرفتن فقط ثبت یک خاطره نیست؛ نوعی کنش هویتی است: «من آنجا بودم، من نزدیک بودم، من بخشی از این لحظه بودم.» در اقتصاد توجه امروز، دیدهشدن به سرمایهای اجتماعی تبدیل شده است و نزدیکی به یک چهره مشهور میتواند ارزش نمادین ایجاد کند.
با این حال، فرهنگ سلبریتی را نمیتوان فقط نتیجه رفتار مخاطبان دانست. پلتفرمها، رسانهها، برندها و اقتصاد توجه نیز در ساختن این نظم جدید نقش دارند. شبکههای اجتماعی، نمایش شخصی و جلب توجه را به منابع قدرت و ارزش اقتصادی تبدیل کردهاند و در چنین فضایی، چهرهها بیش از نهادها قابلیت تبدیلشدن به مرکز توجه پیدا میکنند.
بنابراین، مسئله اصلی این نیست که چرا مردم میخواهند با سلبریتی عکس بگیرند؛ پرسش عمیقتر این است که چرا جامعه امروز چنین ارزش نمادینی برای نزدیکشدن به چهرههای مشهور قائل شده است. از ایرانمال تا مراسم ختم اکبر عبدی، آنچه دیده میشود صرفاً چند رفتار هیجانی نیست. این رویدادها نشانه تغییری بزرگتر در ساختار اجتماعی هستند: جامعهای که در آن چهرهها بیش از گذشته در کنار نهادها و گاه به جای بخشی از کارکردهای آنها، به منابع تولید معنا، هویت و تعلق تبدیل شدهاند.
شاید سلفی با یک سلبریتی در نهایت فقط یک عکس باشد؛ اما پشت این عکس، داستان جامعهای قرار دارد که در جستوجوی مرجع، معنا و دیدهشدن است.
#جامعه_شناسی_سلبریتی
#بحران_مرجعیت
#اقتصاد_توجه
#جامعه_شبکهای
📚 آذربایجان را جامعهشناسانه بخوانیم.
@ISA_Tabriz
@iran_sociology
در ویدئوهایی که از دیدار نیما تکیدو، در ایرانمال منتشر شد، تصویری بیش از هر چیز جلب توجه میکرد: جمعیتی که نه فقط برای دیدن یک چهره مشهور، بلکه برای نزدیکشدن به او آمده بودند. افراد میخواستند خود را در قاب این شهرت ثبت کنند؛ گویی صرف دیدن یک چهره مشهور دیگر کافی نبود.
چند روز بعد، در مراسم ختم مرحوم اکبر عبدی نیز صحنهای مشابه، اما در فضایی متفاوت رخ داد. در مراسمی که انتظار میرود منطق سوگواری، احترام و یادبود بر آن حاکم باشد، حضور چهرههای مشهور برای برخی افراد به فرصتی برای گرفتن عکس و ثبت یک لحظه شخصی تبدیل شد. این دو رویداد در ظاهر متفاوتاند، اما یک پرسش مشترک ایجاد میکنند: چگونه منطق سلبریتی توانسته است فضاهای متفاوت اجتماعی را تحت تأثیر قرار دهد؟
پاسخ ساده این است که مردم امروز بیش از گذشته به افراد مشهور علاقه دارند؛ اما این توضیح کافی نیست. علاقه به چهرههای محبوب پدیده جدیدی نیست؛ انسانها همیشه قهرمانان، ستارهها و شخصیتهای محبوب داشتهاند. مسئله جدید، جایگاهی است که سلبریتی در ساختار اجتماعی امروز پیدا کرده است؛ جایگاهی که باید آن را در تغییر نظام تولید اعتبار، معنا و مرجعیت فرهنگی جستوجو کرد.
مفهوم کلیدی برای فهم این تحول، «بحران مرجعیت فرهنگی» است. این بحران به معنای نابودی همه مراجع اجتماعی نیست؛ بلکه به معنای تغییر جایگاه نهادهایی است که پیشتر تولیدکننده اصلی اعتماد، الگو و اعتبار بودند. خانواده، مدرسه، دانشگاه و رسانههای رسمی که برای دههها نقش مهمی در تعیین الگوهای فرهنگی و سبک زندگی داشتند، امروز در عصر شبکههای اجتماعی انحصار پیشین خود را از دست دادهاند.
امروز یک فرد میتواند بدون عبور از مسیرهای سنتی اعتبار، به میلیونها نفر دسترسی پیدا کند و به منبعی برای سبک زندگی، هویت و تعلق تبدیل شود. مرجعیت از نهادها به افراد، از سازمانها به چهرهها و از ساختارهای رسمی به شبکههای ارتباطی منتقل شده است.
از این منظر، سلبریتیها علت بحران مرجعیت نیستند؛ بلکه محصول آن هستند. هرجا نهادهای سنتی در ایجاد اعتماد و ارتباط عاطفی با نسل جدید با مشکل مواجه میشوند، چهرههایی که توانایی ایجاد احساس نزدیکی دارند، فرصت بیشتری برای تبدیلشدن به مرجع پیدا میکنند.
این تحول را میتوان در گذار از «ستاره» به «سلبریتی» مشاهده کرد. ستارههای کلاسیک، بهویژه در سینما، بر نوعی فاصله استوار بودند و بخشی از جذابیتشان از ناشناختهبودن و دستنیافتنیبودنشان میآمد. اما سلبریتی عصر شبکههای اجتماعی از نزدیکی ساخته میشود. زندگی شخصی او بخشی از تصویر عمومیاش است و مخاطب هر روز با او احساس آشنایی پیدا میکند، هرچند این رابطه یکطرفه است.
همین احساس نزدیکی است که رفتارهایی مانند هجوم برای دیدن یا گرفتن عکس با یک چهره مشهور را توضیح میدهد. مسئله فقط علاقه به یک فرد نیست؛ بلکه تعلق به جهانی است که آن فرد نمایندگی میکند. برای بخشی از مخاطبان، یک اینفلوئنسر، یوتیوبر یا بازیکن فقط تولیدکننده محتوا نیست؛ بلکه نماینده یک نسل، سبک زندگی و تجربه اجتماعی است.
در این معنا، سلفی گرفتن فقط ثبت یک خاطره نیست؛ نوعی کنش هویتی است: «من آنجا بودم، من نزدیک بودم، من بخشی از این لحظه بودم.» در اقتصاد توجه امروز، دیدهشدن به سرمایهای اجتماعی تبدیل شده است و نزدیکی به یک چهره مشهور میتواند ارزش نمادین ایجاد کند.
با این حال، فرهنگ سلبریتی را نمیتوان فقط نتیجه رفتار مخاطبان دانست. پلتفرمها، رسانهها، برندها و اقتصاد توجه نیز در ساختن این نظم جدید نقش دارند. شبکههای اجتماعی، نمایش شخصی و جلب توجه را به منابع قدرت و ارزش اقتصادی تبدیل کردهاند و در چنین فضایی، چهرهها بیش از نهادها قابلیت تبدیلشدن به مرکز توجه پیدا میکنند.
بنابراین، مسئله اصلی این نیست که چرا مردم میخواهند با سلبریتی عکس بگیرند؛ پرسش عمیقتر این است که چرا جامعه امروز چنین ارزش نمادینی برای نزدیکشدن به چهرههای مشهور قائل شده است. از ایرانمال تا مراسم ختم اکبر عبدی، آنچه دیده میشود صرفاً چند رفتار هیجانی نیست. این رویدادها نشانه تغییری بزرگتر در ساختار اجتماعی هستند: جامعهای که در آن چهرهها بیش از گذشته در کنار نهادها و گاه به جای بخشی از کارکردهای آنها، به منابع تولید معنا، هویت و تعلق تبدیل شدهاند.
شاید سلفی با یک سلبریتی در نهایت فقط یک عکس باشد؛ اما پشت این عکس، داستان جامعهای قرار دارد که در جستوجوی مرجع، معنا و دیدهشدن است.
#جامعه_شناسی_سلبریتی
#بحران_مرجعیت
#اقتصاد_توجه
#جامعه_شبکهای
📚 آذربایجان را جامعهشناسانه بخوانیم.
@ISA_Tabriz
@iran_sociology
❤4🙏2
ما همدیگر را نمیشناسیم.
برای همین، دردهای همدیگر را هم نمیدانیم. بیخبر از تاریخ زیستهشدهی یکدیگر در جغرافیاهای فرهنگی گونهگون ایران، توان همدلی را از دست میدهیم.
در صحرای پشت این روستای پرجمعیت، که هر چند سال یکبار قطرههای باران را روی خاک نرمش سُر میدهد، دو خانوار کنار چپرها و چادرهایشان نشستهاند. در انتظار گلههای بز و میش و اُشتُر، مردها از خار و خاشاک آتش درست میکنند تا سرمای عصرگاهی را قابل تحمل کنند. زنها قلیان تنباکوی بلوچی میکشند. و دخترها سوزن به تن لباس سنتی میزنند.
جاسم عصر آمد دنبالم. با موتور از میان زمینهایی میگذریم که قبلا کشت میشد و حالا به خاطر کمبارانی خارزار شدهاند. آنقدری دور شدیم که سواد روستا پشت سرمان محو بشود. و حالا کنار آغلهای این دو خانوار ایستادهایم. جاسم باهاشان بلوچی حرف میزند. دارد من را معرفی میکند.
«خوش آمدی»
«من از تبریز اومدم، از آذربایجان. میشناسید؟»
من اینجا آمدهام تا بلوچها را بشناسم، ولی اولین گفتوگوهایمان با مردم در گیر و دار شناخت و درک آنها از سرزمینی میشود که من از آنجا آمدهام. بسیاری از پیرزنها و پیرمردها و جوانها اولینبار است که نام تبریز و آذربایجان را میشنوند. با تعجب، چشمهایشان را تنگ میکنند. هاج و واج که میشوند، دندانهای سفیدشان میدرخشد. درمیمانند که چه جوابی به من بدهند.
این وضع ناشناختگی، دقیقا وضعیت وجودی و معرفتی خود من هم هست. من هم تا چند روز پیش فقط اسمی از بلوچستان شنیده بودم و نامی از آن روی نقشة ایران دیده بودم. باید یکی از طولانیترین مسیرها بین دو نقطه در کشور را طی میکردم تا امکان این آشنایی پدید آید. قریب به ۲۴۰۰ کیلومتر؛ از شمال غرب به جنوب شرق؛ از تبریز تا دشتیاری؛ از جایی در نزدیکی مرز ارمنستان به جایی در نزدیکی مرز پاکستان؛ از سرزمین کوهها و جنگلها به سرزمین صحراها و دریاها. من هم درمیمانم وقتی در برابر زبان بلوچی این مردم چیزی نمیفهمم؛ نه زبان ترکی به کارم میآید نه فارسی.
این روزها بسی کسان، از دوستان و فامیل تا دانشجوها و استادها، که میشنوند به بلوچستان رفتهام، وحشتزده میشوند. زبانشان چند ثانیهای قفل میشود. وجودشان ناگهان میایستد. گویی آنها هم در مواجهه با یک سرزمین ناشناخته، درمیمانند. زبانشان که باز میشود، اولین کلماتشان را با هراس اَدا میکنند: «ای وای»، «آخه اونجا ناامنه»، «اونجا چرا؟»، «نمیترسی؟» ولی من آزادانه و به راحتی در اینجا در منطقة دشتیاری بین مردم روستا و شهر میچرخم و میگردم. مردها به این مرد جوان غریبه- چه لباس بلوچی بپوشد چه نپوشد- سری از سر خوشحالی تکان میدهند و دست به سینه میرسانند تا سلام کنند.
هرچه در جواب مردم ترسیده میگویم «اینجا خیلی هم امنه»، قبول نمیکنند. در گماناند که دارم دروغ میگویم یا میخواهم به خودم دلداری بدهم تا قوت ماندن و زندگی کردن در اینجا را داشته باشم. ولی اینجا آنقدر به لحاظ وجودی احساس آرامش میکنم که بویی از آن را در میان گلهدارهای تُرک بالای ارتفاعات کوهستانها به مشام کشیده بودم.
این ناشناختن- که وجود تصور ناامنی یکی از مصادیق آن است- اجازه نمیدهد ما ترکها یا فارسها یا کردها یا لکها و یا هر قوم دیگری، بلوچها را بشناسیم. مردمشناسی بالاخره پس از سالها پژوهش در میان عشایر و شهرنشینان آذربایجان، پیامش را به من رساند که باید از جغرافیای فرهنگی آشنای خودم در میان ترکها بیرون بروم تا دیگریهای هموطنم را واقعا بشناسم، نه از روی کلیشهها.
برگرفته از کانال شخصی نویسنده (@IzadiJeiran)
#مردمنگار
#یادداشت_میدانی
#سیستان_و_بلوچستان
#تفکر_قالبی
📚 آذربایجان را جامعهشناسانه بخوانیم.
@ISA_Tabriz
@iran_sociology
برای همین، دردهای همدیگر را هم نمیدانیم. بیخبر از تاریخ زیستهشدهی یکدیگر در جغرافیاهای فرهنگی گونهگون ایران، توان همدلی را از دست میدهیم.
در صحرای پشت این روستای پرجمعیت، که هر چند سال یکبار قطرههای باران را روی خاک نرمش سُر میدهد، دو خانوار کنار چپرها و چادرهایشان نشستهاند. در انتظار گلههای بز و میش و اُشتُر، مردها از خار و خاشاک آتش درست میکنند تا سرمای عصرگاهی را قابل تحمل کنند. زنها قلیان تنباکوی بلوچی میکشند. و دخترها سوزن به تن لباس سنتی میزنند.
جاسم عصر آمد دنبالم. با موتور از میان زمینهایی میگذریم که قبلا کشت میشد و حالا به خاطر کمبارانی خارزار شدهاند. آنقدری دور شدیم که سواد روستا پشت سرمان محو بشود. و حالا کنار آغلهای این دو خانوار ایستادهایم. جاسم باهاشان بلوچی حرف میزند. دارد من را معرفی میکند.
«خوش آمدی»
«من از تبریز اومدم، از آذربایجان. میشناسید؟»
من اینجا آمدهام تا بلوچها را بشناسم، ولی اولین گفتوگوهایمان با مردم در گیر و دار شناخت و درک آنها از سرزمینی میشود که من از آنجا آمدهام. بسیاری از پیرزنها و پیرمردها و جوانها اولینبار است که نام تبریز و آذربایجان را میشنوند. با تعجب، چشمهایشان را تنگ میکنند. هاج و واج که میشوند، دندانهای سفیدشان میدرخشد. درمیمانند که چه جوابی به من بدهند.
این وضع ناشناختگی، دقیقا وضعیت وجودی و معرفتی خود من هم هست. من هم تا چند روز پیش فقط اسمی از بلوچستان شنیده بودم و نامی از آن روی نقشة ایران دیده بودم. باید یکی از طولانیترین مسیرها بین دو نقطه در کشور را طی میکردم تا امکان این آشنایی پدید آید. قریب به ۲۴۰۰ کیلومتر؛ از شمال غرب به جنوب شرق؛ از تبریز تا دشتیاری؛ از جایی در نزدیکی مرز ارمنستان به جایی در نزدیکی مرز پاکستان؛ از سرزمین کوهها و جنگلها به سرزمین صحراها و دریاها. من هم درمیمانم وقتی در برابر زبان بلوچی این مردم چیزی نمیفهمم؛ نه زبان ترکی به کارم میآید نه فارسی.
این روزها بسی کسان، از دوستان و فامیل تا دانشجوها و استادها، که میشنوند به بلوچستان رفتهام، وحشتزده میشوند. زبانشان چند ثانیهای قفل میشود. وجودشان ناگهان میایستد. گویی آنها هم در مواجهه با یک سرزمین ناشناخته، درمیمانند. زبانشان که باز میشود، اولین کلماتشان را با هراس اَدا میکنند: «ای وای»، «آخه اونجا ناامنه»، «اونجا چرا؟»، «نمیترسی؟» ولی من آزادانه و به راحتی در اینجا در منطقة دشتیاری بین مردم روستا و شهر میچرخم و میگردم. مردها به این مرد جوان غریبه- چه لباس بلوچی بپوشد چه نپوشد- سری از سر خوشحالی تکان میدهند و دست به سینه میرسانند تا سلام کنند.
هرچه در جواب مردم ترسیده میگویم «اینجا خیلی هم امنه»، قبول نمیکنند. در گماناند که دارم دروغ میگویم یا میخواهم به خودم دلداری بدهم تا قوت ماندن و زندگی کردن در اینجا را داشته باشم. ولی اینجا آنقدر به لحاظ وجودی احساس آرامش میکنم که بویی از آن را در میان گلهدارهای تُرک بالای ارتفاعات کوهستانها به مشام کشیده بودم.
این ناشناختن- که وجود تصور ناامنی یکی از مصادیق آن است- اجازه نمیدهد ما ترکها یا فارسها یا کردها یا لکها و یا هر قوم دیگری، بلوچها را بشناسیم. مردمشناسی بالاخره پس از سالها پژوهش در میان عشایر و شهرنشینان آذربایجان، پیامش را به من رساند که باید از جغرافیای فرهنگی آشنای خودم در میان ترکها بیرون بروم تا دیگریهای هموطنم را واقعا بشناسم، نه از روی کلیشهها.
برگرفته از کانال شخصی نویسنده (@IzadiJeiran)
#مردمنگار
#یادداشت_میدانی
#سیستان_و_بلوچستان
#تفکر_قالبی
📚 آذربایجان را جامعهشناسانه بخوانیم.
@ISA_Tabriz
@iran_sociology
❤6
در گفتههای مصاحبهشوندگان، استادیوم بیش از آنکه فقط جایگاه تماشاگران فوتبال باشد، به فضایی برای سنجش نسبت مردم با قدرت، شهر و هویت تبدیل میشود. هر کدام از آنان از زاویهای متفاوت به این فضا نگاه میکنند، اما در میان روایتها یک خط مشترک دیده میشود: ورزشگاه جایی است که در آن مردم میخواهند صدای خود را، مرز خود را و تعلق خود را بازشناسند.
یکی از مصاحبهشوندگان با استعارهای روشن، ورزشگاه و استادیوم را «مثل ریههای حوزه عمومی» توصیف میکند. در این نگاه، استادیوم جایی است که جامعه باید در آن نفس بکشد؛ فضایی که اگر بیش از اندازه به کنترل و حضور مستقیم حکومت نزدیک شود، کارکرد عمومی خود را از دست میدهد. او تأکید میکند که «فاصلهای مشخص باید بین مردم و حکومت» وجود داشته باشد و حکومت نباید خود را «به اون محیط زیاد بچسبونه! دوست داریم اینجا فقط خودمان باشیم...». این سخن، استادیوم را نه صرفاً محل هیجان ورزشی، بلکه قلمرویی میسازد که در آن خط تمایز مردم و حکومت باید قابل تشخیص بماند. اهمیت ورزشگاه در همین فاصله است: فاصلهای که امکان تنفس، صدا و حضور جمعی را ممکن میکند.
مصاحبهشونده دیگری تجربه نخست خود از استادیوم را با تصویر «یک پنجره پشتی» بازگو میکند. این پنجره، در ابتدا، راهی برای فریادزدن به نظر میرسیده است؛ جایی که میشد از آن «حقوق و هویت محلی» را صدا زد. در این تجربه، استادیوم حامل «حس آزادی» بوده؛ نه آزادیای تعریفشده در قالب کلیشههای رسمی، بلکه امکانی برای بیروندادن صدا، برای دیدهشدن و برای نامبردن از آنچه در بیرون شاید کمتر امکان بیان داشته است. اما همین روایت در ادامه از امید خالص فاصله میگیرد و به تردید میرسد. مصاحبهشونده بعدها از خود پرسیده است: «نکنه از این طریق فریب خوردیم؟» شاید آن پنجره نه به فضای شنیدهشدن، بلکه به «حیات خلوتی» باز میشده که «کسی اونجا نبود»؛ جایی که انرژی و مطالبات جمعی به جای آنکه به تغییر یا پاسخ برسد، تخلیه و سرکوب شده است. در اینجا استادیوم همزمان دو چهره دارد: هم تجربه آزادی و هم امکان مهار همان آزادی.
در روایت سوم، استادیوم و فوتبال از مسیر دیگری به مسئله هویت میرسند: مسیر تعلق شهری. مصاحبهشونده میگوید برای نخستین بار در زندگی، تیم فوتبالی را تشویق و حمایت میکرده که «از آنِ من بود». آمدن تراکتور برای او فقط ظهور یک تیم نبود؛ گسستن از «دو قطبی مسموم پرسپولیس و استقلال» بود. در این نگاه، تراکتور ذهنها را از انتخابی بیرون کشید که پیشتر میان دو قطب غالب تعریف میشد و امکان داد هوادار، تیم شهر خود را موضوع تعصب، حمایت و پیگیری بداند. به روایت او، این تغییر محدود به تراکتور نماند؛ «بقیه تیمها، مثل چادرملو، خیبر وگلگهر و... هم تحت تأثیر هواداران تراکتور» به تیمهای شهر خودشان تعصب نشان دادند. از اینجا فوتبال به ابزاری برای بازشناسی شهر بدل میشود: هواداری فقط تشویق تیم نیست، بلکه راهی است برای دنبالکردن «منافع شهر».
این سه روایت، در کنار هم، تصویری از استادیوم به دست میدهند که در آن هیجان ورزشی با سیاست حضور، هویت جمعی و شهروندی گره خورده است. استادیوم برای یکی ریه حوزه عمومی است، برای دیگری پنجرهای که میان آزادی و فریب معلق مانده، و برای سومی محل کشف تیمی که به او و شهرش تعلق دارد. در همه اینها، ورزشگاه فضایی است که مردم در آن میکوشند معلوم کنند چه کسی هستند، صدایشان تا کجا میرود، و مرز میان آنان و قدرت چگونه باید حفظ شود.
محقق و نویسنده: عادل محبتیان
تاریخ انتشار: مرداد 1405
انجمن جامعهشناسی ایران شعبه آذربایجان شرقی
#تراختور
#تراکتور
#فوتبال
#ریه_های_حوزه_عمومی
#پنجره_پشتی
#هواداران_تراختور
#پژوهش_کیفی
#مصاحبه_میدانی
✅کانال ما در تلگرام و بله:
@ISA_Tabriz
@iran_sociology
✅جهت ارسال متن، نقد و پیشنهاد در تلگرام و بله:
@ISA_Tabriz_info
📣 آذربایجان را جامعهشناسانه ببینیم.
🔴 کانال انجمن جامعهشناسی ایران شعبه آذربایجان شرقی را به اشتراک بگذارید.
لینک دعوت👇
https://t.me/ISA_Tabriz
یکی از مصاحبهشوندگان با استعارهای روشن، ورزشگاه و استادیوم را «مثل ریههای حوزه عمومی» توصیف میکند. در این نگاه، استادیوم جایی است که جامعه باید در آن نفس بکشد؛ فضایی که اگر بیش از اندازه به کنترل و حضور مستقیم حکومت نزدیک شود، کارکرد عمومی خود را از دست میدهد. او تأکید میکند که «فاصلهای مشخص باید بین مردم و حکومت» وجود داشته باشد و حکومت نباید خود را «به اون محیط زیاد بچسبونه! دوست داریم اینجا فقط خودمان باشیم...». این سخن، استادیوم را نه صرفاً محل هیجان ورزشی، بلکه قلمرویی میسازد که در آن خط تمایز مردم و حکومت باید قابل تشخیص بماند. اهمیت ورزشگاه در همین فاصله است: فاصلهای که امکان تنفس، صدا و حضور جمعی را ممکن میکند.
مصاحبهشونده دیگری تجربه نخست خود از استادیوم را با تصویر «یک پنجره پشتی» بازگو میکند. این پنجره، در ابتدا، راهی برای فریادزدن به نظر میرسیده است؛ جایی که میشد از آن «حقوق و هویت محلی» را صدا زد. در این تجربه، استادیوم حامل «حس آزادی» بوده؛ نه آزادیای تعریفشده در قالب کلیشههای رسمی، بلکه امکانی برای بیروندادن صدا، برای دیدهشدن و برای نامبردن از آنچه در بیرون شاید کمتر امکان بیان داشته است. اما همین روایت در ادامه از امید خالص فاصله میگیرد و به تردید میرسد. مصاحبهشونده بعدها از خود پرسیده است: «نکنه از این طریق فریب خوردیم؟» شاید آن پنجره نه به فضای شنیدهشدن، بلکه به «حیات خلوتی» باز میشده که «کسی اونجا نبود»؛ جایی که انرژی و مطالبات جمعی به جای آنکه به تغییر یا پاسخ برسد، تخلیه و سرکوب شده است. در اینجا استادیوم همزمان دو چهره دارد: هم تجربه آزادی و هم امکان مهار همان آزادی.
در روایت سوم، استادیوم و فوتبال از مسیر دیگری به مسئله هویت میرسند: مسیر تعلق شهری. مصاحبهشونده میگوید برای نخستین بار در زندگی، تیم فوتبالی را تشویق و حمایت میکرده که «از آنِ من بود». آمدن تراکتور برای او فقط ظهور یک تیم نبود؛ گسستن از «دو قطبی مسموم پرسپولیس و استقلال» بود. در این نگاه، تراکتور ذهنها را از انتخابی بیرون کشید که پیشتر میان دو قطب غالب تعریف میشد و امکان داد هوادار، تیم شهر خود را موضوع تعصب، حمایت و پیگیری بداند. به روایت او، این تغییر محدود به تراکتور نماند؛ «بقیه تیمها، مثل چادرملو، خیبر وگلگهر و... هم تحت تأثیر هواداران تراکتور» به تیمهای شهر خودشان تعصب نشان دادند. از اینجا فوتبال به ابزاری برای بازشناسی شهر بدل میشود: هواداری فقط تشویق تیم نیست، بلکه راهی است برای دنبالکردن «منافع شهر».
این سه روایت، در کنار هم، تصویری از استادیوم به دست میدهند که در آن هیجان ورزشی با سیاست حضور، هویت جمعی و شهروندی گره خورده است. استادیوم برای یکی ریه حوزه عمومی است، برای دیگری پنجرهای که میان آزادی و فریب معلق مانده، و برای سومی محل کشف تیمی که به او و شهرش تعلق دارد. در همه اینها، ورزشگاه فضایی است که مردم در آن میکوشند معلوم کنند چه کسی هستند، صدایشان تا کجا میرود، و مرز میان آنان و قدرت چگونه باید حفظ شود.
محقق و نویسنده: عادل محبتیان
تاریخ انتشار: مرداد 1405
انجمن جامعهشناسی ایران شعبه آذربایجان شرقی
#تراختور
#تراکتور
#فوتبال
#ریه_های_حوزه_عمومی
#پنجره_پشتی
#هواداران_تراختور
#پژوهش_کیفی
#مصاحبه_میدانی
✅کانال ما در تلگرام و بله:
@ISA_Tabriz
@iran_sociology
✅جهت ارسال متن، نقد و پیشنهاد در تلگرام و بله:
@ISA_Tabriz_info
📣 آذربایجان را جامعهشناسانه ببینیم.
🔴 کانال انجمن جامعهشناسی ایران شعبه آذربایجان شرقی را به اشتراک بگذارید.
لینک دعوت👇
https://t.me/ISA_Tabriz
❤10👍2
از روایتِ مستقل تا کلاژِ نشانهها: دگردیسی انیمیشن در عصر پسامدرن
در گذار از عصر مدرن به پسامدرن، ساختار معنایی آثار هنری دستخوش دگرگونی بنیادینی شده است. اگر در دوران کلاسیک، انیمیشن به مثابه یک «جهانِ خودبسنده» عمل میکرد که مخاطب را در لایههای معناییِ درونِ خود غرق میساخت، انیمیشنهای معاصر از این منطق فاصله گرفته و به سمتِ ساختاری موسوم به «میانمتنیت» (Intertextuality) حرکت کردهاند. امروزه، تماشای یک اثر انیمیشنی دیگر تجربهای خطی و انفعالی نیست، بلکه نوعی «کنشِ رمزگشایی» در میانِ انبوهی از ارجاعات، شوخیهای پنهان و صحنههای بازسازیشده از آثار دیگر است. این دگرگونی، فراتر از یک تغییر در سبکِ هنری، بازتابدهنده تحولات عمیق در نحوه تولید و مصرف فرهنگ در «جامعهی شبکهای» است.
از منظر جامعهشناسی فرهنگ، این حجم از ارجاعات را میتوان محصولِ مستقیمِ «فرهنگِ همگرا» (Convergence Culture) دانست. در جهانی که مرز میان تولید و مصرف از میان رفته و اطلاعات با سرعتی بیسابقه در جریان است، انیمیشن دیگر نمیتواند به عنوان یک جزیره جداافتاده عمل کند؛ بلکه باید به عنوان بخشی از یک «شبکهی بزرگِ نشانهها» تعریف شود. وقتی یک انیمیشنِ امروزی، دیالوگی از یک فیلم کلاسیک یا وضعیتی از یک «میم» (Meme) اینترنتی را در خود میگنجاند، در واقع با مخاطب بر پایه یک «زبانِ مشترکِ پیشفرض» گفتگو میکند. این یعنی اثر، معنای خود را نه تنها در درونِ خود، بلکه در نسبت با متونِ دیگر تولید میکند. در این فرآیند، مخاطب به یک «رمزگشایِ فعال» بدل میشود که برای لذت بردن از اثر، باید پیششرطی را برآورده سازد: داشتنِ یک «پایگاه دادهیِ ذهنیِ» غنی از مسائلِ روز و فرهنگِ عامه.
این «شبکهای شدنِ» مصرفِ فرهنگی، پارادوکسِ عجیبی در مفهوم «فراغت» ایجاد کرده است. در حالی که فراغت باید زمانی برای رهایی از فشارِ عقلانیتِ ابزاری باشد، انیمیشنِ امروز، حتی در فضایِ خصوصیِ خانگی، ما را «بهروز» و «متصل» نگه میدارد. تماشای انیمیشن از «غرق شدن در قصه» به «کارِ شناختی» (Cognitive Labor) تغییرِ ماهیت داده است. مخاطبِ امروز باید مدام در حالِ «شکارِ ارجاعات» باشد؛ وضعیتی که آن را میتوان نوعی «اضافه بارِ شناختی» نامید. اگر فرد از جریانِ ترندها عقب بماند، بخشی از لذتِ اثر برای او «قفل» میماند. بدین ترتیب، تماشای انیمیشن به نوعی «امتحانِ سوادِ فرهنگی» بدل شده که نشان میدهد «دانستنِ پیشین» شرطِ لازم برای «لذت بردن از اکنون» است.
از سوی دیگر، این پدیده، لایههای جدیدی از «سرمایه فرهنگی» را به تعبیر پیر بوردیو بازتولید میکند. تواناییِ تشخیصِ این ارجاعاتِ ظریف، نوعی «تمایز» ایجاد میکند؛ مخاطبی که متوجهِ ارجاعِ پنهان میشود، خود را عضوی از یک «گروهِ دانستن» یا طبقهای فرهنگی میبیند که کدهای اختصاصیِ اثر را در اختیار دارد. این روند، انیمیشن را از یک کالای همگانیِ ساده، به ابزاری برای بازتولیدِ مرزهای فرهنگی تبدیل میکند. با این حال، خطرِ جدیِ این وضعیت، «انسدادِ معنایی» و «کالاییسازیِ نوستالژی» است. گاهی این ارجاعات نه برای غنای روایی، بلکه صرفاً برای بهرهکشی از «احساساتِ بازگشتی» مخاطب بزرگسال به دوران کودکی طراحی میشوند؛ تکنیکی بازاریابی برای فروشِ احساسِ امنیتِ کاذب در دنیایی بیثبات.
در نهایت، پدیده ارجاعگرایی و شبکهای شدنِ انیمیشنها را میتوان بازتابی از «ذهنِ تکهتکه شدهی انسانِ پسامدرن» دانست. ما در عصرِ مصرفِ کلاژگونهای زندگی میکنیم که در آن حقیقت، دیگر در روایتهای کلان و منسجم یافت نمیشود، بلکه در میانِ قطعاتِ پراکنده و پیوندِ میانِ نشانهها نهفته است. انیمیشنهای امروزی، خود را با این واقعیتِ رسانهای تطبیق دادهاند؛ آنها «آرشیوهایی زنده از فرهنگِ بصری» هستند. آنچه واجد اهمیت است، این است که آیا این آثار میتوانند فراتر از تکرارِ این نشانهها به خلقِ «معنای اصیل» دست یابند، یا صرفاً در چرخه بیپایانِ بازتولیدِ خاطراتِ مصرفی گرفتار خواهند ماند؛ چرخهای که در آن، حتی فراغتِ ما نیز به «کار» تبدیل شده است.
نویسنده: سولماز سقلی
تاریخ: مرداد ماه ۱۴۰۵
انجمن جامعهشناسی ایران شعبه آذربایجان شرقی
#انیمیشن_پسامدرن
#میانمتنیت
#فراغت_شناختی
#جامعه_شبکهای
#بازتولید_فرهنگی
#ذهن_پسامدرن
#رمزگشایی_فرهنگی
@ISA_tabriz
@iran_sociology
در گذار از عصر مدرن به پسامدرن، ساختار معنایی آثار هنری دستخوش دگرگونی بنیادینی شده است. اگر در دوران کلاسیک، انیمیشن به مثابه یک «جهانِ خودبسنده» عمل میکرد که مخاطب را در لایههای معناییِ درونِ خود غرق میساخت، انیمیشنهای معاصر از این منطق فاصله گرفته و به سمتِ ساختاری موسوم به «میانمتنیت» (Intertextuality) حرکت کردهاند. امروزه، تماشای یک اثر انیمیشنی دیگر تجربهای خطی و انفعالی نیست، بلکه نوعی «کنشِ رمزگشایی» در میانِ انبوهی از ارجاعات، شوخیهای پنهان و صحنههای بازسازیشده از آثار دیگر است. این دگرگونی، فراتر از یک تغییر در سبکِ هنری، بازتابدهنده تحولات عمیق در نحوه تولید و مصرف فرهنگ در «جامعهی شبکهای» است.
از منظر جامعهشناسی فرهنگ، این حجم از ارجاعات را میتوان محصولِ مستقیمِ «فرهنگِ همگرا» (Convergence Culture) دانست. در جهانی که مرز میان تولید و مصرف از میان رفته و اطلاعات با سرعتی بیسابقه در جریان است، انیمیشن دیگر نمیتواند به عنوان یک جزیره جداافتاده عمل کند؛ بلکه باید به عنوان بخشی از یک «شبکهی بزرگِ نشانهها» تعریف شود. وقتی یک انیمیشنِ امروزی، دیالوگی از یک فیلم کلاسیک یا وضعیتی از یک «میم» (Meme) اینترنتی را در خود میگنجاند، در واقع با مخاطب بر پایه یک «زبانِ مشترکِ پیشفرض» گفتگو میکند. این یعنی اثر، معنای خود را نه تنها در درونِ خود، بلکه در نسبت با متونِ دیگر تولید میکند. در این فرآیند، مخاطب به یک «رمزگشایِ فعال» بدل میشود که برای لذت بردن از اثر، باید پیششرطی را برآورده سازد: داشتنِ یک «پایگاه دادهیِ ذهنیِ» غنی از مسائلِ روز و فرهنگِ عامه.
این «شبکهای شدنِ» مصرفِ فرهنگی، پارادوکسِ عجیبی در مفهوم «فراغت» ایجاد کرده است. در حالی که فراغت باید زمانی برای رهایی از فشارِ عقلانیتِ ابزاری باشد، انیمیشنِ امروز، حتی در فضایِ خصوصیِ خانگی، ما را «بهروز» و «متصل» نگه میدارد. تماشای انیمیشن از «غرق شدن در قصه» به «کارِ شناختی» (Cognitive Labor) تغییرِ ماهیت داده است. مخاطبِ امروز باید مدام در حالِ «شکارِ ارجاعات» باشد؛ وضعیتی که آن را میتوان نوعی «اضافه بارِ شناختی» نامید. اگر فرد از جریانِ ترندها عقب بماند، بخشی از لذتِ اثر برای او «قفل» میماند. بدین ترتیب، تماشای انیمیشن به نوعی «امتحانِ سوادِ فرهنگی» بدل شده که نشان میدهد «دانستنِ پیشین» شرطِ لازم برای «لذت بردن از اکنون» است.
از سوی دیگر، این پدیده، لایههای جدیدی از «سرمایه فرهنگی» را به تعبیر پیر بوردیو بازتولید میکند. تواناییِ تشخیصِ این ارجاعاتِ ظریف، نوعی «تمایز» ایجاد میکند؛ مخاطبی که متوجهِ ارجاعِ پنهان میشود، خود را عضوی از یک «گروهِ دانستن» یا طبقهای فرهنگی میبیند که کدهای اختصاصیِ اثر را در اختیار دارد. این روند، انیمیشن را از یک کالای همگانیِ ساده، به ابزاری برای بازتولیدِ مرزهای فرهنگی تبدیل میکند. با این حال، خطرِ جدیِ این وضعیت، «انسدادِ معنایی» و «کالاییسازیِ نوستالژی» است. گاهی این ارجاعات نه برای غنای روایی، بلکه صرفاً برای بهرهکشی از «احساساتِ بازگشتی» مخاطب بزرگسال به دوران کودکی طراحی میشوند؛ تکنیکی بازاریابی برای فروشِ احساسِ امنیتِ کاذب در دنیایی بیثبات.
در نهایت، پدیده ارجاعگرایی و شبکهای شدنِ انیمیشنها را میتوان بازتابی از «ذهنِ تکهتکه شدهی انسانِ پسامدرن» دانست. ما در عصرِ مصرفِ کلاژگونهای زندگی میکنیم که در آن حقیقت، دیگر در روایتهای کلان و منسجم یافت نمیشود، بلکه در میانِ قطعاتِ پراکنده و پیوندِ میانِ نشانهها نهفته است. انیمیشنهای امروزی، خود را با این واقعیتِ رسانهای تطبیق دادهاند؛ آنها «آرشیوهایی زنده از فرهنگِ بصری» هستند. آنچه واجد اهمیت است، این است که آیا این آثار میتوانند فراتر از تکرارِ این نشانهها به خلقِ «معنای اصیل» دست یابند، یا صرفاً در چرخه بیپایانِ بازتولیدِ خاطراتِ مصرفی گرفتار خواهند ماند؛ چرخهای که در آن، حتی فراغتِ ما نیز به «کار» تبدیل شده است.
نویسنده: سولماز سقلی
تاریخ: مرداد ماه ۱۴۰۵
انجمن جامعهشناسی ایران شعبه آذربایجان شرقی
#انیمیشن_پسامدرن
#میانمتنیت
#فراغت_شناختی
#جامعه_شبکهای
#بازتولید_فرهنگی
#ذهن_پسامدرن
#رمزگشایی_فرهنگی
@ISA_tabriz
@iran_sociology
❤4
پارادوکس تنهایی در عصر ارتباطات
امروزه یکی از دغدغههای اندیشمندان اجتماعی و بسیاری از افراد این است که چرا نسلی که بیش از هر نسل دیگری به اینترنت، تلفن همراه و شبکههای اجتماعی دسترسی دارد، بیش از دیگران احساس تنهایی میکند؟
در روانشناسی اجتماعی، تنهایی یک احساس است، نه یک وضعیت. ممکن است فردی ساعتهای زیادی را به تنهایی بگذراند، اما احساس تنهایی نکند. در مقابل، ممکن است کسی در میان دوستان، همکاران یا حتی اعضای خانواده باشد، اما همچنان احساس کند کسی او را درک نمیکند یا ارتباط عمیقی با دیگران ندارد. سازمان جهانی بهداشت نیز تنهایی را فاصله میان روابط اجتماعی مطلوب و روابطی که فرد در عمل تجربه میکند، تعریف میکند. اینکه چرا نسل جوان امروز بیش از نسلهای پیشین احساس تنهایی میکند، به مجموعهای از تغییرات اجتماعی، اقتصادی و فناورانه در جهان معاصر مربوط است.
شبکههای اجتماعی امکان ارتباط با هزاران نفر را فراهم کردهاند، اما بسیاری از پژوهشگران معتقدند این ارتباطها همیشه به احساس نزدیکی منجر نمیشوند؛ کاربران ساعتها زندگی دیگران را تماشا میکنند، خود را با آنها مقایسه میکنند و گاه این تصور در آنان شکل میگیرد که دیگران، روابط، شغل یا زندگی بهتری دارند. پژوهشگران بر این باورند که مقایسه مداوم میتواند احساس انزوا و نارضایتی را تشدید کند، بهویژه زمانی که جای روابط حضوری و عمیق را بگیرد.
از سوی دیگر، نسل جوان امروز بیش از گذشته برای تحصیل یا کار محل زندگی خود را تغییر میدهد. بسیاری از آنان از خانواده و دوستان فاصله میگیرند و ناچارند شبکههای اجتماعی خود را از نو بسازند و فرایند جامعهپذیری تازهای را تجربه کنند. همچنین، گسترش زندگی شهری و کاهش مشارکت در فعالیتهای جمعی، فرصت شکلگیری روابط پایدار و عمیق را محدود کرده است.
به اعتقاد پژوهشگران اجتماعی، جوانان امروز بیش از نسلهای پیشین با فشار موفقیت، رقابت شغلی، نااطمینانی اقتصادی و نگرانی درباره آینده روبهرو هستند. این فشارهای ساختاری، فرصت کمتری برای حفظ و تقویت روابط اجتماعی و عاطفی باقی میگذارند و میتوانند افراد را به سمت انزوا سوق دهند.
پژوهشگران همچنین بر نقش دوگانه فناوریهای ارتباطی تأکید میکنند. این فناوریها میتوانند ارتباط با خانواده و دوستان را، بهویژه در فاصلههای جغرافیایی، حفظ کنند؛ اما هنگامی که ارتباطهای آنلاین جای روابط حضوری و عمیق را بگیرند یا افراد بخش قابل توجهی از زمان خود را صرف مقایسه با دیگران کنند، همین فناوریها ممکن است احساس تنهایی را تشدید کنند. از اینرو، مسئله اصلی خود شبکههای اجتماعی نیست، بلکه شیوه استفاده از آنهاست.
بهطور کلی، احساس تنهایی در جهان امروز حاصل برهمکنش مجموعهای از عوامل اجتماعی، اقتصادی و فناورانه است. انسان معاصر هیچگاه تا این اندازه امکان برقراری ارتباط نداشته، اما همزمان، احساس تنهایی به یکی از مهمترین چالشهای سلامت عمومی و اجتماعی تبدیل شده است؛ وضعیتی که یکی از تناقضهای بنیادین جهان مدرن را بازنمایی میکند.
از این منظر، گسترش احساس تنهایی را میتوان بازتابی از همان دغدغههایی دانست که جامعهشناسان کلاسیک در آغاز مدرنیته مطرح کرده بودند. فردیناند تونیس با تمایز میان «جماعت» و «جامعه» نشان میداد که گسترش روابط رسمی و عقلانی، پیوندهای عاطفی و چهرهبهچهره را تضعیف میکند و گئورگ زیمل، در تحلیل زندگی کلانشهری، به پیامدهای فردگرایی و تراکم روابط سطحی اشاره میکرد. از این رو، افزایش احساس تنهایی در جهان امروز را میتوان نه فقط پیامد فناوریهای نوین، بلکه تجلی روندهای عمیقتر مدرنیته دانست؛ روندهایی که با وجود گسترش امکانات ارتباطی، لزوماً به تعمیق پیوندهای اجتماعی و عاطفی منجر نشدهاند.
نویسنده: میلاد وحیدی
تاریخ: مرداد ماه ۱۴۰۵
انجمن جامعهشناسی ایران شعبه آذربایجان شرقی
#تنهایی
#جوانان
#شبکه_های_اجتماعی
#جامعه_شناسی
#انجمن_جامعه_شناسی_ایران
@ISA_tabriz
@iran_sociology
امروزه یکی از دغدغههای اندیشمندان اجتماعی و بسیاری از افراد این است که چرا نسلی که بیش از هر نسل دیگری به اینترنت، تلفن همراه و شبکههای اجتماعی دسترسی دارد، بیش از دیگران احساس تنهایی میکند؟
در روانشناسی اجتماعی، تنهایی یک احساس است، نه یک وضعیت. ممکن است فردی ساعتهای زیادی را به تنهایی بگذراند، اما احساس تنهایی نکند. در مقابل، ممکن است کسی در میان دوستان، همکاران یا حتی اعضای خانواده باشد، اما همچنان احساس کند کسی او را درک نمیکند یا ارتباط عمیقی با دیگران ندارد. سازمان جهانی بهداشت نیز تنهایی را فاصله میان روابط اجتماعی مطلوب و روابطی که فرد در عمل تجربه میکند، تعریف میکند. اینکه چرا نسل جوان امروز بیش از نسلهای پیشین احساس تنهایی میکند، به مجموعهای از تغییرات اجتماعی، اقتصادی و فناورانه در جهان معاصر مربوط است.
شبکههای اجتماعی امکان ارتباط با هزاران نفر را فراهم کردهاند، اما بسیاری از پژوهشگران معتقدند این ارتباطها همیشه به احساس نزدیکی منجر نمیشوند؛ کاربران ساعتها زندگی دیگران را تماشا میکنند، خود را با آنها مقایسه میکنند و گاه این تصور در آنان شکل میگیرد که دیگران، روابط، شغل یا زندگی بهتری دارند. پژوهشگران بر این باورند که مقایسه مداوم میتواند احساس انزوا و نارضایتی را تشدید کند، بهویژه زمانی که جای روابط حضوری و عمیق را بگیرد.
از سوی دیگر، نسل جوان امروز بیش از گذشته برای تحصیل یا کار محل زندگی خود را تغییر میدهد. بسیاری از آنان از خانواده و دوستان فاصله میگیرند و ناچارند شبکههای اجتماعی خود را از نو بسازند و فرایند جامعهپذیری تازهای را تجربه کنند. همچنین، گسترش زندگی شهری و کاهش مشارکت در فعالیتهای جمعی، فرصت شکلگیری روابط پایدار و عمیق را محدود کرده است.
به اعتقاد پژوهشگران اجتماعی، جوانان امروز بیش از نسلهای پیشین با فشار موفقیت، رقابت شغلی، نااطمینانی اقتصادی و نگرانی درباره آینده روبهرو هستند. این فشارهای ساختاری، فرصت کمتری برای حفظ و تقویت روابط اجتماعی و عاطفی باقی میگذارند و میتوانند افراد را به سمت انزوا سوق دهند.
پژوهشگران همچنین بر نقش دوگانه فناوریهای ارتباطی تأکید میکنند. این فناوریها میتوانند ارتباط با خانواده و دوستان را، بهویژه در فاصلههای جغرافیایی، حفظ کنند؛ اما هنگامی که ارتباطهای آنلاین جای روابط حضوری و عمیق را بگیرند یا افراد بخش قابل توجهی از زمان خود را صرف مقایسه با دیگران کنند، همین فناوریها ممکن است احساس تنهایی را تشدید کنند. از اینرو، مسئله اصلی خود شبکههای اجتماعی نیست، بلکه شیوه استفاده از آنهاست.
بهطور کلی، احساس تنهایی در جهان امروز حاصل برهمکنش مجموعهای از عوامل اجتماعی، اقتصادی و فناورانه است. انسان معاصر هیچگاه تا این اندازه امکان برقراری ارتباط نداشته، اما همزمان، احساس تنهایی به یکی از مهمترین چالشهای سلامت عمومی و اجتماعی تبدیل شده است؛ وضعیتی که یکی از تناقضهای بنیادین جهان مدرن را بازنمایی میکند.
از این منظر، گسترش احساس تنهایی را میتوان بازتابی از همان دغدغههایی دانست که جامعهشناسان کلاسیک در آغاز مدرنیته مطرح کرده بودند. فردیناند تونیس با تمایز میان «جماعت» و «جامعه» نشان میداد که گسترش روابط رسمی و عقلانی، پیوندهای عاطفی و چهرهبهچهره را تضعیف میکند و گئورگ زیمل، در تحلیل زندگی کلانشهری، به پیامدهای فردگرایی و تراکم روابط سطحی اشاره میکرد. از این رو، افزایش احساس تنهایی در جهان امروز را میتوان نه فقط پیامد فناوریهای نوین، بلکه تجلی روندهای عمیقتر مدرنیته دانست؛ روندهایی که با وجود گسترش امکانات ارتباطی، لزوماً به تعمیق پیوندهای اجتماعی و عاطفی منجر نشدهاند.
نویسنده: میلاد وحیدی
تاریخ: مرداد ماه ۱۴۰۵
انجمن جامعهشناسی ایران شعبه آذربایجان شرقی
#تنهایی
#جوانان
#شبکه_های_اجتماعی
#جامعه_شناسی
#انجمن_جامعه_شناسی_ایران
@ISA_tabriz
@iran_sociology
❤5
زنان در حاشیه اقتصاد بقا
…جامعهای که زن را همواره مظهر مهر، پایداری و انسجام خانواده دانسته است، اگر او را در حاشیه اقتصاد بقا رها کند، تنها به زنان آسیب نزده است؛ بلکه یکی از مهمترین سرمایههای اجتماعی خود را فرسوده است. فقر زنانه، مسئله زنان نیست؛ مسئله توسعه، عدالت اجتماعی و آینده جامعه است.
بهعنوان یک زن، تلاش شد از چهره تلخ فقر زنانه در ایران امروز، نه روایتی احساسزده از رنج، بلکه تصویری از نابرابریهای ساختاری، اقتصاد بقا و مقاومت خاموش زنانی ترسیم کنم که هر روز، بیش از آنکه برای پیشرفت بجنگند، برای حفظ کرامت، خانواده و ادامه زندگی میکوشند.
ادامه مطلب در پوستر
دکتر عاطفه رحمانیان مدیر دفتر انجمن جامعه شناسی ایران در جهرم
تابستان ۱۴۰۵
«انجمن جامعهشناسی ایران (دفتر جهرم)»
http://ble.ir/isajahrom
…جامعهای که زن را همواره مظهر مهر، پایداری و انسجام خانواده دانسته است، اگر او را در حاشیه اقتصاد بقا رها کند، تنها به زنان آسیب نزده است؛ بلکه یکی از مهمترین سرمایههای اجتماعی خود را فرسوده است. فقر زنانه، مسئله زنان نیست؛ مسئله توسعه، عدالت اجتماعی و آینده جامعه است.
بهعنوان یک زن، تلاش شد از چهره تلخ فقر زنانه در ایران امروز، نه روایتی احساسزده از رنج، بلکه تصویری از نابرابریهای ساختاری، اقتصاد بقا و مقاومت خاموش زنانی ترسیم کنم که هر روز، بیش از آنکه برای پیشرفت بجنگند، برای حفظ کرامت، خانواده و ادامه زندگی میکوشند.
ادامه مطلب در پوستر
دکتر عاطفه رحمانیان مدیر دفتر انجمن جامعه شناسی ایران در جهرم
تابستان ۱۴۰۵
«انجمن جامعهشناسی ایران (دفتر جهرم)»
http://ble.ir/isajahrom
❤6
وقتی ازدواج تنها مسیر زندگی نیست؛ تجرد در ایران معاصر
🖋مهدی حمیدی شفیق
انتشار گزارشهای اخیر درباره افزایش شمار افراد در وضعیت تجرد قطعی، بار دیگر مسئله تجرد را به یکی از موضوعات مهم اجتماعی ایران تبدیل کرده است. بر اساس اظهارات برخی پژوهشگران اجتماعی، بیش از ۱۸ میلیون نفر مجرد قطعی بالای ۴۵ سال و بیش از ۲۴ میلیون نفر مجرد ناشی از طلاق یا فوت همسر در کشور ثبت شدهاند. اگرچه درباره روش محاسبه و تعریف دقیق این اعداد نیاز به بررسیهای آماری دقیقتر وجود دارد، اما طرح چنین ارقامی نشان میدهد که تجرد دیگر پدیدهای حاشیهای یا استثنایی نیست، بلکه به بخشی از واقعیت اجتماعی ایران معاصر تبدیل شده است.
بااینحال، برای فهم تجرد باید میان اشکال مختلف آن تمایز گذاشت. همه افراد مجرد در موقعیت مشابهی قرار ندارند. تجرد گذرا دورهای موقت در مسیر زندگی است که ممکن است به ازدواج یا رابطهای پایدار منتهی شود. تجرد مقطعی معمولاً پس از تجربههایی مانند طلاق، جدایی یا فوت همسر رخ میدهد. در مقابل، تجرد قطعی به وضعیتی اشاره دارد که فرد پس از عبور از سنین متعارف ازدواج، همچنان هرگز وارد نهاد ازدواج نشده است.
اما تجرد قطعی نیز پدیدهای یکدست نیست. بخشی از آن را میتوان در چارچوب تجرد ساختاری فهم کرد؛ وضعیتی که تحت تأثیر عواملی مانند شرایط اقتصادی، تغییرات بازار ازدواج، مشکلات مسکن، افزایش انتظارات از زندگی مشترک، تحولات جنسیتی و تغییرات فرهنگی شکل گرفته است. در کنار آن، برای بخشی از افراد، تجرد میتواند با بازتعریف ارزشها، استقلال فردی و انتخاب شیوهای متفاوت برای ساماندهی زندگی پیوند داشته باشد؛ چیزی که میتوان از آن با عنوان تجرد انتخابی یاد کرد.
مشکل اصلی در مواجهه با تجرد در ایران، فروکاستن همه این اشکال متنوع به یک مسئله ساده یعنی «بحران ازدواج» است. در چنین نگاهی، فرد مجرد اغلب کسی تصور میشود که هنوز وارد مسیر «طبیعی» زندگی نشده و راهحل نیز عمدتاً در افزایش مشوقهای ازدواج، برنامههای تبلیغی یا سیاستهای دستوری جستوجو میشود. اما تجرد صرفاً فقدان ازدواج نیست؛ بلکه تجربهای اجتماعی است که در آن افراد با خانواده، هنجارهای فرهنگی، انتظارات جنسیتی و شرایط ساختاری مذاکره میکنند.
پژوهشهای جدید در جهان نیز نشان دادهاند که مجردبودن الزاماً به معنای شکست اجتماعی یا فقدان معنا نیست. الیاکیم کیسلو در کتاب Happy Singlehood: The Rising Acceptance and Celebration of Solo Living (2019) نشان میدهد که در برخی جوامع معاصر، زندگی مجردانه میتواند با خودمختاری، رضایت از زندگی و شبکههای اجتماعی فعال همراه باشد. البته این مفهوم را نمیتوان بهصورت مستقیم به ایران منتقل کرد؛ زیرا تجربه تجرد در ایران در بستری متفاوت، یعنی درون نظم خانوادهمحور، فشارهای هنجاری، محدودیتهای حقوقی و انتظارات فرهنگی خاص شکل میگیرد. اهمیت این دیدگاه در ایران نه در ستایش تجرد، بلکه در نشان دادن این نکته است که مجردبودن الزاماً معادل شکست یا ناکامی نیست.
در بستر ایران، زیست مجردانه را میتوان نوعی زیست مذاکرهای دانست؛ وضعیتی که فرد در آن میان خواستههای شخصی، انتظارات خانواده، هنجارهای اجتماعی و محدودیتهای ساختاری دائماً در حال چانهزنی است. این تجربه برای زنان و مردان نیز معنای یکسانی ندارد. برای برخی زنان، تجرد میتواند راهی برای حفظ استقلال فردی و فاصله گرفتن از نقشهای جنسیتی نابرابر باشد؛ در حالی که برخی مردان در حال بازتعریف مردانگی خارج از الزام سنتی ازدواج، تأمین خانواده و نقشهای تثبیتشده گذشتهاند. بااینحال، این تجربه همواره رهاییبخش نیست و میتواند با تنهایی ناخواسته، انگ اجتماعی، کاهش حمایتهای سنتی و آسیبپذیریهای اجتماعی همراه باشد.
از این منظر، مواجهه واقعبینانه با تجرد به معنای تبلیغ آن یا نفی ارزش خانواده نیست. مسئله این است که سیاستگذاری اجتماعی باید میان حمایت از ازدواج و شناخت واقعیتهای اجتماعی موجود تعادل برقرار کند. نمیتوان با رویکردهای صرفاً بخشنامهای، تشویقی یا تنبیهی، پدیدهای را که ریشه در تحولات عمیق اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی دارد مدیریت کرد.
جامعه امروز ایران با تنوع بیشتری از مسیرهای زندگی مواجه شده است. شناخت این تنوع به معنای تغییر ارزشهای خانوادگی نیست؛ بلکه به معنای پذیرش این واقعیت است که شیوههای زیست انسانی در حال تحولاند. سیاستگذاری مؤثر زمانی امکانپذیر خواهد بود که به جای تلاش برای حذف یک واقعیت اجتماعی، آن را بفهمد، تحلیل کند و بر اساس پیچیدگیهای آن تصمیم بگیرد.
#تجرد_در_ایران
#خانواده_و_ازدواج
#سبک_زندگی
#زیست_مذاکرهای
@ISA_tabriz
@iran_sociology
🖋مهدی حمیدی شفیق
انتشار گزارشهای اخیر درباره افزایش شمار افراد در وضعیت تجرد قطعی، بار دیگر مسئله تجرد را به یکی از موضوعات مهم اجتماعی ایران تبدیل کرده است. بر اساس اظهارات برخی پژوهشگران اجتماعی، بیش از ۱۸ میلیون نفر مجرد قطعی بالای ۴۵ سال و بیش از ۲۴ میلیون نفر مجرد ناشی از طلاق یا فوت همسر در کشور ثبت شدهاند. اگرچه درباره روش محاسبه و تعریف دقیق این اعداد نیاز به بررسیهای آماری دقیقتر وجود دارد، اما طرح چنین ارقامی نشان میدهد که تجرد دیگر پدیدهای حاشیهای یا استثنایی نیست، بلکه به بخشی از واقعیت اجتماعی ایران معاصر تبدیل شده است.
بااینحال، برای فهم تجرد باید میان اشکال مختلف آن تمایز گذاشت. همه افراد مجرد در موقعیت مشابهی قرار ندارند. تجرد گذرا دورهای موقت در مسیر زندگی است که ممکن است به ازدواج یا رابطهای پایدار منتهی شود. تجرد مقطعی معمولاً پس از تجربههایی مانند طلاق، جدایی یا فوت همسر رخ میدهد. در مقابل، تجرد قطعی به وضعیتی اشاره دارد که فرد پس از عبور از سنین متعارف ازدواج، همچنان هرگز وارد نهاد ازدواج نشده است.
اما تجرد قطعی نیز پدیدهای یکدست نیست. بخشی از آن را میتوان در چارچوب تجرد ساختاری فهم کرد؛ وضعیتی که تحت تأثیر عواملی مانند شرایط اقتصادی، تغییرات بازار ازدواج، مشکلات مسکن، افزایش انتظارات از زندگی مشترک، تحولات جنسیتی و تغییرات فرهنگی شکل گرفته است. در کنار آن، برای بخشی از افراد، تجرد میتواند با بازتعریف ارزشها، استقلال فردی و انتخاب شیوهای متفاوت برای ساماندهی زندگی پیوند داشته باشد؛ چیزی که میتوان از آن با عنوان تجرد انتخابی یاد کرد.
مشکل اصلی در مواجهه با تجرد در ایران، فروکاستن همه این اشکال متنوع به یک مسئله ساده یعنی «بحران ازدواج» است. در چنین نگاهی، فرد مجرد اغلب کسی تصور میشود که هنوز وارد مسیر «طبیعی» زندگی نشده و راهحل نیز عمدتاً در افزایش مشوقهای ازدواج، برنامههای تبلیغی یا سیاستهای دستوری جستوجو میشود. اما تجرد صرفاً فقدان ازدواج نیست؛ بلکه تجربهای اجتماعی است که در آن افراد با خانواده، هنجارهای فرهنگی، انتظارات جنسیتی و شرایط ساختاری مذاکره میکنند.
پژوهشهای جدید در جهان نیز نشان دادهاند که مجردبودن الزاماً به معنای شکست اجتماعی یا فقدان معنا نیست. الیاکیم کیسلو در کتاب Happy Singlehood: The Rising Acceptance and Celebration of Solo Living (2019) نشان میدهد که در برخی جوامع معاصر، زندگی مجردانه میتواند با خودمختاری، رضایت از زندگی و شبکههای اجتماعی فعال همراه باشد. البته این مفهوم را نمیتوان بهصورت مستقیم به ایران منتقل کرد؛ زیرا تجربه تجرد در ایران در بستری متفاوت، یعنی درون نظم خانوادهمحور، فشارهای هنجاری، محدودیتهای حقوقی و انتظارات فرهنگی خاص شکل میگیرد. اهمیت این دیدگاه در ایران نه در ستایش تجرد، بلکه در نشان دادن این نکته است که مجردبودن الزاماً معادل شکست یا ناکامی نیست.
در بستر ایران، زیست مجردانه را میتوان نوعی زیست مذاکرهای دانست؛ وضعیتی که فرد در آن میان خواستههای شخصی، انتظارات خانواده، هنجارهای اجتماعی و محدودیتهای ساختاری دائماً در حال چانهزنی است. این تجربه برای زنان و مردان نیز معنای یکسانی ندارد. برای برخی زنان، تجرد میتواند راهی برای حفظ استقلال فردی و فاصله گرفتن از نقشهای جنسیتی نابرابر باشد؛ در حالی که برخی مردان در حال بازتعریف مردانگی خارج از الزام سنتی ازدواج، تأمین خانواده و نقشهای تثبیتشده گذشتهاند. بااینحال، این تجربه همواره رهاییبخش نیست و میتواند با تنهایی ناخواسته، انگ اجتماعی، کاهش حمایتهای سنتی و آسیبپذیریهای اجتماعی همراه باشد.
از این منظر، مواجهه واقعبینانه با تجرد به معنای تبلیغ آن یا نفی ارزش خانواده نیست. مسئله این است که سیاستگذاری اجتماعی باید میان حمایت از ازدواج و شناخت واقعیتهای اجتماعی موجود تعادل برقرار کند. نمیتوان با رویکردهای صرفاً بخشنامهای، تشویقی یا تنبیهی، پدیدهای را که ریشه در تحولات عمیق اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی دارد مدیریت کرد.
جامعه امروز ایران با تنوع بیشتری از مسیرهای زندگی مواجه شده است. شناخت این تنوع به معنای تغییر ارزشهای خانوادگی نیست؛ بلکه به معنای پذیرش این واقعیت است که شیوههای زیست انسانی در حال تحولاند. سیاستگذاری مؤثر زمانی امکانپذیر خواهد بود که به جای تلاش برای حذف یک واقعیت اجتماعی، آن را بفهمد، تحلیل کند و بر اساس پیچیدگیهای آن تصمیم بگیرد.
#تجرد_در_ایران
#خانواده_و_ازدواج
#سبک_زندگی
#زیست_مذاکرهای
@ISA_tabriz
@iran_sociology
❤4
📢 انجمن جامعهشناسی ایران شعبه آذربایجان شرقی برگزار میکند
🎓 نشست تخصصی
🌐 زمینههای همبستگی اجتماعی جامعه ایران در گردونه بحرانها
👤 سخنران:
دکتر اصغر میرفردی
دانشیار جامعهشناسی دانشگاه شیراز
🎙 دبیر نشست:
میلاد وحیدی
دانشجوی کارشناسی ارشد جامعهشناسی دانشگاه تبریز
📅 زمان:
شنبه ۲۴ مردادماه ۱۴۰۵
🕓 ساعت ۱۶ تا ۱۷
💻 مکان:
گوگلمیت
🔗 لینک شرکت در جلسه:
meet.google.com/twg-ymcm-ait
#انجمن_جامعه_شناسی_ایران
@ISA_tabriz
@iran_sociology
🎓 نشست تخصصی
🌐 زمینههای همبستگی اجتماعی جامعه ایران در گردونه بحرانها
👤 سخنران:
دکتر اصغر میرفردی
دانشیار جامعهشناسی دانشگاه شیراز
🎙 دبیر نشست:
میلاد وحیدی
دانشجوی کارشناسی ارشد جامعهشناسی دانشگاه تبریز
📅 زمان:
شنبه ۲۴ مردادماه ۱۴۰۵
🕓 ساعت ۱۶ تا ۱۷
💻 مکان:
گوگلمیت
🔗 لینک شرکت در جلسه:
meet.google.com/twg-ymcm-ait
#انجمن_جامعه_شناسی_ایران
@ISA_tabriz
@iran_sociology
❤5
زیرساخت های زیستی و مرزهای ساختگی
نشت نفت و جنگ علیه زمین
نشت نفت به سواحل جزیره قشم، در کنار لکههای نفتی قابلمشاهده از فضا در تنگه هرمز، پرسشی بنیادین پیش میکشد: آیا جنگ را فقط با کشتهگان و زیرساختهای ویرانشده بشری میسنجیم؟ به نظر میرسد این پرسش لزوم بازتعریف مفهوم «زیرساخت» را مشخص میکند.بمبها و موشکها، اهداف استراتژیک مانند پالایشگاهها و نفتکشها را نشانه میروند، اما پیامد آن تنها تخریب تأسیسات بشری نیست. «پیامد خاموش» جنگ مثل یک بیماری نهان در حال پیشرفت، بر پیکره زمین، در جریان است و زیرساختهای حیاتیتری را نشانه میگیرد: جنگلهای حرا، آبهای ساحلی، و بدنِ موجودات زنده. اینها هم زیرساخت هستند؛ شاید کهن ترین و آسیبپذیرترین زیرساختهای حیات.تعریف رایج از «زیرساخت» به جادهها، پالایشگاهها، لولهها و تأسیسات آبرسانی وبرق محدود میشود. اما این نگاه، میراثی از مدرنیتهای است که طبیعت را صرفاً «منبع» یا «بستر» میدید. اکنون نشت نفت درخلیجفارس این خطای شناختی را بیش از گذشته آشکار میکند. وقتی نفت، سوختِ تمدنِ مبتنی بر فسیل، به آبها میریزد، به «زیرساختِ زیستی» حمله میکند. این زیرساخت شامل زنجیره غذایی از میکروارگانیسمها تا دلفینها و نهنگهاست و آبشیرینکنهایی که معیشت میلیونها نفر به آنها وابسته است؛ و البته شامل خودِ زمین، بهمثابه یک کلِ بههمپیوسته. در یک هستیشناسی زمینی، زمین نه صرفاً یک کره فیزیکی، که یک «سیستم زنده خودسازمانده» و یک «کلاناَبَربدن» (Macro-organisme) تلقی میشود که تمام لایههای زیستی، زمینشناسی، شیمیایی و انسانی در آن بهمثابه اندامهای بههمپیوسته یک پیکر واحد عمل میکنند. انسان و طبیعت نه دو امر جدا، که در یک «شبکه زیستی-نشانهای» در هم تنیدهاند. لکههای بزرگ نفتی به عنوان پیامد جنگ، نشان میدهد، مفاهیمی مانند مفهومی که ادگار مورن آن را با عنوان «زمین-وطن» (Terre-Patrie) صورتبندی کرده است، نه یک نگاه یا رویکرد بلکه یک ضرورت ملموس هستند. انسان بر اریکه طبیعت تکیه نزده بلکه، فرزندِ درونزادِ آن است. جزیره قشم نه یک نقطه، که یک «گرهگاهِ سیارهای» است؛ زخمِ آن، زخمِ کلِ «بدنِ زمین» است و مرزهای سیاسی را درمینوردد. نه فقط آبهای ایران که گسترهای بزرگ از دریا و خشکیهای پیرامون درگیر این آسیب زیرساخت زیستی شدهاند. جنگ و صلح، اقتصاد و سیاست، همه باید در راستای سلامتِ این ابرجاندارِ واحد، بازتعریف شوند. بنابراین به نظر میرسد، سنجشِ جنگ با «گستره سیارهایِ آسیب» نه یک انتخاب اخلاقی، که یک ضرورتِ علمی و وجودی برای بقای نوع بشر است. «همبستگیِ زیرساختها» نشانمیدهد که زیرساختِ انسانی و طبیعی در هم تنیدهاند. زیرساخت نه یک ابژه عینی مستقل در درون مرزها که یک ساختار زیستی وابسته است. حمله به یک نفتکش یا سکوی نفتی، به زنجیرهای از فروپاشیها دامن میزند: آلودگی آب، مرگ آبزیان، نابودی منابع غذایی، و در نهایت، بحران انسانی در منطقهای از زمین که از مرزبندیهای انسانی عبور میکند. این یک جنگ علیه کلانسیستمِ حیات است. جنگها را سیاستمدران شروع میکنند اما بر دوش مردم-زمین آوار میشود.
نویسنده: سولماز سقلی
تاریخ: مرداد ماه ۱۴۰۵
انجمن جامعهشناسی ایران شعبه آذربایجان شرقی
کارگروه محیط زیست
#جنگ
#زیرساخت
#جامعه_شناسی_محیط_زیست
#زمین_وطن
#خلیج_فارس
@ISA_tabriz
@iran_sociology
نشت نفت و جنگ علیه زمین
نشت نفت به سواحل جزیره قشم، در کنار لکههای نفتی قابلمشاهده از فضا در تنگه هرمز، پرسشی بنیادین پیش میکشد: آیا جنگ را فقط با کشتهگان و زیرساختهای ویرانشده بشری میسنجیم؟ به نظر میرسد این پرسش لزوم بازتعریف مفهوم «زیرساخت» را مشخص میکند.بمبها و موشکها، اهداف استراتژیک مانند پالایشگاهها و نفتکشها را نشانه میروند، اما پیامد آن تنها تخریب تأسیسات بشری نیست. «پیامد خاموش» جنگ مثل یک بیماری نهان در حال پیشرفت، بر پیکره زمین، در جریان است و زیرساختهای حیاتیتری را نشانه میگیرد: جنگلهای حرا، آبهای ساحلی، و بدنِ موجودات زنده. اینها هم زیرساخت هستند؛ شاید کهن ترین و آسیبپذیرترین زیرساختهای حیات.تعریف رایج از «زیرساخت» به جادهها، پالایشگاهها، لولهها و تأسیسات آبرسانی وبرق محدود میشود. اما این نگاه، میراثی از مدرنیتهای است که طبیعت را صرفاً «منبع» یا «بستر» میدید. اکنون نشت نفت درخلیجفارس این خطای شناختی را بیش از گذشته آشکار میکند. وقتی نفت، سوختِ تمدنِ مبتنی بر فسیل، به آبها میریزد، به «زیرساختِ زیستی» حمله میکند. این زیرساخت شامل زنجیره غذایی از میکروارگانیسمها تا دلفینها و نهنگهاست و آبشیرینکنهایی که معیشت میلیونها نفر به آنها وابسته است؛ و البته شامل خودِ زمین، بهمثابه یک کلِ بههمپیوسته. در یک هستیشناسی زمینی، زمین نه صرفاً یک کره فیزیکی، که یک «سیستم زنده خودسازمانده» و یک «کلاناَبَربدن» (Macro-organisme) تلقی میشود که تمام لایههای زیستی، زمینشناسی، شیمیایی و انسانی در آن بهمثابه اندامهای بههمپیوسته یک پیکر واحد عمل میکنند. انسان و طبیعت نه دو امر جدا، که در یک «شبکه زیستی-نشانهای» در هم تنیدهاند. لکههای بزرگ نفتی به عنوان پیامد جنگ، نشان میدهد، مفاهیمی مانند مفهومی که ادگار مورن آن را با عنوان «زمین-وطن» (Terre-Patrie) صورتبندی کرده است، نه یک نگاه یا رویکرد بلکه یک ضرورت ملموس هستند. انسان بر اریکه طبیعت تکیه نزده بلکه، فرزندِ درونزادِ آن است. جزیره قشم نه یک نقطه، که یک «گرهگاهِ سیارهای» است؛ زخمِ آن، زخمِ کلِ «بدنِ زمین» است و مرزهای سیاسی را درمینوردد. نه فقط آبهای ایران که گسترهای بزرگ از دریا و خشکیهای پیرامون درگیر این آسیب زیرساخت زیستی شدهاند. جنگ و صلح، اقتصاد و سیاست، همه باید در راستای سلامتِ این ابرجاندارِ واحد، بازتعریف شوند. بنابراین به نظر میرسد، سنجشِ جنگ با «گستره سیارهایِ آسیب» نه یک انتخاب اخلاقی، که یک ضرورتِ علمی و وجودی برای بقای نوع بشر است. «همبستگیِ زیرساختها» نشانمیدهد که زیرساختِ انسانی و طبیعی در هم تنیدهاند. زیرساخت نه یک ابژه عینی مستقل در درون مرزها که یک ساختار زیستی وابسته است. حمله به یک نفتکش یا سکوی نفتی، به زنجیرهای از فروپاشیها دامن میزند: آلودگی آب، مرگ آبزیان، نابودی منابع غذایی، و در نهایت، بحران انسانی در منطقهای از زمین که از مرزبندیهای انسانی عبور میکند. این یک جنگ علیه کلانسیستمِ حیات است. جنگها را سیاستمدران شروع میکنند اما بر دوش مردم-زمین آوار میشود.
نویسنده: سولماز سقلی
تاریخ: مرداد ماه ۱۴۰۵
انجمن جامعهشناسی ایران شعبه آذربایجان شرقی
کارگروه محیط زیست
#جنگ
#زیرساخت
#جامعه_شناسی_محیط_زیست
#زمین_وطن
#خلیج_فارس
@ISA_tabriz
@iran_sociology
❤8
Forwarded from انجمن جامعه شناسی ایران
📢 انجمن جامعهشناسی ایران شعبه آذربایجان شرقی برگزار میکند
🎓 نشست تخصصی
🌐 زمینههای همبستگی اجتماعی جامعه ایران در گردونه بحرانها
👤 سخنران:
اصغر میرفردی
دانشیار جامعهشناسی دانشگاه شیراز
🎙 دبیر نشست:
میلاد وحیدی
دانشجوی کارشناسی ارشد جامعهشناسی دانشگاه تبریز
📅 زمان:
شنبه ۲۴ مردادماه ۱۴۰۵
🕓 ساعت ۱۶ تا ۱۷
💻 مکان:
گوگلمیت
🔗 لینک شرکت در جلسه:
meet.google.com/twg-ymcm-ait
#انجمن_جامعه_شناسی_ایران
@iran_sociology
🎓 نشست تخصصی
🌐 زمینههای همبستگی اجتماعی جامعه ایران در گردونه بحرانها
👤 سخنران:
اصغر میرفردی
دانشیار جامعهشناسی دانشگاه شیراز
🎙 دبیر نشست:
میلاد وحیدی
دانشجوی کارشناسی ارشد جامعهشناسی دانشگاه تبریز
📅 زمان:
شنبه ۲۴ مردادماه ۱۴۰۵
🕓 ساعت ۱۶ تا ۱۷
💻 مکان:
گوگلمیت
🔗 لینک شرکت در جلسه:
meet.google.com/twg-ymcm-ait
#انجمن_جامعه_شناسی_ایران
@iran_sociology
جامعهای پر از مسئله، کم از سازمان؛
چرا انرژی اجتماعی در ایران به قدرت جمعی تبدیل نمیشود؟
22 مرداد، روز تشکلها و مشارکتهای اجتماعی، فرصتی است برای اندیشیدن به یکی از مسائل بنیادین جامعه ایران امروز: چگونه میتوان انرژی اجتماعی موجود در جامعه را به کنش جمعی پایدار، سازمانیافته و مؤثر تبدیل کرد؟
تشکلهای اجتماعی در جوامع مدرن صرفاً مجموعههایی داوطلبانه برای فعالیتهای خیرخواهانه یا خدماتی نیستند؛ بلکه بخشی از زیرساخت جامعه و از مهمترین نهادهای واسط میان فرد و ساختارهای رسمی محسوب میشوند. آنها میتوانند تجربههای پراکنده شهروندان را به مسائل عمومی تبدیل کنند، اعتماد اجتماعی را افزایش دهند و امکان همکاری برای حل مسائل مشترک را فراهم آورند.
با این حال، مسئله اصلی درباره تشکلهای اجتماعی در ایران امروز، صرفاً تعداد انجمنهای موجود نیست؛ بلکه این است که این تشکلها تا چه اندازه توانستهاند به بازیگران واقعی عرصه اجتماعی تبدیل شوند. میان «مشارکت نمادین» و «مشارکت مؤثر» فاصلهای اساسی وجود دارد. مشارکت مؤثر زمانی شکل میگیرد که شهروندان بتوانند در شناخت مسئله، تولید راهحل، شبکهسازی اجتماعی و اثرگذاری بر امور عمومی نقش داشته باشند.
یکی از ویژگیهای جامعه ایران معاصر، وجود همزمان دو واقعیت به ظاهر متناقض است: جامعهای سرشار از مسئله، حساسیت و واکنش اجتماعی؛ و در مقابل، ضعف نسبی در تبدیل این انرژی به نهادهای پایدار و سازمانیافته. جامعه ایران را نمیتوان فاقد کنشگری دانست؛ تغییرات فرهنگی، تحولات نسلی، شبکههای ارتباطی جدید و شکلهای نوین مطالبهگری نشان میدهد ظرفیت اجتماعی همچنان فعال است، اما میان توان واکنش نشان دادن و توان ساختن نهادهای پایدار فاصلهای جدی وجود دارد.
آصف بیات با مفهوم «ناجنبشهای اجتماعی» نشان میدهد بخشی از تغییرات اجتماعی از کنشهای پراکنده اما همجهت شهروندان شکل میگیرد. این نگاه برای فهم جامعه ایران اهمیت دارد؛ زیرا مسئله اصلی فقدان کنش اجتماعی نیست، بلکه دشواری تبدیل کنشهای پراکنده به ظرفیتهای نهادی و پایدار است.
پس از اعتراضات سال 1401 و 1404 این مسئله برجستهتر شد. بخشهایی از جامعه، بهخصوص نسلهای جدید، کمتر در قالبهای سنتی مشارکت سازمانی عمل میکنند و بیشتر به شکلهای شبکهای، افقی و غیررسمی کنش نشان میدهند. این وضعیت نشان میدهد میان بسیج اجتماعی و نهادسازی اجتماعی همچنان فاصله وجود دارد. پرسش مهم این است که چگونه میتوان میان پویایی شبکههای جدید و ضرورت وجود نهادهای پایدار مدنی پیوند برقرار کرد.
در این میان کاهش مشارکت اجتماعی را نباید همیشه به بیعلاقگی یا بیمسئولیتی افراد نسبت داد. گاهی آنچه بهعنوان بیتفاوتی دیده میشود، حاصل تجربه طولانی احساس بیاثری است؛ وضعیتی که فرد مسئله را میبیند، اما مسیر مؤثری برای تبدیل نگرانی خود به کنش جمعی نمییابد. در چنین شرایطی، کاهش اعتماد، ضعف تجربه همکاری موفق و احساس ناتوانی در اثرگذاری میتواند به فاصله گرفتن افراد از عرصه عمومی منجر شود.
یکی از پیامدهای این وضعیت، شکلگیری نوعی سرخوردگی اجتماعی است؛ یعنی فاصله میان انتظار تغییر و تجربه تحقق آن. سرخوردگی اجتماعی الزاماً به معنای از دست دادن کامل امید نیست، بلکه میتواند نشانه فرسایش تدریجی اعتماد به امکان اثرگذاری باشد. جامعهای که بارها ظرفیت واکنش خود را نشان داده، اما کمتر توانسته این واکنشها را به تغییرات پایدار نهادی تبدیل کند، ممکن است با احساس بیقدرتی اجتماعی مواجه شود.
آسیبشناسی تشکلها تنها به عوامل بیرونی محدود نمیشود. خود تشکلهای اجتماعی نیز با چالشهایی مانند فردمحوری، ضعف شبکهسازی، کمبود منابع پایدار، فعالیتهای پروژهای و فاصله میان فعالیت اجتماعی و اثرگذاری واقعی مواجهاند. جامعه مدنی زمانی میتواند نقش تاریخی خود را ایفا کند که از فعالیتهای مقطعی و مناسبتی عبور کرده و به نهادی برای یادگیری اجتماعی، گفتوگو و حل مسئله تبدیل شود.
از این منظر، مسئله امروز جامعه ایران کمبود انرژی اجتماعی نیست؛ جامعهای که بارها توان واکنش، مطالبهگری و حساسیت نسبت به مسائل عمومی را نشان داده است. مسئله اصلی، ساختن سازوکارهایی است که بتوانند این انرژی را به اعتماد، اعتماد را به همکاری و همکاری را به توانایی حل مسئله تبدیل کنند.
روز تشکلها و مشارکتهای اجتماعی، فرصتی است برای طرح یک پرسش بنیادین: چگونه میتوان جامعهای پر از تجربه، مطالبه و انرژی اجتماعی را به جامعهای با ظرفیت بالاتر برای سازمانیافتگی، همکاری و تغییر پایدار تبدیل کرد؟ این پرسش، بیشک یکی از مهمترین پرسشهای جامعهشناختی ایران امروز است.
@ISA_tabriz
@iran_sociology
چرا انرژی اجتماعی در ایران به قدرت جمعی تبدیل نمیشود؟
22 مرداد، روز تشکلها و مشارکتهای اجتماعی، فرصتی است برای اندیشیدن به یکی از مسائل بنیادین جامعه ایران امروز: چگونه میتوان انرژی اجتماعی موجود در جامعه را به کنش جمعی پایدار، سازمانیافته و مؤثر تبدیل کرد؟
تشکلهای اجتماعی در جوامع مدرن صرفاً مجموعههایی داوطلبانه برای فعالیتهای خیرخواهانه یا خدماتی نیستند؛ بلکه بخشی از زیرساخت جامعه و از مهمترین نهادهای واسط میان فرد و ساختارهای رسمی محسوب میشوند. آنها میتوانند تجربههای پراکنده شهروندان را به مسائل عمومی تبدیل کنند، اعتماد اجتماعی را افزایش دهند و امکان همکاری برای حل مسائل مشترک را فراهم آورند.
با این حال، مسئله اصلی درباره تشکلهای اجتماعی در ایران امروز، صرفاً تعداد انجمنهای موجود نیست؛ بلکه این است که این تشکلها تا چه اندازه توانستهاند به بازیگران واقعی عرصه اجتماعی تبدیل شوند. میان «مشارکت نمادین» و «مشارکت مؤثر» فاصلهای اساسی وجود دارد. مشارکت مؤثر زمانی شکل میگیرد که شهروندان بتوانند در شناخت مسئله، تولید راهحل، شبکهسازی اجتماعی و اثرگذاری بر امور عمومی نقش داشته باشند.
یکی از ویژگیهای جامعه ایران معاصر، وجود همزمان دو واقعیت به ظاهر متناقض است: جامعهای سرشار از مسئله، حساسیت و واکنش اجتماعی؛ و در مقابل، ضعف نسبی در تبدیل این انرژی به نهادهای پایدار و سازمانیافته. جامعه ایران را نمیتوان فاقد کنشگری دانست؛ تغییرات فرهنگی، تحولات نسلی، شبکههای ارتباطی جدید و شکلهای نوین مطالبهگری نشان میدهد ظرفیت اجتماعی همچنان فعال است، اما میان توان واکنش نشان دادن و توان ساختن نهادهای پایدار فاصلهای جدی وجود دارد.
آصف بیات با مفهوم «ناجنبشهای اجتماعی» نشان میدهد بخشی از تغییرات اجتماعی از کنشهای پراکنده اما همجهت شهروندان شکل میگیرد. این نگاه برای فهم جامعه ایران اهمیت دارد؛ زیرا مسئله اصلی فقدان کنش اجتماعی نیست، بلکه دشواری تبدیل کنشهای پراکنده به ظرفیتهای نهادی و پایدار است.
پس از اعتراضات سال 1401 و 1404 این مسئله برجستهتر شد. بخشهایی از جامعه، بهخصوص نسلهای جدید، کمتر در قالبهای سنتی مشارکت سازمانی عمل میکنند و بیشتر به شکلهای شبکهای، افقی و غیررسمی کنش نشان میدهند. این وضعیت نشان میدهد میان بسیج اجتماعی و نهادسازی اجتماعی همچنان فاصله وجود دارد. پرسش مهم این است که چگونه میتوان میان پویایی شبکههای جدید و ضرورت وجود نهادهای پایدار مدنی پیوند برقرار کرد.
در این میان کاهش مشارکت اجتماعی را نباید همیشه به بیعلاقگی یا بیمسئولیتی افراد نسبت داد. گاهی آنچه بهعنوان بیتفاوتی دیده میشود، حاصل تجربه طولانی احساس بیاثری است؛ وضعیتی که فرد مسئله را میبیند، اما مسیر مؤثری برای تبدیل نگرانی خود به کنش جمعی نمییابد. در چنین شرایطی، کاهش اعتماد، ضعف تجربه همکاری موفق و احساس ناتوانی در اثرگذاری میتواند به فاصله گرفتن افراد از عرصه عمومی منجر شود.
یکی از پیامدهای این وضعیت، شکلگیری نوعی سرخوردگی اجتماعی است؛ یعنی فاصله میان انتظار تغییر و تجربه تحقق آن. سرخوردگی اجتماعی الزاماً به معنای از دست دادن کامل امید نیست، بلکه میتواند نشانه فرسایش تدریجی اعتماد به امکان اثرگذاری باشد. جامعهای که بارها ظرفیت واکنش خود را نشان داده، اما کمتر توانسته این واکنشها را به تغییرات پایدار نهادی تبدیل کند، ممکن است با احساس بیقدرتی اجتماعی مواجه شود.
آسیبشناسی تشکلها تنها به عوامل بیرونی محدود نمیشود. خود تشکلهای اجتماعی نیز با چالشهایی مانند فردمحوری، ضعف شبکهسازی، کمبود منابع پایدار، فعالیتهای پروژهای و فاصله میان فعالیت اجتماعی و اثرگذاری واقعی مواجهاند. جامعه مدنی زمانی میتواند نقش تاریخی خود را ایفا کند که از فعالیتهای مقطعی و مناسبتی عبور کرده و به نهادی برای یادگیری اجتماعی، گفتوگو و حل مسئله تبدیل شود.
از این منظر، مسئله امروز جامعه ایران کمبود انرژی اجتماعی نیست؛ جامعهای که بارها توان واکنش، مطالبهگری و حساسیت نسبت به مسائل عمومی را نشان داده است. مسئله اصلی، ساختن سازوکارهایی است که بتوانند این انرژی را به اعتماد، اعتماد را به همکاری و همکاری را به توانایی حل مسئله تبدیل کنند.
روز تشکلها و مشارکتهای اجتماعی، فرصتی است برای طرح یک پرسش بنیادین: چگونه میتوان جامعهای پر از تجربه، مطالبه و انرژی اجتماعی را به جامعهای با ظرفیت بالاتر برای سازمانیافتگی، همکاری و تغییر پایدار تبدیل کرد؟ این پرسش، بیشک یکی از مهمترین پرسشهای جامعهشناختی ایران امروز است.
@ISA_tabriz
@iran_sociology
❤5👏2
📚 خوانش کتاب «جامعه و جماعت»
🖊 نویسنده: دکتر کرامتالله راسخ
✔️ موضوع: رویکرد نظری نوین به ساختار اجتماعی
📅 زمان: سهشنبه ۳ شهریورماه، ساعت ۱۹:۳۰
⏱️ مدت نشست: ۴۵ دقیقه
🌐 لینک شرکت در نشست آنلاین:
http://vdrm.ir/966C15G
⭕️ ورود برای عموم آزاد است.
💠 به جمع اندیشهورزان علوم اجتماعی بپیوندید و این انجمن را به دیگر علاقهمندان نیز معرفی کنید:
👇 بله:
http://ble.ir/isajahrom
🖊 نویسنده: دکتر کرامتالله راسخ
✔️ موضوع: رویکرد نظری نوین به ساختار اجتماعی
📅 زمان: سهشنبه ۳ شهریورماه، ساعت ۱۹:۳۰
⏱️ مدت نشست: ۴۵ دقیقه
🌐 لینک شرکت در نشست آنلاین:
http://vdrm.ir/966C15G
⭕️ ورود برای عموم آزاد است.
💠 به جمع اندیشهورزان علوم اجتماعی بپیوندید و این انجمن را به دیگر علاقهمندان نیز معرفی کنید:
👇 بله:
http://ble.ir/isajahrom
👏1
تابوها را کنار بگذاریم
در گفتمان رایج، سلامت زنان اغلب به معادلات زیستپزشکی تقلیل مییابد، اما اثر آنت مدلاک گتیسون با عنوان «ارتباط سلامت زنان» (ترجمه فاطمه گلابی و نیر محمدپور) در ۳۱۲ صفحه، این نگاه را به چالش میکشد و سلامت را پدیدهای اجتماعی-فرهنگی واکاوی میکند. استدلال محوری کتاب این است که «بیمار» بودن یا «سالم» ماندن، پیش از آنکه وضعیتی زیستی باشد، برساختی اجتماعی است که تحت تأثیر هنجارهای نانوشته، تابوهای دیرپا و ساختارهای قدرت شکل میگیرد. این تابوها به مثابه دیوارهایی نامرئی، دسترسی زنان به اطلاعات و خدمات درمانی را محدود میسازند و بر ادراک آنها از بدن، زنانگی و هویت سایه میافکنند و تصمیماتشان را به مسیری هدایت میکنند که با منافع واقعیشان همخوانی ندارد.
گتیسون از روششناسی تلفیقی بهره برده است. او روایتهای شخصی و زیستتجربههای زنان را در کنار نظریههای انتقادی، ادبیات کلیدی حوزه سلامت و مطالعات تجربی (کیفی و کمی) قرار میدهد. این رویکرد چندوجهی به دادهها اعتبار میبخشد و با بازگرداندن صدا به زنانِ به حاشیهراندهشده، عاملیت آنها را در برابر گفتمان پزشکسالار احیا میکند. کتاب با ارائه تصویری مقایسهای از زنان با پیشینههای نژادی، طبقاتی و نسلی متفاوت، نشان میدهد که تجربه سلامت هرگز یکسان نیست و تقاطع نابرابریها (نژاد، طبقه، جنسیت و سن) پیامدهای درمانی را دگرگون میسازد. این رویکرد تطبیقی از کلیگویی پرهیز کرده و تنوع زیستهٔ زنان را به رسمیت میشناسد.
پژوهش در چهار محور سامان یافته است. محور نخست، به تأثیرات تاریخی بر برداشتهای پزشکی میپردازد و نشان میدهد که چگونه کلیشههای جنسیتی از دوران مدرن اولیه تاکنون، بر ذهنیت بیماران زن و رویههای درمانی تأثیر گذاشته است. پزشکی مدرن هرگز «خنثی» نبوده و بازتابی از نگاه مردسالارانه به بدن زن به مثابه موجودی اسرارآمیز و نیازمند مهار بوده است. محور دوم، به سرطان پستان اختصاص دارد. نویسنده این بیماری را نه بحرانی فیزیولوژیک، که عرصهای برای فشارهای فرهنگی همچون هراس از دست دادن زیبایی، مطلوبیت جنسی و نقشهای مادری میداند. او به جنبشهای آگاهیبخشی مانند «روبان صورتی» نگاهی نقادانه دارد و توانمندسازی و تجاریسازیِ همزمانِ آن را به نقد میکشد و نشان میدهد که این جنبشها گاه به ابزاری برای سرپوشگذاشتن بر نابرابریهای ساختاری در دسترسی به درمان بدل میشوند.
محور سوم، به «سکوت و شرم» میپردازد که هسته مرکزی تابوهای مرتبط با مادری، تولیدمثل و زنانگی است. گتیسون واکاوی میکند که چگونه نهادهای اجتماعی، از خانواده تا نظام سلامت، بر زنانی که با چالشهای باروری (ناباروری، سقط جنین یا انتخابهای غیرمتعارف در فرزندآوری) مواجه میشوند، مهر طرد و خاموشی میزنند و این به انزوای روانی و جسمی آنها دامن میزند. شرم، نه یک احساس درونی، بلکه سازوکاری بیرونی برای نظارت اجتماعی بر بدنهای زنان است. محور چهارم به حوزه تابوشده «روابط جنسی و تمایلات جنسی» زنان میرود. نویسنده آشکار میسازد که چگونه میل و لذت جنسی زنان، در سایه هنجارهای اخلاقیِ مردسالارانه، به موضوعی حاشیهای در گفتمان سلامت بدل شده و «سلامت رابطای» اغلب به قیمت نادیدهگرفتن خواستهای اصیل زنان و بر اساس منافع شریک زندگی تعریف میشود. او بر ضرورت گسستن این سکوت و جایگزینی گفتوگوهای صریح و علمی به جای کلیشههای اخلاقی تأکید میورزد.
از منظر جامعهشناختی، این کتاب فراتر از راهنمایی برای خودمراقبتی عمل میکند؛ بلکه یک متن نقادانه است که مناسبات قدرت در نظام سلامت را افشا میسازد. گتیسون استدلال میکند که کنار گذاشتن تابوها (همانطور که در عنوان کتاب آمده) یک وظیفه جمعی و سیاسی است؛ چراکه تا زمانی که این هنجارهای نانوشته بازتولید شوند، حتی پیشرفتهترین درمانها نیز نخواهند توانست عدالت سلامت را محقق سازند. این کنارزدن، مستلزم بازتعریف گفتمان سلامت بر مبنای شمول، صداقت و احترام به عاملیت زنانه است. در نهایت، اثر گتیسون با اتکا به مستندات، نه تنها برای کنشگران حوزه سلامت و پژوهشگران مطالعات زنان، بلکه برای هر جامعهشناسی که به سازوکارهای سلطه، مقاومت و برساختشدگی اجتماعیِ بدن علاقهمند است، خواندنی ضروری و تحولآفرین خواهد بود؛ زیرا بهخوبی نشان میدهد که تغییر واقعی در سلامت زنان، در گرو دگرگونیهای بنیادین در ساختارهای اجتماعی و فرهنگیِ بازتولیدکننده نابرابری و سکوت است.
نویسنده: سولماز سقلی
تاریخ: شهریور ماه ۱۴۰۵
انجمن جامعهشناسی ایران شعبه آذربایجان شرقی
#جامعه_شناسی_سلامت
#مطالعات_زنان
#تابوهای_اجتماعی
#سلامت_باروری
#جنسیت_و_فرهنگ
@ISA_tabriz
@iran_sociology
در گفتمان رایج، سلامت زنان اغلب به معادلات زیستپزشکی تقلیل مییابد، اما اثر آنت مدلاک گتیسون با عنوان «ارتباط سلامت زنان» (ترجمه فاطمه گلابی و نیر محمدپور) در ۳۱۲ صفحه، این نگاه را به چالش میکشد و سلامت را پدیدهای اجتماعی-فرهنگی واکاوی میکند. استدلال محوری کتاب این است که «بیمار» بودن یا «سالم» ماندن، پیش از آنکه وضعیتی زیستی باشد، برساختی اجتماعی است که تحت تأثیر هنجارهای نانوشته، تابوهای دیرپا و ساختارهای قدرت شکل میگیرد. این تابوها به مثابه دیوارهایی نامرئی، دسترسی زنان به اطلاعات و خدمات درمانی را محدود میسازند و بر ادراک آنها از بدن، زنانگی و هویت سایه میافکنند و تصمیماتشان را به مسیری هدایت میکنند که با منافع واقعیشان همخوانی ندارد.
گتیسون از روششناسی تلفیقی بهره برده است. او روایتهای شخصی و زیستتجربههای زنان را در کنار نظریههای انتقادی، ادبیات کلیدی حوزه سلامت و مطالعات تجربی (کیفی و کمی) قرار میدهد. این رویکرد چندوجهی به دادهها اعتبار میبخشد و با بازگرداندن صدا به زنانِ به حاشیهراندهشده، عاملیت آنها را در برابر گفتمان پزشکسالار احیا میکند. کتاب با ارائه تصویری مقایسهای از زنان با پیشینههای نژادی، طبقاتی و نسلی متفاوت، نشان میدهد که تجربه سلامت هرگز یکسان نیست و تقاطع نابرابریها (نژاد، طبقه، جنسیت و سن) پیامدهای درمانی را دگرگون میسازد. این رویکرد تطبیقی از کلیگویی پرهیز کرده و تنوع زیستهٔ زنان را به رسمیت میشناسد.
پژوهش در چهار محور سامان یافته است. محور نخست، به تأثیرات تاریخی بر برداشتهای پزشکی میپردازد و نشان میدهد که چگونه کلیشههای جنسیتی از دوران مدرن اولیه تاکنون، بر ذهنیت بیماران زن و رویههای درمانی تأثیر گذاشته است. پزشکی مدرن هرگز «خنثی» نبوده و بازتابی از نگاه مردسالارانه به بدن زن به مثابه موجودی اسرارآمیز و نیازمند مهار بوده است. محور دوم، به سرطان پستان اختصاص دارد. نویسنده این بیماری را نه بحرانی فیزیولوژیک، که عرصهای برای فشارهای فرهنگی همچون هراس از دست دادن زیبایی، مطلوبیت جنسی و نقشهای مادری میداند. او به جنبشهای آگاهیبخشی مانند «روبان صورتی» نگاهی نقادانه دارد و توانمندسازی و تجاریسازیِ همزمانِ آن را به نقد میکشد و نشان میدهد که این جنبشها گاه به ابزاری برای سرپوشگذاشتن بر نابرابریهای ساختاری در دسترسی به درمان بدل میشوند.
محور سوم، به «سکوت و شرم» میپردازد که هسته مرکزی تابوهای مرتبط با مادری، تولیدمثل و زنانگی است. گتیسون واکاوی میکند که چگونه نهادهای اجتماعی، از خانواده تا نظام سلامت، بر زنانی که با چالشهای باروری (ناباروری، سقط جنین یا انتخابهای غیرمتعارف در فرزندآوری) مواجه میشوند، مهر طرد و خاموشی میزنند و این به انزوای روانی و جسمی آنها دامن میزند. شرم، نه یک احساس درونی، بلکه سازوکاری بیرونی برای نظارت اجتماعی بر بدنهای زنان است. محور چهارم به حوزه تابوشده «روابط جنسی و تمایلات جنسی» زنان میرود. نویسنده آشکار میسازد که چگونه میل و لذت جنسی زنان، در سایه هنجارهای اخلاقیِ مردسالارانه، به موضوعی حاشیهای در گفتمان سلامت بدل شده و «سلامت رابطای» اغلب به قیمت نادیدهگرفتن خواستهای اصیل زنان و بر اساس منافع شریک زندگی تعریف میشود. او بر ضرورت گسستن این سکوت و جایگزینی گفتوگوهای صریح و علمی به جای کلیشههای اخلاقی تأکید میورزد.
از منظر جامعهشناختی، این کتاب فراتر از راهنمایی برای خودمراقبتی عمل میکند؛ بلکه یک متن نقادانه است که مناسبات قدرت در نظام سلامت را افشا میسازد. گتیسون استدلال میکند که کنار گذاشتن تابوها (همانطور که در عنوان کتاب آمده) یک وظیفه جمعی و سیاسی است؛ چراکه تا زمانی که این هنجارهای نانوشته بازتولید شوند، حتی پیشرفتهترین درمانها نیز نخواهند توانست عدالت سلامت را محقق سازند. این کنارزدن، مستلزم بازتعریف گفتمان سلامت بر مبنای شمول، صداقت و احترام به عاملیت زنانه است. در نهایت، اثر گتیسون با اتکا به مستندات، نه تنها برای کنشگران حوزه سلامت و پژوهشگران مطالعات زنان، بلکه برای هر جامعهشناسی که به سازوکارهای سلطه، مقاومت و برساختشدگی اجتماعیِ بدن علاقهمند است، خواندنی ضروری و تحولآفرین خواهد بود؛ زیرا بهخوبی نشان میدهد که تغییر واقعی در سلامت زنان، در گرو دگرگونیهای بنیادین در ساختارهای اجتماعی و فرهنگیِ بازتولیدکننده نابرابری و سکوت است.
نویسنده: سولماز سقلی
تاریخ: شهریور ماه ۱۴۰۵
انجمن جامعهشناسی ایران شعبه آذربایجان شرقی
#جامعه_شناسی_سلامت
#مطالعات_زنان
#تابوهای_اجتماعی
#سلامت_باروری
#جنسیت_و_فرهنگ
@ISA_tabriz
@iran_sociology
❤4👏2🤔1
بازگرداندن نامها به حاشیه
دربارهی «افیونزدگان» اصغر ایزدی جیران و دشواریِ دیدن رنج دیگری
🖋 مهدی حمیدی شفیق
✅ «افیونزدگان: مردمنگاری در جنوب تهران» از جایی آغاز میشود که دوربین سعید روستایی خاموش میشود و این سکانس هیجانانگیز فراموش میشود. اصغر ایزدی جیران در کنار کسانی میماند که پس از پایان عملیات «جمعآوری»، بستهشدن پرونده خبری و بالاآمدن تیتراژ فیلم، همچنان باید شب را به صبح برسانند. او از جمعیت به فرد، از منظره به رابطه و از برچسب «معتاد» به آدمهایی با نامهای مشخص هر چند غیرواقعی بازمیگردد: زینت، ثریا، سونای، ناهید، محمدآقا، و دیگرانی که هرکدام گذشتهای، مهارتی، دلبستگیای و راهی ــ هرقدر شکننده ــ برای ادامهدادن دارند. مهمترین دستاورد کتاب شاید همین باشد: بازگرداندن نامها به جایی که زبان رسمی و تصویر عمومی، آدمها را به پرونده، آمار، آسیب یا تودهای بیچهره فرو میکاهد (ایزدی جیران، ۱۴۰۴).
متن کامل مقاله را از اینجا بخوانید.
@ISA_tabriz
@iran_sociology
دربارهی «افیونزدگان» اصغر ایزدی جیران و دشواریِ دیدن رنج دیگری
🖋 مهدی حمیدی شفیق
✅ «افیونزدگان: مردمنگاری در جنوب تهران» از جایی آغاز میشود که دوربین سعید روستایی خاموش میشود و این سکانس هیجانانگیز فراموش میشود. اصغر ایزدی جیران در کنار کسانی میماند که پس از پایان عملیات «جمعآوری»، بستهشدن پرونده خبری و بالاآمدن تیتراژ فیلم، همچنان باید شب را به صبح برسانند. او از جمعیت به فرد، از منظره به رابطه و از برچسب «معتاد» به آدمهایی با نامهای مشخص هر چند غیرواقعی بازمیگردد: زینت، ثریا، سونای، ناهید، محمدآقا، و دیگرانی که هرکدام گذشتهای، مهارتی، دلبستگیای و راهی ــ هرقدر شکننده ــ برای ادامهدادن دارند. مهمترین دستاورد کتاب شاید همین باشد: بازگرداندن نامها به جایی که زبان رسمی و تصویر عمومی، آدمها را به پرونده، آمار، آسیب یا تودهای بیچهره فرو میکاهد (ایزدی جیران، ۱۴۰۴).
متن کامل مقاله را از اینجا بخوانید.
@ISA_tabriz
@iran_sociology
❤3
گزارشی از نخستین نشست تخصصی انجمن جامعهشناسی ایران، شعبه آذربایجان شرقی:
جامعهای که بحرانها را پشت سر گذاشته است
اصغر میرفردی در نخستین نشست تخصصی شعبه آذربایجان شرقی انجمن جامعهشناسی ایران، از تکثر، حافظه تاریخی و سرمایه اجتماعی بهعنوان زمینههای همبستگی جامعه ایران سخن گفت.
گزارش: میلاد وحیدی
جامعه ایران چگونه توانسته است در میان جنگها، گسستهای سیاسی و بحرانهای تاریخی، پیوستگی خود را حفظ کند؟ آیا برخورداری از تمدنی دیرپا و حافظه فرهنگی مشترک برای عبور از بحرانهای امروز نیز کافی است؟ نخستین نشست تخصصی انجمن جامعهشناسی ایران، شعبه آذربایجان شرقی، با عنوان «زمینههای همبستگی اجتماعی جامعه ایران در گردونه بحرانها» به این پرسشها اختصاص داشت.
این نشست با سخنرانی اصغر میرفردی، دانشیار بخش جامعهشناسی و برنامهریزی اجتماعی دانشگاه شیراز و دارای دکتری جامعهشناسی با گرایش توسعه، در ۲۴ مردادماه ۱۴۰۵ بهصورت مجازی برگزار شد و با استقبال قابلتوجه مخاطبان همراه بود. حوزههای پژوهشی میرفردی، از جمله توسعه، سرمایه اجتماعی، اعتماد، هویت ملی، سلامت اجتماعی و واگرایی، ارتباطی مستقیم با موضوع نشست داشتند.
میرفردی سخنان خود را با تشریح تمایز امیل دورکیم میان همبستگی مکانیکی و ارگانیک آغاز کرد. در جوامع پیشامدرن، همانندی اعضای جامعه، باورهای مشترک و وجدان جمعی نیرومند، پایههای همبستگی مکانیکی را تشکیل میدهند. در جوامع مدرن اما تقسیم کار پیچیده و تخصصیافتگی نقشها، افراد و گروههای متفاوت را به یکدیگر وابسته میکند. در اینجا، پیوند اجتماعی نه از یکسانی، بلکه از وابستگی متقابل ناشی میشود.
از همین منظر، او تأکید کرد که همبستگی در جامعه متکثر ایران نمیتواند بر یکسانسازی قومی، زبانی، دینی یا فکری استوار باشد. الگوی مناسب، پذیرش تفاوتها در کنار احساس تعلق به یک سرزمین، تاریخ و هویت ملی مشترک است. در چنین برداشتی، وحدت ملی به معنای حذف هویتهای محلی و گروهی نیست، بلکه امکان همزیستی آنها در چارچوبی مشترک است.
بخش مهمی از سخنان میرفردی به تجربه تاریخی ایران اختصاص داشت. او با تمرکز بر حمله اسکندر، فتح ایران به دست مسلمانان عرب و یورش مغول توضیح داد که جامعه ایران، با وجود فروپاشی یا دگرگونی برخی ساختارهای سیاسی، توانسته است عناصر مهمی از تداوم فرهنگی خود را حفظ کند.
این استمرار نه از طریق مصونماندن در برابر تغییر، بلکه در نتیجه تعامل، جذب گزینشی و بازتفسیر عناصر تازه پدید آمده است. از نظر او، توانایی بازسازی فرهنگی یکی از زمینههای پایداری تاریخی ایران در دورههای بحرانی بوده است.
میرفردی همچنین ادبیات مکتوب و شفاهی را از حاملان حافظه جمعی ایرانیان دانست. او با اشاره به شعری از صائب تبریزی، بر بازتاب مفاهیمی چون همدلی، عدالت، مدارا و یاری متقابل در سنت ادبی ایران تأکید کرد؛ مفاهیمی که میتوانند زبان اخلاقی مشترکی میان نسلها ایجاد کنند.
در بخش دیگری از نشست، او به پژوهشی درباره رابطه سرمایه اجتماعی و سلامت اجتماعی در میان دانشجویان دانشگاه شیراز اشاره کرد. یافتههای این پژوهش نشان داد که اگرچه میزان کلی سرمایه اجتماعی و سلامت اجتماعی دانشجویان پایینتر از میانگین مورد انتظار بود، ابعادی مانند همبستگی، انسجام، پذیرش و مشارکت اجتماعی وضعیت نسبتاً بهتری داشتند.
همچنین میان سرمایه اجتماعی و سلامت اجتماعی رابطهای مثبت و معنادار مشاهده شد. این نتایج نشان میدهد که اعتماد، شبکههای ارتباطی، مشارکت و برخورداری از منابع اجتماعی، در تقویت احساس تعلق به جامعه نقشی اساسی دارند.
میرفردی در پایان هشدار داد که گذشته و فرهنگ ایران نباید بهصورت غیرانتقادی تقدیس شوند. تمدن دیرپا و میراث ادبی غنی، بهخودیخود ضامن همبستگی امروز نیستند. تبدیل این ظرفیتها به پیوند اجتماعی پایدار، مستلزم کاهش نابرابری و محرومیت، تقویت اعتماد عمومی، پذیرش تفاوتها و گسترش امکان مشارکت است.
همبستگی اجتماعی، در این معنا، میراثی آماده و ثابت نیست؛ بلکه فرایندی پویاست که باید پیوسته در روابط اجتماعی، نهادهای عمومی و سیاستهای توسعه بازتولید شود.
پس از سخنرانی میرفردی، بخش پرسشوپاسخ با حضور شرکتکنندگان برگزار شد. حاضران ضمن طرح پرسشهای خود، دیدگاهها و تحلیلهایشان را درباره موضوع نشست با سخنران و دیگر شرکتکنندگان در میان گذاشتند.
@ISA_tabriz
@iran_sociology
جامعهای که بحرانها را پشت سر گذاشته است
اصغر میرفردی در نخستین نشست تخصصی شعبه آذربایجان شرقی انجمن جامعهشناسی ایران، از تکثر، حافظه تاریخی و سرمایه اجتماعی بهعنوان زمینههای همبستگی جامعه ایران سخن گفت.
گزارش: میلاد وحیدی
جامعه ایران چگونه توانسته است در میان جنگها، گسستهای سیاسی و بحرانهای تاریخی، پیوستگی خود را حفظ کند؟ آیا برخورداری از تمدنی دیرپا و حافظه فرهنگی مشترک برای عبور از بحرانهای امروز نیز کافی است؟ نخستین نشست تخصصی انجمن جامعهشناسی ایران، شعبه آذربایجان شرقی، با عنوان «زمینههای همبستگی اجتماعی جامعه ایران در گردونه بحرانها» به این پرسشها اختصاص داشت.
این نشست با سخنرانی اصغر میرفردی، دانشیار بخش جامعهشناسی و برنامهریزی اجتماعی دانشگاه شیراز و دارای دکتری جامعهشناسی با گرایش توسعه، در ۲۴ مردادماه ۱۴۰۵ بهصورت مجازی برگزار شد و با استقبال قابلتوجه مخاطبان همراه بود. حوزههای پژوهشی میرفردی، از جمله توسعه، سرمایه اجتماعی، اعتماد، هویت ملی، سلامت اجتماعی و واگرایی، ارتباطی مستقیم با موضوع نشست داشتند.
میرفردی سخنان خود را با تشریح تمایز امیل دورکیم میان همبستگی مکانیکی و ارگانیک آغاز کرد. در جوامع پیشامدرن، همانندی اعضای جامعه، باورهای مشترک و وجدان جمعی نیرومند، پایههای همبستگی مکانیکی را تشکیل میدهند. در جوامع مدرن اما تقسیم کار پیچیده و تخصصیافتگی نقشها، افراد و گروههای متفاوت را به یکدیگر وابسته میکند. در اینجا، پیوند اجتماعی نه از یکسانی، بلکه از وابستگی متقابل ناشی میشود.
از همین منظر، او تأکید کرد که همبستگی در جامعه متکثر ایران نمیتواند بر یکسانسازی قومی، زبانی، دینی یا فکری استوار باشد. الگوی مناسب، پذیرش تفاوتها در کنار احساس تعلق به یک سرزمین، تاریخ و هویت ملی مشترک است. در چنین برداشتی، وحدت ملی به معنای حذف هویتهای محلی و گروهی نیست، بلکه امکان همزیستی آنها در چارچوبی مشترک است.
بخش مهمی از سخنان میرفردی به تجربه تاریخی ایران اختصاص داشت. او با تمرکز بر حمله اسکندر، فتح ایران به دست مسلمانان عرب و یورش مغول توضیح داد که جامعه ایران، با وجود فروپاشی یا دگرگونی برخی ساختارهای سیاسی، توانسته است عناصر مهمی از تداوم فرهنگی خود را حفظ کند.
این استمرار نه از طریق مصونماندن در برابر تغییر، بلکه در نتیجه تعامل، جذب گزینشی و بازتفسیر عناصر تازه پدید آمده است. از نظر او، توانایی بازسازی فرهنگی یکی از زمینههای پایداری تاریخی ایران در دورههای بحرانی بوده است.
میرفردی همچنین ادبیات مکتوب و شفاهی را از حاملان حافظه جمعی ایرانیان دانست. او با اشاره به شعری از صائب تبریزی، بر بازتاب مفاهیمی چون همدلی، عدالت، مدارا و یاری متقابل در سنت ادبی ایران تأکید کرد؛ مفاهیمی که میتوانند زبان اخلاقی مشترکی میان نسلها ایجاد کنند.
در بخش دیگری از نشست، او به پژوهشی درباره رابطه سرمایه اجتماعی و سلامت اجتماعی در میان دانشجویان دانشگاه شیراز اشاره کرد. یافتههای این پژوهش نشان داد که اگرچه میزان کلی سرمایه اجتماعی و سلامت اجتماعی دانشجویان پایینتر از میانگین مورد انتظار بود، ابعادی مانند همبستگی، انسجام، پذیرش و مشارکت اجتماعی وضعیت نسبتاً بهتری داشتند.
همچنین میان سرمایه اجتماعی و سلامت اجتماعی رابطهای مثبت و معنادار مشاهده شد. این نتایج نشان میدهد که اعتماد، شبکههای ارتباطی، مشارکت و برخورداری از منابع اجتماعی، در تقویت احساس تعلق به جامعه نقشی اساسی دارند.
میرفردی در پایان هشدار داد که گذشته و فرهنگ ایران نباید بهصورت غیرانتقادی تقدیس شوند. تمدن دیرپا و میراث ادبی غنی، بهخودیخود ضامن همبستگی امروز نیستند. تبدیل این ظرفیتها به پیوند اجتماعی پایدار، مستلزم کاهش نابرابری و محرومیت، تقویت اعتماد عمومی، پذیرش تفاوتها و گسترش امکان مشارکت است.
همبستگی اجتماعی، در این معنا، میراثی آماده و ثابت نیست؛ بلکه فرایندی پویاست که باید پیوسته در روابط اجتماعی، نهادهای عمومی و سیاستهای توسعه بازتولید شود.
پس از سخنرانی میرفردی، بخش پرسشوپاسخ با حضور شرکتکنندگان برگزار شد. حاضران ضمن طرح پرسشهای خود، دیدگاهها و تحلیلهایشان را درباره موضوع نشست با سخنران و دیگر شرکتکنندگان در میان گذاشتند.
@ISA_tabriz
@iran_sociology
❤2
روایت اتنوگرافیک:
سنگینیِ آب و قامتِ گالش
مسیر از دریاچهٔ «سوها» آغاز شد؛ جایی که مه سنگین، مرز میان جنگل و ییلاق را محو میکرد. پیادهروی در امتداد یالهای مرتفع به سمت ییلاقهای «کوچلعلی»، «چولشاوردی توشن»، «سقزچی» و «لیمیر»، مرا به قلمرویی برد که در آن زمان نه با ساعت، بلکه با ریتم گله و نیازهای بیولوژیک بدن تعریف میشود.
در این ارتفاعات، سوزاندن چوبهای جنگلی در بخاریهای دستساز تنها راه گرمایش نیست؛ بلکه آیینی است که همنشینی انسان با جنگل را بازتولید میکند. بوی تند و شیرین سوختن چوبهای مرطوب، لایهای از اتمسفر را ساخته که با هر دم، میتوان سختی زیستن در ارتفاع را حس کرد.
نزدیک چشمه که رسیدم، صحنهای از «انتظار جمعی» در جریان بود. چشمه، بیش از آنکه یک منبع آبی باشد، نقطهٔ تلاقی استیصال و صبوری بود. زنی عشایر همراه با دخترش در کنار چشمه نشسته بودند؛ چشمهای که به دلیل خشکسالی و تغییرات اقلیمی منطقه، گویی در حال عقبنشینی به اعماق زمین بود. آب با صدایی نحیف، قطرهقطره از میان سنگها میچکید و پر شدن هر دبه را به پروژهای زمانبر تبدیل میکرد.
من برای رفع عطش، با ظرف فلزی رب گوجهفرنگی ــ که در اینجا بازکاربری (Re-use) شده و به ابزاری حیاتی تبدیل گشته بود ــ به سمت دهانهٔ چشمه خم شدم. با تمام تلاشم برای مهار آب، شکست خوردم. آن لحظه بود که فهمیدم دسترسی به آب در اینجا «حق» نیست، بلکه «مبارزه» است.
دختر عشایر ساعتها بیحرکت نشسته بود؛ او نهتنها منتظر آب بود، بلکه در حال تمرین صبری بود که در فرهنگ عشایری، ستون فقرات بقاست. وقتی چهار ظرف پلاستیکی سنگین را برداشت، متوجه شدم که این دبهها بخشی از «پروتزهای بدن» او شدهاند. وزن دبهها با ساختار عضلانیاش گره خورده بود. او باید این بار سنگین را پنج کیلومتر، در مسیری که ترکیبی از سربالاییهای تند و سرازیریهای ناامن بود، به سمت «کومه» (Galesha-puri) حمل میکرد.
کومه تنها یک سرپناه نیست؛ این سازهٔ تمامچوبی با معماری منعطف و بومیاش، بازتابی از سادهزیستی عشایر است. اما این سادهزیستی در کالبد این زنان به سنگینی بدل شده بود. دستهای زن، نقشهٔ جغرافیایی کار او بود؛ زخمهای عمیق ناشی از اصطکاک دستههای پلاستیکی با پوست، گواه سالها حمل مداوم آب بود. وقتی او به زانویش اشاره کرد، تنها دردی ساده را نشان نمیداد؛ او در حال نشان دادن «فرسودگی سیستمی» بدنش در چرخهٔ دامداری و کوچ بود.
آنچه در اینجا مشاهده میکردم، «بدنمندی رنج» بود. کمر خمیده و قامت لاغر دختر که هنوز در آغاز راه جوانی بود، نشان میداد که چگونه «فرهنگ کار» در این جغرافیا، بیولوژی انسان را تغییر میدهد. این زنان نهتنها آب، که تداوم زندگی گالشی را بر دوش میکشیدند.
هر قدمی که دختر در آن سربالایی برمیداشت، گویی پیوند میان سنت گلهداری و ضرورتهای سخت زیستن در کوهستان را بازتعریف میکرد. او در حال حرکت به سمت کومه بود، اما در مسیرش رد پای نسلی را دنبال میکرد که دهههاست با همین زخمها و همین کمردردها، فرهنگ عشایری گیلان را بر قلهها زنده نگاه داشتهاند.
در نهایت، تماشای این صحنه درک من از واژهٔ «مشقت» را تغییر داد. مشقت اینجا نه یک رویداد ناگهانی، بلکه یک «بودنِ مداوم» بود؛ بودنی که در هر قطره آب، در هر دبهٔ پلاستیکی و در هر خط شکستگی روی پوست دست حک شده است.
نویسنده: سید مصطفی سیدرنجبر سقزچی
تاریخ: تابستان 1404
انجمن جامعهشناسی ایران، شعبه آذربایجان شرقی
#جامعه_شناسی_محیط_زیست
#مردم_نگاری
#زندگی_گالشی
#زنان_عشایر
#خشکسالی
#بدن_و_کار
#تغییرات_اقلیمی
@ISA_tabriz
@iran_sociology
سنگینیِ آب و قامتِ گالش
مسیر از دریاچهٔ «سوها» آغاز شد؛ جایی که مه سنگین، مرز میان جنگل و ییلاق را محو میکرد. پیادهروی در امتداد یالهای مرتفع به سمت ییلاقهای «کوچلعلی»، «چولشاوردی توشن»، «سقزچی» و «لیمیر»، مرا به قلمرویی برد که در آن زمان نه با ساعت، بلکه با ریتم گله و نیازهای بیولوژیک بدن تعریف میشود.
در این ارتفاعات، سوزاندن چوبهای جنگلی در بخاریهای دستساز تنها راه گرمایش نیست؛ بلکه آیینی است که همنشینی انسان با جنگل را بازتولید میکند. بوی تند و شیرین سوختن چوبهای مرطوب، لایهای از اتمسفر را ساخته که با هر دم، میتوان سختی زیستن در ارتفاع را حس کرد.
نزدیک چشمه که رسیدم، صحنهای از «انتظار جمعی» در جریان بود. چشمه، بیش از آنکه یک منبع آبی باشد، نقطهٔ تلاقی استیصال و صبوری بود. زنی عشایر همراه با دخترش در کنار چشمه نشسته بودند؛ چشمهای که به دلیل خشکسالی و تغییرات اقلیمی منطقه، گویی در حال عقبنشینی به اعماق زمین بود. آب با صدایی نحیف، قطرهقطره از میان سنگها میچکید و پر شدن هر دبه را به پروژهای زمانبر تبدیل میکرد.
من برای رفع عطش، با ظرف فلزی رب گوجهفرنگی ــ که در اینجا بازکاربری (Re-use) شده و به ابزاری حیاتی تبدیل گشته بود ــ به سمت دهانهٔ چشمه خم شدم. با تمام تلاشم برای مهار آب، شکست خوردم. آن لحظه بود که فهمیدم دسترسی به آب در اینجا «حق» نیست، بلکه «مبارزه» است.
دختر عشایر ساعتها بیحرکت نشسته بود؛ او نهتنها منتظر آب بود، بلکه در حال تمرین صبری بود که در فرهنگ عشایری، ستون فقرات بقاست. وقتی چهار ظرف پلاستیکی سنگین را برداشت، متوجه شدم که این دبهها بخشی از «پروتزهای بدن» او شدهاند. وزن دبهها با ساختار عضلانیاش گره خورده بود. او باید این بار سنگین را پنج کیلومتر، در مسیری که ترکیبی از سربالاییهای تند و سرازیریهای ناامن بود، به سمت «کومه» (Galesha-puri) حمل میکرد.
کومه تنها یک سرپناه نیست؛ این سازهٔ تمامچوبی با معماری منعطف و بومیاش، بازتابی از سادهزیستی عشایر است. اما این سادهزیستی در کالبد این زنان به سنگینی بدل شده بود. دستهای زن، نقشهٔ جغرافیایی کار او بود؛ زخمهای عمیق ناشی از اصطکاک دستههای پلاستیکی با پوست، گواه سالها حمل مداوم آب بود. وقتی او به زانویش اشاره کرد، تنها دردی ساده را نشان نمیداد؛ او در حال نشان دادن «فرسودگی سیستمی» بدنش در چرخهٔ دامداری و کوچ بود.
آنچه در اینجا مشاهده میکردم، «بدنمندی رنج» بود. کمر خمیده و قامت لاغر دختر که هنوز در آغاز راه جوانی بود، نشان میداد که چگونه «فرهنگ کار» در این جغرافیا، بیولوژی انسان را تغییر میدهد. این زنان نهتنها آب، که تداوم زندگی گالشی را بر دوش میکشیدند.
هر قدمی که دختر در آن سربالایی برمیداشت، گویی پیوند میان سنت گلهداری و ضرورتهای سخت زیستن در کوهستان را بازتعریف میکرد. او در حال حرکت به سمت کومه بود، اما در مسیرش رد پای نسلی را دنبال میکرد که دهههاست با همین زخمها و همین کمردردها، فرهنگ عشایری گیلان را بر قلهها زنده نگاه داشتهاند.
در نهایت، تماشای این صحنه درک من از واژهٔ «مشقت» را تغییر داد. مشقت اینجا نه یک رویداد ناگهانی، بلکه یک «بودنِ مداوم» بود؛ بودنی که در هر قطره آب، در هر دبهٔ پلاستیکی و در هر خط شکستگی روی پوست دست حک شده است.
نویسنده: سید مصطفی سیدرنجبر سقزچی
تاریخ: تابستان 1404
انجمن جامعهشناسی ایران، شعبه آذربایجان شرقی
#جامعه_شناسی_محیط_زیست
#مردم_نگاری
#زندگی_گالشی
#زنان_عشایر
#خشکسالی
#بدن_و_کار
#تغییرات_اقلیمی
@ISA_tabriz
@iran_sociology
❤1👍1