#یورگن
روی تپه بر روی درخت درحال استراحته و چشمش به تو میوفته...
شکارچی ریون کارت را خوب انجام دادی شب به پایان خودش نزدیکه
به زودی از این رویا رهایی پیدا خواهی کرد...
حالا به تو هدیه ای میدهم ..
روی تپه بر روی درخت درحال استراحته و چشمش به تو میوفته...
شکارچی ریون کارت را خوب انجام دادی شب به پایان خودش نزدیکه
به زودی از این رویا رهایی پیدا خواهی کرد...
حالا به تو هدیه ای میدهم ..
#یورگن
یورگن فلج به طور عجیبی از روی ولیچرش به ارامی بلند میشه
اوه مشکلی نیست... همیشه وظیفهی من کمک کننده شکارچی است که بعد از این جور ریخت و پاشها همه چیز را تمیز کنه
یورگن فلج به طور عجیبی از روی ولیچرش به ارامی بلند میشه
اوه مشکلی نیست... همیشه وظیفهی من کمک کننده شکارچی است که بعد از این جور ریخت و پاشها همه چیز را تمیز کنه
«یادگار نخستین شکارچی»
یورگن داس خود را با مهارتی مرگبار در میان دستانش چرخاند تیغهها در انعکاس نور سرد آن ویرانه برق میزدند آماده برای درو کردن جان
ریون بدون هراس به سوی او یورش برد.
در یک چشم بر هم زدن یورگن داس را با تمام قدرتش بهصورت افقی به حرکت درآورد تیغه مثل خطی تاریک از دل هوا گذشت...
اما ریون با حرکتی خم شد و بینقص از زیر ضربه عبور کرد و در همون لحظه تیغهی خودش را تا عمق شکم یورگن فرو برد
یورگن بیآنکه فریاد بزند فقط نفسش را بیرون داد
داسش را بازمیگرداند اما پیش از آنکه تیغه به ریون برسد
ریون به چپ خیز برداشت و با مهارتی بیرحمانه از پشت سر تیغهاش را در گلوی یورگن فرو کرد
تیغه استخوان را شکاف صدای خفهی خون و استخوان و تارهای پارهشده در فضا پیچید
یورگن لرزان و ایستاده به سختی نفس میکشید
چشمانش خالی از خشم اما پر از درک بود
یورگن (با لبخندی تلخ،صدایش ضعیف ولی واضح):
«میبینم که... من فقط اولین شکارچی بودم...
اما...»
«اما حداقل... آزاد شدم...»
و در حالی که نفس آخر را با لبخندی بیدندان بیرون داد
جسدش آرام آرام به خاکستر تبدیل شد...
ذرهذره بدون فریاد
در سکوتی پر احترام
یورگن داس خود را با مهارتی مرگبار در میان دستانش چرخاند تیغهها در انعکاس نور سرد آن ویرانه برق میزدند آماده برای درو کردن جان
ریون بدون هراس به سوی او یورش برد.
در یک چشم بر هم زدن یورگن داس را با تمام قدرتش بهصورت افقی به حرکت درآورد تیغه مثل خطی تاریک از دل هوا گذشت...
اما ریون با حرکتی خم شد و بینقص از زیر ضربه عبور کرد و در همون لحظه تیغهی خودش را تا عمق شکم یورگن فرو برد
یورگن بیآنکه فریاد بزند فقط نفسش را بیرون داد
داسش را بازمیگرداند اما پیش از آنکه تیغه به ریون برسد
ریون به چپ خیز برداشت و با مهارتی بیرحمانه از پشت سر تیغهاش را در گلوی یورگن فرو کرد
تیغه استخوان را شکاف صدای خفهی خون و استخوان و تارهای پارهشده در فضا پیچید
یورگن لرزان و ایستاده به سختی نفس میکشید
چشمانش خالی از خشم اما پر از درک بود
یورگن (با لبخندی تلخ،صدایش ضعیف ولی واضح):
«میبینم که... من فقط اولین شکارچی بودم...
اما...»
«اما حداقل... آزاد شدم...»
و در حالی که نفس آخر را با لبخندی بیدندان بیرون داد
جسدش آرام آرام به خاکستر تبدیل شد...
ذرهذره بدون فریاد
در سکوتی پر احترام
#راوی
ریون یک بار دیگه قلبش به تپش افتاد...
ایندفعه فکر کرد واقعا در یک رویا است درست و به روی ماه موجودی ظاهر شد...
صداهایی در ذهن ریون...
ریون یک بار دیگه قلبش به تپش افتاد...
ایندفعه فکر کرد واقعا در یک رویا است درست و به روی ماه موجودی ظاهر شد...
صداهایی در ذهن ریون...
ریون برای لحظه ای صحنه و صدایی رو میبینه
#..
تو... انتخاب...بعدی...هستی
#راوی
پس از پایان سخن ریون از هوش میره. انگار که میمیره
#..
تو... انتخاب...بعدی...هستی
#راوی
پس از پایان سخن ریون از هوش میره. انگار که میمیره
#راوی
ریون وقتی بهوش میاد هیچ چیز نداره نه دستی نه پایی هیچ چیز
ریون به چیزی فراتر تبدیل شده بود اما هنوز یک نوزاد بود...(البته بیشتر شبیه کرمه)
نوزادی که در بغل لونا بود...
ریون وقتی بهوش میاد هیچ چیز نداره نه دستی نه پایی هیچ چیز
ریون به چیزی فراتر تبدیل شده بود اما هنوز یک نوزاد بود...(البته بیشتر شبیه کرمه)
نوزادی که در بغل لونا بود...
#لونا
اوه شکارچی خوب من سپیده دم نزدیک است و باستانیان تورو انتخاب کردند ...
چیزی در گوش ریون میخونه
بگذار شکارچی در امان باشد... بگذار در اسایش باشد....باشد که...
اوه شکارچی خوب من سپیده دم نزدیک است و باستانیان تورو انتخاب کردند ...
چیزی در گوش ریون میخونه
بگذار شکارچی در امان باشد... بگذار در اسایش باشد....باشد که...