IOE STORIS
1 subscriber
81 photos
2 videos
34 links
『༒』○| @IOERULES
『𓃵』○| @IOEMAIN

『𓅆』○| @IOEadmin
Download Telegram
#لونا

خب...
#راوی

ریون به سمت یورگن حرکت میکنه
#یورگن

روی تپه بر روی درخت درحال استراحته و چشمش به تو میوفته...


شکارچی ریون کارت را خوب انجام دادی شب به پایان خودش نزدیکه

به زودی از این رویا رهایی پیدا خواهی کرد...

حالا به تو هدیه ای میدهم
..
#یورگن

من بهت مرگ رو هدیه میدم...

تو میمیری و فراموش میکنی تمام اتفاقاتی که افتاده تو بلند میشی زیر نور افتاب و از این رویای وحشتناک عبور میکنی



#راوی
خب درخواستش رو قبول میکنی و تمام زحمتی که کشیدی رو ول میکنی تا با یک مرگ آسوده از اینجا دل بکنی و یا قبول نمیکنی
#یورگن

خدای من خدای من چی بود؟چی بهش میگفتن
شکار؟
خون؟
یا خواب وحشتناک؟
#یورگن
یورگن فلج به طور عجیبی از روی ولیچرش به ارامی بلند میشه
اوه مشکلی نیست... همیشه وظیفه‌ی من کمک کننده شکارچی است که بعد از این جور ریخت و پاش‌ها همه چیز را تمیز کنه
#یورگن
امشب یورگن هم به شکار ملحق میشه...
نام:یورگن

لقب:نخستین شکارچی

سن...

نژاد:انسان

رده:S+
توضیحات:
نخستین شکارچی که پس از اون فاجعه بزرگ نام شکارچی رو در سرزمین میانه پخش کرد
یک ترن(کلا یک ترن)

سه خط

زمان:۲۳:۴۱

توضیحات:

هشت قدم فاصله
«یادگار نخستین شکارچی»

یورگن داس خود را با مهارتی مرگبار در میان دستانش چرخاند تیغه‌ها در انعکاس نور سرد آن ویرانه برق میزدند آماده برای درو کردن جان

ریون بدون هراس به سوی او یورش برد.

در یک چشم بر هم زدن یورگن داس را با تمام قدرتش به‌صورت افقی به حرکت درآورد تیغه مثل خطی تاریک از دل هوا گذشت...

اما ریون با حرکتی خم شد و بی‌نقص از زیر ضربه عبور کرد و در همون لحظه تیغه‌ی خودش را تا عمق شکم یورگن فرو برد

یورگن بی‌آنکه فریاد بزند فقط نفسش را بیرون داد
داسش را بازمی‌گرداند اما پیش از آنکه تیغه به ریون برسد

ریون به چپ خیز برداشت و با مهارتی بی‌رحمانه از پشت سر تیغه‌اش را در گلوی یورگن فرو کرد

تیغه استخوان را شکاف صدای خفه‌ی خون و استخوان و تارهای پاره‌شده در فضا پیچید

یورگن لرزان و ایستاده به سختی نفس می‌کشید
چشمانش خالی از خشم اما پر از درک بود

یورگن (با لبخندی تلخ،صدایش ضعیف ولی واضح):

«می‌بینم که... من فقط اولین شکارچی بودم...
اما...»
«اما حداقل... آزاد شدم...»


و در حالی که نفس آخر را با لبخندی بی‌دندان بیرون داد
جسدش آرام آرام به خاکستر تبدیل شد...
ذره‌ذره بدون فریاد
در سکوتی پر احترام
#راوی
ریون یک بار دیگه قلبش به تپش افتاد...

ایندفعه فکر کرد واقعا در یک رویا است درست و به روی ماه موجودی ظاهر شد...



صداهایی در ذهن ریون...
شاید اون بتونه نیتو رو قانع کنه؟


نه اون باید اول به مقام ما برسه


اما اون فقط یک انسانه


اره اون شانس اورد


سکوت این لحظه دیدنیه نیتو بلاخره برگشته
ریون برای لحظه ای صحنه و صدایی رو میبینه


#..


تو... انتخاب...بعدی...هستی




#راوی

پس از پایان سخن ریون از هوش میره. انگار که میمیره
#راوی

ریون وقتی بهوش میاد هیچ چیز نداره نه دستی نه پایی هیچ چیز

ریون به چیزی فراتر تبدیل شده بود اما هنوز یک نوزاد بود...(البته بیشتر شبیه کرمه)

نوزادی که در بغل لونا بود...
#لونا

اوه شکارچی خوب من سپیده دم نزدیک است و باستانیان تورو انتخاب کردند ...


چیزی در گوش ریون میخونه



بگذار شکارچی در امان باشد... بگذار در اسایش باشد....باشد ک
ه...
دوره هزار ساله ای دیگر برای خدای ما آغاز گردد...
The End of all Ends