IOE CHARACTERS
3 subscribers
5 photos
14 links
『༒』○| @IOERULES
『𓃵』○| @IOEMAIN

『𓅆』○| @IOEadmin
Download Telegram
نام:مورداکس

لقب: فرمانروای برتر تاج های زرین

سن:950

رده:D

نژاد:نیمه خدا


توضبحات:

مورداکس – فرمانروای برتر تاج‌های زرین

در طوفان جنگ‌های دیرینه زاده شد نیمه‌خدایی که تنها معنای حقیقی زندگی را در نبرد یافت مورداکس که اکنون با نام خدای استورم کراون شناخته می‌شود تجسم خدایانی است که دیگر هیچ تقدسی در چشمانشان باقی نمانده او فرزند جنگ و ویرانی چیزی از نیمه‌خدایی جز عطش سیری‌ناپذیر برای خون و فتح نیاموخت

ایزورا خدای راستین این سرزمین زمانی که آخرین نواده‌اش مورداکس را مخاطب قرار داد در چشمان بی‌احساس مورداکس حقیقتی تلخ را دید: او هرگز به بندگی سر فرود نخواهد آورد نه در برابر خدایان نه در برابر پیروانشان و نه در برابر مردم سرزمینش...
نالایق میان خدایان سرزمین

پس از پایان جنگ‌های هزارساله هر بار که میدان‌های نبرد از خون گرم جنگجویان سیراب می‌شد، مورداکس دندان‌هایش را با خشم بر هم می‌فشرد نه برای فقدان یاران نه برای سوگواران و نه برای سرزمین سوخته بلکه از حسرت پایان نبرد او تنها برای جنگ زاده شده بود و هر لحظه بدون آن برایش مرگی خاموش به حساب می‌آمد

اما با این‌همه فرمانروایی استورم کراون را به او سپرده بودند تاج زرینی بر سر داشت که یادگار خونین فتح‌های بی‌شمار بود و پتکی که سرهای بسیاری را در هم کوبیده بود او هیچ ارزشی برای اسقفان و م منان این سرزمین قائل نبود همان‌طور که مردم در نگاهش تنها سایه‌هایی بی‌هویت بودند که در هراس از طغیانش زندگی می‌کردند

اکنون در سکوت سنگین تالار فرمانروایی‌اش بر تخت خود تکیه زده بود اما نه با غرور نه با آرامش. او در انتظار بود انتظار تحقیر فراموش‌شده‌ای انتظار قیام دشمنی تازه انتظار فرصتی دیگر برای آنکه پتکش را برافرازد و هیاهوی جنگ را یک بار دیگر در رگ‌های خود احساس کند.

#مرده
از این به بعد با سه تگ که در اخر توضیحات کاراکترا ارائه شده

#مرده

#نامعلوم

#زنده


میتونید از وضعیت اونها خبردار بشید
💘1
IOE CHARACTERS pinned «از این به بعد با سه تگ که در اخر توضیحات کاراکترا ارائه شده #مرده #نامعلوم #زنده میتونید از وضعیت اونها خبردار بشید»
نام: نگهبانان استورم کراون
تعداد: ۱۵ نفر
سن: ۲۰ الی ۲۵ سال
رده: G+
نژاد: انسان

توضیحات:
نگهبانان استورم کراون که جدید ترین انتخاب شوندگان با وجود سن کم و جوان خود، مهارت جنگی خارق‌العاده‌ای دارند و در میدان نبرد همچون طوفانی سهمگین ظاهر می‌شوند. آنان با وفاداری بی‌نظیر به نه به پادشاه خود، بلکه برای برای حفاظت از مردم و دروازه‌های قلعه از جان مایه می‌گذارند و هیچ دشمنی را بدون پاسخ نمی‌گذارند. هر یک از آن‌ها جنگجویی زبده است که با نظم و هماهنگی مثال‌زدنی، دیواری مستحکم در برابر مهاجمان ایجاد می‌کند.
💘1
نام:آرگوس

لقب: استورمبریک

سن :400

رده: E+

نژاد :انسان

توضیحات:
فرمانده آرگوس استورمبریک، حتی به عنوان انسان یک جنگجوی باتجربه و بی‌رحم است که در طول سال‌ها در نبردهای خونین و سخت علیه دشمنان پادشاهی خود ایستاده است. او به عنوان نگهبان اصلی دروازه‌های قلعه، مسئول حفاظت از امن‌ترین نقطه پادشاهی است و هیچ چیزی نمی‌تواند او را از وظیفه‌اش بازدارد. با قد و قامتی بلند و چشمانی که همچون طوفان در دل شب می‌درخشند، آرگوس در قلب نبردها همچنان حضور دارد و به عنوان الگویی از قدرت و اراده برای سربازانش شناخته می‌شود. او رابطه‌ای عمیق و خاص با نگهبانان استورم کراون دارد، در حالی که همواره با استراتژی‌های تیزبینانه و فرمان‌های دقیق، روحیه تیمی آنها را حفظ کرده و به پیروزی‌های متوالی دست یافته است.
💘2
نام: الیاندار
لقب: ملکه آستوریا
سن: نامعلوم
نژاد: نیمه‌انسان (نیمه‌ی دیگر نامعلوم)
رده: +AA+



توضیحات:

ملکه‌ی خیرخواه آستوریا... این چیزی است که مردم می‌گویند اما آیا حقیقت دارد؟ آیا این لقب از روی ایمان و باور به او داده شده یا حقیقتی پنهان در پس پرده‌ی تاریخ نهفته است؟

الیاندار نیمه‌انسانی که افسانه‌ها تولد او را هم‌زمان با ظهور نیمه‌خدایی به نام مارگاریت می‌دانند اما شایعات همیشه شایعات‌اند و حقیقت همواره در تاریکی قدم می‌زند

در یکی از جنگ‌های عظیم میان خدایا ایزورا الهه‌ی کهن به سرزمینی رسید که در سیاهی فرو رفته بود در میان ویرانی و سایه‌هایی که بلعنده‌ی نور بودند تنها صدایی که در سکوت آنجا طنین انداخت گریه‌ی دختری کوچک بود او در میان سیاهی شکفته شده بود گویی از دل نیستی زاده شده باشد. اما این سیاهی متفاوت بود نه زشت و نفرت‌انگیز بلکه زیبا رازآلود و وهم‌انگیز

ایزورا که به بی‌رحمی در تصمیماتش مشهور بود، باید او را از بین می‌برد اما چرا نکرد؟ چه چیزی در آن کودک بود که باعث شد الهه‌ی کهن که رحم در قلبش جایی نداشت او را به فرزندخواندگی بپذیرد؟

الیاندارا نامی که ایزورا برایش برگزید برگرفته از زبان کهن خدایان، به معنای "شکوفه‌ای در شب ابدیت" شاید این نام اشاره‌ای به لحظه‌ی یافتنش بود یا شاید هشداری برای آینده‌ای که رقم خواهد خورد

الیاندارا در کنار مارگاریت دختر ایزورا بزرگ شد دو خواهر ناتنی دو چهره از یک سرنوشت دو محرم اسرار در کنار هم در کاخ‌های باشکوه ایزورا رشد کردند آموختند، و در تاریکی و نور گام برداشتند اما سال‌ها که گذشت تاریخ آنچه را که باید نگون ساخت

الیاندارا پس از رخدادهایی که در کتب کهن ثبت نشدند تصمیم گرفت سرنوشتش را به گونه‌ای دیگر رقم بزند او شهری ساخت، شهری که از جهان پنهان بماند، شهری که از آشوب‌ها و سرنوشت‌های ازپیش‌تعیین‌شده توسط ایزورا دور باشد

آستوریا

شهری که قرار بود سرآغاز فصلی تازه در تاریخ باشد اما آیا توانست از دیده‌ها پنهان بماند؟

#مرده
اسم: جوزف میلتون


سن :200

رده: B

نژاد:دیو زادگان


توضیحات :


جوزف میلتون یکی از قابل‌اعتمادترین خدمتکاران الیاندرا و صاحب مسافرخانه‌ی رسمی آستوریا است چهره‌ای آرام و موقر دارد، اما در پس نگاه نافذش هوشیاری و قدرتی نهفته است که بسیاری از تازه‌واردان را به اشتباه می‌اندازد

با اینکه ظاهراً مردی...

دیوی متین و خوش‌برخورد است اما حقیقت این است که نه علاقه‌ای به جنگاوران سرگردان دارد و نه تحمل کسانی را که می‌خواهند دردسر ایجاد کنند از دید او آستوریا مکانی برای آرامش است نه آوردگاهی برای کسانی که با جنگ و خونریزی عجین شده‌اند(از جمله فراموش شدگان)

هرچند که وظیفه‌اش او را به پذیرایی از مهمانان وادار می‌کند اما هر کسی که بخواهد بیش از حد پا از گلیمش فراتر بگذارد خیلی زود با خشم پنهان اما ویرانگر او مواجه خواهد شد. دیوزادگی او تنها در قدرت بدنی خلاصه نمی‌شود ذهنش نیز به همان اندازه زیرک و خطرناک است

جوزف میلتون مردی است که بسیاری از اسرار این شهر طلایی را در سینه دارد اما تنها زمانی دهان می‌گشاید که خودش بخواهد و آن هم اگر کسی ارزش شنیدن را داشته باشد

#مرده
نام: آندره

لقب: آندره آهنگر
سن: نامعلوم (از زمان ساخت شهر در اینجا زندگی می‌کند)
رده: ؟؟؟

توضیحات:

آندره، نامی که در میان تمام استادان آهنگری، خود به‌تنهایی به یک اسطوره تبدیل شده است. مهارت او در شکل دادن به فلزات به حدی بالاست که حتی از آهنی زنگ‌زده، می‌تواند شمشیری به برندگی فولاد خالص بسازد—البته، به یک شرط: پولش را باید تمام و کمال پرداخت کنی.

او یکی از قدیمی‌ترین ساکنان شهر است و برخلاف چهره‌ی سخت و دستان پینه‌بسته‌اش، ذهنی تیز و حسابگر دارددر کارش بی‌رحمانه دقیق است اما اگر کسی دست خالی پیشش بیاید، حتی یک تکه‌ی بی‌ارزش فلز هم از او نصیبش نخواهد شد

دکان او در قلب شهر همچون دژی از دود و شعله‌ها، همیشه روشن است گفته می‌شود در کار با هر نوع فلز، از فولاد گرفته تا سنگ‌های جادویی مهارت دارد اما چیزی که او را از دیگر آهنگران متمایز می‌کند دانشی است که در طول سالیان درباره‌ی ساخت سلاح‌های خاص و افسانه‌ای به دست آورده رازهایی که تنها در ازای بهایی گزاف، شاید حاضر باشد فاش کند

آندره مردی نیست که بتوان با او چانه زد او فقط با کسانی معامله می‌کند که احترامش را جلب کنند. یا جیب‌هایشان پر از طلا باشد
#نامعلوم
نام: یورگن

لقب: ...

سن:...

رده:...

توضیحات:

قبلا یکی مثل شما بوده...

(تنها جزییاته در دسترس)


#نامعلوم
نام : لئوپولد گریموالد

لقب: اسقف اعظم آرت سریا

رده:C+

نژاد: ...

توضیحات:
«افسانهٔ لئوپولد گریموالد اسقف اعظم آرت سریا»

در دل سرزمین‌های شمالی جایی که بادهای سوزان قصه‌های قدیمی را در میان برف‌ها زمزمه می‌کنند نام «لئوپولد گریموالد» بر زبان مردمان آن دیار با آمیخته‌ای از احترام و ترس جاری می‌شود او که امروز به عنوان اسقف اعظم آرت سریا شناخته می‌شود زاده رازی است که حتی زمستان از بازگو کردن آن هراس دارد.


❄️ کلبهٔ بی‌زمستان
سال‌ها پیش لیدی لدا ملکه سرزمین‌های شمال در یکی از سفرهایش به روستایی دورافتاده رسید روستایی که سرمایش استخوان‌ها را می‌سوزاند و نفس‌ها را در هوا یخ می‌زد اما در میان آن همه یخبندان کلبه‌ای کوچک وجود داشت که گویی زمستان به آن راه نیافته بود هیچ اثری از سرما در دیوارهای آن نبود و گرمایی مرموز از درونش به بیرون میزد

وقتی لیدی لدا درِ آن کلبه را گشود کودکی را دید که در میان تشتی از نور مهتاب نشسته بود لئوپولد چشمانش مانند ستاره‌های قطبی می‌درخشید و برف‌هایی که از پنجره به درون می‌ریختند پیش از رسیدن به او ذوب می‌شدند گویی خود سرما از او فرار می‌کرد


👑 فرزند خوانده زمستان
لیدی لدا که دلش پس دل شکسته بود در آن کودک نشانه‌ای از تقدیر دید برخی می‌گویند او لئوپولد را از سر ترحم برداشت اما پیرزنان روستا زمزمه می‌کنند که کلبه خود آن کودک را به ملکه بخشید گویی زمستان می‌خواست او را پس بگیرد ولی لیدی لدا پیشدستی کرد

او لئوپولد را با خود به قصر یخ‌آلودش برد و نامی سلطنتی «گریموالد» را بر او نهاد نامی که در زبان شمالی به معنای «کسی که از یخ زنده می‌شود» است لئوپولد رشد کرد نه به عنوان یک شاهزاده بلکه به عنوان محافظ ملکه و سفیر بین انسان‌ها و اسرار شمال


🔮 جادوی بی‌آموز
لئوپولد هرگز نزد جادوگری آموزش ندید اما قدرت‌هایش خودبه‌خود شکوفا شدند:
برف‌ها به ندایش پاسخ می‌دادند گاهی آرام می‌باریدند و گاهی چون تیغ تیز می‌بریدند
چشمانش حقیقت را می‌دید دروغ‌ها مانند ترک‌های یخ در نظرش آشکار می‌شدند
کلمات جادویی را زمزمه می‌کرد که حتی استادان کهن معنایش را نمی‌فهمیدند

اما در پس این قدرت رازی نهفته بود: کلبه بی‌زمستان هنوز او را صدا می‌زد بعضی شب‌ها لئوپولد در خواب می‌دید که دیوارهای قصر یخی آب می‌شوند و صدایی از دور دست‌ها ندا می‌دهد: «به خانه برگرد...»


⚔️ اسقف اعظم آرت سریا
امروز لئوپولد نه فقط محافظ ملکه که اسقف اعظم سرزمین‌های شمال است او در کلیسای یخ‌زده آرت سریا می‌نشیند و به دعاهای مردم پاسخ می‌دهد البته اگر کسی جرات کند به آنجا نزدیک شود برخی می‌گویند او فرشته‌ای است در لباس انسان و برخی دیگر زمزمه می‌کنند که شاید آخرین فرزند زمستان باشد...


✍️ در میان مردم لئوپولد سخنی معروف داشت:
«سرزمین‌های شمال همیشه قهرمانی می‌خواهد و من لئوپولد گریموالد محکومم که این نقش را بازی کنم... تا روزی که زمستان مرا پس بگیرد»
#مرده
نام: مارگاریت

سن: 1001

رده:؟؟؟

نژاد: نیمه خدا

توضیحات:

توضیحات:
مارگاریت، موجودی محصور در سایه‌های گذشته، کسی که نه خودش را می‌شناسد و نه هیچ‌کس دیگری حقیقت او را می‌داند. گذشته‌اش مانند پرده‌ای تاریک و ناشناخته در ذهنش باقی مانده است. نامش را می‌داند، اما نمی‌داند چه کسی آن را به او داده است. از خانواده‌اش بی‌اطلاع است، نمی‌داند که آیا کسی برایش انتظار می‌کشد یا همه چیز از همان ابتدا در فراموشی گم شده است.

تنها چیزی که ذهنش را تسخیر کرده، مأموریتی است که مادرش – چهره‌ای که حتی نمی‌تواند آن را به یاد آورد – به او سپرده است. هدفی که فراتر از درک اوست، اما با هر تپش قلبش، وجودش را به سوی آن سوق می‌دهد. آیا این مأموریت سرنوشت مقدسی است که در رگ‌های یک نیمه‌خدا جاری شده، یا نفرینی که باید از آن گریخت؟

مارگاریت چندین قرن‌ را در جستجوی حقیقت خود گذرانده، اما ایا به هدف خود رسید؟

حال اون با دلایل خود راهنمای شما در این سفر است

#مرده
نام: آلفرد

لقب: اسقف اعظم کلیسای خون

سن: 151

رده: A+

نژاد: نیمه شیطان

توضیحات:
آلفرد، بنیان‌گذار کلیسای خون، یکی از قدرتمندترین و رازآلودترین شخصیت‌ها در سرزمین میانه است. او نیمه شیطان است، و این ویژگی در ظاهر و شخصیت او به وضوح نمایان است. در حالی که سال‌ها پیش به عنوان یک انسان عادی شناخته می‌شد، پس از آشنایی با قدرت های خون و شناخت پرستش خالقش، فرمانروای برتر خون، توانسته به مقام اسقف اعظم کلیسا برسد. هدف آلفرد و پیروانش صرفاً عبادت و اطاعت از خالق است، که او را به عنوان قدرت مطلق و سرور خود می‌پرستند.

آلفرد از زمانی که کلیسای خون را تأسیس کرد، نه تنها به دلیل قدرت فوق‌العاده‌اش بلکه به دلیل فهم عمیق از قدرت خون و ریشه‌های تاریک‌اش شناخته شده است. او به عنوان بالاترین مقام کلیسا، هدایت و رهبری پیروان خود را در مسیر تبعیت از قوانین خون و اطاعت از خالق بر عهده دارد. در دنیای پر هرج‌ومرج و تاریک زیرین سرزمین میانه، او به عنوان نماد قدرت و فرمانروایی خون شناخته می‌شود و هیچ چیزی نمی‌تواند او را از مسیرش منحرف کند.

آلفرد در جستجوی برقراری سلطه ابدی بر دنیای زیرین و بالاتر است، و در این مسیر آماده است تا هر فداکاری ممکن را به‌جا آورد. پیروان او به‌دنبال راهنمایی از او هستند تا در سایه‌اش، قدرت و عظمت خون را درک کنند و از اراده خالق پیروی کنند.

و حال به دنبال افرادی برای افزایش و قدرتمندی هدف والای خود است...

#مرده
نام : نِفاریس

لقب: کلید دار گورستان

سن : بی معنی

رده: نامعلوم


توضیحات:

نفاریس، کلیددار گورستان‌ها

نفاریس، پیش از آنکه خدایان پا به عرصه وجود بگذارند، و حتی پس از ظهور آن‌ها، وظیفه‌ای ابدی بر دوش داشت: هدایت ارواح به مسیر سرنوشتشان، رساندن آن‌ها به آرامش یا کیفر پس از مرگ. او نه آفریده‌ی خدایی بود و نه پیرو قانونی، بلکه وجودش به خودی خود بخشی از ساختار کیهانی بود.

اما آنگاه که مرگ از کتیبه‌ی ابدیت جدا شد، جهان دچار هرج‌ومرجی گشت که حتی نفاریس نیز از آن در امان نماند. چرخه‌ی زندگی و مرگ که روزگاری مانند جریانی بی‌وقفه در حرکت بود، شکسته شد. قوانین فرو ریختند. دیگر مرگ، نقطه‌ی پایان نبود؛ بلکه به یک دروازه‌ی دوطرفه تبدیل شد.

نفاریس که همواره تنها راهنمای ارواح بود، ناگهان به مأموری بدل شد که باید همان ارواحی را که هدایت کرده بود، به زندگی بازگرداند. این کار برای او نه انتخاب بود و نه وظیفه، بلکه یک اجبار کیهانی. هر ساعت، هر روز، هر هفته، هر قرن، او مجبور بود ارواحی را که نباید بازمی‌گشتند، دوباره به جهان زندگان بفرستد، گویی که در چرخه‌ای بی‌پایان گرفتار شده باشد.

در ابتدا، او تلاش کرد تا این بی‌نظمی را مهار کند. قوانین کهن را کاوید، مسیرهای پنهان بین مرگ و زندگی را جستجو کرد، اما هیچ راهی نبود. این چرخه فراتر از قدرت او بود؛ حتی خود نفاریس هم نمی‌توانست آن را در هم بشکند. او، که همواره تنها نظاره‌گر مرگ بود، اکنون خود به بخشی از یک جنون کیهانی تبدیل شده بود. دردی تکراری، وظیفه‌ای بی‌پایان و بی‌معنی، و ابدیتی که حالا باری بر دوش او بود.

با گذر زمان، ذهن نفاریس رو به زوال گذاشت. چیزی که برای او زمانی تنها یک وظیفه‌ی ابدی بود، حالا به شکنجه‌ای بی‌پایان بدل شده بود. اما او نمی‌خواست تا ابد در این عذاب بماند. پس به جای آنکه علیه چرخه بجنگد، تصمیم گرفت جهان را وادار کند تا قوانین او را بپذیرد؛ قوانینی که مردمان، زندگی‌شان را بیشتر از هر زمان دیگری عزیز بشمارند. او سه قانون جدید را وضع کرد—سه حقیقتی که بر تمام جهان سایه افکندند:

1. بازگشت بهایی دارد
هیچ روحی بی‌دلیل به زندگی بازنمی‌گردد. هر بازگشتی، تاوانی دارد—خواه جسمانی، خواه روحی، خواه فراتر از درک انسان‌ها. آنان که بخواهند بی‌مجازات از مرگ فرار کنند، نه در جهان زندگان و نه در جهان مردگان، هرگز آرامش نخواهند یافت.


۲. حافظان دروازه، تصمیم‌گیرندگان نهایی‌اند

بازگشت به زندگی امری نیست که در اختیار هرکسی باشد. تنها کسانی که توسط حافظان دروازه (مانند کلیددار گورستان) تأیید شوند، اجازه‌ی بازگشت خواهند داشت. اراده‌ی آن‌ها قابل چانه‌زنی نیست، و هیچ جادویی قادر به تغییر تصمیمشان نخواهد بود.



۳. هر انتخاب، سرنوشت می‌سازد

کسی که مرگ را تجربه کرده، دیگر هیچ‌گاه همان فرد پیشین نخواهد بود. هر انتخاب در مسیر بازگشت، بر سرنوشت آینده‌ی او تأثیر خواهد گذاشت. قدرت، ضعف، نفرین یا حتی حقیقتی که هرگز نباید می‌دانست، همگی پیامد تصمیم‌های او خواهند بود.



او این قوانین را نه از روی قدرت‌طلبی، بلکه برای فرار از عذابی که می‌کشید، بر جهان تحمیل کرد. او دیگر صرفاً راهنمای ارواح نبود، بلکه داور، حکم‌فرما، و کلیددار مرگ شده بود. اما در اعماق وجودش، می‌دانست که این قوانین هم شاید تنها مسکّنی موقت باشند؛ چراکه چرخه‌ای که حتی او قادر به شکستنش نبود، شاید روزی باز هم او را در هم بشکند…


#زنده
نام: ادموند بلادیوس

سن : نامعلوم

رده: A+

نژاد :انسان

توضیحات:

زمانی نه‌چندان دور در روزگاری که بشر هنوز از حضور موجوداتی ورای درک خود بی‌خبر بود شهری در میان مه‌های غلیظ و سایه‌های بلند در دل شب راهی تازه برای درمان بیماری‌های لاعلاج یافتند

ماده‌ای سرخ همچون خون اما براق‌تر همچون اشک ماه از دل معابدی قدیمی بیرون کشیده شد و با تزریق آن به بدن انسان‌ها معجزه‌ای رخ می‌داد استخوان‌های شکسته ترمیم می‌شدند گوشت‌های پوسیده بازمیگشتند و بیماران در لحظه‌ای کوتاه سلامتی کامل به دست می‌آوردند

در آغاز همه چیز آرام بود شادی در کوچه‌ها پیچیده بود و مردم از این هدیه آسمانی با شکرگزاری استقبال می‌کردند اما چیزی در اعماق آن مایع پنهان بود چیزی که نباید لمس می‌شد چیزی که از جنس خواب و جنون بود

با گذشت زمان اولین نشانه‌ها پدیدار شدند زمزمه‌هایی در گوش‌ها نجواهایی در خواب‌ها حرکات عصبی و خشمی بی‌دلیل سپس چهره‌ها تغییر کرد استخوان‌ها در جهتی نادرست رشد کردند پوست‌ها کش آمدند و چشم‌ها سرخ شدند و به زودی کسانی که شفا یافته بودند به دیوانگان تبدیل شدند

در میان آن‌ها یکی از پیشگامان این درمان نفرین‌شده کسی بود که از ابتدا خود در خلق این معجون دست داشت ادموند بلادیوس مردی با ذهنی درخشان اما شکسته ادموند نیمی از عقل خود را در میان رازهای این ماده از دست داد و نیم دیگر را در انتقام شعله‌ور کرد

او می‌دید چگونه مردم سقوط می‌کنند چگونه شهر در خون و فریاد دفن می‌شود اما در اعماق وجودش باور داشت این بیماری تنها یک اشتباه انسانی نیست نیرویی ورای انسان در پس این جنون ایستاده بود نیرویی که از ماه نازل می‌شد از چشمی که در شب می‌تابید و عقل را می‌ربود

از آن روز ادموند سلاح به دست گرفت شکارچی شد نه برای نجات بلکه برای پاک‌سازی برای رسیدن به آن موجود بلندمرتبه که در سایه ماه پنهان شده بود و تنها چیزهایی که می‌توانستند آرامش را برایش بیاورند صدای برخورد فلز با گوشت فاسد و نابودی تدریجی آن چیزی بود که مردم به نام ماه می‌پرستیدند

ادموند دیگر انسانی معمولی نبود قلبش زیر فشار جنون و خشم می‌تپید دستش با سلاح‌های باستانی و سحرآمیز آشنا بود و روحش میان مرز خواب و بیداری سرگردان بود او آخرین بازمانده از نسل خالقان معجون سرخ بود و شاید اولین کسی که شهامت نگاه کردن به چشمان حقیقت را داشت

و حقیقت چیزی نبود جز این که انسان‌ها هیچ‌گاه نباید دست به رازهای آسمان می‌زدند مردم باید جاهل ا همع چیز می موندند پس ماه باید نابود میشد

#مرده
نام:لدا

لقب:ملکه سرزمین های شمالی

رده:...

نژاد:انسان

سن:..

توضحیات:

لدا ملکه سرزمین های شمالی که مردم اورا بانو لدا صدا میکنند لدا بانویی که به زبباترین خطاب میشد و برای مردمش مادری بود

لدا ملکه سرزمین شمال و همسر جنگجویی بزرگ با نام نزاروس بود نزارویسی که اون رو از سایرکس هم قوی تر میدونستند

جنگی که با عشق پایان یافت
روزی ایزورا به سرزمینی رسید که در یخبندان بی‌پایان پوشیده شده بود.

سرزمینِ سرمای شمالی جایی که تحت فرمان ملکه‌ای قدرتمند بود: لِدا ملکه‌ی سرمای شمال جادوگری که قدرتش هم‌سطح خدایان بود و در برابر او یخ و برف هیچ‌گونه مقاومتی نمی‌کردند

ایزورا برای تسخیر این سرزمین جنگجویی به نام نِزاروس را انتخاب کرد نِزاروس که در خون و خشم غوطه‌ور بود به سرزمین شمالی حمله کرد اما در میان برف و یخ نگاه او با نگاه ملکه‌ی یخ تلاقی کرد ناگهان آتش جنگ به خاموشی گرایید و عشق جایگزین آن شد
عشقی که از دو سو می‌جوشید و سرنوشت دو قلمرو را به هم گره زد ازدواج نزاروس و لدا نه تنها اتحاد دو سرزمین را به ارمغان آورد بلکه نشان از پیروزی عشق بر جنگ داشت

سرزمین میانه بهشت عشق و قدرت

با اتحاد نزاروس و لدا صلحی در میان دو سرزمین برقرار شد که در ابتدا تنها نتیجه‌ی هوس و تمایل‌های بزرگان به نظر می‌رسید اما این صلح به مرور زمان به چیزی بزرگ‌تر تبدیل شد جایی که فرزندان این دو قلمرو سرنوشت جدیدی را رقم زدند سه فرزند از این عشق به دنیا آمدند که هرکدام ویژگی‌های منحصر به‌فرد خود را داشتند...


هرچند سرنوشت همیشه شیرین نبود...

زمانی جدایی دو عاشق..

#مرده
نام: هاروما

لقب: جنرال ارشد امبریس
سن: ۹۹
رده: +B
نژاد: انسان



در سرزمینی که شعله‌ها در رودخانه در خیابان‌ها جاری بودند و آسمان شب با رعد و برق از خشم خدایان می‌لرزید کودکی در میان خاکستر و صدای چکیدن آهن بر آهن متولد شد نامش هاروما بود فرزند هیچ‌کس(نه به اون فکر نکن) اما تقدیر برایش پدری دیگر رقم زده بود

رایزن نیمه‌خدایی از نژاد قدیسان قدیم که فرمانروای سرزمین امبریس بود روزی در یکی از سفرهای خود آن کودک را یافت نگاهی به چشمان هاروما انداخت و چیزی در آن‌ها دید... آتش نه آتشی بیرونی بلکه آتشی درونی چیزی خاموش‌نشدنی رایزن تصمیم گرفت کودک را در کنار خود نگه دارد نه به عنوان یک خدمتکار بلکه به عنوان شاگرد و وارث راهش

هاروما در میان شعله‌ها رشد کرد هر روز در سخت‌ترین میدان‌های رزم تمرین می‌کرد با زرهی سنگین‌تر از سنش و سلاح‌هایی که حتی جنگجویان کهنه‌کار از حمل آن عاجز بودند رایزن او را همانند فرزند خونی خود تربیت کرد و در گوش او نجواهایی از نظم وفاداری و قدرت زمزمه می‌کرد

دهه‌ها گذشت و هاروما از یک کودک بی‌پناه به جنرال اعظم امبریس تبدیل شد مردی که در میدان نبرد حضوری چون طوفان داشت و در زمان صلح چهره‌اش چون سنگ بود کسی که همه او را می‌شناختند به‌جز رایزن هیچ‌کس بالاتر از او نبود

اما داستان هاروما در همین‌جا پایان نمی‌یابد او نیز همچون استاد خود روزی دو کودک یتیم را یافت فوکوشی و گونشی دو بچه که در میان خرابه‌های جنگ زندگی می‌کردند هاروما همان نوری را در چشمان آن‌ها دید که روزگاری رایزن در او دیده بود تصمیم گرفت آن‌ها را چون فرزندان خود پرورش دهد به آن‌ها آموخت چگونه بجنگند چگونه فرمان بدهند و چگونه جانشان را فدای چیزی کنند که بالاتر از خودشان است

فوکوشی و گونشی نیز در پاسخ به این محبت سوگند یاد کردند جانشان را برای هاروما فدا کنند و از آن پس در کنار او ماندند در نبردها همچون سایه از او محافظت می‌کردند

در سرزمین خشن امبریس جایی که خون قانون است و شمشیر عدالت تنها یک نام بود که در زمان خشم همچون تبر قضاوت فرود می‌آمد: هاروما

او نه تنها جنرال بلکه تجسم عدالت در امبریس بود مردی که از کودکی آموخته بود قدرت برای سلطه نیست بلکه برای حمایت است و کسی که طوفان در درون دارد باید خود طوفان را مهار کند نه به آن بدل شود


#مرده
نام: رایزن

لقب: میزوچی
سن: ۹۸۷
نژاد: نیمه خدا / انسان
رده: A

رایزن میزوچی دیوی از جنس سکوت و سایه پیرمردی خمیده در ظاهر اما درونش آتش هزار نبرد شعله‌ور بود کسی که در نگاه اول شاید شکسته به نظر می‌رسید اما در قلبش غرشی خاموش از دوران کهن نهفته بود

او یکی از فرزندان ایزورا بود الهه‌ای که بر فراز همه چیز ایستاده بود مادر همه چیز مادر نور و وحشت رایزن از لحظه تولد چشمانش را به آسمان دوخت و تنها یک هدف داشت شنیدن صدای تایید از زنی که همگان او را می‌پرستیدند اما تنها رایزن او را مادر می‌نامید

فرزند اول ایزورا سقوط کرد در نبردی که نامش در تاریخ محو شد رایزن این شکست را زخمی شخصی دانست زخمی بر شانه‌های خانواده زخمی که باید با افتخار پر شود او تصمیم گرفت جایش را پر کند تصمیم گرفت قهرمانی بی‌نقص باشد

او به کلیسای خون پیوست به آیین‌های ممنوعه تن داد از گوشت خدایان تغذیه کرد تا به نیمه‌ای دیگر از قدرت دست یابد و تمرین کرد تمرینی بی‌پایان تا آنجا که بدن جاودانه‌اش دیگر تاب نیاورد و پیری را به خود تحمیل کرد پیری نه از ضعف بلکه از سنگینی بار هزاران سال تجربه و نفرت

رایزن مردی بود که خود را وقف سرنوشت کرد هر قطره از خونش روایت یک نبرد بود هر زخمش بهایی برای قدرت اما هیچ‌گاه از آن بالا صدایی نیامد هیچ‌گاه لب‌های ایزورا نامش را با افتخار صدا نزد و همین نبودن همین سکوت ذهن او را جوید مثل خوره

او همیشه می‌پرسید آیا اشتباه کرده‌ام آیا من سزاوار این خاموشی هستم یا شاید هیچ‌گاه دیده نشدم شاید من تنها سایه‌ای بودم که جای خدای از دست رفته را اشتباه گرفت شاید این راه از اول برای من نبود

رایزن با آن‌که صدای مادرش را نشنید هرگز دست از وفاداری نکشید مردی که در سکوت خود فریادی بی‌پایان داشت فریادی که در اعماق کوه‌های امبریس پیچیده و در نبردهای شاگردانش پیچیده بود

#مرده
نام: رایگون

لقب: انعکاس ستارگان

رده: S+

نژاد: نیمه‌خدا

رایگون کبیر مردی که ستارگان به فرمان او از مدار خود سرپیچی کردند و بر قدم‌هایش زانو زدند مردی که جهان حتی در سکوتش می‌لرزید یکی از سه فرزند بانو لدا ملکه یخ و مرز میان مرگ و سحر مردی که از همان آغاز تولد نامی بر خود داشت که زمین و آسمان از آن وحشت می‌کردند

از کودکی زور چندین هزار مرد را در بدن خود داشت استخوان‌هایش با قدرت نزاروس پدرش شکل گرفته بودند و رگ‌هایش با جادوی بانو لدا پر شده بودند رایگون فراتر از یک جنگجو بود او مجسمه‌ای از قدرت و شعور خالص بود آتش و یخ در یک قالب

او از همان کودکی به فردی چشم دوخت که همه از او می‌ترسیدند سایرکس نخستین فرمانروا کسی که دژها را با دستان برهنه در هم می‌کوبید رایگون او را الگوی خود کرد نه از ترس بلکه از احترام زیرا رایگون همانند سایرکس می‌خواست با نیروی محض و بی‌چون و چرای خویش به تاج قدرت برسد نه با دسیسه و نه با دروغ

در جنگ‌های بی‌شمار شرکت کرد در میدان‌هایی که نام هیچ‌کس زنده نمانده بود رایگون می‌جنگید با لبخند و خونی که از زخم‌هایش جاری بود نه چون درد نداشت بلکه چون جنگ را می‌پرستید جادوی جاذبه را آموخت و به آسمان فرمان داد زمین را شکافت و زمان را خم کرد شمشیرش را بر کسی نمی‌کشید که سلاح از دستش افتاده باشد چون باور داشت افتخار حتی از مرگ نیز والاتر است

اما در دل این بخشندگی عطشی بود عطشی برای درهم‌کوبیدن با تکه تکه شدن کتیبه ابدیت برای جمع‌آوری هر آنچه گم شده بود رایگون از اولین کسانی بود که پس از فروپاشی کتیبه‌های باستان به قلب سرزمین‌های فراموش‌شده حمله برد و به دنبال قدرتی بود که حتی خدایان جرئت نزدیک شدن به آن را نداشتند

و درست در زمانی که نام او در تمامی قاره‌ها پیچیده بود جنگی آغاز شد جنگی بی‌نام بی‌دلیل جنگی که هیچ‌کس به‌راستی نفهمید چرا آغاز شد در کتاب‌ها نوشتند که برای غنائم بود برای خاک اما حقیقتی پنهان‌تر در میان شعله‌ها خفته بود

در آن جنگ نیمه‌خدایی دیگر ظاهر شد سیلن نفرین‌شده زاده‌ی خون و خورشید که رایگون را به دوئلی دعوت کرد دوئلی که نباید پذیرفته می‌شد

در آن نبرد سیلن نفرینی را فریاد زد که حتی خدایان از شنیدنش می‌گریختند نفرینی که روح رایگون را در هم پیچید ذهنش را در قفس جاذبه خودش زندانی کرد و او را به سگ وحشی تبدیل کرد که بر روی شهرها خیز برمی‌دارد و بر خون خودی و دشمن فرقی نمی‌گذارد

اکنون رایگون کبیر دیگر قهرمان نیست اکنون تنها بازتابی است از همان ستارگانی که زمانی به او سر خم کرده بودند اما حالا در حال سقوطند در حال خاموشی در حال گریه برای اربابی که دیگر خود را نمی‌شناسد

#مرده
نام: مانوس

لقب: مالک مرگ
رده: S+
نژاد:نیمه خدا/سایه

توضیحات:
مانوس کسی بود که هیچ‌کس صدایش را نمی‌شنید و هیچ‌کس رد قدم‌هایش را دنبال نمی‌کرد اما هر قدمش سایه‌ای ابدی می‌ساخت بر زمین و هر نگاهش پایان یک دوران را رقم می‌زد

او برادر ناتنی ایزورا بود فرزندی از نسب دیگر اما به همان اندازه مرموز و بی‌انتها از نظر ایزورا مانوس تنها یک سایه بود سایه‌ای خاموش که در پشت نام او نفس می‌کشید اما برای موجودی که خود از جنس مرگ و بی‌زمانی‌ست حتی سایه هم می‌تواند جهانی را در خود ببلعد

مانوس با آن شمشیر نفرین‌شده‌اش هر ضربه را با باری از تاریکی و نفرین همراه می‌کرد و نامش در کتیبه‌های فراموش‌شده کنار خدایان قدیمی نوشته شده بود او دومین قدرت پس از ایزورا بود اما همیشه در سکوت در پشت پرده در خفا

موجودی برتر که نامش حتی در کهن‌ترین سنگ‌نوشته‌ها ممنوع بود به او فرمان داده بود تا ایزورا را همراهی کند نه برای محافظت بلکه برای نظاره برای آنکه اگر زمانی از راه منحرف شد تنها کسی باشد که بتواند ایستادگی کند

سال‌ها و قرن‌ها مانوس در سایه ماند چشم دوخت سکوت کرد و اطاعت تا روزی که لحظه بزرگ فرا رسید ایزورا کتیبه مرگ را از کتیبه ابدیت جدا کرد کتیبه‌ای که می‌توانست مرز زندگی و مرگ را بشکند و ایزورا می‌دانست این قدرت نباید در دستان هیچ‌کس بماند

پس او مانوس را فراخواند و با تصمیمی که سرنوشت یک جهان را تغییر داد کتیبه مرگ را به جای قلب درون سینه مانوس قرار داد و به این ترتیب مانوس به نگهدارنده مرگ به صاحب کتیبه نفرین‌شده و به ابزاری خاموش برای توازن جهان تبدیل شد

اما این قدرت بهایی داشت بهایی که نه با خون بلکه با روح پرداخت شد احساسات از وجود مانوس زدوده شد و حس زندگی در او خاموش گشت او دیگر نفس نمی‌کشید برای زندگی بلکه برای وظیفه برای نگه‌داشتن مرگ برای زمانی که دیگر هیچ‌کس توان مقابله نداشت

پس از حبس ایزورا مانوس دیگر در سکوت منتظر نماند او در دل سایه‌ها به دنبال وارثی گشت وارثی لایق برای این کتیبه تاریک کسی که بتواند آن را نگه دارد بدون آنکه به درون تاریکی بلعد شود کسی که شاید بتواند حتی مانوس را از سکوتی هزار ساله رها کند
نام: ورهم

لقب: غرش توفان‌ها
سن: 10000
رده: SS
نژاد: ناشناخته


او از آن سوی مرزها آمده بود مرزهایی که دیگر وجود ندارند از سرزمینی که یا باید با دندان و پنجه می‌جنگیدی یا خوراک گرگ‌ها می‌شدی ورهم نخستین جنگجو بود نه به این دلیل که اولین کسی بود که شمشیر برداشت بلکه به این خاطر که اولین کسی بود که «جنگیدن» را معنا کرد

از همان کودکی از استخوان و خون ساخته شد نه خدایی در او بود و نه سحر نه نژادی داشت که شناخته شود نه حافظه‌ای از آغاز فقط خشم بود و نبرد و قدرتی که حتی زمین را به لرزه می‌انداخت مردی که تنهای تنها جهان را مشت می‌کوبید و حتی سایه‌ها از دیدنش عقب‌نشینی می‌کردند

او جادو را خرافه می‌دانست ایمان را زنجیر قدرت را تنها چیزی می‌دانست که قابل اعتماد بود تن خود را به‌عنوان سلاح می‌دید و مشت‌هایش را فرمان مطلق زندگی می‌دانست پیش از آنکه ایزورا حتی پا به این جهان بگذارد نام ورهم لرزه‌ای بود در رگ کوه‌ها

اما وقتی ایزورا آمد جهانی جدید آغاز شد جهانی که در آن سحر و زمان و ابدیت سخن می‌گفتند و ایزورا کسی را می‌خواست که همتای خشمش باشد نه برده‌اش و نه پادشاهش

ورهم را همسر خود کرد و در نخستین پیوند قدرت و وحشیگری بزرگ‌ترین پیمان تاریخ را بست اما ورهم رام نمی‌شد شعله‌های درونش آتشی بود که حتی نگاه ایزورا را می‌سوزاند پس ایزورا نفرینی بر او افکند تا خوی درونی‌اش از کنترل خارج نشود نفرینی که تن ورهم را به شکل ببر عظیمی دگرگون کرد نشانی از وحشیگری و مهار هم‌زمان

از آن روز به بعد دیگر نامش ورهم نبود ایزورا او را سایرکس نامید نخستین فرمانروا نخستین مردی که قلعه‌ها را نه با سحر و لشکر بلکه با دستان برهنه در هم کوبید مردی که دیگران از او آموختند که چگونه جنگجو باشند

سایرکس پدر شد پدر سه فرزند که هر یک سرنوشت را در مشتشان میگرفتند ...

اما داستان سایرکس همیشه با خون نوشته شده همیشه با نبرد و فریادی که از ژرفای زمین برمی‌خاست چون او نه یک مرد بود و نه یک خدا بلکه خشم خالص بود در قالب انسان


#مرده