🕯️ 𝓘 𝓗𝓪𝓭 𝓦𝓻𝓲𝓽𝓽𝓮𝓷 𝓨𝓸𝓾
هیونجین زمانی بهطور رسمی وارد دنیای Art Nouveau شد که پدربزرگش، یکی از استادان شناختهشدهی نقاشی در ونیز، تصمیم گرفت اولین قدم را برای دیدهشدن نوهاش بردارد. پدربزرگش یکی از تابلوهای هیونجین را ــ اثری متفاوت با سبک خاص خودش و لایههای پررنگ و جسورانهی…
اولین تابلوی هیون در آرت نووا:)
🤎📜
🕊2
آشنایی هیونجین و کریستوفر، درست از جایی آغاز شد که Art Nouveau تصمیم گرفت برای اعتبار بیشتر، با بزرگترین نویسندهی ونیز همکاری کند.
آنها از کریستوفر دعوت کردند تا یکی از مراسمهای امضای کتاب و گفتوگو دربارهی اثر جدیدش را در گالری برگزار کند؛ اما اتفاق اصلی، چیزی فراتر از یک مراسم ساده بود.
در پایان آن روز، همکاری رسمی میان Christopher Bang و Art Nouveau آغاز شد؛ تصمیمی که قرار بود داستانهای کریستوفر را از میان واژهها بیرون بکشد و به زبان رنگ و بوم تبدیل کند.
قرار بود برخی از مشهورترین داستانهای او توسط یکی از نقاشان گالری، به تصویر کشیده شوند و بهعنوان آثاری ماندگار از نام کریستوفر بنگ در تاریخ Art Nouveau ثبت شوند.
و برای چنین پروژهی پرریسکی، گالری تنها یک انتخاب داشت:
هیونجین.
بهترین نقاش گالری.
پسری که قرار بود کلمات یک نویسنده را به تصویر بکشد؛
و این...
اولین صفحهی داستان هیونجین و کریستوفر بود
آنها از کریستوفر دعوت کردند تا یکی از مراسمهای امضای کتاب و گفتوگو دربارهی اثر جدیدش را در گالری برگزار کند؛ اما اتفاق اصلی، چیزی فراتر از یک مراسم ساده بود.
در پایان آن روز، همکاری رسمی میان Christopher Bang و Art Nouveau آغاز شد؛ تصمیمی که قرار بود داستانهای کریستوفر را از میان واژهها بیرون بکشد و به زبان رنگ و بوم تبدیل کند.
قرار بود برخی از مشهورترین داستانهای او توسط یکی از نقاشان گالری، به تصویر کشیده شوند و بهعنوان آثاری ماندگار از نام کریستوفر بنگ در تاریخ Art Nouveau ثبت شوند.
و برای چنین پروژهی پرریسکی، گالری تنها یک انتخاب داشت:
هیونجین.
بهترین نقاش گالری.
پسری که قرار بود کلمات یک نویسنده را به تصویر بکشد؛
و این...
اولین صفحهی داستان هیونجین و کریستوفر بود
🕊2
هیونجین برخلاف چیزی که بعدها همه دربارهاش تصور میکردند، اصلاً علاقهای به گلها نداشت.
روزی که مشغول خواندن نخستین کتاب پرفروش کریستوفر و نسخههای اولیهی آن برای طراحی یکی از نقاشیهایش بود، میان صفحات کتاب با گلهای خشکشدهی زیادی روبهرو شد.
هر بار که یکی از آنها از میان صفحات بیرون میآمد، اخم ظریفی میان ابروهایش مینشست؛
اما چیزی نمیگفت و دوباره به خواندن ادامه میداد.
تا اینکه بالاخره نتوانست کنجکاویاش را پنهان کند.
با نگاهی به گلهای خشکشده پرسید:
«کریس... این همه گل خشکشده اینجا چیکار میکنن؟»
کریستوفر از لحنش فهمید که هیونجین چندان دل خوشی از آنها ندارد. لبخند آرامی زد و گفت:
«این کتاب رو وقتی نوشتم که چهل روز توی یه کلبهی قدیمی، وسط جنگلهای کوهستانی تنها بودم. هر بار که یه بخش رو تموم میکردم، یه گل لای صفحاتش میذاشتم... فقط برای اینکه یادم بمونه اون قسمت رو کِی و کجا نوشتم.»
لحظهای مکث کرد و با نگاهی به گلهای قدیمی ادامه داد:
«اینها از همون روزها موندن.»
هیونجین چیزی نگفت.
فقط برای چند ثانیه بیشتر به گل خشکشدهای که میان صفحات بود نگاه کرد.
و شاید همین معنای کوچک،
اولین جرقهی علاقهی هیونجین به گلها بود
روزی که مشغول خواندن نخستین کتاب پرفروش کریستوفر و نسخههای اولیهی آن برای طراحی یکی از نقاشیهایش بود، میان صفحات کتاب با گلهای خشکشدهی زیادی روبهرو شد.
هر بار که یکی از آنها از میان صفحات بیرون میآمد، اخم ظریفی میان ابروهایش مینشست؛
اما چیزی نمیگفت و دوباره به خواندن ادامه میداد.
تا اینکه بالاخره نتوانست کنجکاویاش را پنهان کند.
با نگاهی به گلهای خشکشده پرسید:
«کریس... این همه گل خشکشده اینجا چیکار میکنن؟»
کریستوفر از لحنش فهمید که هیونجین چندان دل خوشی از آنها ندارد. لبخند آرامی زد و گفت:
«این کتاب رو وقتی نوشتم که چهل روز توی یه کلبهی قدیمی، وسط جنگلهای کوهستانی تنها بودم. هر بار که یه بخش رو تموم میکردم، یه گل لای صفحاتش میذاشتم... فقط برای اینکه یادم بمونه اون قسمت رو کِی و کجا نوشتم.»
لحظهای مکث کرد و با نگاهی به گلهای قدیمی ادامه داد:
«اینها از همون روزها موندن.»
هیونجین چیزی نگفت.
فقط برای چند ثانیه بیشتر به گل خشکشدهای که میان صفحات بود نگاه کرد.
و شاید همین معنای کوچک،
اولین جرقهی علاقهی هیونجین به گلها بود
🕊2
وقتی کریس به کما رفت، هیونجین تقریباً هر روز به خانهی او میرفت.
ساعتها روی تختش مینشست، خودش را میان لباسها و پتوهای کریس رها میکرد و در سکوت، غرق در بوی عطر باقیماندهاش میشد؛ انگار تنها چیزی که هنوز میتوانست کریس را برایش واقعی نگه دارد، همان بوی آشنا بود.
هیونجین حتی یک میلیمتر از وسایل خانه را جابهجا نکرده بود.
نه لیوانی، نه کتابی، نه لباسی.
چون هر بار که در خانه را باز میکرد، میخواست همهچیز دقیقاً همانطور باشد که در آخرین روزی که کریس را دیده بود.
انگار اگر چیزی را تغییر میداد، بخشی از آخرین خاطرهاش با کریس را هم از دست میداد.
ساعتها روی تختش مینشست، خودش را میان لباسها و پتوهای کریس رها میکرد و در سکوت، غرق در بوی عطر باقیماندهاش میشد؛ انگار تنها چیزی که هنوز میتوانست کریس را برایش واقعی نگه دارد، همان بوی آشنا بود.
هیونجین حتی یک میلیمتر از وسایل خانه را جابهجا نکرده بود.
نه لیوانی، نه کتابی، نه لباسی.
چون هر بار که در خانه را باز میکرد، میخواست همهچیز دقیقاً همانطور باشد که در آخرین روزی که کریس را دیده بود.
انگار اگر چیزی را تغییر میداد، بخشی از آخرین خاطرهاش با کریس را هم از دست میداد.
🕊2
هیونجین هیچوقت گریه نکرده بود.
نه وقتی خانهاش را ترک کرد، نه حتی روزی که مادرش را از دست داد. هیچکس تا آن روز اشکی از او ندیده بود؛ انگار چیزی درونش همیشه تکرار میکرد:
«نباید کسی بفهمه شکستی.»
او یاد گرفته بود دردش را قورت بدهد، لبخند بزند و طوری رفتار کند که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده.
اما روزی که خبر تصادف کریس به او رسید، برای اولینبار نتوانست خودش را نگه دارد.
و اولین قطرهی اشکی که سالها از چشمانش فرار کرده بود، برای کریس بود.
نه وقتی خانهاش را ترک کرد، نه حتی روزی که مادرش را از دست داد. هیچکس تا آن روز اشکی از او ندیده بود؛ انگار چیزی درونش همیشه تکرار میکرد:
«نباید کسی بفهمه شکستی.»
او یاد گرفته بود دردش را قورت بدهد، لبخند بزند و طوری رفتار کند که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده.
اما روزی که خبر تصادف کریس به او رسید، برای اولینبار نتوانست خودش را نگه دارد.
و اولین قطرهی اشکی که سالها از چشمانش فرار کرده بود، برای کریس بود.
🕊2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
امیدوارم از رندوم فکت هایی درباره پسرک نقاشمون لذت برده باشید))))
فکر کنم الان بیشتر میتونید با داستان ارتباط بگیرید)))))
و اینکه...
ببخشید بابت انون ها...
فردا حتما همه رو جواب میدم🤎📜
@paintingroombotbot
یادتون نره کلی انرژی بدید بهمون))))
فکر کنم الان بیشتر میتونید با داستان ارتباط بگیرید)))))
و اینکه...
ببخشید بابت انون ها...
فردا حتما همه رو جواب میدم🤎📜
شب خوبی داشته باشید)))))
@paintingroombotbot
یادتون نره کلی انرژی بدید بهمون))))
🌚2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
╭───────────────────╮
𝐈 𝐇𝐚𝐝 𝐖𝐫𝐢𝐭𝐭𝐞𝐧 𝐘𝐨𝐮🕯
『 تو را نوشته بودم 』
❝حق داره... ❞
Chanjin × Changlix
romance • mystery
Angst • drama
╰───────────────────╯
𝐈 𝐇𝐚𝐝 𝐖𝐫𝐢𝐭𝐭𝐞𝐧 𝐘𝐨𝐮🕯
『 تو را نوشته بودم 』
❝
Chanjin × Changlix
romance • mystery
Angst • drama
╰───────────────────╯
🕊5
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🕯️ 𝓘 𝓗𝓪𝓭 𝓦𝓻𝓲𝓽𝓽𝓮𝓷 𝓨𝓸𝓾
╭───────────────────╮ 𝐈 𝐇𝐚𝐝 𝐖𝐫𝐢𝐭𝐭𝐞𝐧 𝐘𝐨𝐮🕯 『 تو را نوشته بودم 』 ❝ حق داره... ❞ Chanjin × Changlix romance • mystery Angst • drama ╰───────────────────╯
چپتر جدید "I Had Written you"
تقدیم نگاهتون گل دختری های ناز نازی)))))
واقعا امیدوارم ارزش وقتتون رو داشته باشه و از خوندنش اذیت ببرید
ممنون میشم که با نظر هاتون بهم انرژی بدید🤎📜
نظرتون راجب...
اتفاقی که افتاده چیه؟؟...
یعنی چه چیزی میتونه دلیلی باشه تا هیونجین خودش لایق تاوانی بزرگ بدونه
چیزی که کریس بخاطرش درد سختی رو تحمل کرده و حال این هیونجین هست که باید تاوانش رو پس بده...
@paintingroombotbot🤎🕯
تقدیم نگاهتون گل دختری های ناز نازی)))))
واقعا امیدوارم ارزش وقتتون رو داشته باشه و از خوندنش اذیت ببرید
ممنون میشم که با نظر هاتون بهم انرژی بدید🤎📜
نظرتون راجب...
یعنی چه چیزی میتونه دلیلی باشه تا هیونجین خودش لایق تاوانی بزرگ بدونه
چیزی که کریس بخاطرش درد سختی رو تحمل کرده و حال این هیونجین هست که باید تاوانش رو پس بده...
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🕯️ 𝓘 𝓗𝓪𝓭 𝓦𝓻𝓲𝓽𝓽𝓮𝓷 𝓨𝓸𝓾
https://t.me/backOfMind00 میتونید انون های ذخیره شده رو از اینجا همراهی کنید قشنگام)))))))
انون ها رفتن back of mind گل دختری های ناز نازی))))))