گرگور صبح از خواب بیدار میشود و بدنش و جایگاهش در جهان دیگر متعلق به خودش نیست؛ اما وحشت اصلی فقط تغییر جسم نیست، بلکه این است که کمکم ارتباطش با خانواده، کار، زبان و حتی تصورش از «خودش» فرو میریزد.
مسخ؛ فرانتس کافکا
مسخ؛ فرانتس کافکا
سال گذشته به گرگور فکرمیکردم به آنکه
چقدر سخت است که آدمیزاد صبح بیدار
شود و باتنی نمور و سخت روبهرو شود
که کنترلش را بلد نباشد، از آن بدتر خانواده
اش آنرا نشناسند و از او بترسند همچون
هیولایی از افسانهها و آن دیگر نه مهر
مادری را حس میکند و نه سایهی پدری را
همه میخواهند از شرش خلاص شوند و
سنگینی این لکهی ننگ را از زندگی خود پاک
کنند ؛ تصور اینها همه برایم خارج از باور
بود اما ترسناکتر از همهی آنها چیز دیگری
بود آنهم آنکه گرگور خودش هم خودش را
به خاطر نمیآورد، خاطراتی و تصاویری
مبهم از گذشتهخود در خاطرش نقش بسته
بود اما حال کسی که در این زمان و این
ثانیه در آینه اتاق به او زل زده بود را
نمیشناخت...
حتی اگر تمام دنیا تورا از خاطر ببرند و از
زندگیشان خطت بزنند بازهم آنقدر دردناک
نیست تا زمانی که خودت هم خودت را از
خاطر ببری؛ حال آن قصه را در ذهنم مرور
میکنم اما ایندفعه گویی آن را زندگی میکنم.
چه زندگانیه غریبی...
چقدر سخت است که آدمیزاد صبح بیدار
شود و باتنی نمور و سخت روبهرو شود
که کنترلش را بلد نباشد، از آن بدتر خانواده
اش آنرا نشناسند و از او بترسند همچون
هیولایی از افسانهها و آن دیگر نه مهر
مادری را حس میکند و نه سایهی پدری را
همه میخواهند از شرش خلاص شوند و
سنگینی این لکهی ننگ را از زندگی خود پاک
کنند ؛ تصور اینها همه برایم خارج از باور
بود اما ترسناکتر از همهی آنها چیز دیگری
بود آنهم آنکه گرگور خودش هم خودش را
به خاطر نمیآورد، خاطراتی و تصاویری
مبهم از گذشتهخود در خاطرش نقش بسته
بود اما حال کسی که در این زمان و این
ثانیه در آینه اتاق به او زل زده بود را
نمیشناخت...
حتی اگر تمام دنیا تورا از خاطر ببرند و از
زندگیشان خطت بزنند بازهم آنقدر دردناک
نیست تا زمانی که خودت هم خودت را از
خاطر ببری؛ حال آن قصه را در ذهنم مرور
میکنم اما ایندفعه گویی آن را زندگی میکنم.
چه زندگانیه غریبی...
Intellectual intimacy.Deep conversations, uncommon thoughts, and a connection beyond dating.Looking for a partner in life, not just a partner for the moment.
You know?!
You know?!
من هیچوقت به آرامش کامل اعتماد نکردهام. جهان بیش از آن بیرحم و بیمعناست که بتوانیم برای همیشه در آن آسوده باشیم. اما به تازگی، فهمیدهام شاید لازم نباشد جهان معنایی داشته باشد تا بتوان آن را دوست داشت. شاید همین کافی باشد که در میان تمام چیزهایی که از دست میروند، کسانی را پیدا کنیم که دلمان نمیخواهد از دستشان بدهیم.خوشحالی احساس ناپایداری است و من نمیخواهم این آخرین تار امید را به چنین چیز شکنندهای گرهبزنم.
عقل می گوید
که دیوانگی ست
عشق میگوید
همانی که هست
هشیاری میگوید
که ناخرسندیست
ترس می گوید
جز رنج ، هیچچیز نیست
فراست می گوید
آیندهای ندارد
عشق می گوید
همانی که هست
غرور می گوید
مضحک است
هشیاری میگوید
احمقانه است
تجربه می گوید
غیرممکن است
عشق می گوید
همانی که هست
• اریش فرید
که دیوانگی ست
عشق میگوید
همانی که هست
هشیاری میگوید
که ناخرسندیست
ترس می گوید
جز رنج ، هیچچیز نیست
فراست می گوید
آیندهای ندارد
عشق می گوید
همانی که هست
غرور می گوید
مضحک است
هشیاری میگوید
احمقانه است
تجربه می گوید
غیرممکن است
عشق می گوید
همانی که هست
• اریش فرید
زود شب میشود اما از آن زودتر صبح
میرسد. انگار که کسی خورشید را پرت کند
وسط آسمان. ما شرقیها درک بهتری از این
داریم تا ساکنین غرب.
غمهای ما شرقیها عجیباند؛ شب که
میشود، تازه شروع میشوند. در تاریکی
خانهها، پشت پنجرههایی که رو به کوچه
های خاموش باز میشوند، غم فرصت
میکند خودش را نشان بدهد. اما صبح،
بیآنکه بپرسد شب را چطور گذراندیم، از
راه میرسد و همهچیز را دوباره روشن
میکند؛ حتی چیزهایی را که دلمان
میخواست در تاریکی بمانند. ما به
صبحهای ناگهانی عادت کردهایم.
به اینکه هنوز چیزی درونمان تمام نشده،
اما روز شروع شده است. هنوز حرفی را
نگفتهایم، هنوز دلتنگیمان را هضم
نکردهایم، هنوز از اتفاق دیروز بیرون
نیامدهایم، اما نور افتاده روی صورتمان و
جهان از ما میخواهد که بلند شویم و ادامه
بدهیم. شاید برای همین است که غمهای ما
هیچوقت فرصت نمیکنند کاملاً غمگین
باشند.
صبح، زودتر از آنچه باید، سر میرسد.
و ما، شرقیها، خوب میدانیم چگونه با
اندوهی زندگی کنیم که هیچوقت فرصت
خداحافظی پیدا نکرده است.
میرسد. انگار که کسی خورشید را پرت کند
وسط آسمان. ما شرقیها درک بهتری از این
داریم تا ساکنین غرب.
غمهای ما شرقیها عجیباند؛ شب که
میشود، تازه شروع میشوند. در تاریکی
خانهها، پشت پنجرههایی که رو به کوچه
های خاموش باز میشوند، غم فرصت
میکند خودش را نشان بدهد. اما صبح،
بیآنکه بپرسد شب را چطور گذراندیم، از
راه میرسد و همهچیز را دوباره روشن
میکند؛ حتی چیزهایی را که دلمان
میخواست در تاریکی بمانند. ما به
صبحهای ناگهانی عادت کردهایم.
به اینکه هنوز چیزی درونمان تمام نشده،
اما روز شروع شده است. هنوز حرفی را
نگفتهایم، هنوز دلتنگیمان را هضم
نکردهایم، هنوز از اتفاق دیروز بیرون
نیامدهایم، اما نور افتاده روی صورتمان و
جهان از ما میخواهد که بلند شویم و ادامه
بدهیم. شاید برای همین است که غمهای ما
هیچوقت فرصت نمیکنند کاملاً غمگین
باشند.
صبح، زودتر از آنچه باید، سر میرسد.
و ما، شرقیها، خوب میدانیم چگونه با
اندوهی زندگی کنیم که هیچوقت فرصت
خداحافظی پیدا نکرده است.