𝘚𝘪𝘯𝘨𝘶𝘭𝘢𝘳𝘪𝘵𝘺
1.38K subscribers
738 photos
25 videos
203 links
در جستجوی خویش










Playlist Daily : @calffee
Movies Daily : @FAINALYSISS
https://t.me/BiChatBot?start=sc-ac573e501f
Download Telegram
شهریور عزیز It's in your best interest to continue this good start خلاصه.
به دست میاری بهتر از اون چه که از دست دادی.
” چیزی غریب در درونم گم شده است و من نمی‌دانم که آن چیست اما می‌دانم که دلم برای تکه‌های گمشده‌ام تنگ شده است.“
چندوقت پیش یه حرفی از یه نفر شنیدم که گفت:
«باز خوبه تو خیلی آدم اکتیوی هستی!»
و راستش از اون موقع مدام به این جمله فکر می‌کنم.
به اینکه آدم‌ها چقدر فقط چیزی رو می‌بینن که از بیرون قابل دیدنه.
آره، من هنوز سر کار می‌رم.
هنوز تمرین می‌کنم.
هنوز بعضی روزها لباس می‌پوشم، از خونه می‌زنم بیرون، با آدم‌ها حرف می‌زنم و کارهامو انجام می‌دم.
ولی حقیقت اینه که خیلی وقته حس می‌کنم فقط یه مرده‌ی متحرکم.
یه بخشی از من، یه جایی وسط همین سال‌های جوونیم، بی‌سروصدا مرده.
نه با یه اتفاق بزرگ، نه یه روز مشخص.
آروم‌آروم خاموش شده؛ انقدر آروم که خودمم نفهمیدم دقیقاً کی دیگه اون آدم سابق نبودم.
من فقط به زور کار می‌کنم که زنده بمونم.
خودمو می‌کشم سر کار، خودمو می‌کشم سر تمرین و با یه تنِ کرخت، سعی می‌کنم هنوز ازش کار بکشم؛ انگار بدنم داره زندگی یه آدم دیگه رو ادامه می‌ده.
خیلی وقته دیگه حوصله‌ی جمع رو ندارم.
از کلاس‌هایی که می‌رفتم اومدم بیرون.
دایره‌ی آدم‌های دورم رو اونقدر کوچیک کردم که گاهی حس می‌کنم دیگه تقریباً هیچ‌کس توش نمونده.
با یه عده ارتباطم رو قطع کردم، با یه عده دیگه دیگه اصلاً حرف نمی‌زنم.
مدت‌هاست کتاب نمی‌خونم.
فیلم نمی‌بینم.
شهر رو نمی‌گردم.
اصلاً دلم نمی‌خواد چیزی رو ببینم، چیزی رو بشنوم، جایی برم.
گوشی، که یه زمانی تنها راه فرارم از جهان واقعی بود، حالا خودش هم دیگه حوصله‌ام رو سر می‌بره.
لباس جدید دیگه خوشحالم نمی‌کنه.
آهنگی که یه زمانی می‌تونست روحم رو از تنم جدا کنه و با خودش ببره، حالا فقط یه صداست که از یه جایی پخش می‌شه.
هیچ‌چیز، واقعاً هیچ‌چیز، اون جرقه‌ی کوچیکی رو که قبلاً توی من روشن می‌کرد، روشن نمی‌کنه.
و عجیب‌تر از همه اینه که آدم‌ها هنوز از بیرون، همون «آدم اکتیو» رو می‌بینن.
یه آدم با روتین سالم.
با کار.
با ورزش.
با زندگی.
ولی کسی نمی‌بینه که من ۲۴ ساعت از شبانه‌روز، گاهی ۱۶ ساعتش رو توی اتاقم می‌گذرونم.
گاهی حتی تمام ۲۴ ساعتش رو.
کسی نمی‌بینه چقدر انرژی می‌خواد که فقط از تخت بلند شی، وقتی هیچ چیزی منتظرت نیست که واقعاً بخوای به خاطرش بلند شی.
منِ الان، برای منِ پارسال، احتمالاً یه غریبه‌ست.
و شاید غم‌انگیزترین قسمت ماجرا همینه؛
اینکه یه روز برمی‌گردی به خودت نگاه می‌کنی و می‌بینی آدمی که یه زمانی با یه آهنگ ذوق می‌کرد، با یه لباس جدید خوشحال می‌شد، ساعت‌ها توی خیابون‌ها راه می‌رفت، کتاب می‌خوند، فیلم می‌دید، آدم‌ها رو دوست داشت و برای چیزهای کوچیک هیجان‌زده می‌شد...
دیگه اونجا نیست.
قبلاً فکر می‌کردم مرگ چیزی‌یه که آخرِ مسیر، یه روز در پیری سراغ آدم میاد.
فکر می‌کردم آدم‌ها سال‌ها زندگی می‌کنن، پیر می‌شن و بعد می‌میرن.
ولی حالا فکر می‌کنم بعضی مرگ‌ها خیلی زودتر اتفاق می‌افتن.
گاهی آدم هنوز بیست‌وچند سالشه، هنوز جوونه، هنوز راه می‌ره، کار می‌کنه، می‌خنده و حتی از دور کاملاً زنده به نظر میاد...
اما یه جایی، دقیقاً وسط اوج جوانی،
یه تکه از وجودش می‌میره.
و شاید سخت‌ترین قسمت این نوع مردن اینه که هیچ‌کس براش عزاداری نمی‌کنه؛
چون هیچ‌کس حتی نمی‌فهمه چیزی مرده.
میخوام دوباره زندگی رو حس کنم؛ میخوام
حس کنم که زنده‌ام.
خوب یا بد بالاخره روزی میفهمی تمام
چیزی که برات مونده واقعیته، اون موقع
میفهمی که ای‌کاش‌ها فقط وقتت رو گرفتن.
زندگی‌ همینه؛ در سکوت نشستن بین اونایی
که وقتشون گذشته و اونایی که هنوز وقتشون نرسیده.
روزام وایسادن؛ ساعت میگذره اما زمان نه.
گرگور صبح از خواب بیدار می‌شود و بدنش و جایگاهش در جهان دیگر متعلق به خودش نیست؛ اما وحشت اصلی فقط تغییر جسم نیست، بلکه این است که کم‌کم ارتباطش با خانواده، کار، زبان و حتی تصورش از «خودش» فرو می‌ریزد.
مسخ؛ فرانتس کافکا
سال گذشته به گرگور فکرمیکردم به آنکه
چقدر سخت است که آدمیزاد صبح بیدار
شود و باتنی نمور و سخت روبه‌رو شود
که کنترلش را بلد نباشد، از آن بدتر خانواده
اش آن‌را نشناسند و از او بترسند همچون
هیولایی از افسانه‌ها و آن دیگر نه مهر
مادری را حس میکند و نه سایه‌ی پدری را
همه میخواهند از شرش خلاص شوند و
سنگینی این لکه‌ی ننگ را از زندگی خود پاک
کنند ؛ تصور اینها همه برایم خارج از باور
بود اما ترسناک‌تر از همه‌ی آنها چیز دیگری
بود آنهم آنکه گرگور خودش هم خودش را
به خاطر نمی‌آورد، خاطراتی و تصاویری
مبهم از گذشته‌خود در خاطرش نقش بسته
بود اما حال کسی که در این زمان و این
ثانیه در آینه اتاق به او زل زده بود را
نمیشناخت...
حتی اگر تمام دنیا تورا از خاطر ببرند و از
زندگیشان خطت بزنند بازهم آنقدر دردناک
نیست تا زمانی که خودت هم خودت را از
خاطر ببری؛ حال آن قصه را در ذهنم مرور
میکنم اما ایندفعه گویی آن را زندگی میکنم.
چه زندگانیه غریبی...
عشق همیشه برای جبران کافی نیست.
Intellectual intimacy.Deep conversations, uncommon thoughts, and a connection beyond dating.Looking for a partner in life, not just a partner for the moment.
You know?!
من هیچ‌وقت به آرامش کامل اعتماد نکرده‌ام. جهان بیش از آن بی‌رحم و بی‌معناست که بتوانیم برای همیشه در آن آسوده باشیم. اما به تازگی، فهمیده‌ام شاید لازم نباشد جهان معنایی داشته باشد تا بتوان آن را دوست داشت. شاید همین کافی باشد که در میان تمام چیزهایی که از دست می‌روند، کسانی را پیدا کنیم که دلمان نمی‌خواهد از دستشان بدهیم.خوشحالی احساس ناپایداری است و من نمیخواهم این آخرین تار امید را به چنین چیز شکننده‌ای گره‌بزنم.
عقل می گوید
که دیوانگی ست
عشق میگوید
همانی که هست
هشیاری می‌گوید
که ناخرسندیست
ترس می گوید
جز رنج ، هیچ‌چیز نیست
فراست می گوید
آینده‌ای ندارد
عشق می گوید
همانی که هست
غرور می گوید
مضحک است
هشیاری می‌گوید
احمقانه است
تجربه می گوید
غیرممکن است
عشق می گوید
همانی که هست
• اریش فرید
زود شب می‌شود اما از آن زودتر صبح
می‌رسد. انگار که کسی خورشید را پرت کند
وسط آسمان. ما شرقی‌ها درک بهتری از این
داریم تا ساکنین غرب.
غم‌های ما شرقی‌ها عجیب‌اند؛ شب که
می‌شود، تازه شروع می‌شوند. در تاریکی
خانه‌ها، پشت پنجره‌هایی که رو به کوچه‌
های خاموش باز می‌شوند، غم فرصت
می‌کند خودش را نشان بدهد. اما صبح،
بی‌آنکه بپرسد شب را چطور گذراندیم، از
راه می‌رسد و همه‌چیز را دوباره روشن
می‌کند؛ حتی چیزهایی را که دلمان
می‌خواست در تاریکی بمانند. ما به
صبح‌های ناگهانی عادت کرده‌ایم.
به اینکه هنوز چیزی درونمان تمام نشده،
اما روز شروع شده است. هنوز حرفی را
نگفته‌ایم، هنوز دلتنگی‌مان را هضم
نکرده‌ایم، هنوز از اتفاق دیروز بیرون
نیامده‌ایم، اما نور افتاده روی صورت‌مان و
جهان از ما می‌خواهد که بلند شویم و ادامه
بدهیم. شاید برای همین است که غم‌های ما
هیچ‌وقت فرصت نمی‌کنند کاملاً غمگین
باشند.
صبح، زودتر از آنچه باید، سر می‌رسد.
و ما، شرقی‌ها، خوب می‌دانیم چگونه با
اندوهی زندگی کنیم که هیچ‌وقت فرصت
خداحافظی پیدا نکرده است.