Forwarded from 𝘚𝘪𝘯𝘨𝘶𝘭𝘢𝘳𝘪𝘵𝘺
” چیزی غریب در درونم گم شده است و من نمیدانم که آن چیست اما میدانم که دلم برای تکههای گمشدهام تنگ شده است.“
چندوقت پیش یه حرفی از یه نفر شنیدم که گفت:
«باز خوبه تو خیلی آدم اکتیوی هستی!»
و راستش از اون موقع مدام به این جمله فکر میکنم.
به اینکه آدمها چقدر فقط چیزی رو میبینن که از بیرون قابل دیدنه.
آره، من هنوز سر کار میرم.
هنوز تمرین میکنم.
هنوز بعضی روزها لباس میپوشم، از خونه میزنم بیرون، با آدمها حرف میزنم و کارهامو انجام میدم.
ولی حقیقت اینه که خیلی وقته حس میکنم فقط یه مردهی متحرکم.
یه بخشی از من، یه جایی وسط همین سالهای جوونیم، بیسروصدا مرده.
نه با یه اتفاق بزرگ، نه یه روز مشخص.
آرومآروم خاموش شده؛ انقدر آروم که خودمم نفهمیدم دقیقاً کی دیگه اون آدم سابق نبودم.
من فقط به زور کار میکنم که زنده بمونم.
خودمو میکشم سر کار، خودمو میکشم سر تمرین و با یه تنِ کرخت، سعی میکنم هنوز ازش کار بکشم؛ انگار بدنم داره زندگی یه آدم دیگه رو ادامه میده.
خیلی وقته دیگه حوصلهی جمع رو ندارم.
از کلاسهایی که میرفتم اومدم بیرون.
دایرهی آدمهای دورم رو اونقدر کوچیک کردم که گاهی حس میکنم دیگه تقریباً هیچکس توش نمونده.
با یه عده ارتباطم رو قطع کردم، با یه عده دیگه دیگه اصلاً حرف نمیزنم.
مدتهاست کتاب نمیخونم.
فیلم نمیبینم.
شهر رو نمیگردم.
اصلاً دلم نمیخواد چیزی رو ببینم، چیزی رو بشنوم، جایی برم.
گوشی، که یه زمانی تنها راه فرارم از جهان واقعی بود، حالا خودش هم دیگه حوصلهام رو سر میبره.
لباس جدید دیگه خوشحالم نمیکنه.
آهنگی که یه زمانی میتونست روحم رو از تنم جدا کنه و با خودش ببره، حالا فقط یه صداست که از یه جایی پخش میشه.
هیچچیز، واقعاً هیچچیز، اون جرقهی کوچیکی رو که قبلاً توی من روشن میکرد، روشن نمیکنه.
و عجیبتر از همه اینه که آدمها هنوز از بیرون، همون «آدم اکتیو» رو میبینن.
یه آدم با روتین سالم.
با کار.
با ورزش.
با زندگی.
ولی کسی نمیبینه که من ۲۴ ساعت از شبانهروز، گاهی ۱۶ ساعتش رو توی اتاقم میگذرونم.
گاهی حتی تمام ۲۴ ساعتش رو.
کسی نمیبینه چقدر انرژی میخواد که فقط از تخت بلند شی، وقتی هیچ چیزی منتظرت نیست که واقعاً بخوای به خاطرش بلند شی.
منِ الان، برای منِ پارسال، احتمالاً یه غریبهست.
و شاید غمانگیزترین قسمت ماجرا همینه؛
اینکه یه روز برمیگردی به خودت نگاه میکنی و میبینی آدمی که یه زمانی با یه آهنگ ذوق میکرد، با یه لباس جدید خوشحال میشد، ساعتها توی خیابونها راه میرفت، کتاب میخوند، فیلم میدید، آدمها رو دوست داشت و برای چیزهای کوچیک هیجانزده میشد...
دیگه اونجا نیست.
قبلاً فکر میکردم مرگ چیزییه که آخرِ مسیر، یه روز در پیری سراغ آدم میاد.
فکر میکردم آدمها سالها زندگی میکنن، پیر میشن و بعد میمیرن.
ولی حالا فکر میکنم بعضی مرگها خیلی زودتر اتفاق میافتن.
گاهی آدم هنوز بیستوچند سالشه، هنوز جوونه، هنوز راه میره، کار میکنه، میخنده و حتی از دور کاملاً زنده به نظر میاد...
اما یه جایی، دقیقاً وسط اوج جوانی،
یه تکه از وجودش میمیره.
و شاید سختترین قسمت این نوع مردن اینه که هیچکس براش عزاداری نمیکنه؛
چون هیچکس حتی نمیفهمه چیزی مرده.
«باز خوبه تو خیلی آدم اکتیوی هستی!»
و راستش از اون موقع مدام به این جمله فکر میکنم.
به اینکه آدمها چقدر فقط چیزی رو میبینن که از بیرون قابل دیدنه.
آره، من هنوز سر کار میرم.
هنوز تمرین میکنم.
هنوز بعضی روزها لباس میپوشم، از خونه میزنم بیرون، با آدمها حرف میزنم و کارهامو انجام میدم.
ولی حقیقت اینه که خیلی وقته حس میکنم فقط یه مردهی متحرکم.
یه بخشی از من، یه جایی وسط همین سالهای جوونیم، بیسروصدا مرده.
نه با یه اتفاق بزرگ، نه یه روز مشخص.
آرومآروم خاموش شده؛ انقدر آروم که خودمم نفهمیدم دقیقاً کی دیگه اون آدم سابق نبودم.
من فقط به زور کار میکنم که زنده بمونم.
خودمو میکشم سر کار، خودمو میکشم سر تمرین و با یه تنِ کرخت، سعی میکنم هنوز ازش کار بکشم؛ انگار بدنم داره زندگی یه آدم دیگه رو ادامه میده.
خیلی وقته دیگه حوصلهی جمع رو ندارم.
از کلاسهایی که میرفتم اومدم بیرون.
دایرهی آدمهای دورم رو اونقدر کوچیک کردم که گاهی حس میکنم دیگه تقریباً هیچکس توش نمونده.
با یه عده ارتباطم رو قطع کردم، با یه عده دیگه دیگه اصلاً حرف نمیزنم.
مدتهاست کتاب نمیخونم.
فیلم نمیبینم.
شهر رو نمیگردم.
اصلاً دلم نمیخواد چیزی رو ببینم، چیزی رو بشنوم، جایی برم.
گوشی، که یه زمانی تنها راه فرارم از جهان واقعی بود، حالا خودش هم دیگه حوصلهام رو سر میبره.
لباس جدید دیگه خوشحالم نمیکنه.
آهنگی که یه زمانی میتونست روحم رو از تنم جدا کنه و با خودش ببره، حالا فقط یه صداست که از یه جایی پخش میشه.
هیچچیز، واقعاً هیچچیز، اون جرقهی کوچیکی رو که قبلاً توی من روشن میکرد، روشن نمیکنه.
و عجیبتر از همه اینه که آدمها هنوز از بیرون، همون «آدم اکتیو» رو میبینن.
یه آدم با روتین سالم.
با کار.
با ورزش.
با زندگی.
ولی کسی نمیبینه که من ۲۴ ساعت از شبانهروز، گاهی ۱۶ ساعتش رو توی اتاقم میگذرونم.
گاهی حتی تمام ۲۴ ساعتش رو.
کسی نمیبینه چقدر انرژی میخواد که فقط از تخت بلند شی، وقتی هیچ چیزی منتظرت نیست که واقعاً بخوای به خاطرش بلند شی.
منِ الان، برای منِ پارسال، احتمالاً یه غریبهست.
و شاید غمانگیزترین قسمت ماجرا همینه؛
اینکه یه روز برمیگردی به خودت نگاه میکنی و میبینی آدمی که یه زمانی با یه آهنگ ذوق میکرد، با یه لباس جدید خوشحال میشد، ساعتها توی خیابونها راه میرفت، کتاب میخوند، فیلم میدید، آدمها رو دوست داشت و برای چیزهای کوچیک هیجانزده میشد...
دیگه اونجا نیست.
قبلاً فکر میکردم مرگ چیزییه که آخرِ مسیر، یه روز در پیری سراغ آدم میاد.
فکر میکردم آدمها سالها زندگی میکنن، پیر میشن و بعد میمیرن.
ولی حالا فکر میکنم بعضی مرگها خیلی زودتر اتفاق میافتن.
گاهی آدم هنوز بیستوچند سالشه، هنوز جوونه، هنوز راه میره، کار میکنه، میخنده و حتی از دور کاملاً زنده به نظر میاد...
اما یه جایی، دقیقاً وسط اوج جوانی،
یه تکه از وجودش میمیره.
و شاید سختترین قسمت این نوع مردن اینه که هیچکس براش عزاداری نمیکنه؛
چون هیچکس حتی نمیفهمه چیزی مرده.
خوب یا بد بالاخره روزی میفهمی تمام
چیزی که برات مونده واقعیته، اون موقع
میفهمی که ایکاشها فقط وقتت رو گرفتن.
چیزی که برات مونده واقعیته، اون موقع
میفهمی که ایکاشها فقط وقتت رو گرفتن.
زندگی همینه؛ در سکوت نشستن بین اونایی
که وقتشون گذشته و اونایی که هنوز وقتشون نرسیده.
که وقتشون گذشته و اونایی که هنوز وقتشون نرسیده.
گرگور صبح از خواب بیدار میشود و بدنش و جایگاهش در جهان دیگر متعلق به خودش نیست؛ اما وحشت اصلی فقط تغییر جسم نیست، بلکه این است که کمکم ارتباطش با خانواده، کار، زبان و حتی تصورش از «خودش» فرو میریزد.
مسخ؛ فرانتس کافکا
مسخ؛ فرانتس کافکا
سال گذشته به گرگور فکرمیکردم به آنکه
چقدر سخت است که آدمیزاد صبح بیدار
شود و باتنی نمور و سخت روبهرو شود
که کنترلش را بلد نباشد، از آن بدتر خانواده
اش آنرا نشناسند و از او بترسند همچون
هیولایی از افسانهها و آن دیگر نه مهر
مادری را حس میکند و نه سایهی پدری را
همه میخواهند از شرش خلاص شوند و
سنگینی این لکهی ننگ را از زندگی خود پاک
کنند ؛ تصور اینها همه برایم خارج از باور
بود اما ترسناکتر از همهی آنها چیز دیگری
بود آنهم آنکه گرگور خودش هم خودش را
به خاطر نمیآورد، خاطراتی و تصاویری
مبهم از گذشتهخود در خاطرش نقش بسته
بود اما حال کسی که در این زمان و این
ثانیه در آینه اتاق به او زل زده بود را
نمیشناخت...
حتی اگر تمام دنیا تورا از خاطر ببرند و از
زندگیشان خطت بزنند بازهم آنقدر دردناک
نیست تا زمانی که خودت هم خودت را از
خاطر ببری؛ حال آن قصه را در ذهنم مرور
میکنم اما ایندفعه گویی آن را زندگی میکنم.
چه زندگانیه غریبی...
چقدر سخت است که آدمیزاد صبح بیدار
شود و باتنی نمور و سخت روبهرو شود
که کنترلش را بلد نباشد، از آن بدتر خانواده
اش آنرا نشناسند و از او بترسند همچون
هیولایی از افسانهها و آن دیگر نه مهر
مادری را حس میکند و نه سایهی پدری را
همه میخواهند از شرش خلاص شوند و
سنگینی این لکهی ننگ را از زندگی خود پاک
کنند ؛ تصور اینها همه برایم خارج از باور
بود اما ترسناکتر از همهی آنها چیز دیگری
بود آنهم آنکه گرگور خودش هم خودش را
به خاطر نمیآورد، خاطراتی و تصاویری
مبهم از گذشتهخود در خاطرش نقش بسته
بود اما حال کسی که در این زمان و این
ثانیه در آینه اتاق به او زل زده بود را
نمیشناخت...
حتی اگر تمام دنیا تورا از خاطر ببرند و از
زندگیشان خطت بزنند بازهم آنقدر دردناک
نیست تا زمانی که خودت هم خودت را از
خاطر ببری؛ حال آن قصه را در ذهنم مرور
میکنم اما ایندفعه گویی آن را زندگی میکنم.
چه زندگانیه غریبی...
Intellectual intimacy.Deep conversations, uncommon thoughts, and a connection beyond dating.Looking for a partner in life, not just a partner for the moment.
You know?!
You know?!