𝘚𝘪𝘯𝘨𝘶𝘭𝘢𝘳𝘪𝘵𝘺
1.38K subscribers
738 photos
25 videos
203 links
در جستجوی خویش










Playlist Daily : @calffee
Movies Daily : @FAINALYSISS
https://t.me/BiChatBot?start=sc-ac573e501f
Download Telegram
خیلی وقتا ما برای زندگی کردن حرکت نمیکنیم، برای ترس ها حرکت میکنیم؛‌از ترس بیکاری کار میکنیم،از ترس تنهایی وارد رابطه میشیم از ترس شکست‌میجنگیم وقتی ترسا کنار میرن تازه میفهمیم چقدر از خودمون دور شدیم، همون خلأیی که اولش ترسناکه میتونه شروع زندگی تازه باشه، زندگی که برای اثبات چیزی نیست برای تجربه کردن خوده خود زندگیه؛ شاید وقتشه کمتر فرار کنیم و بیشتر رو‌به‌رو شیم نه برای موندن توی درد برای اینکه بتونیم بالاخره رها کنیم.
Go Back To Paris
Forwarded from ·Alaska, Alaska·
یک مدته که دیگه به این چیزهایی که می‌گن «اگه ناراحتی رو تجربه نکنی، قدر شادی رو نمی‌دونی» یا «بدون ناراحتی، شادی معنایی نداره» اعتقادی ندارم. من شادی بیش از اندازه می‌خوام، چون فکر می‌کنم انقدر ناراحت بوده‌ام که دیگه کاملا قدر شادی رو می‌دونم. از غم و استرس خسته‌ام.
ناراحتی وقتی برای مدت زیادی توی وجودت بمونه، کم‌کم حس می‌کنه اون‌جا خونه‌شه و دیگه بیرون کردنش خیلی سخت می‌شه. اولش مثل یک مهمون تازه‌وارد، یک گوشه می‌شینه؛ ساکت و کم‌حرف، انگار که هر لحظه ممکنه بلند بشه و بره. اما بعد، کم‌کم وسایلش رو باز می‌کنه. از یک اتاق می‌ره به اتاق بعدی، گوشه‌های خالی رو پر می‌کنه، روی مبل جا خوش می‌کنه، و یک روز می‌بینی دیگه حتی یادت نمیاد این خونه قبل از اومدنش چه شکلی بوده. غم همین‌طور بی‌سروصدا پخش می‌شه، تا جایی که تمام خونه رو می‌گیره؛ تمام بدنت رو.
ولی من الان دیگه آماده‌ام! اتفاقات خوب می‌خوام، اشک شوق، رسیدن، زندگی! هر چیزی که این مهمون رو از خونه‌ش دور کنه، تا من بتونم دوباره خونه‌ی خودم رو پیدا کنم.
مردگان را کشته بودند. زندگان را کشته
بودند. دیواره‌های دوزخ پاره شده بود و
شیاطین همه‌جای این برزخ بودند؛ حتی
در حجم خالی از آب این لیوان خالی.
گودی جمجمه‌ام حالا دیگر فرقی با قعر
جهنم ندارد. خون، آتش. مغزی که شعله
های جهنم درونش این‌طرف و آن‌طرف
می‌جهیدند حال نبضی ندارد، خشک و
چروکیده به‌سان کهنه بیدی که درجنون
خویش می‌میرد، من‌نیز مجنون بوده‌ام
از آغازین روزهای زندگانی اما حال خشک
شده‌ام، میخواهم بنشینم اما ناگهان میمیرم.
بعضی اتفاقا مثل دریان؛ اول غرقت میکنن
بعد جنازه‌ت رو به زندگی برمیگردونن.
این روزا زیاد میخوابم؛ وقتی زیاد میخوابم یعنی اوضاع خوب نیست.
شهریور عزیز It's in your best interest to continue this good start خلاصه.
به دست میاری بهتر از اون چه که از دست دادی.
” چیزی غریب در درونم گم شده است و من نمی‌دانم که آن چیست اما می‌دانم که دلم برای تکه‌های گمشده‌ام تنگ شده است.“
چندوقت پیش یه حرفی از یه نفر شنیدم که گفت:
«باز خوبه تو خیلی آدم اکتیوی هستی!»
و راستش از اون موقع مدام به این جمله فکر می‌کنم.
به اینکه آدم‌ها چقدر فقط چیزی رو می‌بینن که از بیرون قابل دیدنه.
آره، من هنوز سر کار می‌رم.
هنوز تمرین می‌کنم.
هنوز بعضی روزها لباس می‌پوشم، از خونه می‌زنم بیرون، با آدم‌ها حرف می‌زنم و کارهامو انجام می‌دم.
ولی حقیقت اینه که خیلی وقته حس می‌کنم فقط یه مرده‌ی متحرکم.
یه بخشی از من، یه جایی وسط همین سال‌های جوونیم، بی‌سروصدا مرده.
نه با یه اتفاق بزرگ، نه یه روز مشخص.
آروم‌آروم خاموش شده؛ انقدر آروم که خودمم نفهمیدم دقیقاً کی دیگه اون آدم سابق نبودم.
من فقط به زور کار می‌کنم که زنده بمونم.
خودمو می‌کشم سر کار، خودمو می‌کشم سر تمرین و با یه تنِ کرخت، سعی می‌کنم هنوز ازش کار بکشم؛ انگار بدنم داره زندگی یه آدم دیگه رو ادامه می‌ده.
خیلی وقته دیگه حوصله‌ی جمع رو ندارم.
از کلاس‌هایی که می‌رفتم اومدم بیرون.
دایره‌ی آدم‌های دورم رو اونقدر کوچیک کردم که گاهی حس می‌کنم دیگه تقریباً هیچ‌کس توش نمونده.
با یه عده ارتباطم رو قطع کردم، با یه عده دیگه دیگه اصلاً حرف نمی‌زنم.
مدت‌هاست کتاب نمی‌خونم.
فیلم نمی‌بینم.
شهر رو نمی‌گردم.
اصلاً دلم نمی‌خواد چیزی رو ببینم، چیزی رو بشنوم، جایی برم.
گوشی، که یه زمانی تنها راه فرارم از جهان واقعی بود، حالا خودش هم دیگه حوصله‌ام رو سر می‌بره.
لباس جدید دیگه خوشحالم نمی‌کنه.
آهنگی که یه زمانی می‌تونست روحم رو از تنم جدا کنه و با خودش ببره، حالا فقط یه صداست که از یه جایی پخش می‌شه.
هیچ‌چیز، واقعاً هیچ‌چیز، اون جرقه‌ی کوچیکی رو که قبلاً توی من روشن می‌کرد، روشن نمی‌کنه.
و عجیب‌تر از همه اینه که آدم‌ها هنوز از بیرون، همون «آدم اکتیو» رو می‌بینن.
یه آدم با روتین سالم.
با کار.
با ورزش.
با زندگی.
ولی کسی نمی‌بینه که من ۲۴ ساعت از شبانه‌روز، گاهی ۱۶ ساعتش رو توی اتاقم می‌گذرونم.
گاهی حتی تمام ۲۴ ساعتش رو.
کسی نمی‌بینه چقدر انرژی می‌خواد که فقط از تخت بلند شی، وقتی هیچ چیزی منتظرت نیست که واقعاً بخوای به خاطرش بلند شی.
منِ الان، برای منِ پارسال، احتمالاً یه غریبه‌ست.
و شاید غم‌انگیزترین قسمت ماجرا همینه؛
اینکه یه روز برمی‌گردی به خودت نگاه می‌کنی و می‌بینی آدمی که یه زمانی با یه آهنگ ذوق می‌کرد، با یه لباس جدید خوشحال می‌شد، ساعت‌ها توی خیابون‌ها راه می‌رفت، کتاب می‌خوند، فیلم می‌دید، آدم‌ها رو دوست داشت و برای چیزهای کوچیک هیجان‌زده می‌شد...
دیگه اونجا نیست.
قبلاً فکر می‌کردم مرگ چیزی‌یه که آخرِ مسیر، یه روز در پیری سراغ آدم میاد.
فکر می‌کردم آدم‌ها سال‌ها زندگی می‌کنن، پیر می‌شن و بعد می‌میرن.
ولی حالا فکر می‌کنم بعضی مرگ‌ها خیلی زودتر اتفاق می‌افتن.
گاهی آدم هنوز بیست‌وچند سالشه، هنوز جوونه، هنوز راه می‌ره، کار می‌کنه، می‌خنده و حتی از دور کاملاً زنده به نظر میاد...
اما یه جایی، دقیقاً وسط اوج جوانی،
یه تکه از وجودش می‌میره.
و شاید سخت‌ترین قسمت این نوع مردن اینه که هیچ‌کس براش عزاداری نمی‌کنه؛
چون هیچ‌کس حتی نمی‌فهمه چیزی مرده.
میخوام دوباره زندگی رو حس کنم؛ میخوام
حس کنم که زنده‌ام.
خوب یا بد بالاخره روزی میفهمی تمام
چیزی که برات مونده واقعیته، اون موقع
میفهمی که ای‌کاش‌ها فقط وقتت رو گرفتن.
زندگی‌ همینه؛ در سکوت نشستن بین اونایی
که وقتشون گذشته و اونایی که هنوز وقتشون نرسیده.