راه میرم گریه میکنم
ظرفها رو میشورم گریه میکنم
خونه رو مرتب میکنم گریه میکنم
کرخت میشم و دائما زار میزنم
لعنت به شما ، لعنت به شما
ظرفها رو میشورم گریه میکنم
خونه رو مرتب میکنم گریه میکنم
کرخت میشم و دائما زار میزنم
لعنت به شما ، لعنت به شما
Forwarded from سَبيدو
«راههای زیادی برای گریهکردن هست: بلند گریهکردن، بیصدا گریهکردن و اصلا گریهنکردن»
https://youtube.com/@lithiumzone-xx?si=Jnkx4s2mBoyTk8Fu
مریم دوست قشنگ منه که بالاخره فعالیتشو تو یوتیوب شروع کرده و پرونده جنایی با تایم کوتاه
کاور میکنه؛ ممنون میشم حمایتش کنید و چنلشو ساب کنین✨🤍
مریم دوست قشنگ منه که بالاخره فعالیتشو تو یوتیوب شروع کرده و پرونده جنایی با تایم کوتاه
کاور میکنه؛ ممنون میشم حمایتش کنید و چنلشو ساب کنین✨🤍
آنگاه
خورشید سرد شد
و برکت از زمینها رفت
و سبزهها به صحراها خشکیدند
و ماهیان به دریاها خشکیدند
و خاک مردگانش را
زان پس به خود نپذیرفت
شب در تمام پنجرههای پریده رنگ
مانند یک تصور مشکوک
پیوسته در تراکم و طغیان بود
و راهها ادامهٔ خود را
در تیرگی رها کردند
دیگر کسی به عشق نیندیشید
دیگر کسی به فتح نیندیشید
و هیچکس
دیگر به هیچچیز نیندیشید
در غارهای تنهائی
بیهودگی به دنیا آمد
خون بوی بنگ و افیون میداد
زنهای باردار
نوزادهای بیسر زائیدند
و گهوارهها از شرم
به گورها پناه آوردند
چه روزگار تلخ و سیاهی
نان، نیروی شگفت رسالت را
مغلوب کرده بود
پیغمبران گرسنه و مفلوک
از وعدهگاههای الهی گریختند
و برههای گمشدهی عیسی
دیگر صدای هیهی چوپانی را
در بهت دشتها نشنیدند
در دیدگان آینهها گویی
حرکات و رنگها و تصاویر
وارونه منعکس میگشت
و برفراز سر دلقکان پست
و چهری وقیح فواحش
یک هالهی مقدس نورانی
مانند چتر مشتعلی میسوخت
مردابهای الکل
با آن بخارهای گس مسموم
انبوه بیتحرک روشنفکران را
به ژرفنای خویش کشیدند
و موشهای موذی
اوراق زرنگار کتب را
در گنجههای کهنه جویدند
خورشید مرده بود
خورشید مرده بود و فردا
در ذهن کودکان
مفهوم گنگ گمشدهای داشت
آنها غرابت این لفظ کهنه را
در مشقهای خود
با لکهٔ درشت سیاهی
تصویر مینمودند
مردم،
گروه ساقط مردم
دلمرده و تکیده و مبهوت
در زیر بار شوم جسدهاشان
از غربتی به غربت دیگر میرفتند
و میل دردناک جنایت
در دستهایشان متورم میشد
گاهی جرقهای، جرقه ی ناچیزی
این اجتماع ساکت بیجان را
یکباره از درون متلاشی میکرد
آنها به هم هجوم میآوردند
مردان گلوی یکدیگر را
با کارد میدریدند
و در میان بستری از خون
با دختران نابالغ
همخوابه میشدند
آنها غریق وحشت خود بودند
و حس ترسناک گنهکاری
ارواح کور و کودنشان را
مفلوج کرده بود
پیوسته در مراسم اعدام
وقتی طناب دار
چشمان پرتشنج محکومی را
از کاسه با فشار به بیرون میریخت
آنها به خود فرو میرفتند
و از تصور شهوتناکی
اعصاب پیر و خستهشان تیر میکشید
اما همیشه در حواشی میدانها
این جانیان کوچک را میدیدی
که ایستادهاند
و خیره گشتهاند
به ریزش مداوم فوارههای آب
شاید هنوز هم
در پشت چشمهای لهشده، در عمق انجماد
یک چیز نیم زندهی مغشوش
بر جای مانده بود
که در تلاش بیرمقش میخواست
ایمان بیآورد به پاکی آواز آبها
شاید، ولی چه خالی بیپایانی
خورشید مرده بود
و هیچکس نمیدانست
که نام آن کبوتر غمگین
کز قلبها گریخته، ایمان است
آه، ای صدای زندانی
آیا شکوه یأس تو هرگز
از هیچ سوی این شب منفور
نقبی بسوی نور نخواهد زد؟
آه، ای صدای زندانی
ای آخرین صدای صداها…
آیههای زمین؛ فروغ فرخزاد
خیلی وقتا ما برای زندگی کردن حرکت نمیکنیم، برای ترس ها حرکت میکنیم؛از ترس بیکاری کار میکنیم،از ترس تنهایی وارد رابطه میشیم از ترس شکستمیجنگیم وقتی ترسا کنار میرن تازه میفهمیم چقدر از خودمون دور شدیم، همون خلأیی که اولش ترسناکه میتونه شروع زندگی تازه باشه، زندگی که برای اثبات چیزی نیست برای تجربه کردن خوده خود زندگیه؛ شاید وقتشه کمتر فرار کنیم و بیشتر روبهرو شیم نه برای موندن توی درد برای اینکه بتونیم بالاخره رها کنیم.
Go Back To Paris
Go Back To Paris
Forwarded from ·Alaska, Alaska·
یک مدته که دیگه به این چیزهایی که میگن «اگه ناراحتی رو تجربه نکنی، قدر شادی رو نمیدونی» یا «بدون ناراحتی، شادی معنایی نداره» اعتقادی ندارم. من شادی بیش از اندازه میخوام، چون فکر میکنم انقدر ناراحت بودهام که دیگه کاملا قدر شادی رو میدونم. از غم و استرس خستهام.
ناراحتی وقتی برای مدت زیادی توی وجودت بمونه، کمکم حس میکنه اونجا خونهشه و دیگه بیرون کردنش خیلی سخت میشه. اولش مثل یک مهمون تازهوارد، یک گوشه میشینه؛ ساکت و کمحرف، انگار که هر لحظه ممکنه بلند بشه و بره. اما بعد، کمکم وسایلش رو باز میکنه. از یک اتاق میره به اتاق بعدی، گوشههای خالی رو پر میکنه، روی مبل جا خوش میکنه، و یک روز میبینی دیگه حتی یادت نمیاد این خونه قبل از اومدنش چه شکلی بوده. غم همینطور بیسروصدا پخش میشه، تا جایی که تمام خونه رو میگیره؛ تمام بدنت رو.
ولی من الان دیگه آمادهام! اتفاقات خوب میخوام، اشک شوق، رسیدن، زندگی! هر چیزی که این مهمون رو از خونهش دور کنه، تا من بتونم دوباره خونهی خودم رو پیدا کنم.
ناراحتی وقتی برای مدت زیادی توی وجودت بمونه، کمکم حس میکنه اونجا خونهشه و دیگه بیرون کردنش خیلی سخت میشه. اولش مثل یک مهمون تازهوارد، یک گوشه میشینه؛ ساکت و کمحرف، انگار که هر لحظه ممکنه بلند بشه و بره. اما بعد، کمکم وسایلش رو باز میکنه. از یک اتاق میره به اتاق بعدی، گوشههای خالی رو پر میکنه، روی مبل جا خوش میکنه، و یک روز میبینی دیگه حتی یادت نمیاد این خونه قبل از اومدنش چه شکلی بوده. غم همینطور بیسروصدا پخش میشه، تا جایی که تمام خونه رو میگیره؛ تمام بدنت رو.
ولی من الان دیگه آمادهام! اتفاقات خوب میخوام، اشک شوق، رسیدن، زندگی! هر چیزی که این مهمون رو از خونهش دور کنه، تا من بتونم دوباره خونهی خودم رو پیدا کنم.
مردگان را کشته بودند. زندگان را کشته
بودند. دیوارههای دوزخ پاره شده بود و
شیاطین همهجای این برزخ بودند؛ حتی
در حجم خالی از آب این لیوان خالی.
گودی جمجمهام حالا دیگر فرقی با قعر
جهنم ندارد. خون، آتش. مغزی که شعله
های جهنم درونش اینطرف و آنطرف
میجهیدند حال نبضی ندارد، خشک و
چروکیده بهسان کهنه بیدی که درجنون
خویش میمیرد، مننیز مجنون بودهام
از آغازین روزهای زندگانی اما حال خشک
شدهام، میخواهم بنشینم اما ناگهان میمیرم.
بودند. دیوارههای دوزخ پاره شده بود و
شیاطین همهجای این برزخ بودند؛ حتی
در حجم خالی از آب این لیوان خالی.
گودی جمجمهام حالا دیگر فرقی با قعر
جهنم ندارد. خون، آتش. مغزی که شعله
های جهنم درونش اینطرف و آنطرف
میجهیدند حال نبضی ندارد، خشک و
چروکیده بهسان کهنه بیدی که درجنون
خویش میمیرد، مننیز مجنون بودهام
از آغازین روزهای زندگانی اما حال خشک
شدهام، میخواهم بنشینم اما ناگهان میمیرم.