” من نمیدانستم او تنها یک ماهیگیر عاشق نبود. من نمیدانستم تنها دردی که از او به من میرسید ، قلاب بُرنده و زنگ زدهاش نبود. من نمیدانستم که لبهایش چه زخمی میزنند. من ، منِ بیچاره نمیدانستم که بوسههایش چه چاقوی تیزی بر پولکهای تنم هستند. این طفلک نمیدانست که تقاص رقصیدن ماهیِ غمگین در آغوش ماهیگیر خسته ، ترک کردن دریاست. “
الان که داری این نامه رو میخونی حتما جوهر بعضی کلمات پخش شدن و با وجود شن و ماسههای چسبیده به کاغذ، خوندن حرفهام برات سخت باشه پس زیاد اذیتت نمیکنم. کوتاه و ساده برات مینویسم عزیزم ؛
« وقتی برای اولین بار کنارت روی ملافههای سبک و خنک دراز کشیدم و تمام شب گرمای دستهات روی تنم بوسه زدن، گفتی نمیتونی برای عمر این شبها بهم قول بدی چون از قول دادن متنفری اما حرفهات همیشه قابل اعتمادن. حالا ازت میخوام برای اولین و آخرین بار بخاطر من کاری رو انجام بدی که ازش منزجری، میتونی؟ به هیچوجه بعد از خوندن این کلمات سمت دریا نیا تا جنازهام رو پیدا کنی یول، در عوض بهم قول بده شالگردن خاکستریای که کنار ساحل برات گذاشتم رو همیشه گردنت بندازی. میتونی این قول رو به بکهیونت بدی؟ »
« وقتی برای اولین بار کنارت روی ملافههای سبک و خنک دراز کشیدم و تمام شب گرمای دستهات روی تنم بوسه زدن، گفتی نمیتونی برای عمر این شبها بهم قول بدی چون از قول دادن متنفری اما حرفهات همیشه قابل اعتمادن. حالا ازت میخوام برای اولین و آخرین بار بخاطر من کاری رو انجام بدی که ازش منزجری، میتونی؟ به هیچوجه بعد از خوندن این کلمات سمت دریا نیا تا جنازهام رو پیدا کنی یول، در عوض بهم قول بده شالگردن خاکستریای که کنار ساحل برات گذاشتم رو همیشه گردنت بندازی. میتونی این قول رو به بکهیونت بدی؟ »
هر بار که درمورد تکههای شکستهی فنجانهای طرحدار و سادهای که کف خونهاش ریخته بودن ازش سوال میپرسیدم، یک جواب تکراری بهم میداد. "تمام اینها تقصیر اون کلاهدوز لعنتیـه. توی فنجانهای قهوهی من چای درست میکنه و این احمقانهست!"