اینجا هم جوین بدین که پلی لیستِ بی کلامم بشه دو کا. مرسی =)
https://t.me/BikalamHayeShoma
https://t.me/BikalamHayeShoma
Telegram
پلی لیستِ بی کلام
سلام. اينجا كنارِ هم مى خوايم به موسيقى هاى بى كلامى كه شما مى فرستيد گوش بديم.
بیکلامِ مورد علاقهتون رو برام بفرستید:
@oonyekihamed
بیکلامِ مورد علاقهتون رو برام بفرستید:
@oonyekihamed
کاش وقتی ما رو میپیچونید حداقل بعدش با سیاست رفتار کنید و طوری وانمود کنید که قصدِ پیچوندن نداشتید بلکه به شعورمون بیاحترامی نشه.
واقعاً هرچی بیشتر آدمهای جدیدی رو میبینم بیشتر پشیمون میشم و از آدمها متنفر میشم. چرا انقدر عجیب و غریب شدن آدمها؟
امروز واقعاً خوب بود، عصری یکی از دوستام رو دیدم، سر شب دو تا دیگه از دوستان، آخرِشب رفتم پارک لاله دیدنِ یکی دیگه از دوستام، روزهایی که تهران اینطوری برام یک حالتِ open world میشه رو خیلی دوست دارم. کلاً روزی که متفاوت و شلوغ میگذره رو دوست دارم. از روزهایی که هیچ اتفاقی نمیوفته خوشم نمیاد. این روزها نیاز دارم بیشتر زندگی کنم. بیشتر با آدمها رفت و آمد کنم و مدام وارد چالش بشم. نیاز دارم طوری زندگی کنم انگار اصلاً فردایی وجود نداره چون به اندازهی کافی همه چی یکنواخت و حوصله سر بر بوده. اصلاً دلم نمیخواد از این به بعد هم همون شکلی حوصله سر بر و کسل کننده پیش بره.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
این دل به فاک است...
.
( نقاشیها اثر خودمه. )
.
( نقاشیها اثر خودمه. )
زندگی یهو خیلی جدی شد. کاش برگردم به اون دورانی که همه چی به چیزکلک و مسخره بازی و دوردور میگذشت.
مستاجر پلاک ١٢
Photo
یادمه من و تمامِ دانشجوهای دانشگاه، سالِ ۴۰۱، چه دختر، چه پسر، کنارِ هم، دست تو دستِ هم " زن، زندگی، آزادی. " رو فریاد میزدیم. یادمه ۱۸ و ۱۹ دی ماه یک دور کنارِ جاویدنامها مُردیم و دیگه هیچوقت زنده نشدیم. هیچوقت یادم نمیره اون روزها بعد از اینکه نت وصل شد و برگشتیم هممون چطوری عذابوجدان داشتیم از اینکه زنده موندیم و کنارِ بقیه کسایی که کشته شدن نمردیم. اون روزا حتی فکرشم نمیکردیم یه روزی برسه که امضای رئیسجمهور ایران و آمریکا کنار هم روی یه برگه بشینه. حالا این توافق چقدر به نفع ماست و چقدر زندگیمون رو عوض میکنه رو نمیدونم. چیش به ما میرسه و چه فرقی به حالِ ما مردمِ عادی داره؟ نمیدونم. هیچوقت توی تحلیل کردن قوی نبودم و پیشیبینی هام همیشه اشتباه از آب در اومد، ولی وقتی این عکس رو دیدم، ناخودآگاه اشک ریختم. از غم. از حسِ هدر رفتنِ زندگیم. هدر رفتنِ تمامِ سالهایی که کنارِ هم جنگیدیم، تحمل کردیم، از دست دادیم، و عزاداری کردیم و خودمون رو قانع کردیم که خب تهش بالاخره یه چیزی میشه و بخاطر هیچ و پوچ نیست. یادِ جوونیِ خودم افتادم که زیر این همه دشمنی، لجبازی و اصرار روی جنگ تا پیروزی و نه جنگ میشه نه مذاکره میکنیم دود شد و رفت هوا. من دیگه جَوون نمیشم. این اشک، اشکِ یه فرصتِ سوختهست. اشکِ سالهاییه که از عمرم رفت و دیگه برنمیگرده. کاش یه جایی توی تاریخ بنویسن که یک نسل، هزینهی سنگینی داد. نسلی که توی کشوری بزرگ شد که همهی عمرش برای آزادی و یک زندگیِ معمولی جنگید، اما همه چیز دید غیر از آزادی و زندگیِ معمولی و جَوونیش توی جنگیدن گذشت، فقط برای اینکه به خواستهاش برسه. چه جنگ با شعار و زور و بازو، چه زندگی زیرِ موشک و بمبباران. کاش یه جایی توی تاریخ از نسلی بنویسن که حاضر بود همهی اینا رو تحمل کنه و بهاشون رو بپردازه تا کمی، فقط کمی به حقش و اون آزادیای که خودش و کشور و مردمش لایقشه برسه. نسلی که بدونِ هیچ اختیاری، وسط یک دعوای بزرگ به دنیا اومد و عمرش رو پای اون گذاشت. مثلِ کودکی که بیاختیار همهی عمر دعواهای پدر و مادرش رو تماشا میکنه، بدونِ اینکه کاری از دستش بر بیاد، مجبوره تحمل کنه، نسلی که خیلی وقتها حاکماش فراموش کردن مسئولیتشون فقط حفظ قدرت نیست؛ بلکه زندگی مردمه و دردناکتر از همه اینه که حتی وقتی زیرِ دست و پا و مُشت و لگدها لِه میشد، کسی صدای این نسل رو نمیشنید. حالا امروز، انگار همهچی یه جور توهینه. انگار بعد از این همه سال، بعد از این همه هزینه، بعد از این همه جوونِ از دست رفته… آخرش میشد از همون اول با هم حرف زد و این همه جنگیدنمون، تهش هیچ بود و هیچ.
مستاجر پلاک ١٢
یادمه من و تمامِ دانشجوهای دانشگاه، سالِ ۴۰۱، چه دختر، چه پسر، کنارِ هم، دست تو دستِ هم " زن، زندگی، آزادی. " رو فریاد میزدیم. یادمه ۱۸ و ۱۹ دی ماه یک دور کنارِ جاویدنامها مُردیم و دیگه هیچوقت زنده نشدیم. هیچوقت یادم نمیره اون روزها بعد از اینکه نت وصل…
یادمه وقتی سوار اسنپ شده بودم، گفتم من دیگه امیدی ندارم. راننده گفت: "امیدت رو از دست نده، میدونی مثل چی میمونه؟ مثل این میمونه که یک درخت بپوسه، ریشهش خشک بشه و کرم بگیره، اینا ریشهشون خشک شده، پوسیدن و کرم گرفتن. الان فقط دارن دست و پا میزنن و این تازه شروعِ نابودیشونه." حالا کاری به هیچکدوم از این حرفا ندارم. شماها جَوونیم رو از من گرفتید، دوستام رو از من گرفتید. خانوادهام رو از من گرفتید. یک عمری که بیهوده جنگید و هدر رفت، یک نسلی که بیهوده تاوان پس داد، بهترین سالها و روزهای زندگیم؛ همهش رو از من گرفتید. اگر قراره باشه همینطوری خوشحال و خندان، سُر و مُر و گُنده، بدونِ هیچ تاوان و بها و کارمایی زندگی کنید، من یکی تا آخرِ عمرم هیچ خدا و عدالت و نظمی رو بنده نیستم. حرفم از کینه و نفرت و انتقام گرفتن گذشته. حرفِ حساب پس دادنه. حسابِ تمام روزهایی که میتونست جور دیگهای بگذره و نگذشت. حسابِ تمام آدمهایی که میتونستن بمونن و نموندن. حسابِ تمام رؤیاهایی که قبل از به دنیا اومدن، محکوم به شکست شدن. من نه انتقام میخوام، نه خون، نه مجازات. فقط دلم میخواد یک نفر، فقط یک نفر، یک روز صاف وایسه روبهروی این نسل و بگه: "بله… حق داشتید. حق داشتید خسته باشید. حق داشتید عصبانی باشید.» چون دردناکترین بخش ماجرا این نیست که همه چیز از ما گرفته شد. دردناکترین بخشش اینه که هنوز هم خیلیها اصرار دارن وانمود کنن چیزی از ما گرفته نشده و هیچکس نیست عمری که هدر رفت و این همه خونی که ریخته شد و زندانی که توش جَوونیمون رو گذروندیم؛ گردن بگیره. حالِ رستم رو دارم بعد از مرگِ سهراب. نه اون لحظه که شمشیر رو فرو کرد. اون لحظه که فهمید چیکار کرده. اون لحظه که دیگه هیچ جنگی ارزشِ بردن نداشت. اون لحظه که فهمید دشمنِ روبهروش، تمام این مدت، پسر خودش بوده. بعضی غمها شبیه سوگه؛ آدم گریه میکنه و تموم میشه. اما بعضی غمها شبیه سهرابان. تازه وقتی همهچیز تموم شد میفهمی چه چیزی رو از دست دادی. میشینی کنار جنازهی سالهایی که دیگه برنمیگردن و فقط یک سؤال توی سرت میچرخه که اگر زودتر میفهمیدیم، اگر زودتر دست از جنگ برمیداشتیم، چند نفر هنوز زنده بودن؟ و بدترین بخش ماجرا اینه که برای خیلی از مرگها نوشدارو اصلاً دیر نرسید؛ و هیچوقت تو راه نبود.
تهران واقعاً شهرِ عجیبیه، با یک نفر رفیق باشی تبدیل میشه به دهات، رندومترین لوکیشنهای شهر و جاهایی که توی تخیلاتت هم نمیگنجه اون آدم رو اونجا ببینی ممکنه شانسی ببینیش، حالا خدانکنه با یک نفر قطع رابطه کنی، حتی اگه اون جاهایی بری که میدونی ممکنه باشه هم امکان نداره دیگه ببینیش.
مستاجر پلاک ١٢
دارم اولین آلبومِ فارسی با هوش مصنوعی رو میسازم.
واقعاً پروژهی سخیته، برای اینکه کلمات رو درست تلفظ کنن دهنم داره سرویس میشه.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
تنها چیزی که حالمو میتونه خوب کنه:
همه چیز تکراری شده. زندگی تکراری شده. روزها و کارها تکراری شدن. حتی شبها هم تکراری شده. بیخوابیها تکراری شده. سرگرمیها، هرکاری که قبلاً میکردی و همه چیز، از صفر تا صد تکراری شده. کلاً روتینِ عادی و روزمره تکراری شده. دلم یک رابطهی جدید و با کیفیت و غیرِ تکراری میخواد. دلم یک زندگیِ جدید و با کیفیت و غیرِ تکراری میخواد. دلم تبدیل شدن به یک آدمِ جدید، با کیفیت، و غیرِتکراری میخواد.
حالا همینو من توی کانالم یا پیجم میگفتم، هرکی میدید بهم حمله میکرد و منو میکشید به فحش که چرا انقدر نژادپرست و زن ستیزی. همین الانم هیچ بعید نیست چون نمیفهمن چی میگم باز بیان بهم فحش بدن و از کانالم لفت بدن.
.
.
https://www.instagram.com/reel/DYNR0GevHXb/?igsh=MXZ5N3dtOGluN3VnNQ==