Forwarded from مهدی دزفولی l فراموشخانه
کوتاه، دقیق و خیلی واضح.
جامعه ایران سال ۱۴۰۴ تا قرن ها برای آیندگان عبرت خواهد شد. جامعه ای که با دستکاری ذهنی و فکری به بهانه مبارزه با حکومت مرکزی، تمنای جنگ و ویرانی ایران را کرد.
@faramoshkhaneh
جامعه ایران سال ۱۴۰۴ تا قرن ها برای آیندگان عبرت خواهد شد. جامعه ای که با دستکاری ذهنی و فکری به بهانه مبارزه با حکومت مرکزی، تمنای جنگ و ویرانی ایران را کرد.
@faramoshkhaneh
👍67👎7❤5😢4🤔2🤯1🤪1🗿1
حسین قتیب
آنچه نتانیاهو و لشکر اشقیا برای ایران در ذهن میپرورانند، تصویری است از ویرانی تمامعیار: نابودی مراکز صنعتی و کشتار غیرنظامیان، شبیه آنچه در درسدن بر سر آلمان آمد؛ در صورت لزوم، حتی کوباندن سلاح هستهای به سر ایران مانند آنچه بر سر ژاپن آمد. تخریب زیرساختها…
یکی از ایرادات بنیادین در اغلب طرحهای سیاسی برای خروج از جنگ، نادیدهگرفتن این واقعیت است که ایران همزمان هدف تهاجم هماهنگ دو بازیگر قرار گرفته است. این دو، لزوماً اهداف یکسانی ندارند، اما در عمل همپوشانی عملیاتی پیدا کردهاند. بستههای پیشنهادی موجود عموماً بر مدیریت یا مهار یکی از این بازیگران متمرکزند، در حالی که بازیگر دوم اساساً پروژهای متفاوت را دنبال میکند: تضعیف ساختاری دولت، فرسایش ظرفیت حکمرانی، و در نهایت سوقدادن ایران به وضعیت یک failed state و حتی failed society.
شواهد این الگو را میتوان در یک خط زمانی نسبتاً منسجم مشاهده کرد: از تلاشهای فعال برای تضعیف و نهایتاً فروپاشی برجام از سال ۲۰۱۵، تا حمایت از روی کار آمدن ترامپ و اعمال سیاست «فشار حداکثری»، و سپس حرکت بهسوی تشدید درگیریهای نظامی. این روند نشان میدهد که هدف صرفاً تغییر رفتار نیست، بلکه تغییر ماهیت و حتی فروپاشی ساختاری است. در چنین چارچوبی، انتظار خودداری از اقدامات پرهزینه یا حتی نقضهای آشکار حقوق بشردوستانه، حتی جنایت جنگی در مقیاس بزرگ و استفاده از سلاحهای ممنوعه غیرواقعبینانه است.
بنابراین، هرگونه تحلیل راهبردی برای خروج از جنگ، اگر این دوگانگی اهداف و این سطح از تعهد به تداوم فشار را لحاظ نکند، از ابتدا دچار خطای محاسباتی خواهد بود.
شواهد این الگو را میتوان در یک خط زمانی نسبتاً منسجم مشاهده کرد: از تلاشهای فعال برای تضعیف و نهایتاً فروپاشی برجام از سال ۲۰۱۵، تا حمایت از روی کار آمدن ترامپ و اعمال سیاست «فشار حداکثری»، و سپس حرکت بهسوی تشدید درگیریهای نظامی. این روند نشان میدهد که هدف صرفاً تغییر رفتار نیست، بلکه تغییر ماهیت و حتی فروپاشی ساختاری است. در چنین چارچوبی، انتظار خودداری از اقدامات پرهزینه یا حتی نقضهای آشکار حقوق بشردوستانه، حتی جنایت جنگی در مقیاس بزرگ و استفاده از سلاحهای ممنوعه غیرواقعبینانه است.
بنابراین، هرگونه تحلیل راهبردی برای خروج از جنگ، اگر این دوگانگی اهداف و این سطح از تعهد به تداوم فشار را لحاظ نکند، از ابتدا دچار خطای محاسباتی خواهد بود.
👍43
در پبشنهاد جدید پاکستان تقریبا مانند پیشنهادی که هفته پیش در فارن افیرز چاپ شد، باز شدن تنگه هرمز، عبور امن کشتیها با همکاری عمان، امکان فروش آزاد نفت ایران و بازگشت امن درآمدهای آن بهعنوان بخشی از توافق مطرح شده. در ظاهر این بند واقعگرایانه است، چون هم برای بازار انرژی مهم است و هم برای اقتصاد ایران. اما اشکال آن این است که باز هم از ایران یک امتیاز راهبردی فوری بدهد، در حالی که امتیاز عینی اش فقط آتش بس موقت است و درباره مذاکراتی حرف می زند که طرف مقابل فقط وعده رفع موانع را میدهد. یعنی ایران باید اهرم ژئوپولیتیک خود را همان اول آزاد کند، اما معلوم نیست در برابر آن دقیقا چه مجوزهای بانکی، چه مسیرهای مالی، چه بیمههایی، و چه سطحی از معافیتهای نفتی واقعا و عملا برقرار خواهد شد. این دقیقا همان عدم تقارن کلاسیکی است که در تجربه برجام هم دیده شد: گام فنیِ سریع از تهران، منفعت اقتصادیِ مبهم و شکننده از واشنگتن.
تازه به اضافه امکان پرکردن زرادخانه امریکا و اسراییل در این فرصت.
تازه به اضافه امکان پرکردن زرادخانه امریکا و اسراییل در این فرصت.
👍46👏8
مشکل اصلی در طرحهایی از جنس میانجیگری پاکستان این است که بحران را بیش از حد به یک معادله فوری میان تهران و واشنگتن تقلیل میدهند. بر اساس گزارشهای امروز، چارچوبی که پاکستان دنبال میکند بر یک آتشبس فوری، بازگشایی تنگه هرمز، و سپس حرکت به سمت یک توافق جامعتر در مرحله بعد است؛ توافقی که در آن از رفع تحریمها، آزادسازی داراییهای مسدودشده، محدودیتهای هستهای، و حتی تضمینهای صلح پایدار سخن گفته میشود. حتی نامی مانند «پیمان اسلام آباد» هم برای این بسته مطرح شده و قرار بوده گفتوگوهای نهایی در اسلامآباد پی گرفته شود. این یعنی نقطه عزیمت میانجیگری پاکستان، پیش از هر چیز، مهار فوری تنش و بازگرداندن کانال معامله با آمریکاست.
اما همینجا ضعف تحلیلی این نوع میانجیگری آشکار میشود. پاکستان، مانند بسیاری از میانجیهای منطقهای، بحران را عمدتا از دریچه آتشبس، هرمز، تحریم و مذاکره با واشنگتن میبیند؛ گویی اگر میان ایران و آمریکا یک فرمول موقت یا حتی جامع پیدا شود، راه خروج از جنگ هم باز میشود. در حالی که مسئله فقط این نیست. ایران همزمان با دو بازیگر روبهروست که لزوما یک هدف واحد ندارند. اگر آمریکا ممکن است در مقاطعی به مهار بحران، کنترل هزینهها و گرفتن امتیازهای مشخص فکر کند، اسرائیل میتواند از تداوم همین بحران، از فرسایش زیرساختها، از تضعیف ظرفیت حکمرانی، و از شکست هر مصالحه محدود سود ببرد. در چنین شرایطی، میانجیگریای که عملا جنگ را به رابطه تهران و واشنگتن فروبکاهد، از همان ابتدا یک ضلع اصلی مسئله را نادیده میگیرد. به همین دلیل هم این طرحها، حتی اگر برای توقف موقت آتش مفید باشند، لزوما نسخهای کافی برای پایان پایدار جنگ نیستند.
از این زاویه، طرح پاکستان از یادداشت ظریف هم گویاتر است، چون آشکارتر نشان میدهد که بخش بزرگی از دیپلماسی جاری منطقه هنوز بر این فرض استوار است که میتوان با باز کردن هرمز، گرفتن یک آتشبس، و شروع مذاکره با آمریکا، بحران را مدیریت کرد. اما وقتی یکی از دو بازیگر اصلی جنگ، ممکن است اساسا در پی حل بحران نباشد و خودِ بحران را ابزار راهبردی بداند، چنین میانجیگریای از نظر سیاسی ناقص و از نظر راهبردی خوشبینانه است. این دقیقاً همان نقطهای است که باید در نقد طرحهای امروز، از جمله میانجیگری پاکستان، برجسته شود: آنها شاید بتوانند جنگ را برای چند روز یا چند هفته منجمد کنند، اما تا وقتی نقش مستقل اسرائیل و تفاوت سطح اهداف آن در مرکز تحلیل قرار نگیرد، نمیتوانند راهحل کامل ارائه دهند.
اما همینجا ضعف تحلیلی این نوع میانجیگری آشکار میشود. پاکستان، مانند بسیاری از میانجیهای منطقهای، بحران را عمدتا از دریچه آتشبس، هرمز، تحریم و مذاکره با واشنگتن میبیند؛ گویی اگر میان ایران و آمریکا یک فرمول موقت یا حتی جامع پیدا شود، راه خروج از جنگ هم باز میشود. در حالی که مسئله فقط این نیست. ایران همزمان با دو بازیگر روبهروست که لزوما یک هدف واحد ندارند. اگر آمریکا ممکن است در مقاطعی به مهار بحران، کنترل هزینهها و گرفتن امتیازهای مشخص فکر کند، اسرائیل میتواند از تداوم همین بحران، از فرسایش زیرساختها، از تضعیف ظرفیت حکمرانی، و از شکست هر مصالحه محدود سود ببرد. در چنین شرایطی، میانجیگریای که عملا جنگ را به رابطه تهران و واشنگتن فروبکاهد، از همان ابتدا یک ضلع اصلی مسئله را نادیده میگیرد. به همین دلیل هم این طرحها، حتی اگر برای توقف موقت آتش مفید باشند، لزوما نسخهای کافی برای پایان پایدار جنگ نیستند.
از این زاویه، طرح پاکستان از یادداشت ظریف هم گویاتر است، چون آشکارتر نشان میدهد که بخش بزرگی از دیپلماسی جاری منطقه هنوز بر این فرض استوار است که میتوان با باز کردن هرمز، گرفتن یک آتشبس، و شروع مذاکره با آمریکا، بحران را مدیریت کرد. اما وقتی یکی از دو بازیگر اصلی جنگ، ممکن است اساسا در پی حل بحران نباشد و خودِ بحران را ابزار راهبردی بداند، چنین میانجیگریای از نظر سیاسی ناقص و از نظر راهبردی خوشبینانه است. این دقیقاً همان نقطهای است که باید در نقد طرحهای امروز، از جمله میانجیگری پاکستان، برجسته شود: آنها شاید بتوانند جنگ را برای چند روز یا چند هفته منجمد کنند، اما تا وقتی نقش مستقل اسرائیل و تفاوت سطح اهداف آن در مرکز تحلیل قرار نگیرد، نمیتوانند راهحل کامل ارائه دهند.
👍133❤7
حسین قتیب
ای کاش شبکه یک ، اگر این تصویر جمجمه جعلی است ، همینجا اعلام کند و عذرخواهی کند. مرجعیت رسانه با صداقت ایجاد میشود نه با بلوف . اعتماد ذره ذره جذب میشود و مانند سخن نادرستی مانند اف سی و پنج جنگ ۱۲ روزه یک شبه به باد میرود. امیدوارم هر جه سریعتر صحت…
اپدیت: برنامه به وقت ایران با عذرخواهی به خاطر تصویر جمجه و اذعان به اشتباه بودنش شروع شد. دم صدا و سیما گرم. ماهی را هر وقت از آب بگیری تازه است.
👍57❤10🤣7👎4
بعضی از دوستان پرسیدهاند سناریوی خروج از جنگ از نظر من چیست. این متن کوششی اولیه برای پاسخ به این پرسش است و بهتدریج میتواند تکمیل شود. از آغاز باید یک محدودیت را روشن کرد: من به دادههای محرمانه و ارزیابیهای طبقهبندیشدهای که برای فهم کامل موازنه قوا، ظرفیت تحمل طرفین، و شکافهای واقعی در فرایند تصمیمگیری حیاتیاند، دسترسی ندارم. بنابراین آنچه در اینجا میآید، نه طرح عملیاتی، بلکه یک چارچوب تحلیلی در سطح روابط بینالملل، حقوقی، راهبردی و بازدارندگی است.
نقطه آغاز این است که راه خروج از جنگ را نمیتوان صرفاً با طراحی یک بسته مطلوب برای ایران و ایالات متحده ساخت. بستهای از جنس محدود کردن غنیسازی، واگذاری یا رقیقسازی ذخایر اورانیوم، باز کردن تنگه هرمز، اعطای یک «پیروزی تلویزیونی» به کاخ سفید، و همزمان امکان اعلام «پیروزی» و کاهش تحریمها در تهران، ممکن است برای بخشی از بازیگران جذاب باشد، اما لزوماً جنگ را پایان نمیدهد. دلیل اصلی آن است که این جنگ فقط یک تصمیمگیر و فقط یک تابع هدف ندارد. حتی ابتکارهای میانجیگرانه اخیر، از جمله چارچوبی که در گزارشهای رسانهای با میانجیگری پاکستان و با تکیه بر آتشبس فوری، بازگشایی هرمز، و سپس حرکت بهسوی توافقی گستردهتر مطرح شده، همچنان بر این فرض استوارند که اگر برای واشنگتن یک راه خروج آبرومند ساخته شود، امکان پایان جنگ نیز فراهم میشود. اما این فرض، فقط بخشی از مسئله را میبیند و نه تمام آن.
خطای اصلی این نگاه در فهم نادرست نسبت واشنگتن و تلآویو است. تصویر رایج این است که آمریکا «برادر بزرگتر» است و اسرائیل صرفاً در حاشیه آن حرکت میکند. اما تجربه دوازده سال اخیر نشان میدهد که در پرونده ایران، اسرائیل فقط تابع سیاست آمریکا نبوده، بلکه یکی از نیروهای فعال در شکل دادن به آن بوده است. نتانیاهو در ۳ مارس ۲۰۱۵، در حالی که مسیر دیپلماسی هستهای هنوز باز بود، در نشست مشترک کنگره آمریکا علیه توافق در حال شکلگیری سخن گفت. در همان مقطع، AIPAC نیز از کنگره خواست توافق هستهای با ایران را رد کند. با وجود تنشهای سیاسی میان اوباما و نتانیاهو، دولت اوباما در سپتامبر ۲۰۱۶ تفاهمنامه دهساله ۳۸ میلیارد دلاری کمک امنیتی به اسرائیل را امضا کرد. سپس در ۸ مه ۲۰۱۸، دولت ترامپ رسماً مشارکت آمریکا در برجام را متوقف کرد و مسیر بازگشت تحریمها را گشود. این خط زمانی نشان میدهد که برای بخش مهمی از ساختار قدرت آمریکا و شبکههای حامی اسرائیل، مسئله فقط چند بند فنی برجام یا چند درصد غنیسازی نبود؛ مسئله جلوگیری از هر وضعیتی بود که بتواند به کاهش فشار بر ایران و تثبیت موقعیت منطقهای، اقتصادی و ژئوپولیتیکی آن بینجامد.
از اینجا یک نتیجه راهبردی مهم به دست میآید. اگر با دو بازیگر مواجه باشیم که الزاماً هدف یکسانی ندارند، ارائه امتیازهایی که برای یکی از آنها جذاب است، برای پایان جنگ کافی نخواهد بود. ممکن است ایالات متحده در مقاطعی در پی مهار بحران، اخذ امتیاز هستهای، باز شدن هرمز، یا کاهش هزینههای سیاسی و اقتصادی جنگ باشد. اما برای اسرائیل، بهویژه در چارچوب راست افراطی حاکم بر آن، تداوم جنگ میتواند کارکردی فراتر داشته باشد: فرسایش ظرفیت دولت ایران، تخریب زیرساختهای حیاتی، افزایش هزینه حکمرانی، و جلوگیری از هر نوع نزدیکی پایدار میان تهران و واشنگتن. در چنین وضعیتی، راه خروج سیاسی فقط زمانی جدی میشود که در تلآویو نیز این محاسبه شکل بگیرد که ادامه جنگ پرهزینهتر از پایان آن است. تا وقتی این تغییر محاسبه رخ ندهد، باز کردن هرمز، دادن امتیاز هستهای، یا حتی فراهم کردن یک پیروزی نمایشی برای رئیسجمهور آمریکا، لزوماً راه خروج نمیسازد. در بهترین حالت، فقط یکی از اضلاع بحران را موقتاً مدیریت میکند.
از منظر نظریه روابط بینالملل، مسئله اصلی اینجا «چانهزنی زیر آتش» و «ناهمزمانی ترجیحات» است. وقتی بازیگران مختلف از تداوم جنگ منافع متفاوتی میبرند، توافق فقط با تولید یک بسته عقلایی ممکن نمیشود؛ بلکه باید ساختار مشوقها و هزینهها برای بازیگری که به مانع اصلی خروج تبدیل شده تغییر کند. به بیان دیگر، دیپلماسی در اینجا تنها زمانی معنا پیدا میکند که با بازدارندگی مؤثر همراه شود. مقصود از بازدارندگی مؤثر، تشدید بیمحابا یا رفتن بهسوی منطق جنگ بیانتها نیست؛ مقصود آن است که طرف مقابل، بهویژه اسرائیل، بهطور ملموس به این جمعبندی برسد که تداوم جنگ دیگر نسبت سود به زیان مطلوبی ندارد. این بخش طبعاً به حوزه طراحی نظامی و امنیتی تعلق دارد و نه به رسانه، و نه من در مقام ارائه جزئیات عملیاتی آن هستم.
تغییر محاسبه در تلآویو نیز با چند لحظه شوک رسانهای یا حملات نمادین به دست نمیآید.
نقطه آغاز این است که راه خروج از جنگ را نمیتوان صرفاً با طراحی یک بسته مطلوب برای ایران و ایالات متحده ساخت. بستهای از جنس محدود کردن غنیسازی، واگذاری یا رقیقسازی ذخایر اورانیوم، باز کردن تنگه هرمز، اعطای یک «پیروزی تلویزیونی» به کاخ سفید، و همزمان امکان اعلام «پیروزی» و کاهش تحریمها در تهران، ممکن است برای بخشی از بازیگران جذاب باشد، اما لزوماً جنگ را پایان نمیدهد. دلیل اصلی آن است که این جنگ فقط یک تصمیمگیر و فقط یک تابع هدف ندارد. حتی ابتکارهای میانجیگرانه اخیر، از جمله چارچوبی که در گزارشهای رسانهای با میانجیگری پاکستان و با تکیه بر آتشبس فوری، بازگشایی هرمز، و سپس حرکت بهسوی توافقی گستردهتر مطرح شده، همچنان بر این فرض استوارند که اگر برای واشنگتن یک راه خروج آبرومند ساخته شود، امکان پایان جنگ نیز فراهم میشود. اما این فرض، فقط بخشی از مسئله را میبیند و نه تمام آن.
خطای اصلی این نگاه در فهم نادرست نسبت واشنگتن و تلآویو است. تصویر رایج این است که آمریکا «برادر بزرگتر» است و اسرائیل صرفاً در حاشیه آن حرکت میکند. اما تجربه دوازده سال اخیر نشان میدهد که در پرونده ایران، اسرائیل فقط تابع سیاست آمریکا نبوده، بلکه یکی از نیروهای فعال در شکل دادن به آن بوده است. نتانیاهو در ۳ مارس ۲۰۱۵، در حالی که مسیر دیپلماسی هستهای هنوز باز بود، در نشست مشترک کنگره آمریکا علیه توافق در حال شکلگیری سخن گفت. در همان مقطع، AIPAC نیز از کنگره خواست توافق هستهای با ایران را رد کند. با وجود تنشهای سیاسی میان اوباما و نتانیاهو، دولت اوباما در سپتامبر ۲۰۱۶ تفاهمنامه دهساله ۳۸ میلیارد دلاری کمک امنیتی به اسرائیل را امضا کرد. سپس در ۸ مه ۲۰۱۸، دولت ترامپ رسماً مشارکت آمریکا در برجام را متوقف کرد و مسیر بازگشت تحریمها را گشود. این خط زمانی نشان میدهد که برای بخش مهمی از ساختار قدرت آمریکا و شبکههای حامی اسرائیل، مسئله فقط چند بند فنی برجام یا چند درصد غنیسازی نبود؛ مسئله جلوگیری از هر وضعیتی بود که بتواند به کاهش فشار بر ایران و تثبیت موقعیت منطقهای، اقتصادی و ژئوپولیتیکی آن بینجامد.
از اینجا یک نتیجه راهبردی مهم به دست میآید. اگر با دو بازیگر مواجه باشیم که الزاماً هدف یکسانی ندارند، ارائه امتیازهایی که برای یکی از آنها جذاب است، برای پایان جنگ کافی نخواهد بود. ممکن است ایالات متحده در مقاطعی در پی مهار بحران، اخذ امتیاز هستهای، باز شدن هرمز، یا کاهش هزینههای سیاسی و اقتصادی جنگ باشد. اما برای اسرائیل، بهویژه در چارچوب راست افراطی حاکم بر آن، تداوم جنگ میتواند کارکردی فراتر داشته باشد: فرسایش ظرفیت دولت ایران، تخریب زیرساختهای حیاتی، افزایش هزینه حکمرانی، و جلوگیری از هر نوع نزدیکی پایدار میان تهران و واشنگتن. در چنین وضعیتی، راه خروج سیاسی فقط زمانی جدی میشود که در تلآویو نیز این محاسبه شکل بگیرد که ادامه جنگ پرهزینهتر از پایان آن است. تا وقتی این تغییر محاسبه رخ ندهد، باز کردن هرمز، دادن امتیاز هستهای، یا حتی فراهم کردن یک پیروزی نمایشی برای رئیسجمهور آمریکا، لزوماً راه خروج نمیسازد. در بهترین حالت، فقط یکی از اضلاع بحران را موقتاً مدیریت میکند.
از منظر نظریه روابط بینالملل، مسئله اصلی اینجا «چانهزنی زیر آتش» و «ناهمزمانی ترجیحات» است. وقتی بازیگران مختلف از تداوم جنگ منافع متفاوتی میبرند، توافق فقط با تولید یک بسته عقلایی ممکن نمیشود؛ بلکه باید ساختار مشوقها و هزینهها برای بازیگری که به مانع اصلی خروج تبدیل شده تغییر کند. به بیان دیگر، دیپلماسی در اینجا تنها زمانی معنا پیدا میکند که با بازدارندگی مؤثر همراه شود. مقصود از بازدارندگی مؤثر، تشدید بیمحابا یا رفتن بهسوی منطق جنگ بیانتها نیست؛ مقصود آن است که طرف مقابل، بهویژه اسرائیل، بهطور ملموس به این جمعبندی برسد که تداوم جنگ دیگر نسبت سود به زیان مطلوبی ندارد. این بخش طبعاً به حوزه طراحی نظامی و امنیتی تعلق دارد و نه به رسانه، و نه من در مقام ارائه جزئیات عملیاتی آن هستم.
تغییر محاسبه در تلآویو نیز با چند لحظه شوک رسانهای یا حملات نمادین به دست نمیآید.
❤11👍11
آنچه محاسبه را تغییر میدهد این است که نخبگان امنیتی، اقتصادی و سیاسی اسرائیل به این نتیجه برسند که جنگ فرسایشی، بدون چشمانداز پیروزی نهایی و بدون پایان سیاسی روشن، از نظر هزینه، دوامپذیری و ریسک داخلی و خارجی دیگر قابل تحمل نیست. بنابراین فشار مؤثر باید متوجه «دوامپذیری جنگ» شود: طول زمان، هزینه اقتصادی، اختلال مستمر، فشار سیاسی بر حامیان خارجی، و فرسایش اعتماد به این تصور که میتوان جنگ را بدون افق خروج ادامه داد. هرچه جنگ بیشتر به یک بنبست پرهزینه و بیفرجام شبیه شود، احتمال فشار درونی برای مهار آن نیز بیشتر میشود.
بر این اساس، امید بستن صرف به یک بسته «عقلایی» برای آمریکا، بیش از آنکه راهبردی واقعی برای پایان جنگ باشد، نوعی خوشبینی دیپلماتیک است. تنها اگر بتوان بهصورت فشرده و مؤثر، هزینهای فراتر از آستانه تحمل بازیگر دوم ایجاد کرد و آن را از مانع فعال خروج به یک بازیگر حداقل خنثی تبدیل نمود، آنگاه اصلاً میتوان از «بسته معامله» سخن گفت. حتی در آن مرحله نیز نباید همه امتیازها در ابتدای مسیر خرج شود. این همان خطای رایجی است که بسیاری از طرحهای شتابزده مرتکب میشوند.
در نتیجه، بستههایی مانند محدودیت هستهای، بازگشایی هرمز، عدم تعرض، و همکاری اقتصادی، اگر روزی موضوع مذاکره شوند، نباید بهعنوان «هزینه ورود به گفتوگو» روی میز گذاشته شوند. اینها باید محصول یک فرایند مرحلهای، متقارن و راستیآزماییپذیر باشند. منطق حقوقی و راهبردی چنین فرایندی روشن است: نخست توقف پایدار آتش، سپس تضمینهای روشن و قابل سنجش، بعد کاهش مشخص و قابل برگشتپذیری تحریمها، سپس سازوکار جبران خسارت و بازسازی، و فقط در مرحله بعد ورود به موضوعات سنگینتر. هرگونه پیشپرداخت یکجانبه در ابتدای مسیر، نه صلح میسازد و نه بازدارندگی؛ فقط اهرم را از دست بازیگری خارج میکند که هنوز هیچ تضمین معتبری دریافت نکرده است.
در این میان، کارت هرمز جایگاهی کاملاً راهبردی دارد. در هر راهحل جدی، هرمز باید از «اهرم شوک» به «اهرم مشروط» تبدیل شود. بستن یا نیمهبستن هرمز بهتنهایی فشار ایجاد میکند، اما اگر این فشار کور، نامتمایز و فاقد منطق سیاسی روشن باشد، کشورهای خلیج فارس را به سمت ائتلاف ضدایرانی هل میدهد. گزارشهای اخیر نیز نشان میدهند که اختلال در هرمز در بحران جاری، قیمت برنت را در مارس و آوریل بهشدت بالا برده و فشارها را بهصورت نامتوازن توزیع کرده است؛ کشورهایی مانند عراق، کویت و قطر آسیبپذیری بیشتری داشتهاند، در حالی که عربستان به دلیل مسیرهای جایگزین، ظرفیت مانور بیشتری داشته است.
بنابراین راهبرد هوشمند این نیست که هرمز صرفاً «بسته» بماند، بلکه این است که به یک رژیم مشروط و مرحلهای تبدیل شود: هر درجه از گشایش دریایی، در برابر یک اقدام مشخص، متقارن و راستیآزماییپذیر از طرف مقابل. در این صورت، هرمز از یک ابزار صرفاً تخریبی به ابزار چانهزنی هدفمند و کنترلشده تبدیل میشود. این منطق، هم اهرم را حفظ میکند و هم امکان تفکیک میان بازیگران مختلف منطقهای و بینالمللی را فراهم میسازد؛ یعنی فشار را از حالت کور خارج کرده و به سمت فشار گزینشی و سیاسی سوق میدهد.
اما هدف نهایی ایران در مذاکرات نباید صرفاً «بازگشایی هرمز» باشد، بلکه باید «تغییر رژیم حقوقی و امنیتی خلیج فارس» باشد. این شاید مهمترین بخش هر سناریوی واقعبینانه خروج باشد. بازگشت ساده به وضع پیشین، فقط بازتولید همان زمینهای است که بحران بعدی از دل آن بیرون خواهد آمد. مسئله اصلی باید تغییر قواعد بازی باشد: آزادی کشتیرانی در برابر عدم استفاده از خاک، آبها و پایگاههای منطقه برای حمله؛ ترتیبات شفافسازی امنیتی؛ سازوکارهای جبران خسارت؛ و محدود کردن تبدیل خلیج فارس به سکوی جنگ علیه یکی از دولتهای ساحلی. در این مدل، هدف فقط این نیست که کشتیها دوباره عبور کنند؛ هدف این است که شرایط عبور، قواعد استفاده از فضا، و نسبت امنیت انرژی با مداخله نظامی از نو تعریف شود.
از منظر حقوق بینالملل و امنیت منطقهای، چنین رویکردی بهمراتب جدیتر از بازگشت صرف به وضعیت پیشابحران است. زیرا در وضعیت پیشین، عبور آزاد انرژی و تجارت عملاً از یک سو مطالبه میشد، اما از سوی دیگر همان فضا و همان زیرساختهای منطقهای میتوانستند در خدمت فشار، محاصره، یا عملیات نظامی علیه ایران قرار گیرند. این عدم تقارن، ذاتاً بیثباتکننده است. راهحل پایدار آن است که میان امنیت کشتیرانی، عدم استفاده تهاجمی از پایگاههای منطقه، و مسئولیت جبران خسارت، یک پیوند حقوقی و امنیتی روشن برقرار شود. حتی میتوان برای ایالات متحده نیز در این چارچوب مشوق اقتصادی تعریف کرد، زیرا نظم باثباتتر در خلیج فارس، در نهایت با منافع انرژی، قیمت، تجارت و کاهش هزینههای بحران برای بازارهای جهانی نیز همراستا است.
ادامه دارد
بر این اساس، امید بستن صرف به یک بسته «عقلایی» برای آمریکا، بیش از آنکه راهبردی واقعی برای پایان جنگ باشد، نوعی خوشبینی دیپلماتیک است. تنها اگر بتوان بهصورت فشرده و مؤثر، هزینهای فراتر از آستانه تحمل بازیگر دوم ایجاد کرد و آن را از مانع فعال خروج به یک بازیگر حداقل خنثی تبدیل نمود، آنگاه اصلاً میتوان از «بسته معامله» سخن گفت. حتی در آن مرحله نیز نباید همه امتیازها در ابتدای مسیر خرج شود. این همان خطای رایجی است که بسیاری از طرحهای شتابزده مرتکب میشوند.
در نتیجه، بستههایی مانند محدودیت هستهای، بازگشایی هرمز، عدم تعرض، و همکاری اقتصادی، اگر روزی موضوع مذاکره شوند، نباید بهعنوان «هزینه ورود به گفتوگو» روی میز گذاشته شوند. اینها باید محصول یک فرایند مرحلهای، متقارن و راستیآزماییپذیر باشند. منطق حقوقی و راهبردی چنین فرایندی روشن است: نخست توقف پایدار آتش، سپس تضمینهای روشن و قابل سنجش، بعد کاهش مشخص و قابل برگشتپذیری تحریمها، سپس سازوکار جبران خسارت و بازسازی، و فقط در مرحله بعد ورود به موضوعات سنگینتر. هرگونه پیشپرداخت یکجانبه در ابتدای مسیر، نه صلح میسازد و نه بازدارندگی؛ فقط اهرم را از دست بازیگری خارج میکند که هنوز هیچ تضمین معتبری دریافت نکرده است.
در این میان، کارت هرمز جایگاهی کاملاً راهبردی دارد. در هر راهحل جدی، هرمز باید از «اهرم شوک» به «اهرم مشروط» تبدیل شود. بستن یا نیمهبستن هرمز بهتنهایی فشار ایجاد میکند، اما اگر این فشار کور، نامتمایز و فاقد منطق سیاسی روشن باشد، کشورهای خلیج فارس را به سمت ائتلاف ضدایرانی هل میدهد. گزارشهای اخیر نیز نشان میدهند که اختلال در هرمز در بحران جاری، قیمت برنت را در مارس و آوریل بهشدت بالا برده و فشارها را بهصورت نامتوازن توزیع کرده است؛ کشورهایی مانند عراق، کویت و قطر آسیبپذیری بیشتری داشتهاند، در حالی که عربستان به دلیل مسیرهای جایگزین، ظرفیت مانور بیشتری داشته است.
بنابراین راهبرد هوشمند این نیست که هرمز صرفاً «بسته» بماند، بلکه این است که به یک رژیم مشروط و مرحلهای تبدیل شود: هر درجه از گشایش دریایی، در برابر یک اقدام مشخص، متقارن و راستیآزماییپذیر از طرف مقابل. در این صورت، هرمز از یک ابزار صرفاً تخریبی به ابزار چانهزنی هدفمند و کنترلشده تبدیل میشود. این منطق، هم اهرم را حفظ میکند و هم امکان تفکیک میان بازیگران مختلف منطقهای و بینالمللی را فراهم میسازد؛ یعنی فشار را از حالت کور خارج کرده و به سمت فشار گزینشی و سیاسی سوق میدهد.
اما هدف نهایی ایران در مذاکرات نباید صرفاً «بازگشایی هرمز» باشد، بلکه باید «تغییر رژیم حقوقی و امنیتی خلیج فارس» باشد. این شاید مهمترین بخش هر سناریوی واقعبینانه خروج باشد. بازگشت ساده به وضع پیشین، فقط بازتولید همان زمینهای است که بحران بعدی از دل آن بیرون خواهد آمد. مسئله اصلی باید تغییر قواعد بازی باشد: آزادی کشتیرانی در برابر عدم استفاده از خاک، آبها و پایگاههای منطقه برای حمله؛ ترتیبات شفافسازی امنیتی؛ سازوکارهای جبران خسارت؛ و محدود کردن تبدیل خلیج فارس به سکوی جنگ علیه یکی از دولتهای ساحلی. در این مدل، هدف فقط این نیست که کشتیها دوباره عبور کنند؛ هدف این است که شرایط عبور، قواعد استفاده از فضا، و نسبت امنیت انرژی با مداخله نظامی از نو تعریف شود.
از منظر حقوق بینالملل و امنیت منطقهای، چنین رویکردی بهمراتب جدیتر از بازگشت صرف به وضعیت پیشابحران است. زیرا در وضعیت پیشین، عبور آزاد انرژی و تجارت عملاً از یک سو مطالبه میشد، اما از سوی دیگر همان فضا و همان زیرساختهای منطقهای میتوانستند در خدمت فشار، محاصره، یا عملیات نظامی علیه ایران قرار گیرند. این عدم تقارن، ذاتاً بیثباتکننده است. راهحل پایدار آن است که میان امنیت کشتیرانی، عدم استفاده تهاجمی از پایگاههای منطقه، و مسئولیت جبران خسارت، یک پیوند حقوقی و امنیتی روشن برقرار شود. حتی میتوان برای ایالات متحده نیز در این چارچوب مشوق اقتصادی تعریف کرد، زیرا نظم باثباتتر در خلیج فارس، در نهایت با منافع انرژی، قیمت، تجارت و کاهش هزینههای بحران برای بازارهای جهانی نیز همراستا است.
ادامه دارد
👍25❤11👎2
حسین قتیب
نویسنده این متن پس از انکه در میانه مذاکرات سال گذشته دریافت که معامله انجماد در برابر انجماد با دولت ترامپ عملیاتی نیست بر این موضع ایستاده است که تنها راه واقعیِ دور کردن کشور از چرخه تهدید دائمی و خطر درگیری نظامی، عبور روشن و غیرقابلتفسیر از آستانه هستهای،…
ترامپ تمدن ایران را به نابودی تهدید میکند نه چون «عقلانی» نبودیم، نه چون «امتیاز کافی» ندادیم. علت اصلی این است که در لحظه لازم به بازدارندگی هستهای نرسیدیم و این توهم را باور کردیم که ابزارهای دیگر هم همان کار را میکنند.
#خطای_شناختی
#خطای_شناختی
👍43😢9👎8🔥2❤1
قیاسِ وضعیت امروز ایران با شرایط پس از فتح خرمشهر یا تصرف فاو، از اساس خطاست. نه این جنگ، آن جنگ است؛ نه ساختار نظام بینالملل، همان ساختار دهه ۱۳۶۰ است؛ نه قطعنامه ۵۹۸ روی میز است که بتوان درباره پذیرش یا رد آن حرف زد. از حیث بازیگران هم قیاس مخدوش است: نتانیاهو صدام نیست، و پروژه و منطق جنگی او هم همان منطق بغدادِ ۱۳۶۷ نیست. بنابراین هر کس از تکرار آن الگو حرف میزند، باید اول توضیح دهد دقیقاً کدام متن، کدام موازنه، کدام میانجی، و کدام تضمین را روی میز میبیند. کدام چک را میخواهید نقد کنید؟
👍40❤5🤔4
جناب سعدی فرمود:
دو چیز طیره عقل است دم فرو بستن
به وقت گفتن و گفتن به وقت خاموشی
حالا بر همان اساس؛
«دو چیز طیره عقل سیاسی است:
مصالحه به وقتِ جنگیدن، و جنگیدن به وقت مصالحه.»
دو چیز طیره عقل است دم فرو بستن
به وقت گفتن و گفتن به وقت خاموشی
حالا بر همان اساس؛
«دو چیز طیره عقل سیاسی است:
مصالحه به وقتِ جنگیدن، و جنگیدن به وقت مصالحه.»
👍43❤6👎3
تصمیم به اتشبس شد.
از این لحظه ایران باید از پیشنهاد ده طرح ماده ای خود به منافع اقتصادی مشخص و عینی و بدون تاخیر برسد-همانگونه که در متن ترامپ آمد- تکلیف رژیم حقوقی هرمز را معلوم و تثبیت کند و گرفتار چمنزنی اسراییل و امریکا نشود.
از این لحظه ایران باید از پیشنهاد ده طرح ماده ای خود به منافع اقتصادی مشخص و عینی و بدون تاخیر برسد-همانگونه که در متن ترامپ آمد- تکلیف رژیم حقوقی هرمز را معلوم و تثبیت کند و گرفتار چمنزنی اسراییل و امریکا نشود.
👍55👏6
حالا که بنا بر آتش بس دو هفته ای شد طبیعتا نکات رعایت زیر بسیار مهم است:
۱. حفاظت و حراست از رهبران و نظامیان و فرماندهان با شدت بیشتری ادامه یابد. تصور این خطر تمام یا کاهش یافته مطلقا نادرست است.
۲. نسبت به هر عملیات چمنزنی دشمن قاطعانه واکنش نشان داده شود.
۳. سیاسیون کشور و نخبگان باید مسوولانه برخورد کرده، از روشن کردن آتش اختلافات، اتهام زنی و فعال کردن گسلهای اجتماعی پرهیز کنند.
۴. مذاکرات اسلام آباد نباید به مذاکره برای مذاکره و اتلاف وقت و تجهیز دوباره دشمن تبدیل شده و تجربه تلخ گذشته تکرار شود.
۵. در مذاکرات دقت شود مانند تجربه برجام امتیازات ایران بیش از این نقد نشود و هرگونه کنش ایران به اقدام عینی غیر قابل برگشت امریکا مشروط شود. درست است که پبشنهاد دهگانه مبنای مذاکرات است اما به قول غربیها شیطان در جزییات است. عذری برای خلاف گویی و پنهانکاری نیست.
۶.برداشتن کامل تحریمها کف خواسته ایران در مذاکرات است و هرگونه بازی از سوی طرف مقابل با واکنش عینی روبرو شود.
۷. تنگه هرمز به شرایط ۸ اسفند ۱۴۰۴ از لحاظ مدیریت عبور و مرور باز نخواهد گشت. این باید تفهیم شود.
۸. دولت با تخصیص منابع و کنترل بازار، جلوگیری از هرگونه شوک و کمبود، زمینه هر اختلال را از میان ببرد .
۹. با واقع بینی و نه خوشبینی افراطی و یا بدبینی تند به تببین شرایط برای افکار عمومی اقدام شود.
۱۰. باید متوجه احتمال تقسیم کار بین امریکا و اسراییل و بازی کردن نقشهای دوگانه در ظاهر و هماهنگ در عمل آنها بود و برای آن برنامه داشت.
۱. حفاظت و حراست از رهبران و نظامیان و فرماندهان با شدت بیشتری ادامه یابد. تصور این خطر تمام یا کاهش یافته مطلقا نادرست است.
۲. نسبت به هر عملیات چمنزنی دشمن قاطعانه واکنش نشان داده شود.
۳. سیاسیون کشور و نخبگان باید مسوولانه برخورد کرده، از روشن کردن آتش اختلافات، اتهام زنی و فعال کردن گسلهای اجتماعی پرهیز کنند.
۴. مذاکرات اسلام آباد نباید به مذاکره برای مذاکره و اتلاف وقت و تجهیز دوباره دشمن تبدیل شده و تجربه تلخ گذشته تکرار شود.
۵. در مذاکرات دقت شود مانند تجربه برجام امتیازات ایران بیش از این نقد نشود و هرگونه کنش ایران به اقدام عینی غیر قابل برگشت امریکا مشروط شود. درست است که پبشنهاد دهگانه مبنای مذاکرات است اما به قول غربیها شیطان در جزییات است. عذری برای خلاف گویی و پنهانکاری نیست.
۶.برداشتن کامل تحریمها کف خواسته ایران در مذاکرات است و هرگونه بازی از سوی طرف مقابل با واکنش عینی روبرو شود.
۷. تنگه هرمز به شرایط ۸ اسفند ۱۴۰۴ از لحاظ مدیریت عبور و مرور باز نخواهد گشت. این باید تفهیم شود.
۸. دولت با تخصیص منابع و کنترل بازار، جلوگیری از هرگونه شوک و کمبود، زمینه هر اختلال را از میان ببرد .
۹. با واقع بینی و نه خوشبینی افراطی و یا بدبینی تند به تببین شرایط برای افکار عمومی اقدام شود.
۱۰. باید متوجه احتمال تقسیم کار بین امریکا و اسراییل و بازی کردن نقشهای دوگانه در ظاهر و هماهنگ در عمل آنها بود و برای آن برنامه داشت.
👌56👍20❤12👏3🤣1
در یک جنگ چهلروزه، با مقدماتی که از سه ماه پیش تشدید شد و ریشهای که به بیش از یک سال قبل و یک دههونیم تحریم بازمیگردد، ایران در یک جنگ ترکیبی مقابل ابرقدرتی با هژمونی جهانی و بازیگری منطقهای با برتری هوایی و اطلاعاتی ایستاد؛ نه تسلیم بیقیدوشرط حاصل شد، نه نظام سیاسی فروپاشید، نه برنامه موشکی مهار شد. این را باید، بدون اغراق، یک موفقیت دانست و شادباش گفت.
🔥78❤64👍34👎12👏8😁3⚡1👌1
از مجموع مواضع علنی جِیدی ونس و پیامهای اخیر قالیباف میتوان فهمید که با وجود شکست مذاکرات اسلامآباد، هیچیک از دو طرف درِ گفتوگوهای آینده را کاملا نبستهاند. آمریکا همچنان بر خطوط قرمز خود، بهویژه در موضوع هستهای، تأکید میکند و ایران نیز بر مسئله اعتماد، توقف فشارها و اختلاف بر سر دامنه آتشبس پافشاری دارد؛ اما همین نحوه بیان نشان میدهد منازعه هنوز وارد مرحله انسداد کامل دیپلماتیک نشده و هر دو طرف، در کنار جنگ روایتها، در حال حفظ حداقلی از امکان برای دور بعدی مذاکراتاند.
👍42👎6🤔2😢1
در حالیکه شریف و منیر میزبان امریکا و ایران بودند، رقیب سنتی پاکستان یعنی هند کجای قصه بود؟
هندیها که فعلا از بازی منطقه ای دور افتادهاند نهایتا تصمیم گرفتند که برای مراسم چهلم آیت الله خامنهای نمایندهای به سفارت ایران بفرستند!
در موضوع شهادت رهبری، دولت هند در روزهای نخست سکوتی معنادار اختیار کرد. این سکوت صرفاً یک احتیاط دیپلماتیک ساده نبود، بلکه نشانهای از سردرگمی و محاسبهگری بیش از حد در دستگاه سیاست خارجی هند بود. گزارشها حاکی از آن است که در ۳ مارس، تلگرامی از ستاد وزارت خارجه هند به نمایندگیهای این کشور ارسال شد که به امضای دبیر مشترک مسئول بخش پاکستان، افغانستان و ایران (PAI) رسیده بود و از همهٔ نمایندگیهای هند خواسته بود که فعلاً از امضای دفترهای تسلیت خودداری کنند و ابتدا از وزارت امور خارجه اجازه بگیرند! این امر بهروشنی نشان میدهد که دهلی نو در ابتدا مایل نبود هیچ نشانهای از همدلی آشکار با تهران بروز دهد، زیرا بیم آن داشت که چنین اقدامی بهعنوان فاصلهگیری از واشنگتن و تلآویو تعبیر شود.
در ۵ مارس، ویکرام میسری دبیر وزارت خارجه به سفارت ایران در دهلی نو رفت و دفتر تسلیت را به نمایندگی از دولت و مردم هند امضا کرد. دولت هند نه تنها این کار را با تأخیر انجام داد، بلکه تصمیم گرفت بیانیه تسلیت مستقل جداگانه هم صادر نکند و امضای میسری را خودِ پیام رسمی تلقی کند.
متن پیام او علنی نشد، اما بنا به گفتهٔ منابع، میسری ظاهراً دو جمله نوشته بود:
«صمیمانهترین تسلیتها را از جانب دولت و مردم هند تقدیم میکنیم. برای آرامش روح آن مرحوم دعا میکنیم.
این دقیقاً همان جایی بود که هند از نظر نمادین و سیاسی عقب افتاده به نظر رسید: نه رهبر دولت رفت، نه وزیر خارجه، نه حتی بیانیهای در سطحی که با وزن تاریخی روابط ایران و هند متناسب باشد. ویکرام میسری که دفتر تسلیت را امضا کرد، Foreign Secretary یا دبیر وزارت امور خارجه هند است؛ یعنی عالیترین مقام حرفهای و اداری وزارت خارجه، نه یک مقام سیاسی در سطح وزیر. دولت میخواست تسلیت بگوید، اما سطح سیاسی حضور را بالا نبرد.
دولت مودی که به اسراییل و امارات بسیار نزدیک است عملا از خط مشی سنتی عدم تعهد هند خارج و موتلف محور امریکا، اسراییل ، امارات شده.
اهمیت ماجرا زمانی بیشتر شد که ناو ایرانی دنا، که به دعوت هند در رزمایش میلان شرکت کرده بود، در نزدیکی سریلانکا هدف قرار گرفت و غرق شد. این حادثه فقط یک واقعه نظامی یا انسانی نبود، بلکه آزمونی مستقیم برای اعتبار منطقهای هند به شمار میرفت. کشوری که خود را قدرتی بزرگ در اقیانوس هند میداند و مدعی نقشآفرینی مستقل در محیط پیرامونی خویش است، نمیتواند نسبت به هدف قرار گرفتن یک میهمان نظامی در حوزه راهبردی نزدیک خود بیتفاوت بماند. با این حال، واکنش رسمی هند باز هم محتاط، محدود و خنثی بود. نیروی دریایی هند صرفاً بر جنبههای امداد و نجات تمرکز کرد و از اشاره مستقیم به نقش آمریکا در این حادثه پرهیز نمود. این سکوت سیاسی، در عمل این برداشت را تقویت کرد که دهلی نو حتی در محیط امنیتی نزدیک به خود نیز نمیخواهد یا نمیتواند موضعی روشن در برابر اقدامات واشنگتن اتخاذ کند.
روز ۱۲ مارس وقتی از سخنگوی وزارت خارجه پرسیده شد چرا هند حملات ایران به کشورهای خلیج را روشن محکوم کرده اما درباره حملات آمریکا و اسرائیل به ایران، غرق کردن ناو دنا و حتی حمله به مدرسهای در ایران، همان شفافیت را نشان نداده، پاسخ دولت عملاً به این سمت رفت که هند خواهان جلوگیری از حمله به زیرساختهای انرژی و غیرنظامی و مدافع دیپلماسی است. یعنی دولت از محکوم کردن صریح حملات به ایران خودداری کرد و ترجیح داد با واژگان عمومی درباره «حملات به زیرساختهای انرژی» و «لزوم توقف آنها» سخن بگوید.
هندیها البته به تاخیر خود در واکنش حداقل نمادین ادامه دادند. پس از این که مشخص شد پاکستان در سطح عالی مشغول میانجیکری میان امریکا و ایران است، نهایتا هند سطح نزاکت دیپلماتیک را بالا برد. امروز ۱۲ آوریل، هند سطح نمادین حضور خود در سفارت ایران را یک پله بالا برد و این بار پابیترا مارگریتا، وزیر مشاور امور خارجه، را به مراسم چهلم فرستاد. این توالی نشان میدهد که هند بهتدریج موضع خود را از «مدیریت صرف تبعات جنگ» به «بازسازی محتاطانه رابطه سیاسی با ایران» منتقل کرد، اما این حرکت همچنان تأخیری و تدریجی بود. در حالی که ایران سالها چابهار را بهعنوان یک امتیاز راهبردی در اختیار هند گذاشته و این حضور حتی با قرارداد بلندمدت نیز تثبیت شده بود، دهلی نو در جنگ اخیر باز هم با جانبداری از دشمن و تأخیر عمل کرد.
هندیها که فعلا از بازی منطقه ای دور افتادهاند نهایتا تصمیم گرفتند که برای مراسم چهلم آیت الله خامنهای نمایندهای به سفارت ایران بفرستند!
در موضوع شهادت رهبری، دولت هند در روزهای نخست سکوتی معنادار اختیار کرد. این سکوت صرفاً یک احتیاط دیپلماتیک ساده نبود، بلکه نشانهای از سردرگمی و محاسبهگری بیش از حد در دستگاه سیاست خارجی هند بود. گزارشها حاکی از آن است که در ۳ مارس، تلگرامی از ستاد وزارت خارجه هند به نمایندگیهای این کشور ارسال شد که به امضای دبیر مشترک مسئول بخش پاکستان، افغانستان و ایران (PAI) رسیده بود و از همهٔ نمایندگیهای هند خواسته بود که فعلاً از امضای دفترهای تسلیت خودداری کنند و ابتدا از وزارت امور خارجه اجازه بگیرند! این امر بهروشنی نشان میدهد که دهلی نو در ابتدا مایل نبود هیچ نشانهای از همدلی آشکار با تهران بروز دهد، زیرا بیم آن داشت که چنین اقدامی بهعنوان فاصلهگیری از واشنگتن و تلآویو تعبیر شود.
در ۵ مارس، ویکرام میسری دبیر وزارت خارجه به سفارت ایران در دهلی نو رفت و دفتر تسلیت را به نمایندگی از دولت و مردم هند امضا کرد. دولت هند نه تنها این کار را با تأخیر انجام داد، بلکه تصمیم گرفت بیانیه تسلیت مستقل جداگانه هم صادر نکند و امضای میسری را خودِ پیام رسمی تلقی کند.
متن پیام او علنی نشد، اما بنا به گفتهٔ منابع، میسری ظاهراً دو جمله نوشته بود:
«صمیمانهترین تسلیتها را از جانب دولت و مردم هند تقدیم میکنیم. برای آرامش روح آن مرحوم دعا میکنیم.
این دقیقاً همان جایی بود که هند از نظر نمادین و سیاسی عقب افتاده به نظر رسید: نه رهبر دولت رفت، نه وزیر خارجه، نه حتی بیانیهای در سطحی که با وزن تاریخی روابط ایران و هند متناسب باشد. ویکرام میسری که دفتر تسلیت را امضا کرد، Foreign Secretary یا دبیر وزارت امور خارجه هند است؛ یعنی عالیترین مقام حرفهای و اداری وزارت خارجه، نه یک مقام سیاسی در سطح وزیر. دولت میخواست تسلیت بگوید، اما سطح سیاسی حضور را بالا نبرد.
دولت مودی که به اسراییل و امارات بسیار نزدیک است عملا از خط مشی سنتی عدم تعهد هند خارج و موتلف محور امریکا، اسراییل ، امارات شده.
اهمیت ماجرا زمانی بیشتر شد که ناو ایرانی دنا، که به دعوت هند در رزمایش میلان شرکت کرده بود، در نزدیکی سریلانکا هدف قرار گرفت و غرق شد. این حادثه فقط یک واقعه نظامی یا انسانی نبود، بلکه آزمونی مستقیم برای اعتبار منطقهای هند به شمار میرفت. کشوری که خود را قدرتی بزرگ در اقیانوس هند میداند و مدعی نقشآفرینی مستقل در محیط پیرامونی خویش است، نمیتواند نسبت به هدف قرار گرفتن یک میهمان نظامی در حوزه راهبردی نزدیک خود بیتفاوت بماند. با این حال، واکنش رسمی هند باز هم محتاط، محدود و خنثی بود. نیروی دریایی هند صرفاً بر جنبههای امداد و نجات تمرکز کرد و از اشاره مستقیم به نقش آمریکا در این حادثه پرهیز نمود. این سکوت سیاسی، در عمل این برداشت را تقویت کرد که دهلی نو حتی در محیط امنیتی نزدیک به خود نیز نمیخواهد یا نمیتواند موضعی روشن در برابر اقدامات واشنگتن اتخاذ کند.
روز ۱۲ مارس وقتی از سخنگوی وزارت خارجه پرسیده شد چرا هند حملات ایران به کشورهای خلیج را روشن محکوم کرده اما درباره حملات آمریکا و اسرائیل به ایران، غرق کردن ناو دنا و حتی حمله به مدرسهای در ایران، همان شفافیت را نشان نداده، پاسخ دولت عملاً به این سمت رفت که هند خواهان جلوگیری از حمله به زیرساختهای انرژی و غیرنظامی و مدافع دیپلماسی است. یعنی دولت از محکوم کردن صریح حملات به ایران خودداری کرد و ترجیح داد با واژگان عمومی درباره «حملات به زیرساختهای انرژی» و «لزوم توقف آنها» سخن بگوید.
هندیها البته به تاخیر خود در واکنش حداقل نمادین ادامه دادند. پس از این که مشخص شد پاکستان در سطح عالی مشغول میانجیکری میان امریکا و ایران است، نهایتا هند سطح نزاکت دیپلماتیک را بالا برد. امروز ۱۲ آوریل، هند سطح نمادین حضور خود در سفارت ایران را یک پله بالا برد و این بار پابیترا مارگریتا، وزیر مشاور امور خارجه، را به مراسم چهلم فرستاد. این توالی نشان میدهد که هند بهتدریج موضع خود را از «مدیریت صرف تبعات جنگ» به «بازسازی محتاطانه رابطه سیاسی با ایران» منتقل کرد، اما این حرکت همچنان تأخیری و تدریجی بود. در حالی که ایران سالها چابهار را بهعنوان یک امتیاز راهبردی در اختیار هند گذاشته و این حضور حتی با قرارداد بلندمدت نیز تثبیت شده بود، دهلی نو در جنگ اخیر باز هم با جانبداری از دشمن و تأخیر عمل کرد.
👍46❤15👌4👎2🤬2🔥1
توهم خرمشهر: خطای خطرناک در خوانش وضعیت فعلی
یکی از جدیترین خطاهای تحلیلی در مواجهه با وضعیت پیش از آتش بس، پناه بردن به تمثیلهای تاریخیِ نادقیق است. در هفته اخیر، بارها شنیدهایم که شرایط امروز با «فتح خرمشهر» یا «فاو» مقایسه میشود؛ گویی در آستانه یک پیروزی تعیینکننده قرار داشتیم که اگر در آن مکث کنیم، دستاوردها از دست خواهد رفت. این روایت، در بهترین حالت سادهسازی است و در بدترین حالت، میتواند به تصمیمگیریهای پرهزینه منجر شود.
فتح خرمشهر یک نقطه عطف روشن در جنگ بود، نه یک استعاره قابل تعمیم. در آن مقطع، یک شهر کلیدی بازپس گرفته شد، بخش وسیعی از خاک کشور آزاد شد، هزاران اسیر گرفته شدند، و مهمتر از همه، موازنه نظامی و سیاسی به شکل ملموس تغییر کرد. این یک «پیروزی قابل تثبیت» بود؛ دستاوردی که میشد آن را به سرمایه سیاسی و دیپلماتیک تبدیل کرد.
اما وضعیت فعلی چنین مختصاتی ندارد. اگرچه برای چند هفته تنگه کنترل شد اما با شرایط بعد از آتش بس نتوانستیم آن را تثبیت کنند. در عوض، هزینههایی جدی پرداخت شده: از دست دادن فرماندهان کلیدی، و رهبر ، آسیب به زیرساختها، و افزایش سطح آسیبپذیری. در چنین شرایطی، صحبت از «لحظه خرمشهر» بیشتر بازتاب یک نیاز روانی برای معنا دادن به وضعیت است تا یک ارزیابی راهبردی دقیق.
قیاس با فاو نیز تفاوت ماهوی شرایط را نادیده میگیرد. فاو یک گلوگاه ژئوپلیتیکی مشخص بود که با تصرف آن، دسترسی عراق به دریا و بخشی از ظرفیت اقتصادیاش مختل شد؛ یعنی یک اهرم سخت، پایدار و قابل دفاع ایجاد شد.
در مقابل، حتی در مورد تنگه هرمز نیز نوعی ایراد تحلیلی دیده میشود. تفاوت میان «توان ایجاد اختلال» و «کنترل پایدار یک گلوگاه» دقیقاً همان شکافی است که این قیاسها نادیده میگیرند.
مسئله اصلی این است که این تمثیلها، واقعیت را روشن نمیکنند؛ آن را میپوشانند.
وضعیت فعلی نیازمند یک ارزیابی سرد و دقیق است: چه چیزی واقعاً به دست آمده؟ چه چیزی از دست رفته؟ و کدام ابزارها میتوانند به تولید یک دستاورد پایدار منجر شوند؟
تا زمانی که تحلیل ما بر استعارههای نادرست بنا شده باشد، تصمیمهای ما نیز بر زمین سست استوار خواهد بود. و در سیاست، زمین سست، معمولاً هزینههای سنگینی دارد.
توهم خرمشهر: خطای خطرناک در خوانش وضعیت فعلی
یکی از جدیترین خطاهای تحلیلی در مواجهه با وضعیت پیش از آتش بس، پناه بردن به تمثیلهای تاریخیِ نادقیق است. در هفته اخیر، بارها شنیدهایم که شرایط امروز با «فتح خرمشهر» یا «فاو» مقایسه میشود؛ گویی در آستانه یک پیروزی تعیینکننده قرار داشتیم که اگر در آن مکث کنیم، دستاوردها از دست خواهد رفت. این روایت، در بهترین حالت سادهسازی است و در بدترین حالت، میتواند به تصمیمگیریهای پرهزینه منجر شود.
فتح خرمشهر یک نقطه عطف روشن در جنگ بود، نه یک استعاره قابل تعمیم. در آن مقطع، یک شهر کلیدی بازپس گرفته شد، بخش وسیعی از خاک کشور آزاد شد، هزاران اسیر گرفته شدند، و مهمتر از همه، موازنه نظامی و سیاسی به شکل ملموس تغییر کرد. این یک «پیروزی قابل تثبیت» بود؛ دستاوردی که میشد آن را به سرمایه سیاسی و دیپلماتیک تبدیل کرد.
اما وضعیت فعلی چنین مختصاتی ندارد. اگرچه برای چند هفته تنگه کنترل شد اما با شرایط بعد از آتش بس نتوانستیم آن را تثبیت کنند. در عوض، هزینههایی جدی پرداخت شده: از دست دادن فرماندهان کلیدی، و رهبر ، آسیب به زیرساختها، و افزایش سطح آسیبپذیری. در چنین شرایطی، صحبت از «لحظه خرمشهر» بیشتر بازتاب یک نیاز روانی برای معنا دادن به وضعیت است تا یک ارزیابی راهبردی دقیق.
قیاس با فاو نیز تفاوت ماهوی شرایط را نادیده میگیرد. فاو یک گلوگاه ژئوپلیتیکی مشخص بود که با تصرف آن، دسترسی عراق به دریا و بخشی از ظرفیت اقتصادیاش مختل شد؛ یعنی یک اهرم سخت، پایدار و قابل دفاع ایجاد شد.
در مقابل، حتی در مورد تنگه هرمز نیز نوعی ایراد تحلیلی دیده میشود. تفاوت میان «توان ایجاد اختلال» و «کنترل پایدار یک گلوگاه» دقیقاً همان شکافی است که این قیاسها نادیده میگیرند.
مسئله اصلی این است که این تمثیلها، واقعیت را روشن نمیکنند؛ آن را میپوشانند.
وضعیت فعلی نیازمند یک ارزیابی سرد و دقیق است: چه چیزی واقعاً به دست آمده؟ چه چیزی از دست رفته؟ و کدام ابزارها میتوانند به تولید یک دستاورد پایدار منجر شوند؟
تا زمانی که تحلیل ما بر استعارههای نادرست بنا شده باشد، تصمیمهای ما نیز بر زمین سست استوار خواهد بود. و در سیاست، زمین سست، معمولاً هزینههای سنگینی دارد.
👍52👎6❤3
در یک هفتهی آتشبس، برندهی روشن فعلاً والاستریت بوده است: نزدک تا ۱۴ آوریل چند روز پیاپی رشد کرد، S&P 500 همان روز ۱.۲٪ بالا رفت و فقط حدود ۰.۲٪ با رکورد تاریخیاش فاصله داشت. همزمان، برنت که در اوج بحران در فصل جاری حدود ۳۵٪ جهش کرده بود، در هفتهی منتهی به ۱۱ آوریل ۱۲.۷٪ افت کرد؛ یعنی همان نوسانی که برای سرمایهی بزرگ و میزهای معاملاتی سودساز است. اما این بازی برای اقتصاد شرکتهای متوسط و کوچک در اروپا چنین نیست. بازندهی این جنگ، در نهایت، بنگاههای کوچکتر و مصرفکنندگان انرژی در آسیا و جاهای دیگرند که نه از نوسان سود میبرند و نه از شوک قیمتها جان سالم بهراحتی درمیبرند
👍26❤1
اخیرا در رسانه ها ی اجتماعی برخی گفته آمد صرف غنی سازی و نگه داشتن مواد بازدارندگی می آورد. در دو دهه گذشته، یکی از محورهای اصلی استراتژی هستهای جمهوری اسلامی ایران، دستیابی به «ظرفیت بازدارندگی» از طریق توسعه چرخه سوخت و افزایش سطح و حجم غنیسازی اورانیوم بوده است. بسیاری از تحلیلگران و مقامات، تلویحاً یا تصریحاً چنین القا کردهاند که عبور از آستانه تکنولوژیک تولید سلاح هستهای ـ یعنی توان بالقوه برای ساخت آن ـ میتواند نقش بازدارندهای در مقابل تهدیدات نظامی خارجی ایفا کند. اما تجربه سالهای اخیر، بهویژه پس از خروج آمریکا از برجام، نشان داد که این تصور با واقعیتهای بازدارندگی فاصلهای جدی دارد. پرسش کلیدی این است: چرا ایران با وجود افزایش کمسابقهی ذخایر اورانیوم غنیشده، به بازدارندگی مؤثر دست نیافت؟
۱. بازدارندگی، فراتر از ظرفیت فنی است
بازدارندگی هستهای نهتنها نیازمند مواد شکافتپذیر، بلکه نیازمند سلاح واقعی، آزمایششده و قابل استفاده است. ایران تاکنون هیچگونه آزمایش هستهای انجام نداده و از نظر فنی، مسیر تسلیحاتی را عملاً کامل نکرده است. در غیاب یک سلاح ساختهشده و آزمایششده، دشمن بالقوه هیچ اطمینانی ندارد که این ظرفیت به استفاده واقعی منجر خواهد شد؛ بنابراین، عنصر کلیدی بازدارندگی یعنی باورپذیری تهدید (credible threat) از میان میرود.
۲. فقدان سیستم NC3 و دکترین استفاده
قدرتهای هستهای جهان برای اطمینان از بازدارندگی، دارای سامانههایی پیچیده برای فرماندهی، کنترل و ارتباطات هستهای (NC3: Nuclear Command, Control & Communication) هستند. این سامانهها تضمین میکنند که در صورت لزوم، تصمیمگیری و اجرای حمله هستهای ممکن، منظم و قابل اتکا خواهد بود. ایران نه چنین زیرساختی دارد، نه دکترین اعلامشدهای برای استفاده از تسلیحات هستهای، و نه ساختار فرماندهی شفافی در این حوزه. این نبود ساختار، عنصر «قابلیت استفاده» (usability) را از معادله بازدارندگی حذف میکند.
۳. محیط بینالمللی و ارزیابی ریسکپذیری دشمن
بازدارندگی زمانی معنا دارد که طرف مقابل ـ آمریکا یا اسرائیل ـ هزینهی حمله را بالا بداند. در ارزیابی این هزینه، نه تنها توان فنی ایران بلکه اعتبار تهدید به پاسخ، ساختار تصمیمگیری در بحران، و آمادگی عملیاتی نقش دارند. افزایش ذخایر اورانیوم در انبارها، بدون مؤلفههای مکمل، لزوماً تهدیدی بازدارنده تلقی نمیشود؛ بلکه ممکن است نشانهای از بلوف استراتژیک تلقی شود. حتی پنجره فرصت و تشویق به حمله پیش دستانه هم بود.
۱. بازدارندگی، فراتر از ظرفیت فنی است
بازدارندگی هستهای نهتنها نیازمند مواد شکافتپذیر، بلکه نیازمند سلاح واقعی، آزمایششده و قابل استفاده است. ایران تاکنون هیچگونه آزمایش هستهای انجام نداده و از نظر فنی، مسیر تسلیحاتی را عملاً کامل نکرده است. در غیاب یک سلاح ساختهشده و آزمایششده، دشمن بالقوه هیچ اطمینانی ندارد که این ظرفیت به استفاده واقعی منجر خواهد شد؛ بنابراین، عنصر کلیدی بازدارندگی یعنی باورپذیری تهدید (credible threat) از میان میرود.
۲. فقدان سیستم NC3 و دکترین استفاده
قدرتهای هستهای جهان برای اطمینان از بازدارندگی، دارای سامانههایی پیچیده برای فرماندهی، کنترل و ارتباطات هستهای (NC3: Nuclear Command, Control & Communication) هستند. این سامانهها تضمین میکنند که در صورت لزوم، تصمیمگیری و اجرای حمله هستهای ممکن، منظم و قابل اتکا خواهد بود. ایران نه چنین زیرساختی دارد، نه دکترین اعلامشدهای برای استفاده از تسلیحات هستهای، و نه ساختار فرماندهی شفافی در این حوزه. این نبود ساختار، عنصر «قابلیت استفاده» (usability) را از معادله بازدارندگی حذف میکند.
۳. محیط بینالمللی و ارزیابی ریسکپذیری دشمن
بازدارندگی زمانی معنا دارد که طرف مقابل ـ آمریکا یا اسرائیل ـ هزینهی حمله را بالا بداند. در ارزیابی این هزینه، نه تنها توان فنی ایران بلکه اعتبار تهدید به پاسخ، ساختار تصمیمگیری در بحران، و آمادگی عملیاتی نقش دارند. افزایش ذخایر اورانیوم در انبارها، بدون مؤلفههای مکمل، لزوماً تهدیدی بازدارنده تلقی نمیشود؛ بلکه ممکن است نشانهای از بلوف استراتژیک تلقی شود. حتی پنجره فرصت و تشویق به حمله پیش دستانه هم بود.
👍34❤5👎4👏1😐1
در روزهای اخیر، در بخشی از نخبگان رسانهای و راهبردی ایران تصوری در حال تثبیت است که نگهداشتن موجودی قابل توجه اورانیوم با غنای بالا، به جای آنکه صرفاً یک ابزار بازدارنده باشد، عملاً به یک «کانون تهدیدساز» علیه کشور تبدیل شده است. این حرف درست است که در آستانه ماندن خطرناک بود هست. اما بازگشت از مسیر به معنای حل مساله نیست.
منطق این نگاه ساده و در عین حال وسوسهانگیز است: هرچه فاصله ایران تا آستانه تسلیحاتی کوتاهتر باشد، امکان مشروعسازی فشار، تحریم، و حتی اقدام نظامی برای غرب افزایش مییابد. در نتیجه، اگر ایران این کارت را «زود» و «یکباره» مصرف کند و موجودی را از کشور خارج کند یا به شکلی فوری آن را از دسترس خارج سازد، میتواند انگیزه جنگ را در طرف مقابل کاهش دهد و بحران را به سطحی مدیریتپذیرتر بازگرداند.
این تصور، با دو پیشفرض کلیدی کار میکند. پیشفرض نخست آن است که کانون اصلی سیاست غرب، به ویژه ایالات متحده، پایان دادن سریع به مسئله هستهای ایران است و نه ورود به یک چرخه پرهزینه از تنش و درگیری. به بیان دیگر، در این چارچوب، اگر ایران سطحی نمادین از غنیسازی را نگه دارد اما مواد حساس را واگذار کند، طرف مقابل میتواند «پیروزی سیاسی» خود را اعلام کند، هزینههای امنیتی را کاهش دهد، و به اولویتهای دیگر منتقل شود. پیشفرض دوم آن است که ایران، حتی بدون کارت اورانیوم، از ظرفیتهای بازدارندگی غیرهستهای برخوردار است: توان موشکی، موقعیت ژئوپلیتیکی در تنگه هرمز، و نیز هزینههای اقتصادی و سیاسی جنگ برای آمریکا. بنابراین، به زعم حاملان این نگاه، «خروج اورانیوم» نه تنها کشور را بیدفاع نمیکند، بلکه یک منبع اصلی تحریک و تشدید تهدید را حذف میکند و ریسک جنگ را به شکل معناداری پایین میآورد.
اما مسئله اصلی دقیقاً همینجاست: این منطق، فقط در صورتی درست است که فرض کنیم طرف مقابل واقعاً به دنبال «حل پرونده» است، نه «بستن گزینه ایران برای آینده». در واقع، اگر یک دولت یا ائتلاف تصمیمساز در واشنگتن به این نتیجه رسیده باشد که مسئله ایران باید سریع و قطعی پایان یابد، آنگاه واگذاری مواد حساس میتواند تنشزدا باشد. اما اگر برداشت غالب در مرکز تصمیمگیری آمریکا، بهویژه در شرایطی که نگاههای سختگیرانهتر بر سیاست خارجی مسلط شدهاند، این باشد که ایران باید از ظرفیت بازگشتپذیری نیز محروم شود، آنگاه خروج یکباره اورانیوم میتواند نتیجهای کاملاً معکوس تولید کند: به جای کاهش خطر جنگ، «پنجره فرصت» برای اقدام نظامی را بازتر کند.
در این نقطه، یک پارادوکس راهبردی شکل میگیرد که اغلب در بحثهای داخلی نادیده گرفته میشود. وجود مواد حساس در کشور، از یک سو برای طرف مقابل بهانه میسازد و حساسیت را افزایش میدهد؛ اما از سوی دیگر، همان موجودی به ایران یک ظرفیت بازدارندگی فوری میدهد، زیرا طرف مقابل میداند که هر حملهای میتواند ایران را به سمت تصمیمهای رادیکالتر و پرشتابتر سوق دهد. وقتی این موجودی به صورت یکباره از کشور خارج شود، آن بازدارندگی فوری کاهش مییابد، اما الزاماً انگیزه حمله کاهش پیدا نمیکند. برعکس، ممکن است برخی در واشنگتن دقیقاً چنین لحظهای را «بهترین زمان برای ضربه تکمیلی» بدانند: زمانی که خطر فوری تولید سلاح کاهش یافته، اما هنوز زیرساختها، دانش فنی، شبکه انسانی و قابلیتهای صنعتی در داخل کشور وجود دارد. در چنین وضعی، حمله میتواند با هزینه سیاسی کمتر توجیه شود: «ما خطر فوری را مهار کردیم؛ اکنون باید ظرفیت بازگشت را هم از بین ببریم تا پرونده برای همیشه بسته شود.»
این دقیقاً همان نقطهای است که عجله، به جای مدیریت ریسک، ریسک را افزایش میدهد. زیرا خروج فوری مواد حساس، اگر بدون مرحلهبندی و بدون ضمانتهای سیاسی-حقوقی انجام شود، عملاً یک بخش از اهرم ایران را از میان میبرد، بدون آنکه الزاماً سازوکاری برای قفل کردن رفتار طرف مقابل ایجاد کند.
در اینجا من دوباره بحث عبور از آستانه به عنوان راهحل جایگزین را مطرح میکنم. عبور از آستانه، به معنای حرکت به سمت وضعیتی است که هزینه جنگ را برای طرف مقابل بالا ببرد و نوعی بازدارندگی سختتر ایجاد کند. این مسیر، در کوتاهمدت میتواند هزینههای سنگینی به کشور تحمیل کند و حتی احتمال عملیات نظامی دوباره را افزایش دهد. اما استدلال محوری من این است که اگر کشور بتواند از فاز اولیه دشوار عبور کند و در برابر فشارها مقاومت کند، در میانمدت سطح تنش کاهش خواهد یافت ، زیرا طرف مقابل با یک واقعیت تثبیتشده مواجه میشود و ناچار به مدیریت آن میگردد. این همان منطق تاریخی است که در بسیاری از بحرانهای هستهای مشاهده شده است: تا زمانی که وضعیت مبهم است، فشار برای تغییر وضعیت بالاست؛ اما وقتی یک وضعیت جدید تثبیت میشود، منطق مدیریت و مهار جایگزین منطق جلوگیری میشود.
منطق این نگاه ساده و در عین حال وسوسهانگیز است: هرچه فاصله ایران تا آستانه تسلیحاتی کوتاهتر باشد، امکان مشروعسازی فشار، تحریم، و حتی اقدام نظامی برای غرب افزایش مییابد. در نتیجه، اگر ایران این کارت را «زود» و «یکباره» مصرف کند و موجودی را از کشور خارج کند یا به شکلی فوری آن را از دسترس خارج سازد، میتواند انگیزه جنگ را در طرف مقابل کاهش دهد و بحران را به سطحی مدیریتپذیرتر بازگرداند.
این تصور، با دو پیشفرض کلیدی کار میکند. پیشفرض نخست آن است که کانون اصلی سیاست غرب، به ویژه ایالات متحده، پایان دادن سریع به مسئله هستهای ایران است و نه ورود به یک چرخه پرهزینه از تنش و درگیری. به بیان دیگر، در این چارچوب، اگر ایران سطحی نمادین از غنیسازی را نگه دارد اما مواد حساس را واگذار کند، طرف مقابل میتواند «پیروزی سیاسی» خود را اعلام کند، هزینههای امنیتی را کاهش دهد، و به اولویتهای دیگر منتقل شود. پیشفرض دوم آن است که ایران، حتی بدون کارت اورانیوم، از ظرفیتهای بازدارندگی غیرهستهای برخوردار است: توان موشکی، موقعیت ژئوپلیتیکی در تنگه هرمز، و نیز هزینههای اقتصادی و سیاسی جنگ برای آمریکا. بنابراین، به زعم حاملان این نگاه، «خروج اورانیوم» نه تنها کشور را بیدفاع نمیکند، بلکه یک منبع اصلی تحریک و تشدید تهدید را حذف میکند و ریسک جنگ را به شکل معناداری پایین میآورد.
اما مسئله اصلی دقیقاً همینجاست: این منطق، فقط در صورتی درست است که فرض کنیم طرف مقابل واقعاً به دنبال «حل پرونده» است، نه «بستن گزینه ایران برای آینده». در واقع، اگر یک دولت یا ائتلاف تصمیمساز در واشنگتن به این نتیجه رسیده باشد که مسئله ایران باید سریع و قطعی پایان یابد، آنگاه واگذاری مواد حساس میتواند تنشزدا باشد. اما اگر برداشت غالب در مرکز تصمیمگیری آمریکا، بهویژه در شرایطی که نگاههای سختگیرانهتر بر سیاست خارجی مسلط شدهاند، این باشد که ایران باید از ظرفیت بازگشتپذیری نیز محروم شود، آنگاه خروج یکباره اورانیوم میتواند نتیجهای کاملاً معکوس تولید کند: به جای کاهش خطر جنگ، «پنجره فرصت» برای اقدام نظامی را بازتر کند.
در این نقطه، یک پارادوکس راهبردی شکل میگیرد که اغلب در بحثهای داخلی نادیده گرفته میشود. وجود مواد حساس در کشور، از یک سو برای طرف مقابل بهانه میسازد و حساسیت را افزایش میدهد؛ اما از سوی دیگر، همان موجودی به ایران یک ظرفیت بازدارندگی فوری میدهد، زیرا طرف مقابل میداند که هر حملهای میتواند ایران را به سمت تصمیمهای رادیکالتر و پرشتابتر سوق دهد. وقتی این موجودی به صورت یکباره از کشور خارج شود، آن بازدارندگی فوری کاهش مییابد، اما الزاماً انگیزه حمله کاهش پیدا نمیکند. برعکس، ممکن است برخی در واشنگتن دقیقاً چنین لحظهای را «بهترین زمان برای ضربه تکمیلی» بدانند: زمانی که خطر فوری تولید سلاح کاهش یافته، اما هنوز زیرساختها، دانش فنی، شبکه انسانی و قابلیتهای صنعتی در داخل کشور وجود دارد. در چنین وضعی، حمله میتواند با هزینه سیاسی کمتر توجیه شود: «ما خطر فوری را مهار کردیم؛ اکنون باید ظرفیت بازگشت را هم از بین ببریم تا پرونده برای همیشه بسته شود.»
این دقیقاً همان نقطهای است که عجله، به جای مدیریت ریسک، ریسک را افزایش میدهد. زیرا خروج فوری مواد حساس، اگر بدون مرحلهبندی و بدون ضمانتهای سیاسی-حقوقی انجام شود، عملاً یک بخش از اهرم ایران را از میان میبرد، بدون آنکه الزاماً سازوکاری برای قفل کردن رفتار طرف مقابل ایجاد کند.
در اینجا من دوباره بحث عبور از آستانه به عنوان راهحل جایگزین را مطرح میکنم. عبور از آستانه، به معنای حرکت به سمت وضعیتی است که هزینه جنگ را برای طرف مقابل بالا ببرد و نوعی بازدارندگی سختتر ایجاد کند. این مسیر، در کوتاهمدت میتواند هزینههای سنگینی به کشور تحمیل کند و حتی احتمال عملیات نظامی دوباره را افزایش دهد. اما استدلال محوری من این است که اگر کشور بتواند از فاز اولیه دشوار عبور کند و در برابر فشارها مقاومت کند، در میانمدت سطح تنش کاهش خواهد یافت ، زیرا طرف مقابل با یک واقعیت تثبیتشده مواجه میشود و ناچار به مدیریت آن میگردد. این همان منطق تاریخی است که در بسیاری از بحرانهای هستهای مشاهده شده است: تا زمانی که وضعیت مبهم است، فشار برای تغییر وضعیت بالاست؛ اما وقتی یک وضعیت جدید تثبیت میشود، منطق مدیریت و مهار جایگزین منطق جلوگیری میشود.
👍31❤5👎2👌1
حال اگر نظام سیاسی نخواهد پیشنهاد اول را پی بگیرد و به دنبال معامله با ایالات متحده باشد.
اگر ایران مواد حساس را بدون مرحلهبندی، بدون ضمانتهای حقوقی و بدون دریافت امتیازات واقعی و قابل راستیآزمایی تحویل دهد، به احتمال زیاد چندی بعد با وضعیتی مواجه میشود که در آن ناوگان آمریکا با حضور پررنگتر در منطقه بازمیگردد و این بار، نه برای «حل پرونده هستهای»، بلکه برای گشودن پروندههای جدید وارد میشود: مطالباتی درباره موشکها، نفوذ منطقهای، یا حتی ساختارهای امنیتی داخلی، و آن هم با همان زبان تهدید. در چنین سناریویی، تحویل یکباره مواد نه به معنای پایان بحران، بلکه به معنای انتقال بحران به حوزههای دیگر است؛ با این تفاوت که ایران در آن مرحله بخشی از اهرم بازدارندگی فوری خود را از دست داده و طرف مقابل، با هزینه سیاسی کمتر و دست بازتر، میتواند فشار را به شکل تصاعدی بازتولید کند.
اگر ایران مواد حساس را بدون مرحلهبندی، بدون ضمانتهای حقوقی و بدون دریافت امتیازات واقعی و قابل راستیآزمایی تحویل دهد، به احتمال زیاد چندی بعد با وضعیتی مواجه میشود که در آن ناوگان آمریکا با حضور پررنگتر در منطقه بازمیگردد و این بار، نه برای «حل پرونده هستهای»، بلکه برای گشودن پروندههای جدید وارد میشود: مطالباتی درباره موشکها، نفوذ منطقهای، یا حتی ساختارهای امنیتی داخلی، و آن هم با همان زبان تهدید. در چنین سناریویی، تحویل یکباره مواد نه به معنای پایان بحران، بلکه به معنای انتقال بحران به حوزههای دیگر است؛ با این تفاوت که ایران در آن مرحله بخشی از اهرم بازدارندگی فوری خود را از دست داده و طرف مقابل، با هزینه سیاسی کمتر و دست بازتر، میتواند فشار را به شکل تصاعدی بازتولید کند.
👍43👎1👏1🤷1