حسین قتیب
یادداشت امروز ظریف در فارین افرز را نباید صرفا یک مقاله تحلیلی دید؛ این متن، بیش از هر چیز، یک سیگنال سیاسی است. سیگنالی از سوی همان جریان روحانی-ظریف به ترامپ و حلقه سیاست خارجی او که میگوید راه معامله با ما باز است. اهمیت ماجرا فقط در محتوای متن نیست،…
از صبح تا الان پاسخها و نکات زیادی را که در کامنت ها و پیامها و مطالب دیگران بود را مطالعه کردم. بعضیها گمان میکنند من رادیکال تندی هستم که کلا معتقدم جنگ ابدی راه حل است و روبروی راه خروج از جنگ ایستادهام . این ایده مطلقا غلط است و طبیعتا پایان جنگ را با مذاکره سیاسی میتوان تعیین کرد.
اما این که دکتر ظریف هم راه حل جادویی دارد که با آن طرف مقابل هم کوتاه میآید هم چندان واقعی نیست. اشتباه تحلیلی ظریف و همفکرانش این است که هنوز هم خیال میکنند میتوان میان کاخ سفید، کنگره، لابی اسرائیل، مسیحیان صهیونیست، و ساختار امنیتی آمریکا شکاف تعیینکننده انداخت و از دل آن یک مصالحه پایدار بیرون کشید. حال آنکه در موضوع ایران، فاصله میان این نیروها بسیار کمتر از آن چیزی است که این جریان تصور میکند. ممکن است بر سر لحن، زمانبندی، یا ابزارها اختلاف داشته باشند، اما در اصل فشار ساختاری بر ایران و جلوگیری از تثبیت آن به عنوان یک قدرت مستقل منطقهای، اشتراک منافع عمیقی وجود دارد. به همین دلیل، دولت بایدن نیز با وجود همه تفاوتهای ظاهریاش، نه به برجام بازگشت آنگونه که ایران انتظار داشت، نه هزینه سیاسی لازم را برای احیای واقعی آن پرداخت، و نه حاضر شد تحریمها را به شکل مطمئن و غیرقابل بازگشت برچیند. پس مشکل فقط ترامپ نبود، فقط بایدن هم نیست، و فقط به آینده هم مربوط نمیشود. تا زمانی که در نگاه واشنگتن تغییر کیفی واقعی رخ ندهد و امتیازهای مطلوب آن حاصل نشود، نه بازگشت جدی به برجام در کار خواهد بود و نه پذیرش یک پیمان مشابه.
از این منظر، نقد اصلی به یادداشت ظریف آن است که هنوز با ذهنیت برجامی به واقعیتی پسابرجامی نگاه میکند. او گویی همچنان فرض میگیرد که اگر ایران بستهای جذابتر روی میز بگذارد، آمریکا نیز میتواند به یک توافق متوازن و باثبات بازگردد. در حالی که مسئله از مدتها پیش از سطح یک معامله فنی هستهای عبور کرده است. اکنون منازعه بر سر اصل جایگاه ایران در موازنه منطقهای و نسبت آن با نظم مطلوب آمریکا و اسرائیل است. وقتی چنین واقعیتی فهم نشود، نتیجه آن میشود که بار دیگر به ایران توصیه شود مهمترین اهرمهای راهبردی خود را وارد معامله کند، بیآنکه طرف مقابل اساسا ارادهای برای یک مصالحه متقارن و پایدار داشته باشد. این همان نقطه کوری است که در متن ظریف دیده میشود: ناتوانی در فهم این واقعیت که مشکل فقط در کیفیت پیشنهاد ایران نبوده، بلکه در ماهیت اراده طرف مقابل برای نپذیرفتن یک توافق محدود و حرکت به سمت فشار حداکثری بوده است.
تصوری برای دولتمردان تدبیر و امید وجود دارد که اگر ایران در زمان مناسبتر، با لحن نرمتر، یا با بستهای منعطفتر وارد مذاکره با ترامپ ۲۰۱۷/۱۸ میشد، یا اگر بعدا دوباره باب گفتوگو باز میماند، امکان نجات برجام یا رسیدن به یک توافق پایدار وجود داشت. اما مسئله اصلی این نبود و نیست. وقتی دولت پنهان، ساختار امنیتی آمریکا، کنگره، و شبکه فشار لابی اسرائیل به این جمعبندی رسیدند که برجام دیگر منافع حداکثری مطلوب آنان را تامین نمیکند، خروج از آن تقریبا اجتنابناپذیر شد. این تصمیم نه صرفا محصول خلقوخوی ترامپ، بلکه بیان یک اراده عمیقتر در ساختار قدرت آمریکا بود؛ ارادهای که میخواست از توافق محدود هستهای عبور کند و ایران را به دادن امتیازهای کیفی بزرگتر در حوزههای منطقهای، موشکی و راهبردی وادار سازد. در نتیجه، نه فروپاشی برجام را میتوان تماما به ظریف نسبت داد، و نه میتوان با سادهسازی، آن را صرفا حاصل یک انحراف شخصی در دولت ترامپ دانست. الان هم ماجرا این است. اراده آنان نابودی ایران به عنوان واحد سیاسی قابل حکمرانی کردن است و دولت اسراییل با تسلط کامل بر ترامپ این هدف را پیش می برد.
اما این که دکتر ظریف هم راه حل جادویی دارد که با آن طرف مقابل هم کوتاه میآید هم چندان واقعی نیست. اشتباه تحلیلی ظریف و همفکرانش این است که هنوز هم خیال میکنند میتوان میان کاخ سفید، کنگره، لابی اسرائیل، مسیحیان صهیونیست، و ساختار امنیتی آمریکا شکاف تعیینکننده انداخت و از دل آن یک مصالحه پایدار بیرون کشید. حال آنکه در موضوع ایران، فاصله میان این نیروها بسیار کمتر از آن چیزی است که این جریان تصور میکند. ممکن است بر سر لحن، زمانبندی، یا ابزارها اختلاف داشته باشند، اما در اصل فشار ساختاری بر ایران و جلوگیری از تثبیت آن به عنوان یک قدرت مستقل منطقهای، اشتراک منافع عمیقی وجود دارد. به همین دلیل، دولت بایدن نیز با وجود همه تفاوتهای ظاهریاش، نه به برجام بازگشت آنگونه که ایران انتظار داشت، نه هزینه سیاسی لازم را برای احیای واقعی آن پرداخت، و نه حاضر شد تحریمها را به شکل مطمئن و غیرقابل بازگشت برچیند. پس مشکل فقط ترامپ نبود، فقط بایدن هم نیست، و فقط به آینده هم مربوط نمیشود. تا زمانی که در نگاه واشنگتن تغییر کیفی واقعی رخ ندهد و امتیازهای مطلوب آن حاصل نشود، نه بازگشت جدی به برجام در کار خواهد بود و نه پذیرش یک پیمان مشابه.
از این منظر، نقد اصلی به یادداشت ظریف آن است که هنوز با ذهنیت برجامی به واقعیتی پسابرجامی نگاه میکند. او گویی همچنان فرض میگیرد که اگر ایران بستهای جذابتر روی میز بگذارد، آمریکا نیز میتواند به یک توافق متوازن و باثبات بازگردد. در حالی که مسئله از مدتها پیش از سطح یک معامله فنی هستهای عبور کرده است. اکنون منازعه بر سر اصل جایگاه ایران در موازنه منطقهای و نسبت آن با نظم مطلوب آمریکا و اسرائیل است. وقتی چنین واقعیتی فهم نشود، نتیجه آن میشود که بار دیگر به ایران توصیه شود مهمترین اهرمهای راهبردی خود را وارد معامله کند، بیآنکه طرف مقابل اساسا ارادهای برای یک مصالحه متقارن و پایدار داشته باشد. این همان نقطه کوری است که در متن ظریف دیده میشود: ناتوانی در فهم این واقعیت که مشکل فقط در کیفیت پیشنهاد ایران نبوده، بلکه در ماهیت اراده طرف مقابل برای نپذیرفتن یک توافق محدود و حرکت به سمت فشار حداکثری بوده است.
تصوری برای دولتمردان تدبیر و امید وجود دارد که اگر ایران در زمان مناسبتر، با لحن نرمتر، یا با بستهای منعطفتر وارد مذاکره با ترامپ ۲۰۱۷/۱۸ میشد، یا اگر بعدا دوباره باب گفتوگو باز میماند، امکان نجات برجام یا رسیدن به یک توافق پایدار وجود داشت. اما مسئله اصلی این نبود و نیست. وقتی دولت پنهان، ساختار امنیتی آمریکا، کنگره، و شبکه فشار لابی اسرائیل به این جمعبندی رسیدند که برجام دیگر منافع حداکثری مطلوب آنان را تامین نمیکند، خروج از آن تقریبا اجتنابناپذیر شد. این تصمیم نه صرفا محصول خلقوخوی ترامپ، بلکه بیان یک اراده عمیقتر در ساختار قدرت آمریکا بود؛ ارادهای که میخواست از توافق محدود هستهای عبور کند و ایران را به دادن امتیازهای کیفی بزرگتر در حوزههای منطقهای، موشکی و راهبردی وادار سازد. در نتیجه، نه فروپاشی برجام را میتوان تماما به ظریف نسبت داد، و نه میتوان با سادهسازی، آن را صرفا حاصل یک انحراف شخصی در دولت ترامپ دانست. الان هم ماجرا این است. اراده آنان نابودی ایران به عنوان واحد سیاسی قابل حکمرانی کردن است و دولت اسراییل با تسلط کامل بر ترامپ این هدف را پیش می برد.
👍42❤9👎9👏2👌2
آنچه نتانیاهو و لشکر اشقیا برای ایران در ذهن میپرورانند، تصویری است از ویرانی تمامعیار: نابودی مراکز صنعتی و کشتار غیرنظامیان، شبیه آنچه در درسدن بر سر آلمان آمد؛ در صورت لزوم، حتی کوباندن سلاح هستهای به سر ایران مانند آنچه بر سر ژاپن آمد. تخریب زیرساختها وکشتار میلیونی به سبک عراق، واگذاری سرنوشت کشور به جنگسالاران همچون لیبی، و کشاندن پای افراطیون سلفی همانند آنچه در سوریه رخ داد. برآیند این سناریو، ایرانی است بیصنعت، بیزیرساخت، بیدولت، بیامنیت؛ فلاتی تهی از امکان زیست.
از منظر اسرائیل، بقا در منطقه مستلزم حفظ برتری کیفی مطلق است؛ به این معنا که هیچ بازیگری در پیرامون نباید به سطحی از ظرفیت نظامی، صنعتی یا سیاسی برسد که بتواند موازنه ایجاد کند یا هزینههای بازدارندگی را بالا ببرد. بر همین اساس، جلوگیری از شکلگیری ظرفیتهای راهبردی در کشورهای منطقه، فرسایش تدریجی دولتهای قدرتمند از طریق فشار و درگیریهای غیرمستقیم و جنگ، و در مقابل، تحمل یا حتی ترجیح دولتهای ضعیف و چندپاره بهعنوان واحدهایی فاقد توان تهدید ساختاری، به یک الگوی عملیاتی تبدیل میشود.
در این اوضاع، آنها مانند انگلی بر مغز دولت امریکا تسلط پیدا کرده اند . کنگره در مشت آیپک هست. میریام ادلسون بیشترین کمک را به ترامپ کرده و دامادش، کوشنر مثلث بن زاید و بن سلمان و بنیامین را مدیریت و نمایندگی میکند. دولتی با رهبری خودشیفته که کینهای ریشهدار از ایران، برآمده از زخم ۱۹۷۹ و ماجرای گروگانگیری، در خود حمل میکند.
این را گفتم نه برای ترساندن، نه برای ترسیدن، و نه برای دامنزدن به ناامیدی. اگر قرار است راهحلی سیاسی برای خروج از این بحران طراحی کنیم، نخست باید با دقت و صداقت بفهمیم چرا مسیرهای پیشین به نتیجه نرسیدند؛ از برجام تا تلاشهای اخیر. بدون این فهم، هر طرح تازهای تکرار همان چرخه ناکامی خواهد بود
از منظر اسرائیل، بقا در منطقه مستلزم حفظ برتری کیفی مطلق است؛ به این معنا که هیچ بازیگری در پیرامون نباید به سطحی از ظرفیت نظامی، صنعتی یا سیاسی برسد که بتواند موازنه ایجاد کند یا هزینههای بازدارندگی را بالا ببرد. بر همین اساس، جلوگیری از شکلگیری ظرفیتهای راهبردی در کشورهای منطقه، فرسایش تدریجی دولتهای قدرتمند از طریق فشار و درگیریهای غیرمستقیم و جنگ، و در مقابل، تحمل یا حتی ترجیح دولتهای ضعیف و چندپاره بهعنوان واحدهایی فاقد توان تهدید ساختاری، به یک الگوی عملیاتی تبدیل میشود.
در این اوضاع، آنها مانند انگلی بر مغز دولت امریکا تسلط پیدا کرده اند . کنگره در مشت آیپک هست. میریام ادلسون بیشترین کمک را به ترامپ کرده و دامادش، کوشنر مثلث بن زاید و بن سلمان و بنیامین را مدیریت و نمایندگی میکند. دولتی با رهبری خودشیفته که کینهای ریشهدار از ایران، برآمده از زخم ۱۹۷۹ و ماجرای گروگانگیری، در خود حمل میکند.
این را گفتم نه برای ترساندن، نه برای ترسیدن، و نه برای دامنزدن به ناامیدی. اگر قرار است راهحلی سیاسی برای خروج از این بحران طراحی کنیم، نخست باید با دقت و صداقت بفهمیم چرا مسیرهای پیشین به نتیجه نرسیدند؛ از برجام تا تلاشهای اخیر. بدون این فهم، هر طرح تازهای تکرار همان چرخه ناکامی خواهد بود
👍68❤7👎4😭2
ای کاش شبکه یک ، اگر این تصویر جمجمه جعلی است ، همینجا اعلام کند و عذرخواهی کند. مرجعیت رسانه با صداقت ایجاد میشود نه با بلوف .
اعتماد ذره ذره جذب میشود و مانند سخن نادرستی مانند اف سی و پنج جنگ ۱۲ روزه یک شبه به باد میرود.
امیدوارم هر جه سریعتر صحت و یا کذب ماجرا رسما اعلام شود.
اعتماد ذره ذره جذب میشود و مانند سخن نادرستی مانند اف سی و پنج جنگ ۱۲ روزه یک شبه به باد میرود.
امیدوارم هر جه سریعتر صحت و یا کذب ماجرا رسما اعلام شود.
👍48🤣11❤5🤗1
Forwarded from مهدی دزفولی l فراموشخانه
کوتاه، دقیق و خیلی واضح.
جامعه ایران سال ۱۴۰۴ تا قرن ها برای آیندگان عبرت خواهد شد. جامعه ای که با دستکاری ذهنی و فکری به بهانه مبارزه با حکومت مرکزی، تمنای جنگ و ویرانی ایران را کرد.
@faramoshkhaneh
جامعه ایران سال ۱۴۰۴ تا قرن ها برای آیندگان عبرت خواهد شد. جامعه ای که با دستکاری ذهنی و فکری به بهانه مبارزه با حکومت مرکزی، تمنای جنگ و ویرانی ایران را کرد.
@faramoshkhaneh
👍67👎7❤5😢4🤔2🤯1🤪1🗿1
حسین قتیب
آنچه نتانیاهو و لشکر اشقیا برای ایران در ذهن میپرورانند، تصویری است از ویرانی تمامعیار: نابودی مراکز صنعتی و کشتار غیرنظامیان، شبیه آنچه در درسدن بر سر آلمان آمد؛ در صورت لزوم، حتی کوباندن سلاح هستهای به سر ایران مانند آنچه بر سر ژاپن آمد. تخریب زیرساختها…
یکی از ایرادات بنیادین در اغلب طرحهای سیاسی برای خروج از جنگ، نادیدهگرفتن این واقعیت است که ایران همزمان هدف تهاجم هماهنگ دو بازیگر قرار گرفته است. این دو، لزوماً اهداف یکسانی ندارند، اما در عمل همپوشانی عملیاتی پیدا کردهاند. بستههای پیشنهادی موجود عموماً بر مدیریت یا مهار یکی از این بازیگران متمرکزند، در حالی که بازیگر دوم اساساً پروژهای متفاوت را دنبال میکند: تضعیف ساختاری دولت، فرسایش ظرفیت حکمرانی، و در نهایت سوقدادن ایران به وضعیت یک failed state و حتی failed society.
شواهد این الگو را میتوان در یک خط زمانی نسبتاً منسجم مشاهده کرد: از تلاشهای فعال برای تضعیف و نهایتاً فروپاشی برجام از سال ۲۰۱۵، تا حمایت از روی کار آمدن ترامپ و اعمال سیاست «فشار حداکثری»، و سپس حرکت بهسوی تشدید درگیریهای نظامی. این روند نشان میدهد که هدف صرفاً تغییر رفتار نیست، بلکه تغییر ماهیت و حتی فروپاشی ساختاری است. در چنین چارچوبی، انتظار خودداری از اقدامات پرهزینه یا حتی نقضهای آشکار حقوق بشردوستانه، حتی جنایت جنگی در مقیاس بزرگ و استفاده از سلاحهای ممنوعه غیرواقعبینانه است.
بنابراین، هرگونه تحلیل راهبردی برای خروج از جنگ، اگر این دوگانگی اهداف و این سطح از تعهد به تداوم فشار را لحاظ نکند، از ابتدا دچار خطای محاسباتی خواهد بود.
شواهد این الگو را میتوان در یک خط زمانی نسبتاً منسجم مشاهده کرد: از تلاشهای فعال برای تضعیف و نهایتاً فروپاشی برجام از سال ۲۰۱۵، تا حمایت از روی کار آمدن ترامپ و اعمال سیاست «فشار حداکثری»، و سپس حرکت بهسوی تشدید درگیریهای نظامی. این روند نشان میدهد که هدف صرفاً تغییر رفتار نیست، بلکه تغییر ماهیت و حتی فروپاشی ساختاری است. در چنین چارچوبی، انتظار خودداری از اقدامات پرهزینه یا حتی نقضهای آشکار حقوق بشردوستانه، حتی جنایت جنگی در مقیاس بزرگ و استفاده از سلاحهای ممنوعه غیرواقعبینانه است.
بنابراین، هرگونه تحلیل راهبردی برای خروج از جنگ، اگر این دوگانگی اهداف و این سطح از تعهد به تداوم فشار را لحاظ نکند، از ابتدا دچار خطای محاسباتی خواهد بود.
👍43
در پبشنهاد جدید پاکستان تقریبا مانند پیشنهادی که هفته پیش در فارن افیرز چاپ شد، باز شدن تنگه هرمز، عبور امن کشتیها با همکاری عمان، امکان فروش آزاد نفت ایران و بازگشت امن درآمدهای آن بهعنوان بخشی از توافق مطرح شده. در ظاهر این بند واقعگرایانه است، چون هم برای بازار انرژی مهم است و هم برای اقتصاد ایران. اما اشکال آن این است که باز هم از ایران یک امتیاز راهبردی فوری بدهد، در حالی که امتیاز عینی اش فقط آتش بس موقت است و درباره مذاکراتی حرف می زند که طرف مقابل فقط وعده رفع موانع را میدهد. یعنی ایران باید اهرم ژئوپولیتیک خود را همان اول آزاد کند، اما معلوم نیست در برابر آن دقیقا چه مجوزهای بانکی، چه مسیرهای مالی، چه بیمههایی، و چه سطحی از معافیتهای نفتی واقعا و عملا برقرار خواهد شد. این دقیقا همان عدم تقارن کلاسیکی است که در تجربه برجام هم دیده شد: گام فنیِ سریع از تهران، منفعت اقتصادیِ مبهم و شکننده از واشنگتن.
تازه به اضافه امکان پرکردن زرادخانه امریکا و اسراییل در این فرصت.
تازه به اضافه امکان پرکردن زرادخانه امریکا و اسراییل در این فرصت.
👍46👏8
مشکل اصلی در طرحهایی از جنس میانجیگری پاکستان این است که بحران را بیش از حد به یک معادله فوری میان تهران و واشنگتن تقلیل میدهند. بر اساس گزارشهای امروز، چارچوبی که پاکستان دنبال میکند بر یک آتشبس فوری، بازگشایی تنگه هرمز، و سپس حرکت به سمت یک توافق جامعتر در مرحله بعد است؛ توافقی که در آن از رفع تحریمها، آزادسازی داراییهای مسدودشده، محدودیتهای هستهای، و حتی تضمینهای صلح پایدار سخن گفته میشود. حتی نامی مانند «پیمان اسلام آباد» هم برای این بسته مطرح شده و قرار بوده گفتوگوهای نهایی در اسلامآباد پی گرفته شود. این یعنی نقطه عزیمت میانجیگری پاکستان، پیش از هر چیز، مهار فوری تنش و بازگرداندن کانال معامله با آمریکاست.
اما همینجا ضعف تحلیلی این نوع میانجیگری آشکار میشود. پاکستان، مانند بسیاری از میانجیهای منطقهای، بحران را عمدتا از دریچه آتشبس، هرمز، تحریم و مذاکره با واشنگتن میبیند؛ گویی اگر میان ایران و آمریکا یک فرمول موقت یا حتی جامع پیدا شود، راه خروج از جنگ هم باز میشود. در حالی که مسئله فقط این نیست. ایران همزمان با دو بازیگر روبهروست که لزوما یک هدف واحد ندارند. اگر آمریکا ممکن است در مقاطعی به مهار بحران، کنترل هزینهها و گرفتن امتیازهای مشخص فکر کند، اسرائیل میتواند از تداوم همین بحران، از فرسایش زیرساختها، از تضعیف ظرفیت حکمرانی، و از شکست هر مصالحه محدود سود ببرد. در چنین شرایطی، میانجیگریای که عملا جنگ را به رابطه تهران و واشنگتن فروبکاهد، از همان ابتدا یک ضلع اصلی مسئله را نادیده میگیرد. به همین دلیل هم این طرحها، حتی اگر برای توقف موقت آتش مفید باشند، لزوما نسخهای کافی برای پایان پایدار جنگ نیستند.
از این زاویه، طرح پاکستان از یادداشت ظریف هم گویاتر است، چون آشکارتر نشان میدهد که بخش بزرگی از دیپلماسی جاری منطقه هنوز بر این فرض استوار است که میتوان با باز کردن هرمز، گرفتن یک آتشبس، و شروع مذاکره با آمریکا، بحران را مدیریت کرد. اما وقتی یکی از دو بازیگر اصلی جنگ، ممکن است اساسا در پی حل بحران نباشد و خودِ بحران را ابزار راهبردی بداند، چنین میانجیگریای از نظر سیاسی ناقص و از نظر راهبردی خوشبینانه است. این دقیقاً همان نقطهای است که باید در نقد طرحهای امروز، از جمله میانجیگری پاکستان، برجسته شود: آنها شاید بتوانند جنگ را برای چند روز یا چند هفته منجمد کنند، اما تا وقتی نقش مستقل اسرائیل و تفاوت سطح اهداف آن در مرکز تحلیل قرار نگیرد، نمیتوانند راهحل کامل ارائه دهند.
اما همینجا ضعف تحلیلی این نوع میانجیگری آشکار میشود. پاکستان، مانند بسیاری از میانجیهای منطقهای، بحران را عمدتا از دریچه آتشبس، هرمز، تحریم و مذاکره با واشنگتن میبیند؛ گویی اگر میان ایران و آمریکا یک فرمول موقت یا حتی جامع پیدا شود، راه خروج از جنگ هم باز میشود. در حالی که مسئله فقط این نیست. ایران همزمان با دو بازیگر روبهروست که لزوما یک هدف واحد ندارند. اگر آمریکا ممکن است در مقاطعی به مهار بحران، کنترل هزینهها و گرفتن امتیازهای مشخص فکر کند، اسرائیل میتواند از تداوم همین بحران، از فرسایش زیرساختها، از تضعیف ظرفیت حکمرانی، و از شکست هر مصالحه محدود سود ببرد. در چنین شرایطی، میانجیگریای که عملا جنگ را به رابطه تهران و واشنگتن فروبکاهد، از همان ابتدا یک ضلع اصلی مسئله را نادیده میگیرد. به همین دلیل هم این طرحها، حتی اگر برای توقف موقت آتش مفید باشند، لزوما نسخهای کافی برای پایان پایدار جنگ نیستند.
از این زاویه، طرح پاکستان از یادداشت ظریف هم گویاتر است، چون آشکارتر نشان میدهد که بخش بزرگی از دیپلماسی جاری منطقه هنوز بر این فرض استوار است که میتوان با باز کردن هرمز، گرفتن یک آتشبس، و شروع مذاکره با آمریکا، بحران را مدیریت کرد. اما وقتی یکی از دو بازیگر اصلی جنگ، ممکن است اساسا در پی حل بحران نباشد و خودِ بحران را ابزار راهبردی بداند، چنین میانجیگریای از نظر سیاسی ناقص و از نظر راهبردی خوشبینانه است. این دقیقاً همان نقطهای است که باید در نقد طرحهای امروز، از جمله میانجیگری پاکستان، برجسته شود: آنها شاید بتوانند جنگ را برای چند روز یا چند هفته منجمد کنند، اما تا وقتی نقش مستقل اسرائیل و تفاوت سطح اهداف آن در مرکز تحلیل قرار نگیرد، نمیتوانند راهحل کامل ارائه دهند.
👍133❤7
حسین قتیب
ای کاش شبکه یک ، اگر این تصویر جمجمه جعلی است ، همینجا اعلام کند و عذرخواهی کند. مرجعیت رسانه با صداقت ایجاد میشود نه با بلوف . اعتماد ذره ذره جذب میشود و مانند سخن نادرستی مانند اف سی و پنج جنگ ۱۲ روزه یک شبه به باد میرود. امیدوارم هر جه سریعتر صحت…
اپدیت: برنامه به وقت ایران با عذرخواهی به خاطر تصویر جمجه و اذعان به اشتباه بودنش شروع شد. دم صدا و سیما گرم. ماهی را هر وقت از آب بگیری تازه است.
👍57❤10🤣7👎4
بعضی از دوستان پرسیدهاند سناریوی خروج از جنگ از نظر من چیست. این متن کوششی اولیه برای پاسخ به این پرسش است و بهتدریج میتواند تکمیل شود. از آغاز باید یک محدودیت را روشن کرد: من به دادههای محرمانه و ارزیابیهای طبقهبندیشدهای که برای فهم کامل موازنه قوا، ظرفیت تحمل طرفین، و شکافهای واقعی در فرایند تصمیمگیری حیاتیاند، دسترسی ندارم. بنابراین آنچه در اینجا میآید، نه طرح عملیاتی، بلکه یک چارچوب تحلیلی در سطح روابط بینالملل، حقوقی، راهبردی و بازدارندگی است.
نقطه آغاز این است که راه خروج از جنگ را نمیتوان صرفاً با طراحی یک بسته مطلوب برای ایران و ایالات متحده ساخت. بستهای از جنس محدود کردن غنیسازی، واگذاری یا رقیقسازی ذخایر اورانیوم، باز کردن تنگه هرمز، اعطای یک «پیروزی تلویزیونی» به کاخ سفید، و همزمان امکان اعلام «پیروزی» و کاهش تحریمها در تهران، ممکن است برای بخشی از بازیگران جذاب باشد، اما لزوماً جنگ را پایان نمیدهد. دلیل اصلی آن است که این جنگ فقط یک تصمیمگیر و فقط یک تابع هدف ندارد. حتی ابتکارهای میانجیگرانه اخیر، از جمله چارچوبی که در گزارشهای رسانهای با میانجیگری پاکستان و با تکیه بر آتشبس فوری، بازگشایی هرمز، و سپس حرکت بهسوی توافقی گستردهتر مطرح شده، همچنان بر این فرض استوارند که اگر برای واشنگتن یک راه خروج آبرومند ساخته شود، امکان پایان جنگ نیز فراهم میشود. اما این فرض، فقط بخشی از مسئله را میبیند و نه تمام آن.
خطای اصلی این نگاه در فهم نادرست نسبت واشنگتن و تلآویو است. تصویر رایج این است که آمریکا «برادر بزرگتر» است و اسرائیل صرفاً در حاشیه آن حرکت میکند. اما تجربه دوازده سال اخیر نشان میدهد که در پرونده ایران، اسرائیل فقط تابع سیاست آمریکا نبوده، بلکه یکی از نیروهای فعال در شکل دادن به آن بوده است. نتانیاهو در ۳ مارس ۲۰۱۵، در حالی که مسیر دیپلماسی هستهای هنوز باز بود، در نشست مشترک کنگره آمریکا علیه توافق در حال شکلگیری سخن گفت. در همان مقطع، AIPAC نیز از کنگره خواست توافق هستهای با ایران را رد کند. با وجود تنشهای سیاسی میان اوباما و نتانیاهو، دولت اوباما در سپتامبر ۲۰۱۶ تفاهمنامه دهساله ۳۸ میلیارد دلاری کمک امنیتی به اسرائیل را امضا کرد. سپس در ۸ مه ۲۰۱۸، دولت ترامپ رسماً مشارکت آمریکا در برجام را متوقف کرد و مسیر بازگشت تحریمها را گشود. این خط زمانی نشان میدهد که برای بخش مهمی از ساختار قدرت آمریکا و شبکههای حامی اسرائیل، مسئله فقط چند بند فنی برجام یا چند درصد غنیسازی نبود؛ مسئله جلوگیری از هر وضعیتی بود که بتواند به کاهش فشار بر ایران و تثبیت موقعیت منطقهای، اقتصادی و ژئوپولیتیکی آن بینجامد.
از اینجا یک نتیجه راهبردی مهم به دست میآید. اگر با دو بازیگر مواجه باشیم که الزاماً هدف یکسانی ندارند، ارائه امتیازهایی که برای یکی از آنها جذاب است، برای پایان جنگ کافی نخواهد بود. ممکن است ایالات متحده در مقاطعی در پی مهار بحران، اخذ امتیاز هستهای، باز شدن هرمز، یا کاهش هزینههای سیاسی و اقتصادی جنگ باشد. اما برای اسرائیل، بهویژه در چارچوب راست افراطی حاکم بر آن، تداوم جنگ میتواند کارکردی فراتر داشته باشد: فرسایش ظرفیت دولت ایران، تخریب زیرساختهای حیاتی، افزایش هزینه حکمرانی، و جلوگیری از هر نوع نزدیکی پایدار میان تهران و واشنگتن. در چنین وضعیتی، راه خروج سیاسی فقط زمانی جدی میشود که در تلآویو نیز این محاسبه شکل بگیرد که ادامه جنگ پرهزینهتر از پایان آن است. تا وقتی این تغییر محاسبه رخ ندهد، باز کردن هرمز، دادن امتیاز هستهای، یا حتی فراهم کردن یک پیروزی نمایشی برای رئیسجمهور آمریکا، لزوماً راه خروج نمیسازد. در بهترین حالت، فقط یکی از اضلاع بحران را موقتاً مدیریت میکند.
از منظر نظریه روابط بینالملل، مسئله اصلی اینجا «چانهزنی زیر آتش» و «ناهمزمانی ترجیحات» است. وقتی بازیگران مختلف از تداوم جنگ منافع متفاوتی میبرند، توافق فقط با تولید یک بسته عقلایی ممکن نمیشود؛ بلکه باید ساختار مشوقها و هزینهها برای بازیگری که به مانع اصلی خروج تبدیل شده تغییر کند. به بیان دیگر، دیپلماسی در اینجا تنها زمانی معنا پیدا میکند که با بازدارندگی مؤثر همراه شود. مقصود از بازدارندگی مؤثر، تشدید بیمحابا یا رفتن بهسوی منطق جنگ بیانتها نیست؛ مقصود آن است که طرف مقابل، بهویژه اسرائیل، بهطور ملموس به این جمعبندی برسد که تداوم جنگ دیگر نسبت سود به زیان مطلوبی ندارد. این بخش طبعاً به حوزه طراحی نظامی و امنیتی تعلق دارد و نه به رسانه، و نه من در مقام ارائه جزئیات عملیاتی آن هستم.
تغییر محاسبه در تلآویو نیز با چند لحظه شوک رسانهای یا حملات نمادین به دست نمیآید.
نقطه آغاز این است که راه خروج از جنگ را نمیتوان صرفاً با طراحی یک بسته مطلوب برای ایران و ایالات متحده ساخت. بستهای از جنس محدود کردن غنیسازی، واگذاری یا رقیقسازی ذخایر اورانیوم، باز کردن تنگه هرمز، اعطای یک «پیروزی تلویزیونی» به کاخ سفید، و همزمان امکان اعلام «پیروزی» و کاهش تحریمها در تهران، ممکن است برای بخشی از بازیگران جذاب باشد، اما لزوماً جنگ را پایان نمیدهد. دلیل اصلی آن است که این جنگ فقط یک تصمیمگیر و فقط یک تابع هدف ندارد. حتی ابتکارهای میانجیگرانه اخیر، از جمله چارچوبی که در گزارشهای رسانهای با میانجیگری پاکستان و با تکیه بر آتشبس فوری، بازگشایی هرمز، و سپس حرکت بهسوی توافقی گستردهتر مطرح شده، همچنان بر این فرض استوارند که اگر برای واشنگتن یک راه خروج آبرومند ساخته شود، امکان پایان جنگ نیز فراهم میشود. اما این فرض، فقط بخشی از مسئله را میبیند و نه تمام آن.
خطای اصلی این نگاه در فهم نادرست نسبت واشنگتن و تلآویو است. تصویر رایج این است که آمریکا «برادر بزرگتر» است و اسرائیل صرفاً در حاشیه آن حرکت میکند. اما تجربه دوازده سال اخیر نشان میدهد که در پرونده ایران، اسرائیل فقط تابع سیاست آمریکا نبوده، بلکه یکی از نیروهای فعال در شکل دادن به آن بوده است. نتانیاهو در ۳ مارس ۲۰۱۵، در حالی که مسیر دیپلماسی هستهای هنوز باز بود، در نشست مشترک کنگره آمریکا علیه توافق در حال شکلگیری سخن گفت. در همان مقطع، AIPAC نیز از کنگره خواست توافق هستهای با ایران را رد کند. با وجود تنشهای سیاسی میان اوباما و نتانیاهو، دولت اوباما در سپتامبر ۲۰۱۶ تفاهمنامه دهساله ۳۸ میلیارد دلاری کمک امنیتی به اسرائیل را امضا کرد. سپس در ۸ مه ۲۰۱۸، دولت ترامپ رسماً مشارکت آمریکا در برجام را متوقف کرد و مسیر بازگشت تحریمها را گشود. این خط زمانی نشان میدهد که برای بخش مهمی از ساختار قدرت آمریکا و شبکههای حامی اسرائیل، مسئله فقط چند بند فنی برجام یا چند درصد غنیسازی نبود؛ مسئله جلوگیری از هر وضعیتی بود که بتواند به کاهش فشار بر ایران و تثبیت موقعیت منطقهای، اقتصادی و ژئوپولیتیکی آن بینجامد.
از اینجا یک نتیجه راهبردی مهم به دست میآید. اگر با دو بازیگر مواجه باشیم که الزاماً هدف یکسانی ندارند، ارائه امتیازهایی که برای یکی از آنها جذاب است، برای پایان جنگ کافی نخواهد بود. ممکن است ایالات متحده در مقاطعی در پی مهار بحران، اخذ امتیاز هستهای، باز شدن هرمز، یا کاهش هزینههای سیاسی و اقتصادی جنگ باشد. اما برای اسرائیل، بهویژه در چارچوب راست افراطی حاکم بر آن، تداوم جنگ میتواند کارکردی فراتر داشته باشد: فرسایش ظرفیت دولت ایران، تخریب زیرساختهای حیاتی، افزایش هزینه حکمرانی، و جلوگیری از هر نوع نزدیکی پایدار میان تهران و واشنگتن. در چنین وضعیتی، راه خروج سیاسی فقط زمانی جدی میشود که در تلآویو نیز این محاسبه شکل بگیرد که ادامه جنگ پرهزینهتر از پایان آن است. تا وقتی این تغییر محاسبه رخ ندهد، باز کردن هرمز، دادن امتیاز هستهای، یا حتی فراهم کردن یک پیروزی نمایشی برای رئیسجمهور آمریکا، لزوماً راه خروج نمیسازد. در بهترین حالت، فقط یکی از اضلاع بحران را موقتاً مدیریت میکند.
از منظر نظریه روابط بینالملل، مسئله اصلی اینجا «چانهزنی زیر آتش» و «ناهمزمانی ترجیحات» است. وقتی بازیگران مختلف از تداوم جنگ منافع متفاوتی میبرند، توافق فقط با تولید یک بسته عقلایی ممکن نمیشود؛ بلکه باید ساختار مشوقها و هزینهها برای بازیگری که به مانع اصلی خروج تبدیل شده تغییر کند. به بیان دیگر، دیپلماسی در اینجا تنها زمانی معنا پیدا میکند که با بازدارندگی مؤثر همراه شود. مقصود از بازدارندگی مؤثر، تشدید بیمحابا یا رفتن بهسوی منطق جنگ بیانتها نیست؛ مقصود آن است که طرف مقابل، بهویژه اسرائیل، بهطور ملموس به این جمعبندی برسد که تداوم جنگ دیگر نسبت سود به زیان مطلوبی ندارد. این بخش طبعاً به حوزه طراحی نظامی و امنیتی تعلق دارد و نه به رسانه، و نه من در مقام ارائه جزئیات عملیاتی آن هستم.
تغییر محاسبه در تلآویو نیز با چند لحظه شوک رسانهای یا حملات نمادین به دست نمیآید.
❤11👍11
آنچه محاسبه را تغییر میدهد این است که نخبگان امنیتی، اقتصادی و سیاسی اسرائیل به این نتیجه برسند که جنگ فرسایشی، بدون چشمانداز پیروزی نهایی و بدون پایان سیاسی روشن، از نظر هزینه، دوامپذیری و ریسک داخلی و خارجی دیگر قابل تحمل نیست. بنابراین فشار مؤثر باید متوجه «دوامپذیری جنگ» شود: طول زمان، هزینه اقتصادی، اختلال مستمر، فشار سیاسی بر حامیان خارجی، و فرسایش اعتماد به این تصور که میتوان جنگ را بدون افق خروج ادامه داد. هرچه جنگ بیشتر به یک بنبست پرهزینه و بیفرجام شبیه شود، احتمال فشار درونی برای مهار آن نیز بیشتر میشود.
بر این اساس، امید بستن صرف به یک بسته «عقلایی» برای آمریکا، بیش از آنکه راهبردی واقعی برای پایان جنگ باشد، نوعی خوشبینی دیپلماتیک است. تنها اگر بتوان بهصورت فشرده و مؤثر، هزینهای فراتر از آستانه تحمل بازیگر دوم ایجاد کرد و آن را از مانع فعال خروج به یک بازیگر حداقل خنثی تبدیل نمود، آنگاه اصلاً میتوان از «بسته معامله» سخن گفت. حتی در آن مرحله نیز نباید همه امتیازها در ابتدای مسیر خرج شود. این همان خطای رایجی است که بسیاری از طرحهای شتابزده مرتکب میشوند.
در نتیجه، بستههایی مانند محدودیت هستهای، بازگشایی هرمز، عدم تعرض، و همکاری اقتصادی، اگر روزی موضوع مذاکره شوند، نباید بهعنوان «هزینه ورود به گفتوگو» روی میز گذاشته شوند. اینها باید محصول یک فرایند مرحلهای، متقارن و راستیآزماییپذیر باشند. منطق حقوقی و راهبردی چنین فرایندی روشن است: نخست توقف پایدار آتش، سپس تضمینهای روشن و قابل سنجش، بعد کاهش مشخص و قابل برگشتپذیری تحریمها، سپس سازوکار جبران خسارت و بازسازی، و فقط در مرحله بعد ورود به موضوعات سنگینتر. هرگونه پیشپرداخت یکجانبه در ابتدای مسیر، نه صلح میسازد و نه بازدارندگی؛ فقط اهرم را از دست بازیگری خارج میکند که هنوز هیچ تضمین معتبری دریافت نکرده است.
در این میان، کارت هرمز جایگاهی کاملاً راهبردی دارد. در هر راهحل جدی، هرمز باید از «اهرم شوک» به «اهرم مشروط» تبدیل شود. بستن یا نیمهبستن هرمز بهتنهایی فشار ایجاد میکند، اما اگر این فشار کور، نامتمایز و فاقد منطق سیاسی روشن باشد، کشورهای خلیج فارس را به سمت ائتلاف ضدایرانی هل میدهد. گزارشهای اخیر نیز نشان میدهند که اختلال در هرمز در بحران جاری، قیمت برنت را در مارس و آوریل بهشدت بالا برده و فشارها را بهصورت نامتوازن توزیع کرده است؛ کشورهایی مانند عراق، کویت و قطر آسیبپذیری بیشتری داشتهاند، در حالی که عربستان به دلیل مسیرهای جایگزین، ظرفیت مانور بیشتری داشته است.
بنابراین راهبرد هوشمند این نیست که هرمز صرفاً «بسته» بماند، بلکه این است که به یک رژیم مشروط و مرحلهای تبدیل شود: هر درجه از گشایش دریایی، در برابر یک اقدام مشخص، متقارن و راستیآزماییپذیر از طرف مقابل. در این صورت، هرمز از یک ابزار صرفاً تخریبی به ابزار چانهزنی هدفمند و کنترلشده تبدیل میشود. این منطق، هم اهرم را حفظ میکند و هم امکان تفکیک میان بازیگران مختلف منطقهای و بینالمللی را فراهم میسازد؛ یعنی فشار را از حالت کور خارج کرده و به سمت فشار گزینشی و سیاسی سوق میدهد.
اما هدف نهایی ایران در مذاکرات نباید صرفاً «بازگشایی هرمز» باشد، بلکه باید «تغییر رژیم حقوقی و امنیتی خلیج فارس» باشد. این شاید مهمترین بخش هر سناریوی واقعبینانه خروج باشد. بازگشت ساده به وضع پیشین، فقط بازتولید همان زمینهای است که بحران بعدی از دل آن بیرون خواهد آمد. مسئله اصلی باید تغییر قواعد بازی باشد: آزادی کشتیرانی در برابر عدم استفاده از خاک، آبها و پایگاههای منطقه برای حمله؛ ترتیبات شفافسازی امنیتی؛ سازوکارهای جبران خسارت؛ و محدود کردن تبدیل خلیج فارس به سکوی جنگ علیه یکی از دولتهای ساحلی. در این مدل، هدف فقط این نیست که کشتیها دوباره عبور کنند؛ هدف این است که شرایط عبور، قواعد استفاده از فضا، و نسبت امنیت انرژی با مداخله نظامی از نو تعریف شود.
از منظر حقوق بینالملل و امنیت منطقهای، چنین رویکردی بهمراتب جدیتر از بازگشت صرف به وضعیت پیشابحران است. زیرا در وضعیت پیشین، عبور آزاد انرژی و تجارت عملاً از یک سو مطالبه میشد، اما از سوی دیگر همان فضا و همان زیرساختهای منطقهای میتوانستند در خدمت فشار، محاصره، یا عملیات نظامی علیه ایران قرار گیرند. این عدم تقارن، ذاتاً بیثباتکننده است. راهحل پایدار آن است که میان امنیت کشتیرانی، عدم استفاده تهاجمی از پایگاههای منطقه، و مسئولیت جبران خسارت، یک پیوند حقوقی و امنیتی روشن برقرار شود. حتی میتوان برای ایالات متحده نیز در این چارچوب مشوق اقتصادی تعریف کرد، زیرا نظم باثباتتر در خلیج فارس، در نهایت با منافع انرژی، قیمت، تجارت و کاهش هزینههای بحران برای بازارهای جهانی نیز همراستا است.
ادامه دارد
بر این اساس، امید بستن صرف به یک بسته «عقلایی» برای آمریکا، بیش از آنکه راهبردی واقعی برای پایان جنگ باشد، نوعی خوشبینی دیپلماتیک است. تنها اگر بتوان بهصورت فشرده و مؤثر، هزینهای فراتر از آستانه تحمل بازیگر دوم ایجاد کرد و آن را از مانع فعال خروج به یک بازیگر حداقل خنثی تبدیل نمود، آنگاه اصلاً میتوان از «بسته معامله» سخن گفت. حتی در آن مرحله نیز نباید همه امتیازها در ابتدای مسیر خرج شود. این همان خطای رایجی است که بسیاری از طرحهای شتابزده مرتکب میشوند.
در نتیجه، بستههایی مانند محدودیت هستهای، بازگشایی هرمز، عدم تعرض، و همکاری اقتصادی، اگر روزی موضوع مذاکره شوند، نباید بهعنوان «هزینه ورود به گفتوگو» روی میز گذاشته شوند. اینها باید محصول یک فرایند مرحلهای، متقارن و راستیآزماییپذیر باشند. منطق حقوقی و راهبردی چنین فرایندی روشن است: نخست توقف پایدار آتش، سپس تضمینهای روشن و قابل سنجش، بعد کاهش مشخص و قابل برگشتپذیری تحریمها، سپس سازوکار جبران خسارت و بازسازی، و فقط در مرحله بعد ورود به موضوعات سنگینتر. هرگونه پیشپرداخت یکجانبه در ابتدای مسیر، نه صلح میسازد و نه بازدارندگی؛ فقط اهرم را از دست بازیگری خارج میکند که هنوز هیچ تضمین معتبری دریافت نکرده است.
در این میان، کارت هرمز جایگاهی کاملاً راهبردی دارد. در هر راهحل جدی، هرمز باید از «اهرم شوک» به «اهرم مشروط» تبدیل شود. بستن یا نیمهبستن هرمز بهتنهایی فشار ایجاد میکند، اما اگر این فشار کور، نامتمایز و فاقد منطق سیاسی روشن باشد، کشورهای خلیج فارس را به سمت ائتلاف ضدایرانی هل میدهد. گزارشهای اخیر نیز نشان میدهند که اختلال در هرمز در بحران جاری، قیمت برنت را در مارس و آوریل بهشدت بالا برده و فشارها را بهصورت نامتوازن توزیع کرده است؛ کشورهایی مانند عراق، کویت و قطر آسیبپذیری بیشتری داشتهاند، در حالی که عربستان به دلیل مسیرهای جایگزین، ظرفیت مانور بیشتری داشته است.
بنابراین راهبرد هوشمند این نیست که هرمز صرفاً «بسته» بماند، بلکه این است که به یک رژیم مشروط و مرحلهای تبدیل شود: هر درجه از گشایش دریایی، در برابر یک اقدام مشخص، متقارن و راستیآزماییپذیر از طرف مقابل. در این صورت، هرمز از یک ابزار صرفاً تخریبی به ابزار چانهزنی هدفمند و کنترلشده تبدیل میشود. این منطق، هم اهرم را حفظ میکند و هم امکان تفکیک میان بازیگران مختلف منطقهای و بینالمللی را فراهم میسازد؛ یعنی فشار را از حالت کور خارج کرده و به سمت فشار گزینشی و سیاسی سوق میدهد.
اما هدف نهایی ایران در مذاکرات نباید صرفاً «بازگشایی هرمز» باشد، بلکه باید «تغییر رژیم حقوقی و امنیتی خلیج فارس» باشد. این شاید مهمترین بخش هر سناریوی واقعبینانه خروج باشد. بازگشت ساده به وضع پیشین، فقط بازتولید همان زمینهای است که بحران بعدی از دل آن بیرون خواهد آمد. مسئله اصلی باید تغییر قواعد بازی باشد: آزادی کشتیرانی در برابر عدم استفاده از خاک، آبها و پایگاههای منطقه برای حمله؛ ترتیبات شفافسازی امنیتی؛ سازوکارهای جبران خسارت؛ و محدود کردن تبدیل خلیج فارس به سکوی جنگ علیه یکی از دولتهای ساحلی. در این مدل، هدف فقط این نیست که کشتیها دوباره عبور کنند؛ هدف این است که شرایط عبور، قواعد استفاده از فضا، و نسبت امنیت انرژی با مداخله نظامی از نو تعریف شود.
از منظر حقوق بینالملل و امنیت منطقهای، چنین رویکردی بهمراتب جدیتر از بازگشت صرف به وضعیت پیشابحران است. زیرا در وضعیت پیشین، عبور آزاد انرژی و تجارت عملاً از یک سو مطالبه میشد، اما از سوی دیگر همان فضا و همان زیرساختهای منطقهای میتوانستند در خدمت فشار، محاصره، یا عملیات نظامی علیه ایران قرار گیرند. این عدم تقارن، ذاتاً بیثباتکننده است. راهحل پایدار آن است که میان امنیت کشتیرانی، عدم استفاده تهاجمی از پایگاههای منطقه، و مسئولیت جبران خسارت، یک پیوند حقوقی و امنیتی روشن برقرار شود. حتی میتوان برای ایالات متحده نیز در این چارچوب مشوق اقتصادی تعریف کرد، زیرا نظم باثباتتر در خلیج فارس، در نهایت با منافع انرژی، قیمت، تجارت و کاهش هزینههای بحران برای بازارهای جهانی نیز همراستا است.
ادامه دارد
👍25❤11👎2
حسین قتیب
نویسنده این متن پس از انکه در میانه مذاکرات سال گذشته دریافت که معامله انجماد در برابر انجماد با دولت ترامپ عملیاتی نیست بر این موضع ایستاده است که تنها راه واقعیِ دور کردن کشور از چرخه تهدید دائمی و خطر درگیری نظامی، عبور روشن و غیرقابلتفسیر از آستانه هستهای،…
ترامپ تمدن ایران را به نابودی تهدید میکند نه چون «عقلانی» نبودیم، نه چون «امتیاز کافی» ندادیم. علت اصلی این است که در لحظه لازم به بازدارندگی هستهای نرسیدیم و این توهم را باور کردیم که ابزارهای دیگر هم همان کار را میکنند.
#خطای_شناختی
#خطای_شناختی
👍43😢9👎8🔥2❤1
قیاسِ وضعیت امروز ایران با شرایط پس از فتح خرمشهر یا تصرف فاو، از اساس خطاست. نه این جنگ، آن جنگ است؛ نه ساختار نظام بینالملل، همان ساختار دهه ۱۳۶۰ است؛ نه قطعنامه ۵۹۸ روی میز است که بتوان درباره پذیرش یا رد آن حرف زد. از حیث بازیگران هم قیاس مخدوش است: نتانیاهو صدام نیست، و پروژه و منطق جنگی او هم همان منطق بغدادِ ۱۳۶۷ نیست. بنابراین هر کس از تکرار آن الگو حرف میزند، باید اول توضیح دهد دقیقاً کدام متن، کدام موازنه، کدام میانجی، و کدام تضمین را روی میز میبیند. کدام چک را میخواهید نقد کنید؟
👍39❤5🤔4
جناب سعدی فرمود:
دو چیز طیره عقل است دم فرو بستن
به وقت گفتن و گفتن به وقت خاموشی
حالا بر همان اساس؛
«دو چیز طیره عقل سیاسی است:
مصالحه به وقتِ جنگیدن، و جنگیدن به وقت مصالحه.»
دو چیز طیره عقل است دم فرو بستن
به وقت گفتن و گفتن به وقت خاموشی
حالا بر همان اساس؛
«دو چیز طیره عقل سیاسی است:
مصالحه به وقتِ جنگیدن، و جنگیدن به وقت مصالحه.»
👍42❤5👎3
تصمیم به اتشبس شد.
از این لحظه ایران باید از پیشنهاد ده طرح ماده ای خود به منافع اقتصادی مشخص و عینی و بدون تاخیر برسد-همانگونه که در متن ترامپ آمد- تکلیف رژیم حقوقی هرمز را معلوم و تثبیت کند و گرفتار چمنزنی اسراییل و امریکا نشود.
از این لحظه ایران باید از پیشنهاد ده طرح ماده ای خود به منافع اقتصادی مشخص و عینی و بدون تاخیر برسد-همانگونه که در متن ترامپ آمد- تکلیف رژیم حقوقی هرمز را معلوم و تثبیت کند و گرفتار چمنزنی اسراییل و امریکا نشود.
👍54👏6
حالا که بنا بر آتش بس دو هفته ای شد طبیعتا نکات رعایت زیر بسیار مهم است:
۱. حفاظت و حراست از رهبران و نظامیان و فرماندهان با شدت بیشتری ادامه یابد. تصور این خطر تمام یا کاهش یافته مطلقا نادرست است.
۲. نسبت به هر عملیات چمنزنی دشمن قاطعانه واکنش نشان داده شود.
۳. سیاسیون کشور و نخبگان باید مسوولانه برخورد کرده، از روشن کردن آتش اختلافات، اتهام زنی و فعال کردن گسلهای اجتماعی پرهیز کنند.
۴. مذاکرات اسلام آباد نباید به مذاکره برای مذاکره و اتلاف وقت و تجهیز دوباره دشمن تبدیل شده و تجربه تلخ گذشته تکرار شود.
۵. در مذاکرات دقت شود مانند تجربه برجام امتیازات ایران بیش از این نقد نشود و هرگونه کنش ایران به اقدام عینی غیر قابل برگشت امریکا مشروط شود. درست است که پبشنهاد دهگانه مبنای مذاکرات است اما به قول غربیها شیطان در جزییات است. عذری برای خلاف گویی و پنهانکاری نیست.
۶.برداشتن کامل تحریمها کف خواسته ایران در مذاکرات است و هرگونه بازی از سوی طرف مقابل با واکنش عینی روبرو شود.
۷. تنگه هرمز به شرایط ۸ اسفند ۱۴۰۴ از لحاظ مدیریت عبور و مرور باز نخواهد گشت. این باید تفهیم شود.
۸. دولت با تخصیص منابع و کنترل بازار، جلوگیری از هرگونه شوک و کمبود، زمینه هر اختلال را از میان ببرد .
۹. با واقع بینی و نه خوشبینی افراطی و یا بدبینی تند به تببین شرایط برای افکار عمومی اقدام شود.
۱۰. باید متوجه احتمال تقسیم کار بین امریکا و اسراییل و بازی کردن نقشهای دوگانه در ظاهر و هماهنگ در عمل آنها بود و برای آن برنامه داشت.
۱. حفاظت و حراست از رهبران و نظامیان و فرماندهان با شدت بیشتری ادامه یابد. تصور این خطر تمام یا کاهش یافته مطلقا نادرست است.
۲. نسبت به هر عملیات چمنزنی دشمن قاطعانه واکنش نشان داده شود.
۳. سیاسیون کشور و نخبگان باید مسوولانه برخورد کرده، از روشن کردن آتش اختلافات، اتهام زنی و فعال کردن گسلهای اجتماعی پرهیز کنند.
۴. مذاکرات اسلام آباد نباید به مذاکره برای مذاکره و اتلاف وقت و تجهیز دوباره دشمن تبدیل شده و تجربه تلخ گذشته تکرار شود.
۵. در مذاکرات دقت شود مانند تجربه برجام امتیازات ایران بیش از این نقد نشود و هرگونه کنش ایران به اقدام عینی غیر قابل برگشت امریکا مشروط شود. درست است که پبشنهاد دهگانه مبنای مذاکرات است اما به قول غربیها شیطان در جزییات است. عذری برای خلاف گویی و پنهانکاری نیست.
۶.برداشتن کامل تحریمها کف خواسته ایران در مذاکرات است و هرگونه بازی از سوی طرف مقابل با واکنش عینی روبرو شود.
۷. تنگه هرمز به شرایط ۸ اسفند ۱۴۰۴ از لحاظ مدیریت عبور و مرور باز نخواهد گشت. این باید تفهیم شود.
۸. دولت با تخصیص منابع و کنترل بازار، جلوگیری از هرگونه شوک و کمبود، زمینه هر اختلال را از میان ببرد .
۹. با واقع بینی و نه خوشبینی افراطی و یا بدبینی تند به تببین شرایط برای افکار عمومی اقدام شود.
۱۰. باید متوجه احتمال تقسیم کار بین امریکا و اسراییل و بازی کردن نقشهای دوگانه در ظاهر و هماهنگ در عمل آنها بود و برای آن برنامه داشت.
👌56👍20❤12👏3🤣1
در یک جنگ چهلروزه، با مقدماتی که از سه ماه پیش تشدید شد و ریشهای که به بیش از یک سال قبل و یک دههونیم تحریم بازمیگردد، ایران در یک جنگ ترکیبی مقابل ابرقدرتی با هژمونی جهانی و بازیگری منطقهای با برتری هوایی و اطلاعاتی ایستاد؛ نه تسلیم بیقیدوشرط حاصل شد، نه نظام سیاسی فروپاشید، نه برنامه موشکی مهار شد. این را باید، بدون اغراق، یک موفقیت دانست و شادباش گفت.
🔥76❤65👍34👎12👏8😁3⚡1👌1
از مجموع مواضع علنی جِیدی ونس و پیامهای اخیر قالیباف میتوان فهمید که با وجود شکست مذاکرات اسلامآباد، هیچیک از دو طرف درِ گفتوگوهای آینده را کاملا نبستهاند. آمریکا همچنان بر خطوط قرمز خود، بهویژه در موضوع هستهای، تأکید میکند و ایران نیز بر مسئله اعتماد، توقف فشارها و اختلاف بر سر دامنه آتشبس پافشاری دارد؛ اما همین نحوه بیان نشان میدهد منازعه هنوز وارد مرحله انسداد کامل دیپلماتیک نشده و هر دو طرف، در کنار جنگ روایتها، در حال حفظ حداقلی از امکان برای دور بعدی مذاکراتاند.
👍41👎6🤔2😢1
در حالیکه شریف و منیر میزبان امریکا و ایران بودند، رقیب سنتی پاکستان یعنی هند کجای قصه بود؟
هندیها که فعلا از بازی منطقه ای دور افتادهاند نهایتا تصمیم گرفتند که برای مراسم چهلم آیت الله خامنهای نمایندهای به سفارت ایران بفرستند!
در موضوع شهادت رهبری، دولت هند در روزهای نخست سکوتی معنادار اختیار کرد. این سکوت صرفاً یک احتیاط دیپلماتیک ساده نبود، بلکه نشانهای از سردرگمی و محاسبهگری بیش از حد در دستگاه سیاست خارجی هند بود. گزارشها حاکی از آن است که در ۳ مارس، تلگرامی از ستاد وزارت خارجه هند به نمایندگیهای این کشور ارسال شد که به امضای دبیر مشترک مسئول بخش پاکستان، افغانستان و ایران (PAI) رسیده بود و از همهٔ نمایندگیهای هند خواسته بود که فعلاً از امضای دفترهای تسلیت خودداری کنند و ابتدا از وزارت امور خارجه اجازه بگیرند! این امر بهروشنی نشان میدهد که دهلی نو در ابتدا مایل نبود هیچ نشانهای از همدلی آشکار با تهران بروز دهد، زیرا بیم آن داشت که چنین اقدامی بهعنوان فاصلهگیری از واشنگتن و تلآویو تعبیر شود.
در ۵ مارس، ویکرام میسری دبیر وزارت خارجه به سفارت ایران در دهلی نو رفت و دفتر تسلیت را به نمایندگی از دولت و مردم هند امضا کرد. دولت هند نه تنها این کار را با تأخیر انجام داد، بلکه تصمیم گرفت بیانیه تسلیت مستقل جداگانه هم صادر نکند و امضای میسری را خودِ پیام رسمی تلقی کند.
متن پیام او علنی نشد، اما بنا به گفتهٔ منابع، میسری ظاهراً دو جمله نوشته بود:
«صمیمانهترین تسلیتها را از جانب دولت و مردم هند تقدیم میکنیم. برای آرامش روح آن مرحوم دعا میکنیم.
این دقیقاً همان جایی بود که هند از نظر نمادین و سیاسی عقب افتاده به نظر رسید: نه رهبر دولت رفت، نه وزیر خارجه، نه حتی بیانیهای در سطحی که با وزن تاریخی روابط ایران و هند متناسب باشد. ویکرام میسری که دفتر تسلیت را امضا کرد، Foreign Secretary یا دبیر وزارت امور خارجه هند است؛ یعنی عالیترین مقام حرفهای و اداری وزارت خارجه، نه یک مقام سیاسی در سطح وزیر. دولت میخواست تسلیت بگوید، اما سطح سیاسی حضور را بالا نبرد.
دولت مودی که به اسراییل و امارات بسیار نزدیک است عملا از خط مشی سنتی عدم تعهد هند خارج و موتلف محور امریکا، اسراییل ، امارات شده.
اهمیت ماجرا زمانی بیشتر شد که ناو ایرانی دنا، که به دعوت هند در رزمایش میلان شرکت کرده بود، در نزدیکی سریلانکا هدف قرار گرفت و غرق شد. این حادثه فقط یک واقعه نظامی یا انسانی نبود، بلکه آزمونی مستقیم برای اعتبار منطقهای هند به شمار میرفت. کشوری که خود را قدرتی بزرگ در اقیانوس هند میداند و مدعی نقشآفرینی مستقل در محیط پیرامونی خویش است، نمیتواند نسبت به هدف قرار گرفتن یک میهمان نظامی در حوزه راهبردی نزدیک خود بیتفاوت بماند. با این حال، واکنش رسمی هند باز هم محتاط، محدود و خنثی بود. نیروی دریایی هند صرفاً بر جنبههای امداد و نجات تمرکز کرد و از اشاره مستقیم به نقش آمریکا در این حادثه پرهیز نمود. این سکوت سیاسی، در عمل این برداشت را تقویت کرد که دهلی نو حتی در محیط امنیتی نزدیک به خود نیز نمیخواهد یا نمیتواند موضعی روشن در برابر اقدامات واشنگتن اتخاذ کند.
روز ۱۲ مارس وقتی از سخنگوی وزارت خارجه پرسیده شد چرا هند حملات ایران به کشورهای خلیج را روشن محکوم کرده اما درباره حملات آمریکا و اسرائیل به ایران، غرق کردن ناو دنا و حتی حمله به مدرسهای در ایران، همان شفافیت را نشان نداده، پاسخ دولت عملاً به این سمت رفت که هند خواهان جلوگیری از حمله به زیرساختهای انرژی و غیرنظامی و مدافع دیپلماسی است. یعنی دولت از محکوم کردن صریح حملات به ایران خودداری کرد و ترجیح داد با واژگان عمومی درباره «حملات به زیرساختهای انرژی» و «لزوم توقف آنها» سخن بگوید.
هندیها البته به تاخیر خود در واکنش حداقل نمادین ادامه دادند. پس از این که مشخص شد پاکستان در سطح عالی مشغول میانجیکری میان امریکا و ایران است، نهایتا هند سطح نزاکت دیپلماتیک را بالا برد. امروز ۱۲ آوریل، هند سطح نمادین حضور خود در سفارت ایران را یک پله بالا برد و این بار پابیترا مارگریتا، وزیر مشاور امور خارجه، را به مراسم چهلم فرستاد. این توالی نشان میدهد که هند بهتدریج موضع خود را از «مدیریت صرف تبعات جنگ» به «بازسازی محتاطانه رابطه سیاسی با ایران» منتقل کرد، اما این حرکت همچنان تأخیری و تدریجی بود. در حالی که ایران سالها چابهار را بهعنوان یک امتیاز راهبردی در اختیار هند گذاشته و این حضور حتی با قرارداد بلندمدت نیز تثبیت شده بود، دهلی نو در جنگ اخیر باز هم با جانبداری از دشمن و تأخیر عمل کرد.
هندیها که فعلا از بازی منطقه ای دور افتادهاند نهایتا تصمیم گرفتند که برای مراسم چهلم آیت الله خامنهای نمایندهای به سفارت ایران بفرستند!
در موضوع شهادت رهبری، دولت هند در روزهای نخست سکوتی معنادار اختیار کرد. این سکوت صرفاً یک احتیاط دیپلماتیک ساده نبود، بلکه نشانهای از سردرگمی و محاسبهگری بیش از حد در دستگاه سیاست خارجی هند بود. گزارشها حاکی از آن است که در ۳ مارس، تلگرامی از ستاد وزارت خارجه هند به نمایندگیهای این کشور ارسال شد که به امضای دبیر مشترک مسئول بخش پاکستان، افغانستان و ایران (PAI) رسیده بود و از همهٔ نمایندگیهای هند خواسته بود که فعلاً از امضای دفترهای تسلیت خودداری کنند و ابتدا از وزارت امور خارجه اجازه بگیرند! این امر بهروشنی نشان میدهد که دهلی نو در ابتدا مایل نبود هیچ نشانهای از همدلی آشکار با تهران بروز دهد، زیرا بیم آن داشت که چنین اقدامی بهعنوان فاصلهگیری از واشنگتن و تلآویو تعبیر شود.
در ۵ مارس، ویکرام میسری دبیر وزارت خارجه به سفارت ایران در دهلی نو رفت و دفتر تسلیت را به نمایندگی از دولت و مردم هند امضا کرد. دولت هند نه تنها این کار را با تأخیر انجام داد، بلکه تصمیم گرفت بیانیه تسلیت مستقل جداگانه هم صادر نکند و امضای میسری را خودِ پیام رسمی تلقی کند.
متن پیام او علنی نشد، اما بنا به گفتهٔ منابع، میسری ظاهراً دو جمله نوشته بود:
«صمیمانهترین تسلیتها را از جانب دولت و مردم هند تقدیم میکنیم. برای آرامش روح آن مرحوم دعا میکنیم.
این دقیقاً همان جایی بود که هند از نظر نمادین و سیاسی عقب افتاده به نظر رسید: نه رهبر دولت رفت، نه وزیر خارجه، نه حتی بیانیهای در سطحی که با وزن تاریخی روابط ایران و هند متناسب باشد. ویکرام میسری که دفتر تسلیت را امضا کرد، Foreign Secretary یا دبیر وزارت امور خارجه هند است؛ یعنی عالیترین مقام حرفهای و اداری وزارت خارجه، نه یک مقام سیاسی در سطح وزیر. دولت میخواست تسلیت بگوید، اما سطح سیاسی حضور را بالا نبرد.
دولت مودی که به اسراییل و امارات بسیار نزدیک است عملا از خط مشی سنتی عدم تعهد هند خارج و موتلف محور امریکا، اسراییل ، امارات شده.
اهمیت ماجرا زمانی بیشتر شد که ناو ایرانی دنا، که به دعوت هند در رزمایش میلان شرکت کرده بود، در نزدیکی سریلانکا هدف قرار گرفت و غرق شد. این حادثه فقط یک واقعه نظامی یا انسانی نبود، بلکه آزمونی مستقیم برای اعتبار منطقهای هند به شمار میرفت. کشوری که خود را قدرتی بزرگ در اقیانوس هند میداند و مدعی نقشآفرینی مستقل در محیط پیرامونی خویش است، نمیتواند نسبت به هدف قرار گرفتن یک میهمان نظامی در حوزه راهبردی نزدیک خود بیتفاوت بماند. با این حال، واکنش رسمی هند باز هم محتاط، محدود و خنثی بود. نیروی دریایی هند صرفاً بر جنبههای امداد و نجات تمرکز کرد و از اشاره مستقیم به نقش آمریکا در این حادثه پرهیز نمود. این سکوت سیاسی، در عمل این برداشت را تقویت کرد که دهلی نو حتی در محیط امنیتی نزدیک به خود نیز نمیخواهد یا نمیتواند موضعی روشن در برابر اقدامات واشنگتن اتخاذ کند.
روز ۱۲ مارس وقتی از سخنگوی وزارت خارجه پرسیده شد چرا هند حملات ایران به کشورهای خلیج را روشن محکوم کرده اما درباره حملات آمریکا و اسرائیل به ایران، غرق کردن ناو دنا و حتی حمله به مدرسهای در ایران، همان شفافیت را نشان نداده، پاسخ دولت عملاً به این سمت رفت که هند خواهان جلوگیری از حمله به زیرساختهای انرژی و غیرنظامی و مدافع دیپلماسی است. یعنی دولت از محکوم کردن صریح حملات به ایران خودداری کرد و ترجیح داد با واژگان عمومی درباره «حملات به زیرساختهای انرژی» و «لزوم توقف آنها» سخن بگوید.
هندیها البته به تاخیر خود در واکنش حداقل نمادین ادامه دادند. پس از این که مشخص شد پاکستان در سطح عالی مشغول میانجیکری میان امریکا و ایران است، نهایتا هند سطح نزاکت دیپلماتیک را بالا برد. امروز ۱۲ آوریل، هند سطح نمادین حضور خود در سفارت ایران را یک پله بالا برد و این بار پابیترا مارگریتا، وزیر مشاور امور خارجه، را به مراسم چهلم فرستاد. این توالی نشان میدهد که هند بهتدریج موضع خود را از «مدیریت صرف تبعات جنگ» به «بازسازی محتاطانه رابطه سیاسی با ایران» منتقل کرد، اما این حرکت همچنان تأخیری و تدریجی بود. در حالی که ایران سالها چابهار را بهعنوان یک امتیاز راهبردی در اختیار هند گذاشته و این حضور حتی با قرارداد بلندمدت نیز تثبیت شده بود، دهلی نو در جنگ اخیر باز هم با جانبداری از دشمن و تأخیر عمل کرد.
👍44❤15👌4👎2🤬2🔥1
توهم خرمشهر: خطای خطرناک در خوانش وضعیت فعلی
یکی از جدیترین خطاهای تحلیلی در مواجهه با وضعیت پیش از آتش بس، پناه بردن به تمثیلهای تاریخیِ نادقیق است. در هفته اخیر، بارها شنیدهایم که شرایط امروز با «فتح خرمشهر» یا «فاو» مقایسه میشود؛ گویی در آستانه یک پیروزی تعیینکننده قرار داشتیم که اگر در آن مکث کنیم، دستاوردها از دست خواهد رفت. این روایت، در بهترین حالت سادهسازی است و در بدترین حالت، میتواند به تصمیمگیریهای پرهزینه منجر شود.
فتح خرمشهر یک نقطه عطف روشن در جنگ بود، نه یک استعاره قابل تعمیم. در آن مقطع، یک شهر کلیدی بازپس گرفته شد، بخش وسیعی از خاک کشور آزاد شد، هزاران اسیر گرفته شدند، و مهمتر از همه، موازنه نظامی و سیاسی به شکل ملموس تغییر کرد. این یک «پیروزی قابل تثبیت» بود؛ دستاوردی که میشد آن را به سرمایه سیاسی و دیپلماتیک تبدیل کرد.
اما وضعیت فعلی چنین مختصاتی ندارد. اگرچه برای چند هفته تنگه کنترل شد اما با شرایط بعد از آتش بس نتوانستیم آن را تثبیت کنند. در عوض، هزینههایی جدی پرداخت شده: از دست دادن فرماندهان کلیدی، و رهبر ، آسیب به زیرساختها، و افزایش سطح آسیبپذیری. در چنین شرایطی، صحبت از «لحظه خرمشهر» بیشتر بازتاب یک نیاز روانی برای معنا دادن به وضعیت است تا یک ارزیابی راهبردی دقیق.
قیاس با فاو نیز تفاوت ماهوی شرایط را نادیده میگیرد. فاو یک گلوگاه ژئوپلیتیکی مشخص بود که با تصرف آن، دسترسی عراق به دریا و بخشی از ظرفیت اقتصادیاش مختل شد؛ یعنی یک اهرم سخت، پایدار و قابل دفاع ایجاد شد.
در مقابل، حتی در مورد تنگه هرمز نیز نوعی ایراد تحلیلی دیده میشود. تفاوت میان «توان ایجاد اختلال» و «کنترل پایدار یک گلوگاه» دقیقاً همان شکافی است که این قیاسها نادیده میگیرند.
مسئله اصلی این است که این تمثیلها، واقعیت را روشن نمیکنند؛ آن را میپوشانند.
وضعیت فعلی نیازمند یک ارزیابی سرد و دقیق است: چه چیزی واقعاً به دست آمده؟ چه چیزی از دست رفته؟ و کدام ابزارها میتوانند به تولید یک دستاورد پایدار منجر شوند؟
تا زمانی که تحلیل ما بر استعارههای نادرست بنا شده باشد، تصمیمهای ما نیز بر زمین سست استوار خواهد بود. و در سیاست، زمین سست، معمولاً هزینههای سنگینی دارد.
توهم خرمشهر: خطای خطرناک در خوانش وضعیت فعلی
یکی از جدیترین خطاهای تحلیلی در مواجهه با وضعیت پیش از آتش بس، پناه بردن به تمثیلهای تاریخیِ نادقیق است. در هفته اخیر، بارها شنیدهایم که شرایط امروز با «فتح خرمشهر» یا «فاو» مقایسه میشود؛ گویی در آستانه یک پیروزی تعیینکننده قرار داشتیم که اگر در آن مکث کنیم، دستاوردها از دست خواهد رفت. این روایت، در بهترین حالت سادهسازی است و در بدترین حالت، میتواند به تصمیمگیریهای پرهزینه منجر شود.
فتح خرمشهر یک نقطه عطف روشن در جنگ بود، نه یک استعاره قابل تعمیم. در آن مقطع، یک شهر کلیدی بازپس گرفته شد، بخش وسیعی از خاک کشور آزاد شد، هزاران اسیر گرفته شدند، و مهمتر از همه، موازنه نظامی و سیاسی به شکل ملموس تغییر کرد. این یک «پیروزی قابل تثبیت» بود؛ دستاوردی که میشد آن را به سرمایه سیاسی و دیپلماتیک تبدیل کرد.
اما وضعیت فعلی چنین مختصاتی ندارد. اگرچه برای چند هفته تنگه کنترل شد اما با شرایط بعد از آتش بس نتوانستیم آن را تثبیت کنند. در عوض، هزینههایی جدی پرداخت شده: از دست دادن فرماندهان کلیدی، و رهبر ، آسیب به زیرساختها، و افزایش سطح آسیبپذیری. در چنین شرایطی، صحبت از «لحظه خرمشهر» بیشتر بازتاب یک نیاز روانی برای معنا دادن به وضعیت است تا یک ارزیابی راهبردی دقیق.
قیاس با فاو نیز تفاوت ماهوی شرایط را نادیده میگیرد. فاو یک گلوگاه ژئوپلیتیکی مشخص بود که با تصرف آن، دسترسی عراق به دریا و بخشی از ظرفیت اقتصادیاش مختل شد؛ یعنی یک اهرم سخت، پایدار و قابل دفاع ایجاد شد.
در مقابل، حتی در مورد تنگه هرمز نیز نوعی ایراد تحلیلی دیده میشود. تفاوت میان «توان ایجاد اختلال» و «کنترل پایدار یک گلوگاه» دقیقاً همان شکافی است که این قیاسها نادیده میگیرند.
مسئله اصلی این است که این تمثیلها، واقعیت را روشن نمیکنند؛ آن را میپوشانند.
وضعیت فعلی نیازمند یک ارزیابی سرد و دقیق است: چه چیزی واقعاً به دست آمده؟ چه چیزی از دست رفته؟ و کدام ابزارها میتوانند به تولید یک دستاورد پایدار منجر شوند؟
تا زمانی که تحلیل ما بر استعارههای نادرست بنا شده باشد، تصمیمهای ما نیز بر زمین سست استوار خواهد بود. و در سیاست، زمین سست، معمولاً هزینههای سنگینی دارد.
👍13