حوثیها از گفتمان ضدآمریکایی و ضداسرائیلی الهام گرفتهاند، شعار سیاسیشان آشکارا رنگوبوی انقلابی دارد، و خود را در اردوگاه منطقهای مقاومت تعریف میکنند. در عین حال، منافع مشترک هم این رابطه را تقویت کرده است: برای ایران، حوثیها ابزاری مهم برای فشار بر عربستان، امارات، مسیرهای دریایی دریای سرخ و بابالمندب، و بهطور کلی توازن منطقهایاند. برای حوثیها، ایران منبع حمایت تسلیحاتی، فنی و سیاسی است که جایگاهشان را در جنگ یمن و فراتر از آن تقویت میکند. با این همه، حوثیها همچنان منطق بومی خود را دارند و تمام رفتارشان را نمیتوان صرفاً با اراده تهران توضیح داد
در گفتمان معاصر حوثیها، نوعی همگرایی مفهومی میان سنت زیدی و ادبیات انقلاب اسلامی ایران قابل مشاهده است. در زیدیه سنتی، امام باید شخصاً قیام کرده و بهطور مستقل دعوی امامت داشته باشد، در حالی که در گفتمان حوثیها، این مفهوم بهصورت انعطافپذیرتر و در خدمت یک نظم منطقهایِ مشترک بازتعریف شده است. بنابراین، نسبت میان حوثیها و رهبری ایران را باید نه بهعنوان پذیرش رسمی یک امامت زیدی، بلکه بهمثابه نوعی اقتباس و بازتولید مفاهیم زیدی در یک چارچوب سیاسی معاصر فهم کرد. آنچه در ادبیات حوثیها درباره رهبر ایران دیده میشود، بیشتر نوعی تکریم سیاسی و ایدئولوژیک بهعنوان رهبر محور مقاومت و شریک استراتژیک است، نه شناسایی او بهعنوان امام در معنای زیدی.
در گفتمان معاصر حوثیها، نوعی همگرایی مفهومی میان سنت زیدی و ادبیات انقلاب اسلامی ایران قابل مشاهده است. در زیدیه سنتی، امام باید شخصاً قیام کرده و بهطور مستقل دعوی امامت داشته باشد، در حالی که در گفتمان حوثیها، این مفهوم بهصورت انعطافپذیرتر و در خدمت یک نظم منطقهایِ مشترک بازتعریف شده است. بنابراین، نسبت میان حوثیها و رهبری ایران را باید نه بهعنوان پذیرش رسمی یک امامت زیدی، بلکه بهمثابه نوعی اقتباس و بازتولید مفاهیم زیدی در یک چارچوب سیاسی معاصر فهم کرد. آنچه در ادبیات حوثیها درباره رهبر ایران دیده میشود، بیشتر نوعی تکریم سیاسی و ایدئولوژیک بهعنوان رهبر محور مقاومت و شریک استراتژیک است، نه شناسایی او بهعنوان امام در معنای زیدی.
👍24❤7🤣2👎1
درک جنگ امروز، بدون توجه به منطقهای بلندمدتی که رفتار بازیگران را شکل دادهاند، ممکن نیست. حملات مستقیم اسرائیل و ایالات متحده به اهدافی در ایران، صرفاً یک رویداد مقطعی یا واکنشی نیست؛ بلکه ادامه الگویی است که در آن برتری نظامی، ابهام راهبردی و مهار پیشدستانه تهدیدها در هم تنیدهاند. این لحظه، در واقع نقطه تلاقی دو منطق متفاوت از امنیت و قدرت در خاورمیانه است.
در سوی نخست، اسرائیل قرار دارد که از بدو تأسیس، مرزهای خود را بهصورت نهایی تثبیت نکرده و همواره امکان بازتعریف آنها را باز گذاشته است. جنگ ۱۹۴۸ و پیامدهای آن، جنگ ۱۹۶۷ و اشغال کرانه باختری، غزه، صحرای سینا و بلندیهای جولان، و سپس الحاق رسمی جولان در ۱۹۸۱، همگی نشان میدهند که مرز برای این کشور یک امر بسته و تثبیتشده نبوده است. حتی پس از خروج از سینا در چارچوب توافق کمپدیوید، وضعیت سایر مناطق همچنان معلق باقی مانده است. این ابهام سرزمینی، با یک انعطاف نهادی نیز همراه است؛ فقدان قانون اساسی مدون به اسرائیل امکان داده تا بدون الزام به تعریف نهایی مرزها، سیاستهای خود را در طول زمان تنظیم کند.
در سطح امنیتی، این منطق با دکترین اقدام پیشدستانه تکمیل میشود. در بحران سوئز ۱۹۵۶، اسرائیل همراه با بریتانیا و فرانسه به مصر حمله کرد. در جنگ ۱۹۶۷، با یک حمله پیشدستانه به نیروی هوایی مصر، توازن قوا را بهسرعت تغییر داد. در ۱۹۸۱، با حمله به رآکتور اوسیراک عراق، تلاش برای دستیابی بغداد به ظرفیت هستهای را متوقف کرد. در ۲۰۰۷ نیز تأسیسات هستهای سوریه را هدف قرار داد. این الگو نشان میدهد که اسرائیل بهطور سیستماتیک تلاش کرده است تهدیدها را پیش از تبدیل شدن به واقعیت، از میان بردارد. حملات اخیر به ایران نیز در همین چارچوب قابل تحلیل است: جلوگیری از تغییر موازنه پیش از آنکه تثبیت شود.
در کنار این، سیاست ابهام هستهای قرار دارد که از دهه ۱۹۶۰ شکل گرفته است. اسرائیل هرگز بهطور رسمی داشتن سلاح هستهای را اعلام نکرده، اما شواهد متعدد از وجود چنین ظرفیتی حکایت دارند. این ابهام، یک مزیت راهبردی ایجاد کرده است: بازدارندگی بدون پذیرش هزینههای سیاسی و حقوقی یک قدرت هستهای اعلامشده.
در سطح ایدئولوژیک، بهویژه از دهههای اخیر، بخشی از سیاست داخلی اسرائیل تحت تأثیر جریانهایی قرار گرفته که میان هویت دینی و ادعای سرزمینی پیوند برقرار میکنند. گسترش شهرکهای یهودینشین در کرانه باختری و تأکید بر «حق تاریخی» بر این سرزمینها، نشان میدهد که برای برخی نیروهای سیاسی، مسئله سرزمین صرفاً امنیتی نیست، بلکه دارای بار هویتی و الهیاتی نیز هست.
در سوی دیگر، ایران قرار دارد که پس از انقلاب، علیرغم مواضع ایدئولوژیک، بهعنوان یک بازیگر تجدیدنظرطلب سرزمینی عمل نکرده است. در جنگ ایران و عراق، پس از بازپسگیری خرمشهر در ۱۹۸۲، امکان پایان جنگ وجود داشت، اما ادامه آن با هدف تضعیف رژیم صدام و ایجاد تضمینهای امنیتی دنبال شد، نه الحاق سرزمین. در دهههای بعد نیز، ایران هیچ ادعای رسمی برای تغییر مرزهای منطقه مطرح نکرده است.
در عوض، راهبرد ایران بر موازنه نامتقارن شکل گرفته است. در دهه ۱۹۸۰، شکلگیری حزبالله در لبنان، پاسخی به اشغال جنوب لبنان توسط اسرائیل بود. در دهه ۲۰۰۰، پس از سقوط صدام، نفوذ ایران در عراق از طریق گروههای مختلف افزایش یافت. در جنگ سوریه، ایران با حمایت از دولت اسد، تلاش کرد از فروپاشی یک متحد کلیدی جلوگیری کند. در غزه نیز، حمایت از گروههای فلسطینی بخشی از همین منطق بوده است.
«محور مقاومت» در این چارچوب، یک ائتلاف ساده نیست، بلکه یک شبکه چندلایه است که کارکردهای مشخصی دارد:
افزایش هزینه برای اسرائیل از طریق باز کردن جبهههای متعدد،
ایجاد عمق راهبردی برای ایران خارج از مرزهایش،
و فراهم کردن امکان پاسخگویی بدون ورود به جنگ مستقیم سال ۲۰۲۵.
در این میان، ایدئولوژی در مورد ایران بیشتر نقش ابزار مشروعیت و انسجام را دارد. گفتمان مقاومت، هم در داخل برای بسیج اجتماعی و هم در خارج برای ایجاد پیوند میان بازیگران مختلف استفاده میشود. اما این ایدئولوژی، برخلاف برخی روایتها، بهمعنای یک پروژه توسعه ارضی نیست، بلکه در خدمت یک راهبرد موازنهای قرار دارد.
با این حال، در بسیاری از روایتهای مسلط در رسانهها و حتی بخشی از ادبیات دانشگاهی غرب، این تمایزها کمرنگ یا معکوس میشوند. ایران بهعنوان عامل بیثباتی و تجدیدنظرطلب معرفی میشود، در حالی که اقدامات اسرائیل در چارچوب دفاع یا ضرورتهای امنیتی تفسیر میگردد. این شکاف روایتی، بخشی از رقابت گستردهتری است که نهفقط در میدان نظامی، بلکه در سطح تولید دانش و معنا جریان دارد.
در سوی نخست، اسرائیل قرار دارد که از بدو تأسیس، مرزهای خود را بهصورت نهایی تثبیت نکرده و همواره امکان بازتعریف آنها را باز گذاشته است. جنگ ۱۹۴۸ و پیامدهای آن، جنگ ۱۹۶۷ و اشغال کرانه باختری، غزه، صحرای سینا و بلندیهای جولان، و سپس الحاق رسمی جولان در ۱۹۸۱، همگی نشان میدهند که مرز برای این کشور یک امر بسته و تثبیتشده نبوده است. حتی پس از خروج از سینا در چارچوب توافق کمپدیوید، وضعیت سایر مناطق همچنان معلق باقی مانده است. این ابهام سرزمینی، با یک انعطاف نهادی نیز همراه است؛ فقدان قانون اساسی مدون به اسرائیل امکان داده تا بدون الزام به تعریف نهایی مرزها، سیاستهای خود را در طول زمان تنظیم کند.
در سطح امنیتی، این منطق با دکترین اقدام پیشدستانه تکمیل میشود. در بحران سوئز ۱۹۵۶، اسرائیل همراه با بریتانیا و فرانسه به مصر حمله کرد. در جنگ ۱۹۶۷، با یک حمله پیشدستانه به نیروی هوایی مصر، توازن قوا را بهسرعت تغییر داد. در ۱۹۸۱، با حمله به رآکتور اوسیراک عراق، تلاش برای دستیابی بغداد به ظرفیت هستهای را متوقف کرد. در ۲۰۰۷ نیز تأسیسات هستهای سوریه را هدف قرار داد. این الگو نشان میدهد که اسرائیل بهطور سیستماتیک تلاش کرده است تهدیدها را پیش از تبدیل شدن به واقعیت، از میان بردارد. حملات اخیر به ایران نیز در همین چارچوب قابل تحلیل است: جلوگیری از تغییر موازنه پیش از آنکه تثبیت شود.
در کنار این، سیاست ابهام هستهای قرار دارد که از دهه ۱۹۶۰ شکل گرفته است. اسرائیل هرگز بهطور رسمی داشتن سلاح هستهای را اعلام نکرده، اما شواهد متعدد از وجود چنین ظرفیتی حکایت دارند. این ابهام، یک مزیت راهبردی ایجاد کرده است: بازدارندگی بدون پذیرش هزینههای سیاسی و حقوقی یک قدرت هستهای اعلامشده.
در سطح ایدئولوژیک، بهویژه از دهههای اخیر، بخشی از سیاست داخلی اسرائیل تحت تأثیر جریانهایی قرار گرفته که میان هویت دینی و ادعای سرزمینی پیوند برقرار میکنند. گسترش شهرکهای یهودینشین در کرانه باختری و تأکید بر «حق تاریخی» بر این سرزمینها، نشان میدهد که برای برخی نیروهای سیاسی، مسئله سرزمین صرفاً امنیتی نیست، بلکه دارای بار هویتی و الهیاتی نیز هست.
در سوی دیگر، ایران قرار دارد که پس از انقلاب، علیرغم مواضع ایدئولوژیک، بهعنوان یک بازیگر تجدیدنظرطلب سرزمینی عمل نکرده است. در جنگ ایران و عراق، پس از بازپسگیری خرمشهر در ۱۹۸۲، امکان پایان جنگ وجود داشت، اما ادامه آن با هدف تضعیف رژیم صدام و ایجاد تضمینهای امنیتی دنبال شد، نه الحاق سرزمین. در دهههای بعد نیز، ایران هیچ ادعای رسمی برای تغییر مرزهای منطقه مطرح نکرده است.
در عوض، راهبرد ایران بر موازنه نامتقارن شکل گرفته است. در دهه ۱۹۸۰، شکلگیری حزبالله در لبنان، پاسخی به اشغال جنوب لبنان توسط اسرائیل بود. در دهه ۲۰۰۰، پس از سقوط صدام، نفوذ ایران در عراق از طریق گروههای مختلف افزایش یافت. در جنگ سوریه، ایران با حمایت از دولت اسد، تلاش کرد از فروپاشی یک متحد کلیدی جلوگیری کند. در غزه نیز، حمایت از گروههای فلسطینی بخشی از همین منطق بوده است.
«محور مقاومت» در این چارچوب، یک ائتلاف ساده نیست، بلکه یک شبکه چندلایه است که کارکردهای مشخصی دارد:
افزایش هزینه برای اسرائیل از طریق باز کردن جبهههای متعدد،
ایجاد عمق راهبردی برای ایران خارج از مرزهایش،
و فراهم کردن امکان پاسخگویی بدون ورود به جنگ مستقیم سال ۲۰۲۵.
در این میان، ایدئولوژی در مورد ایران بیشتر نقش ابزار مشروعیت و انسجام را دارد. گفتمان مقاومت، هم در داخل برای بسیج اجتماعی و هم در خارج برای ایجاد پیوند میان بازیگران مختلف استفاده میشود. اما این ایدئولوژی، برخلاف برخی روایتها، بهمعنای یک پروژه توسعه ارضی نیست، بلکه در خدمت یک راهبرد موازنهای قرار دارد.
با این حال، در بسیاری از روایتهای مسلط در رسانهها و حتی بخشی از ادبیات دانشگاهی غرب، این تمایزها کمرنگ یا معکوس میشوند. ایران بهعنوان عامل بیثباتی و تجدیدنظرطلب معرفی میشود، در حالی که اقدامات اسرائیل در چارچوب دفاع یا ضرورتهای امنیتی تفسیر میگردد. این شکاف روایتی، بخشی از رقابت گستردهتری است که نهفقط در میدان نظامی، بلکه در سطح تولید دانش و معنا جریان دارد.
❤12👍11👎1
جنگ امروز را باید امتداد یک تقابل ساختاری دید: از یک سو، الگویی مبتنی بر برتری نظامی، ابهام و اقدام پیشدستانه؛ و از سوی دیگر، راهبردی مبتنی بر موازنه نامتقارن و شبکههای منطقهای. بدون در نظر گرفتن این زمینه تاریخی و مفهومی، فهم دقیق آنچه امروز رخ میدهد ممکن نیست.
❤11👍2👻1
حسین قتیب
حوثیها از گفتمان ضدآمریکایی و ضداسرائیلی الهام گرفتهاند، شعار سیاسیشان آشکارا رنگوبوی انقلابی دارد، و خود را در اردوگاه منطقهای مقاومت تعریف میکنند. در عین حال، منافع مشترک هم این رابطه را تقویت کرده است: برای ایران، حوثیها ابزاری مهم برای فشار بر عربستان،…
تبارشناسی حوثیهای یمن.pdf
377.9 KB
👍6❤2🙏1
در نگاه اول، جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران میتواند برای روسیه یک موهبت ژئوپلیتیک به نظر برسد. هرچه تمرکز واشنگتن بیشتر از اوکراین منحرف شود و به خاورمیانه بازگردد، فشار بر کرملین کاهش مییابد. افزایش قیمت نفت نیز برای اقتصادی که همچنان به درآمدهای انرژی وابسته است، یک امتیاز مهم به شمار میرود. از این منظر، طبیعی است که بعضیها این جنگ را هدیهای ناخواسته به پوتین بدانند.
اما این فقط نیمه اول تصویر است. اگر از سطحِ سودهای مقطعی عبور کنیم، ماجرا معنای دیگری پیدا میکند. این جنگ بیش از آنکه قدرت روسیه را نشان دهد، محدودیتهای آن را برملا کرده است. روسیهای که سالها کوشید خود را قدرتی تعیینکننده در خاورمیانه و بازیگری جهانی معرفی کند، اکنون حتی در حمایت از نزدیکترین شرکای خود نیز ناتوان به نظر میرسد. در قبال ایران، مسکو بیش از آنکه کنشگر باشد، ناظر است؛ بیشتر هشدار میدهد تا اثر بگذارد، بیشتر ژست میگیرد تا موازنه را تغییر دهد.
این ناتوانی را باید در امتداد تجربههای پیشین روسیه دید. در سوریه، مداخله نظامی مسکو برای مدتی این توهم را پدید آورد که کرملین دوباره به بازیگر اصلی منطقه تبدیل شده است. اما در نهایت روشن شد که روسیه میتواند جنگ را طولانیتر کند، نه اینکه نظمی باثبات بسازد یا بقای متحدش را در لحظه بحرانی تضمین کند. فرسایش ساختار ارتش سوریه و فروپاشی توان دفاعی رژیم اسد نشان داد که پشت تصویر پرطمطراقِ حمایت روسیه، بنیانی بسیار ضعیف وجود داشته است. در ونزوئلا هم الگو مشابه بود: حمایت سیاسی، تبلیغات بسیار، نمایش نزدیکی راهبردی، اما ناتوانی در تضمین سرنوشت متحد در لحظه تعیینکننده. این یعنی شکاف میان ادعای ژئوپلیتیک و ظرفیت واقعی روسیه، دیگر یک استثنا نیست؛ به قاعده تبدیل شده است.
در مورد ایران، این ضعف فقط سیاسی نیست؛ بُعد نظامی و فناورانه هم دارد. سالها سامانههای پدافندی روسی و همکاریهای نظامی مسکو به عنوان بخشی از بازدارندگی ایران تصویر میشدند. اما جنگ جاری نشان داد که این بازدارندگی، دست کم در شکل ادعاشدهاش، نتوانسته هزینه حملات را آنگونه که انتظار میرفت بالا ببرد. این فقط یک ناکامی برای ایران نیست؛ لطمهای است به اعتبار تسلیحات روسی و به افسانه کارآمدی چتر پدافندیای که سالها با تبلیغات بسیار فروخته شد. وقتی متحدان روسیه یکی پس از دیگری زیر فشار فرو میریزند و تجهیزاتش نیز نمیتوانند تصویری تعیینکننده از کارآمدی ارائه دهند، دیگر دشوار است که همچنان از مسکو به عنوان قدرتی همتراز آمریکا سخن گفت.
چین اما از جنس دیگری بازی میکند. پکن نه مانند روسیه درگیر فرسایش ژئوپلیتیک شده و نه اساساً حاضر است ایران را به محور یک رویارویی مستقیم با آمریکا تبدیل کند. منطق چین، نه همبستگی ایدئولوژیک با ایران، بلکه مدیریت موازنهای از روابط متداخل است. پکن بهصراحت بر آتشبس، مذاکره و امنیت کشتیرانی در خلیج فارس و تنگه هرمز تأکید کرده و در روزهای اخیر نیز همراه با پاکستان خواستار توقف درگیری و آغاز گفتوگو شده است. همین موضع نشان میدهد که اولویت چین، پیروزی ایران بر آمریکا نیست، بلکه مهار بحران و بازگرداندن ثباتی است که برای تجارت و انرژی حیاتی است. در این چارچوب، ایران برای چین مهم است، اما نه آنقدر که پکن بخواهد به خاطرش وارد تقابل پرهزینه با واشنگتن شود. چین در سالهای اخیر کوشیده هم با ایران کار کند و هم با عربستان و دیگر دولتهای عرب خلیج فارس؛ و این فقط یک توازن منفعل نیست، بلکه نوعی مهندسی فعالِ موازنه است که پیشتر در نقشآفرینی پکن در نزدیکی تهران و ریاض نیز دیده شد. در واقع، چین ثباتِ قابلکنترل میخواهد، نه غلبه یک اردوگاه بر اردوگاه دیگر. رابطه نزدیک چین با پاکستان هم باید در همین منطق فهمیده شود، نه در قالب یک بلوک ضدآمریکایی منسجم. پکن و اسلامآباد در سالهای اخیر بار دیگر بر شراکت «آهنین» خود و گسترش همکاری راهبردی تأکید کردهاند، و همین روزها نیز چین از نقش دیپلماتیک پاکستان در بحران ایران حمایت کرده است. اما این نزدیکی الزاماً به معنای صفآرایی چین به نفع ایران نیست. برعکس، برای پکن، پاکستان بیشتر یک گره ژئوپلیتیکی مهم در مسیرهای راهبردی، امنیت پیرامونی و دسترسی به اقیانوس هند است؛ نه پلی برای ورود به جنگی که میتواند کل موازنه منطقهای و جریان انرژی را بر هم بزند.
حتی از منظر اقتصادی نیز تصویر روشن است: چین منافع بسیار گستردهتری در کل منطقه دارد تا در یک همپیمانی خاص با ایران. حجم مبادلات چین با عربستان در سال ۲۰۲۴ بهمراتب بیشتر از تجارتش با ایران بوده و پکن همزمان با رقبای منطقهای تهران نیز روابط اقتصادی مهمی حفظ کرده است. به همین دلیل، سیاست واقعی چین نه «حمایت از ایران در برابر آمریکا»، بلکه حفظ دست باز خود میان بازیگران متعارض منطقه است.
اما این فقط نیمه اول تصویر است. اگر از سطحِ سودهای مقطعی عبور کنیم، ماجرا معنای دیگری پیدا میکند. این جنگ بیش از آنکه قدرت روسیه را نشان دهد، محدودیتهای آن را برملا کرده است. روسیهای که سالها کوشید خود را قدرتی تعیینکننده در خاورمیانه و بازیگری جهانی معرفی کند، اکنون حتی در حمایت از نزدیکترین شرکای خود نیز ناتوان به نظر میرسد. در قبال ایران، مسکو بیش از آنکه کنشگر باشد، ناظر است؛ بیشتر هشدار میدهد تا اثر بگذارد، بیشتر ژست میگیرد تا موازنه را تغییر دهد.
این ناتوانی را باید در امتداد تجربههای پیشین روسیه دید. در سوریه، مداخله نظامی مسکو برای مدتی این توهم را پدید آورد که کرملین دوباره به بازیگر اصلی منطقه تبدیل شده است. اما در نهایت روشن شد که روسیه میتواند جنگ را طولانیتر کند، نه اینکه نظمی باثبات بسازد یا بقای متحدش را در لحظه بحرانی تضمین کند. فرسایش ساختار ارتش سوریه و فروپاشی توان دفاعی رژیم اسد نشان داد که پشت تصویر پرطمطراقِ حمایت روسیه، بنیانی بسیار ضعیف وجود داشته است. در ونزوئلا هم الگو مشابه بود: حمایت سیاسی، تبلیغات بسیار، نمایش نزدیکی راهبردی، اما ناتوانی در تضمین سرنوشت متحد در لحظه تعیینکننده. این یعنی شکاف میان ادعای ژئوپلیتیک و ظرفیت واقعی روسیه، دیگر یک استثنا نیست؛ به قاعده تبدیل شده است.
در مورد ایران، این ضعف فقط سیاسی نیست؛ بُعد نظامی و فناورانه هم دارد. سالها سامانههای پدافندی روسی و همکاریهای نظامی مسکو به عنوان بخشی از بازدارندگی ایران تصویر میشدند. اما جنگ جاری نشان داد که این بازدارندگی، دست کم در شکل ادعاشدهاش، نتوانسته هزینه حملات را آنگونه که انتظار میرفت بالا ببرد. این فقط یک ناکامی برای ایران نیست؛ لطمهای است به اعتبار تسلیحات روسی و به افسانه کارآمدی چتر پدافندیای که سالها با تبلیغات بسیار فروخته شد. وقتی متحدان روسیه یکی پس از دیگری زیر فشار فرو میریزند و تجهیزاتش نیز نمیتوانند تصویری تعیینکننده از کارآمدی ارائه دهند، دیگر دشوار است که همچنان از مسکو به عنوان قدرتی همتراز آمریکا سخن گفت.
چین اما از جنس دیگری بازی میکند. پکن نه مانند روسیه درگیر فرسایش ژئوپلیتیک شده و نه اساساً حاضر است ایران را به محور یک رویارویی مستقیم با آمریکا تبدیل کند. منطق چین، نه همبستگی ایدئولوژیک با ایران، بلکه مدیریت موازنهای از روابط متداخل است. پکن بهصراحت بر آتشبس، مذاکره و امنیت کشتیرانی در خلیج فارس و تنگه هرمز تأکید کرده و در روزهای اخیر نیز همراه با پاکستان خواستار توقف درگیری و آغاز گفتوگو شده است. همین موضع نشان میدهد که اولویت چین، پیروزی ایران بر آمریکا نیست، بلکه مهار بحران و بازگرداندن ثباتی است که برای تجارت و انرژی حیاتی است. در این چارچوب، ایران برای چین مهم است، اما نه آنقدر که پکن بخواهد به خاطرش وارد تقابل پرهزینه با واشنگتن شود. چین در سالهای اخیر کوشیده هم با ایران کار کند و هم با عربستان و دیگر دولتهای عرب خلیج فارس؛ و این فقط یک توازن منفعل نیست، بلکه نوعی مهندسی فعالِ موازنه است که پیشتر در نقشآفرینی پکن در نزدیکی تهران و ریاض نیز دیده شد. در واقع، چین ثباتِ قابلکنترل میخواهد، نه غلبه یک اردوگاه بر اردوگاه دیگر. رابطه نزدیک چین با پاکستان هم باید در همین منطق فهمیده شود، نه در قالب یک بلوک ضدآمریکایی منسجم. پکن و اسلامآباد در سالهای اخیر بار دیگر بر شراکت «آهنین» خود و گسترش همکاری راهبردی تأکید کردهاند، و همین روزها نیز چین از نقش دیپلماتیک پاکستان در بحران ایران حمایت کرده است. اما این نزدیکی الزاماً به معنای صفآرایی چین به نفع ایران نیست. برعکس، برای پکن، پاکستان بیشتر یک گره ژئوپلیتیکی مهم در مسیرهای راهبردی، امنیت پیرامونی و دسترسی به اقیانوس هند است؛ نه پلی برای ورود به جنگی که میتواند کل موازنه منطقهای و جریان انرژی را بر هم بزند.
حتی از منظر اقتصادی نیز تصویر روشن است: چین منافع بسیار گستردهتری در کل منطقه دارد تا در یک همپیمانی خاص با ایران. حجم مبادلات چین با عربستان در سال ۲۰۲۴ بهمراتب بیشتر از تجارتش با ایران بوده و پکن همزمان با رقبای منطقهای تهران نیز روابط اقتصادی مهمی حفظ کرده است. به همین دلیل، سیاست واقعی چین نه «حمایت از ایران در برابر آمریکا»، بلکه حفظ دست باز خود میان بازیگران متعارض منطقه است.
👌15❤10👍6😢1
صدای من میاد؟
اگر میتونی بساز. با این که خیلی خیلی خیلی دیر شده، برای بهعصر حجر نرفتن باید به عصر اتم رفت.
این که میگویم بسازیم نه به خاطر آن است که عاشق جنگ اتمی ام، بلکه بر عکس به خاطر آن است که جلوی ویرانی کشورم را از سوی مشتی اوباش فناتیک متعصب جانی مسیحی صهیونیست امریکایی بگیرم. از منظر کنت والتز، بهویژه در مقاله معروف او «چرا ایران باید بمب داشته باشد: موازنه هستهای به معنای ثبات است» در فارین افرز در سال ۲۰۱۲، مسئله اصلی نه «خوب بودن» سلاح هستهای، بلکه اثر ساختاری آن بر رفتار دولتها در یک نظام آنارشیک است. والتز در سنت نوواقعگرایی استدلال میکند که وقتی یک منطقه با عدمتوازن شدید قدرت روبهرو باشد، بازیگر برتر وسوسه بیشتری برای فشار، تهدید یا حتی استفاده از زور دارد؛ اما ورود بازدارندگی هستهای این عدمتوازن را تعدیل میکند و هزینه جنگ را برای همه طرفها به سطحی غیرقابلقبول میرساند. در این منطق، سلاح هستهای بیش از آنکه ابزار جنگ باشد، ابزار احتیاط است: زیرا دولتها میدانند هر خطای محاسباتی میتواند به ویرانی متقابل بینجامد. از همین رو والتز، برخلاف ادبیات رایج ضد اشاعه، استدلال میکرد که هستهایشدن یک بازیگر جدید در خاورمیانه میتوانست رفتار طرفهای منطقهای را محتاطتر، محافظهکارانهتر و در نتیجه کمتنشتر کند.
در سطح منطقهای، نتیجه منطقی این استدلال آن است که بازدارندگی هستهای میتوانست به جای جنگ پیشدستانه و ماجراجویی نظامی امریکا و اسراییل علیه ایران ، نوعی «صلح منفی» یا ثبات مبتنی بر ترس متقابل ایجاد کند. والتز بر این باور بود که در خاورمیانه، مشکل اصلی برتری نامتقارن و فقدان موازنه است؛ بنابراین اگر این موازنه از طریق ظرفیت هستهای برقرار شود، انگیزه برای حمله مستقیم کاهش مییابد، زیرا حتی بازیگر قویتر نیز دیگر نمیتواند بدون هراس از تلافی فاجعهبار عمل کند. در این چارچوب، تنشزدایی نه از راه اعتماد، هنجارهای مشترک یا آشتی سیاسی، بلکه از راه مهار ساختاری حاصل میشود: یعنی دولتها چون از پیامدهای جنگ میترسند، ناچار به خویشتنداری میشوند.
اگر میتونی بساز. با این که خیلی خیلی خیلی دیر شده، برای بهعصر حجر نرفتن باید به عصر اتم رفت.
این که میگویم بسازیم نه به خاطر آن است که عاشق جنگ اتمی ام، بلکه بر عکس به خاطر آن است که جلوی ویرانی کشورم را از سوی مشتی اوباش فناتیک متعصب جانی مسیحی صهیونیست امریکایی بگیرم. از منظر کنت والتز، بهویژه در مقاله معروف او «چرا ایران باید بمب داشته باشد: موازنه هستهای به معنای ثبات است» در فارین افرز در سال ۲۰۱۲، مسئله اصلی نه «خوب بودن» سلاح هستهای، بلکه اثر ساختاری آن بر رفتار دولتها در یک نظام آنارشیک است. والتز در سنت نوواقعگرایی استدلال میکند که وقتی یک منطقه با عدمتوازن شدید قدرت روبهرو باشد، بازیگر برتر وسوسه بیشتری برای فشار، تهدید یا حتی استفاده از زور دارد؛ اما ورود بازدارندگی هستهای این عدمتوازن را تعدیل میکند و هزینه جنگ را برای همه طرفها به سطحی غیرقابلقبول میرساند. در این منطق، سلاح هستهای بیش از آنکه ابزار جنگ باشد، ابزار احتیاط است: زیرا دولتها میدانند هر خطای محاسباتی میتواند به ویرانی متقابل بینجامد. از همین رو والتز، برخلاف ادبیات رایج ضد اشاعه، استدلال میکرد که هستهایشدن یک بازیگر جدید در خاورمیانه میتوانست رفتار طرفهای منطقهای را محتاطتر، محافظهکارانهتر و در نتیجه کمتنشتر کند.
در سطح منطقهای، نتیجه منطقی این استدلال آن است که بازدارندگی هستهای میتوانست به جای جنگ پیشدستانه و ماجراجویی نظامی امریکا و اسراییل علیه ایران ، نوعی «صلح منفی» یا ثبات مبتنی بر ترس متقابل ایجاد کند. والتز بر این باور بود که در خاورمیانه، مشکل اصلی برتری نامتقارن و فقدان موازنه است؛ بنابراین اگر این موازنه از طریق ظرفیت هستهای برقرار شود، انگیزه برای حمله مستقیم کاهش مییابد، زیرا حتی بازیگر قویتر نیز دیگر نمیتواند بدون هراس از تلافی فاجعهبار عمل کند. در این چارچوب، تنشزدایی نه از راه اعتماد، هنجارهای مشترک یا آشتی سیاسی، بلکه از راه مهار ساختاری حاصل میشود: یعنی دولتها چون از پیامدهای جنگ میترسند، ناچار به خویشتنداری میشوند.
👍49❤18👎6
تجاوز نظامی به ایران برای بسیاری در اسرائیل فقط یک جنگ عادی نیست؛ بوی شدید دینی و آخرالزمانی میدهد. بیدلیل هم نیست که آغاز آن را با پوریم گره زدهاند: عیدی که در عهد عتیق، با داستان استر و روایت حضورش در دربار خشایارشا گره خورده. آنجا که این زن توانست شاهنشاه هخامنشی را قانع کند هامان وزیر ایرانی و پسرانش و سایر دشمنان یهودیان را در امپراتوری پارس قتل عام کنند. پوریم با روایت قتل هامان و دهها هزار تن از دشمنان در امپراتوری پارس پیوند خورده است. امسال جشن در عصر روز شنبه ۹ اسفند یا ۲۸ فوریه شروع میشد. روز اول تجاوز به ایران و هدف قرارگرفتن رهبر و فرماندهان نظامی. این فقط یک تقارن تقویمی نیست؛ احضار یک حافظهی دینی-سیاسی است که در آن، خشونت علیه «دشمن ایرانی» معنایی نمادین پیدا میکند.
اکنون با نزدیکشدن به عید پسح از فردا روز جمعه ، این منطق وارد مرحلهای تازه میشود. پسح، عید خروج بنیاسرائیل از مصر و رهایی از تهدید است، اما در بستر جنگ امروز، میتواند بهراحتی به زبان حذف، نجات از طریق نابودی دشمن، و تقدیس خشونت بدل شود. مسئله فقط یک هدف نظامی نیست؛ ما با جنگی روبهرو هستیم که هرچه بیشتر در قالب اسطوره، نماد و الهیات دشمنکُشی فهم و بازنمایی میشود.
به هوش باشیم.
اکنون با نزدیکشدن به عید پسح از فردا روز جمعه ، این منطق وارد مرحلهای تازه میشود. پسح، عید خروج بنیاسرائیل از مصر و رهایی از تهدید است، اما در بستر جنگ امروز، میتواند بهراحتی به زبان حذف، نجات از طریق نابودی دشمن، و تقدیس خشونت بدل شود. مسئله فقط یک هدف نظامی نیست؛ ما با جنگی روبهرو هستیم که هرچه بیشتر در قالب اسطوره، نماد و الهیات دشمنکُشی فهم و بازنمایی میشود.
به هوش باشیم.
👍33🤔3❤2
سیاستگذاران راهبردی ایران در یک سطح، یعنی در سطح عملیاتی، تا حدی موفق شدند هزینههای جنگ را از مرزهای خود بیرون ببرند و آن را به مسئلهای منطقهای و جهانی تبدیل کنند. حملات متقابل، تهدید مسیرهای انرژی، بالا رفتن ریسک در بازار نفت، افزایش نگرانی درباره امنیت خلیج فارس و فشار روانی بر بازیگران خارجی، همگی نشان داد که جنگ با ایران قرار نیست فقط در داخل مرزهای ایران باقی بماند. از این نظر، تهران توانست به طرف مقابل بفهماند که حمله به ایران، هزینهای فراتر از یک عملیات محدود نظامی دارد. اما در سطح راهبردی، یعنی در سطح رسیدن به اهداف سیاسی بزرگتر، این مسیر به طور کامل موفق نبود. دلیلش این بود که تهران چند متغیر مهم را یا دستکم گرفت یا به درستی برآورد نکرد.
نخست، ایران نتوانست رفتار بازارها را در شرایط جنگی به طور کامل پیشبینی کند، بهویژه وقتی طرف مقابل خودِ بازار را به بخشی از میدان جنگ تبدیل میکند. در تحلیل کلاسیک، فرض بر این است که جهش قیمت نفت، ترس در بازارهای مالی، اختلال در زنجیره تأمین و نگرانی از بسته شدن مسیرهای انرژی باید دولتهای غربی را به سمت مهار تنش سوق دهد. اما در دوره ترامپ این رابطه دیگر مکانیکی و قابل اتکا نیست. او و حلقه نزدیک به او فقط از آشفتگی بازار نمیترسند، بلکه از همان آشفتگی برای فشار سیاسی، نمایش قدرت و حتی منافع شخصی استفاده میکنند. گزارشهای خبری درباره پیوندهای تجاری اطراف خانواده ترامپ با شرکتهای فعال در حوزه دفاعی که در بحبوحه همین جنگ به بازار خلیج فارس چشم دوختهاند، دستکم این تصور را تقویت کرده که برای بخشی از این شبکه، جنگ فقط مسئله امنیتی نیست، بلکه با فرصتهای مالی و سیاسی نیز گره خورده است. روشن است که در این الگو، بیثباتی بازار الزاماً عامل بازدارنده نیست و حتی میتواند برای اطراف قدرت به منبع نفوذ، رانت، قرارداد و معامله تبدیل شود.
دوم، ایران نقش چین را بیش از اندازه خوشبینانه دیده بود، یا دستکم این امید وجود داشت که پکن در لحظه بحران، به شکلی روشنتر به سود تهران متمایل شود. اما رفتار چین در سالهای اخیر نشان داده که راهبرد اصلیاش نه ورود به بلوکبندی سخت، بلکه حفظ توازن میان همه بازیگران مهم منطقه است. چین از یک سو با ایران روابط انرژی، ترانزیتی و ژئوپلیتیکی دارد و از سوی دیگر، با عربستان، امارات و دیگر دولتهای عرب خلیج فارس نیز روابطی عمیقتر، باثباتتر و از نظر اقتصادی پرسودتر ساخته است. منطق پکن روشن است: منطقهای نسبتاً باثبات که در آن هم نفت جریان داشته باشد، هم تجارت، هم سرمایهگذاری، و هم پروژههای کلان اقتصادیاش آسیب نبیند. به همین دلیل، در لحظهای که جنگ بالا میگیرد، چین معمولاً به جای آنکه به سود ایران وارد تقابل مستقیم با آمریکا شود، موضعی محتاط، مبهم و متوازن نگه میدارد. این یعنی تهران نمیتوانست واقعاً روی چین به عنوان یک پشتوانه امنیتی یا راهبردی در حد یک متحد تمامعیار حساب کند. چین شریک است، اما متحد جنگی نیست؛ شریک تجاری است، نه ضامن بقا در یک رویارویی بزرگ نظامی. همین الگو را میتوان در مخالفت پکن با راهحل نظامی برای باز کردن تنگه هرمز و ترجیح آن به مسیرهای دیپلماتیک هم دید.
سوم، ایران احتمالاً در ارزیابی میزان بازدارندگی ناشی از قدرت موشکی خود دچار خوشبینی بیش از حد شده بود. تردیدی نیست که توان موشکی ایران واقعی است و میتواند هزینه تولید کند. این توان میتواند پایگاهها را تهدید کند، متحدان منطقهای آمریکا را نگران سازد، سامانههای دفاعی را فرسوده کند و در تصمیمگیری طرف مقابل عنصر احتیاط وارد کند. اما تا اینجای کار، به نظر میرسد حملات موشکی ایران، به استثنای ضربه به تأسیسات گازی قطر و اثر بزرگ آن بر بازار انرژی و محاسبات منطقهای، هنوز آن هزینه سنگین و تغییردهنده رفتار را بر آمریکا تحمیل نکردهاند که بتواند واشنگتن را وادار به عقبنشینی یا بازنگری جدی در مسیر جنگ کند. با وجود ادامه حملات ایران به اسرائیل و برخی همسایگان خلیج فارس، ترامپ نه تنها از شدت جنگ نکاست، بلکه علناً وعده حملات شدیدتر در هفتههای بعد را هم مطرح کرد. این دقیقاً نشان میدهد که میان «توانایی ضربهزدن» و «توانایی وادار کردن دشمن به تغییر رفتار» فاصله وجود دارد. موشکها میتوانند هزینه ایجاد کنند، اما اگر طرف مقابل آمادگی سیاسی و روانی بیشتری برای پذیرش بیثباتی، تشدید جنگ و عبور از قیود متعارف داشته باشد، بازدارندگی موشکی دیگر به تنهایی کافی نیست. در چنین وضعی، توان موشکی از ابزار توقف جنگ، بیشتر به ابزار مدیریت هزینههای جنگ تبدیل میشود.
نخست، ایران نتوانست رفتار بازارها را در شرایط جنگی به طور کامل پیشبینی کند، بهویژه وقتی طرف مقابل خودِ بازار را به بخشی از میدان جنگ تبدیل میکند. در تحلیل کلاسیک، فرض بر این است که جهش قیمت نفت، ترس در بازارهای مالی، اختلال در زنجیره تأمین و نگرانی از بسته شدن مسیرهای انرژی باید دولتهای غربی را به سمت مهار تنش سوق دهد. اما در دوره ترامپ این رابطه دیگر مکانیکی و قابل اتکا نیست. او و حلقه نزدیک به او فقط از آشفتگی بازار نمیترسند، بلکه از همان آشفتگی برای فشار سیاسی، نمایش قدرت و حتی منافع شخصی استفاده میکنند. گزارشهای خبری درباره پیوندهای تجاری اطراف خانواده ترامپ با شرکتهای فعال در حوزه دفاعی که در بحبوحه همین جنگ به بازار خلیج فارس چشم دوختهاند، دستکم این تصور را تقویت کرده که برای بخشی از این شبکه، جنگ فقط مسئله امنیتی نیست، بلکه با فرصتهای مالی و سیاسی نیز گره خورده است. روشن است که در این الگو، بیثباتی بازار الزاماً عامل بازدارنده نیست و حتی میتواند برای اطراف قدرت به منبع نفوذ، رانت، قرارداد و معامله تبدیل شود.
دوم، ایران نقش چین را بیش از اندازه خوشبینانه دیده بود، یا دستکم این امید وجود داشت که پکن در لحظه بحران، به شکلی روشنتر به سود تهران متمایل شود. اما رفتار چین در سالهای اخیر نشان داده که راهبرد اصلیاش نه ورود به بلوکبندی سخت، بلکه حفظ توازن میان همه بازیگران مهم منطقه است. چین از یک سو با ایران روابط انرژی، ترانزیتی و ژئوپلیتیکی دارد و از سوی دیگر، با عربستان، امارات و دیگر دولتهای عرب خلیج فارس نیز روابطی عمیقتر، باثباتتر و از نظر اقتصادی پرسودتر ساخته است. منطق پکن روشن است: منطقهای نسبتاً باثبات که در آن هم نفت جریان داشته باشد، هم تجارت، هم سرمایهگذاری، و هم پروژههای کلان اقتصادیاش آسیب نبیند. به همین دلیل، در لحظهای که جنگ بالا میگیرد، چین معمولاً به جای آنکه به سود ایران وارد تقابل مستقیم با آمریکا شود، موضعی محتاط، مبهم و متوازن نگه میدارد. این یعنی تهران نمیتوانست واقعاً روی چین به عنوان یک پشتوانه امنیتی یا راهبردی در حد یک متحد تمامعیار حساب کند. چین شریک است، اما متحد جنگی نیست؛ شریک تجاری است، نه ضامن بقا در یک رویارویی بزرگ نظامی. همین الگو را میتوان در مخالفت پکن با راهحل نظامی برای باز کردن تنگه هرمز و ترجیح آن به مسیرهای دیپلماتیک هم دید.
سوم، ایران احتمالاً در ارزیابی میزان بازدارندگی ناشی از قدرت موشکی خود دچار خوشبینی بیش از حد شده بود. تردیدی نیست که توان موشکی ایران واقعی است و میتواند هزینه تولید کند. این توان میتواند پایگاهها را تهدید کند، متحدان منطقهای آمریکا را نگران سازد، سامانههای دفاعی را فرسوده کند و در تصمیمگیری طرف مقابل عنصر احتیاط وارد کند. اما تا اینجای کار، به نظر میرسد حملات موشکی ایران، به استثنای ضربه به تأسیسات گازی قطر و اثر بزرگ آن بر بازار انرژی و محاسبات منطقهای، هنوز آن هزینه سنگین و تغییردهنده رفتار را بر آمریکا تحمیل نکردهاند که بتواند واشنگتن را وادار به عقبنشینی یا بازنگری جدی در مسیر جنگ کند. با وجود ادامه حملات ایران به اسرائیل و برخی همسایگان خلیج فارس، ترامپ نه تنها از شدت جنگ نکاست، بلکه علناً وعده حملات شدیدتر در هفتههای بعد را هم مطرح کرد. این دقیقاً نشان میدهد که میان «توانایی ضربهزدن» و «توانایی وادار کردن دشمن به تغییر رفتار» فاصله وجود دارد. موشکها میتوانند هزینه ایجاد کنند، اما اگر طرف مقابل آمادگی سیاسی و روانی بیشتری برای پذیرش بیثباتی، تشدید جنگ و عبور از قیود متعارف داشته باشد، بازدارندگی موشکی دیگر به تنهایی کافی نیست. در چنین وضعی، توان موشکی از ابزار توقف جنگ، بیشتر به ابزار مدیریت هزینههای جنگ تبدیل میشود.
❤13👍11👎6
صهیونوپهلویسم را باید نه بهمثابه ادامهٔ سادهٔ سلطنتطلبی سنتی، بلکه بهعنوان یک ایدئولوژی رسانهمحور، پوپولیستی و راست افراطی فهمید که با تکیه بر سیاستِ هیجان، دوگانهسازیِ افراطی و پیوند با منطق امنیتی ـ جنگیِ اسرائیل، میکوشد خشونت، مداخله و اقتدارگرایی را در پوشش نجات ملی مشروعیت ببخشد
کارویژه صهیونوپهلویسم نه بسیج جامعه برای توسعه، نوسازی یا اصلاح، بلکه عادیسازی خشونت ژئوپولیتیکی و کرختکردن افکار عمومی در برابر جنگ است. در این گفتمان، جنگ، بمباران، ترور و حتی فروپاشی اجتماعی دیگر بهمثابه فاجعه فهم نمیشوند، بلکه به سطح ابزارهای مشروع و قابل استفاده سیاست فروکاسته میشوند. موتور این کرختی، سادهسازی افراطی جهان سیاست و بازتولید مداوم دوگانههای عاطفی است: خیر مطلق در برابر شر مطلق، نجات در برابر نابودی، تمدن در برابر بربریت. در چنین دستگاهی، هر میزان از خشونت، اگر از سوی «عموهایشان» اعمال شود، نه فقط قابل توجیه، بلکه اخلاقی، ضروری و حتی رهاییبخش تصویر میشود. نتیجه آن است که حساسیت جمعی نسبت به اشغال، کشتار غیرنظامیان و پیامدهای درازمدت جنگ بهتدریج تحلیل میرود و خشونت، صورت طبیعی و بدیهی سیاست پیدا میکند
کارویژه صهیونوپهلویسم نه بسیج جامعه برای توسعه، نوسازی یا اصلاح، بلکه عادیسازی خشونت ژئوپولیتیکی و کرختکردن افکار عمومی در برابر جنگ است. در این گفتمان، جنگ، بمباران، ترور و حتی فروپاشی اجتماعی دیگر بهمثابه فاجعه فهم نمیشوند، بلکه به سطح ابزارهای مشروع و قابل استفاده سیاست فروکاسته میشوند. موتور این کرختی، سادهسازی افراطی جهان سیاست و بازتولید مداوم دوگانههای عاطفی است: خیر مطلق در برابر شر مطلق، نجات در برابر نابودی، تمدن در برابر بربریت. در چنین دستگاهی، هر میزان از خشونت، اگر از سوی «عموهایشان» اعمال شود، نه فقط قابل توجیه، بلکه اخلاقی، ضروری و حتی رهاییبخش تصویر میشود. نتیجه آن است که حساسیت جمعی نسبت به اشغال، کشتار غیرنظامیان و پیامدهای درازمدت جنگ بهتدریج تحلیل میرود و خشونت، صورت طبیعی و بدیهی سیاست پیدا میکند
👌29👍10❤5👎2
یادداشت امروز ظریف در فارین افرز را نباید صرفا یک مقاله تحلیلی دید؛ این متن، بیش از هر چیز، یک سیگنال سیاسی است. سیگنالی از سوی همان جریان روحانی-ظریف به ترامپ و حلقه سیاست خارجی او که میگوید راه معامله با ما باز است.
اهمیت ماجرا فقط در محتوای متن نیست، بلکه در محل انتشار آن هم هست. وقتی چنین متنی نه در فضای عمومی فارسی، بلکه در فارین افرز منتشر میشود، مخاطب اصلیاش افکار عمومی ایران نیست؛ مخاطب آن نخبگان امنیتی، دیپلماتیک و تصمیمگیر در واشنگتناند. به بیان روشنتر، این یادداشت را میتوان نوعی سیگنال از سوی همان جریان روحانی-ظریف به تیم ترامپ دانست: اگر با ما معامله کنید، هنوز امکان یک توافق بزرگ وجود دارد. خود فارین افرز مقاله را با عنوان «چگونه ایران باید به جنگ پایان دهد» منتشر کرده و محتوای آن نشان میدهند که بسته پیشنهادی ظریف شامل محدودسازی برنامه هستهای، کاهش ذخایر اورانیوم، بازگشایی تنگه هرمز و پذیرش یک پیمان عدم تعرض با آمریکا در برابر رفع تحریمها و بازگشت ایران به اقتصاد جهانی است.
مسئله اصلی دقیقا از همینجا آغاز میشود. این متن با زبانی نرم و دیپلماتیک، در عمل از معامله بر سر مهمترین داراییهای راهبردی ایران سخن میگوید، بیآنکه روشن کند طرف مقابل دقیقا چه چیزی، با چه سازوکار حقوقی، در چه بازه زمانی، و با چه ضمانت اجرایی روی میز میگذارد. در ادبیات مذاکرات بینالمللی، ارزش هر توافق را نه عبارات کلی، بلکه تعریف دقیق تعهدات، تقارن در امتیازدهی، جدول زمانی اجرا، و سازوکار راستیآزمایی تعیین میکند. در این متن اما از ایران خواسته میشود داراییهای سخت، فوری و قابل سنجش خود را وارد معامله کند، حال آنکه تعهد طرف آمریکایی با عبارت کاملا مبهم «رفع تحریمها» خلاصه میشود. اینجاست که باید پرسید: کدام تحریمها؟ تحریمهای اولیه یا ثانویه؟ تحریمهای کنگره یا فرامین اجرایی؟ لغو کامل یا صرفا تعلیق؟ برای شش ماه، یک سال، یا تا تغییر دولت بعدی در واشنگتن؟ بدون پاسخ روشن به این پرسشها، «رفع تحریمها» نه یک تعهد حقوقی دقیق، بلکه یک فرمول سیاسی کشدار است که مانند برجام میتواند هر بار به شکلی تازه تفسیر شود.
ضعف دوم یادداشت، عدم تقارن آشکار در ساختار معامله است. آنچه ایران باید بدهد، روشن، عینی و عمدتا غیرقابل بازگشت در کوتاهمدت است: محدودیت هستهای، کاهش ذخایر، باز کردن هرمز، و پذیرش عدم تعرض. اما آنچه آمریکا باید بدهد، عمدتا سیاسی، قابل تفسیر و بازگشتپذیر است. این عدم تقارن فقط یک اشکال فنی نیست، بلکه هسته بحران است. تجربه برجام نیز نشان داد که در ساختار قدرت آمریکا، منافع اقتصادی ایران میتواند بهآسانی با تأخیر، تفسیر محدود، فشار بانکی، تهدید ثانویه یا تغییر دولت بیاثر شود. در چنین شرایطی، پیشنهاد دادن امتیازهای سخت و راهبردی در برابر وعدههای اقتصادی مبهم، بیشتر شبیه پیشفروش ابزارهای بازدارندگی است تا طراحی یک صلح پایدار. برجام هم با وجود قطعنامه ۲۲۳۱ شورای امنیت، در نهایت با خروج آمریکا و بازگشت تحریمها ضربه خورد؛ یعنی حتی وجود یک چارچوب رسمی بینالمللی هم مانع از فرسایش منافع ایران نشد.
از این منظر، یادداشت ظریف امتداد همان منطق قدیمی سیاست خارجی دولت روحانی است: این تصور که اگر ایران بخشی از ظرفیتهای راهبردی خود را روی میز بگذارد، آمریکا نیز در برابر آن «عقلانی» رفتار خواهد کرد و راه ادغام اقتصادی ایران را باز خواهد نمود. اما این فرض، دستکم در سطح تحلیلی، از یک واقعیت مهم غفلت میکند: مسئله واشنگتن با تهران فقط سطح غنیسازی یا وضعیت تنگه هرمز نیست. بخش مهمی از منازعه، به مهار ساختاری ایران، محدودسازی توان منطقهای آن، و تغییر موازنه قوا در خاورمیانه مربوط است. در چنین شرایطی، اگر ایران اهرمهای هستهای و ژئوپولیتیکی خود را بدون تضمینهای سخت واگذار کند، بعید است نزاع پایان یابد؛ محتملتر آن است که فقط فاز بعدی فشار آغاز شود، با مطالبات تازه درباره موشک، پهپاد، نفوذ منطقهای و آرایش دفاعی.
پیشنهاد پیمان عدم تعرض نیز در همین چارچوب، بیش از آنکه یک ابتکار راهبردی پخته باشد، یک عبارت خوشصدا اما کمتعریف است. پیمان عدم تعرض زمانی معنا دارد که یا میان دو طرف نوعی توازن بازدارندگی برقرار باشد، یا دستکم سازوکارهای داوری، تضمین، هزینه نقض و چارچوب نظارتی روشن شده باشد. اما در صورتبندی فعلی، تا جایی که از خلاصههای موجود برمیآید، فقط از اصل پیمان سخن رفته و نه از معماری اجرایی آن. این یعنی مشکل اصلی، یعنی بیاعتمادی ساختاری، با یک واژه حقوقی حلنشده باقی میماند. اگر طرف مقابل سابقه خروج از توافق، تخریب منافع اقتصادی طرف دیگر، یا دور زدن تعهدات سیاسی را دارد، افزودن عنوان «پیمان عدم تعرض» به خودی خود هیچ ضمانتی ایجاد نمیکند.
اهمیت ماجرا فقط در محتوای متن نیست، بلکه در محل انتشار آن هم هست. وقتی چنین متنی نه در فضای عمومی فارسی، بلکه در فارین افرز منتشر میشود، مخاطب اصلیاش افکار عمومی ایران نیست؛ مخاطب آن نخبگان امنیتی، دیپلماتیک و تصمیمگیر در واشنگتناند. به بیان روشنتر، این یادداشت را میتوان نوعی سیگنال از سوی همان جریان روحانی-ظریف به تیم ترامپ دانست: اگر با ما معامله کنید، هنوز امکان یک توافق بزرگ وجود دارد. خود فارین افرز مقاله را با عنوان «چگونه ایران باید به جنگ پایان دهد» منتشر کرده و محتوای آن نشان میدهند که بسته پیشنهادی ظریف شامل محدودسازی برنامه هستهای، کاهش ذخایر اورانیوم، بازگشایی تنگه هرمز و پذیرش یک پیمان عدم تعرض با آمریکا در برابر رفع تحریمها و بازگشت ایران به اقتصاد جهانی است.
مسئله اصلی دقیقا از همینجا آغاز میشود. این متن با زبانی نرم و دیپلماتیک، در عمل از معامله بر سر مهمترین داراییهای راهبردی ایران سخن میگوید، بیآنکه روشن کند طرف مقابل دقیقا چه چیزی، با چه سازوکار حقوقی، در چه بازه زمانی، و با چه ضمانت اجرایی روی میز میگذارد. در ادبیات مذاکرات بینالمللی، ارزش هر توافق را نه عبارات کلی، بلکه تعریف دقیق تعهدات، تقارن در امتیازدهی، جدول زمانی اجرا، و سازوکار راستیآزمایی تعیین میکند. در این متن اما از ایران خواسته میشود داراییهای سخت، فوری و قابل سنجش خود را وارد معامله کند، حال آنکه تعهد طرف آمریکایی با عبارت کاملا مبهم «رفع تحریمها» خلاصه میشود. اینجاست که باید پرسید: کدام تحریمها؟ تحریمهای اولیه یا ثانویه؟ تحریمهای کنگره یا فرامین اجرایی؟ لغو کامل یا صرفا تعلیق؟ برای شش ماه، یک سال، یا تا تغییر دولت بعدی در واشنگتن؟ بدون پاسخ روشن به این پرسشها، «رفع تحریمها» نه یک تعهد حقوقی دقیق، بلکه یک فرمول سیاسی کشدار است که مانند برجام میتواند هر بار به شکلی تازه تفسیر شود.
ضعف دوم یادداشت، عدم تقارن آشکار در ساختار معامله است. آنچه ایران باید بدهد، روشن، عینی و عمدتا غیرقابل بازگشت در کوتاهمدت است: محدودیت هستهای، کاهش ذخایر، باز کردن هرمز، و پذیرش عدم تعرض. اما آنچه آمریکا باید بدهد، عمدتا سیاسی، قابل تفسیر و بازگشتپذیر است. این عدم تقارن فقط یک اشکال فنی نیست، بلکه هسته بحران است. تجربه برجام نیز نشان داد که در ساختار قدرت آمریکا، منافع اقتصادی ایران میتواند بهآسانی با تأخیر، تفسیر محدود، فشار بانکی، تهدید ثانویه یا تغییر دولت بیاثر شود. در چنین شرایطی، پیشنهاد دادن امتیازهای سخت و راهبردی در برابر وعدههای اقتصادی مبهم، بیشتر شبیه پیشفروش ابزارهای بازدارندگی است تا طراحی یک صلح پایدار. برجام هم با وجود قطعنامه ۲۲۳۱ شورای امنیت، در نهایت با خروج آمریکا و بازگشت تحریمها ضربه خورد؛ یعنی حتی وجود یک چارچوب رسمی بینالمللی هم مانع از فرسایش منافع ایران نشد.
از این منظر، یادداشت ظریف امتداد همان منطق قدیمی سیاست خارجی دولت روحانی است: این تصور که اگر ایران بخشی از ظرفیتهای راهبردی خود را روی میز بگذارد، آمریکا نیز در برابر آن «عقلانی» رفتار خواهد کرد و راه ادغام اقتصادی ایران را باز خواهد نمود. اما این فرض، دستکم در سطح تحلیلی، از یک واقعیت مهم غفلت میکند: مسئله واشنگتن با تهران فقط سطح غنیسازی یا وضعیت تنگه هرمز نیست. بخش مهمی از منازعه، به مهار ساختاری ایران، محدودسازی توان منطقهای آن، و تغییر موازنه قوا در خاورمیانه مربوط است. در چنین شرایطی، اگر ایران اهرمهای هستهای و ژئوپولیتیکی خود را بدون تضمینهای سخت واگذار کند، بعید است نزاع پایان یابد؛ محتملتر آن است که فقط فاز بعدی فشار آغاز شود، با مطالبات تازه درباره موشک، پهپاد، نفوذ منطقهای و آرایش دفاعی.
پیشنهاد پیمان عدم تعرض نیز در همین چارچوب، بیش از آنکه یک ابتکار راهبردی پخته باشد، یک عبارت خوشصدا اما کمتعریف است. پیمان عدم تعرض زمانی معنا دارد که یا میان دو طرف نوعی توازن بازدارندگی برقرار باشد، یا دستکم سازوکارهای داوری، تضمین، هزینه نقض و چارچوب نظارتی روشن شده باشد. اما در صورتبندی فعلی، تا جایی که از خلاصههای موجود برمیآید، فقط از اصل پیمان سخن رفته و نه از معماری اجرایی آن. این یعنی مشکل اصلی، یعنی بیاعتمادی ساختاری، با یک واژه حقوقی حلنشده باقی میماند. اگر طرف مقابل سابقه خروج از توافق، تخریب منافع اقتصادی طرف دیگر، یا دور زدن تعهدات سیاسی را دارد، افزودن عنوان «پیمان عدم تعرض» به خودی خود هیچ ضمانتی ایجاد نمیکند.
👍37👎10🤬6❤2👏2🙏1💯1
اسکندر فقط تختجمشید را آتش نزد. او هم مانند این ترامپ و نتانیاهو میخواست خودِ حافظه و تمدن ایران را بسوزاند. در سنت ایرانی، حتی اوستا که بر پوست گاو نوشته شده بود نیز سوزانده شد. اما ایران بازگشت: اردشیر یکم (۲۲۴ تا ۲۴۲ میلادی)، که خود را وارث میراث داریوش سوم میدانست، امپراتوری را احیا کرد، سکه به نام ایران ( دقیقا با واژه ایران 𐭠𐭩𐭫𐭠𐭭) زد، و با زرِ هموزنِ سکههای روم به غرب پاسخ داد.
این بار، ما به پنج قرن زمان نیاز نداریم.
این بار، ما به پنج قرن زمان نیاز نداریم.
❤53👍7
حسین قتیب
یادداشت امروز ظریف در فارین افرز را نباید صرفا یک مقاله تحلیلی دید؛ این متن، بیش از هر چیز، یک سیگنال سیاسی است. سیگنالی از سوی همان جریان روحانی-ظریف به ترامپ و حلقه سیاست خارجی او که میگوید راه معامله با ما باز است. اهمیت ماجرا فقط در محتوای متن نیست،…
از صبح تا الان پاسخها و نکات زیادی را که در کامنت ها و پیامها و مطالب دیگران بود را مطالعه کردم. بعضیها گمان میکنند من رادیکال تندی هستم که کلا معتقدم جنگ ابدی راه حل است و روبروی راه خروج از جنگ ایستادهام . این ایده مطلقا غلط است و طبیعتا پایان جنگ را با مذاکره سیاسی میتوان تعیین کرد.
اما این که دکتر ظریف هم راه حل جادویی دارد که با آن طرف مقابل هم کوتاه میآید هم چندان واقعی نیست. اشتباه تحلیلی ظریف و همفکرانش این است که هنوز هم خیال میکنند میتوان میان کاخ سفید، کنگره، لابی اسرائیل، مسیحیان صهیونیست، و ساختار امنیتی آمریکا شکاف تعیینکننده انداخت و از دل آن یک مصالحه پایدار بیرون کشید. حال آنکه در موضوع ایران، فاصله میان این نیروها بسیار کمتر از آن چیزی است که این جریان تصور میکند. ممکن است بر سر لحن، زمانبندی، یا ابزارها اختلاف داشته باشند، اما در اصل فشار ساختاری بر ایران و جلوگیری از تثبیت آن به عنوان یک قدرت مستقل منطقهای، اشتراک منافع عمیقی وجود دارد. به همین دلیل، دولت بایدن نیز با وجود همه تفاوتهای ظاهریاش، نه به برجام بازگشت آنگونه که ایران انتظار داشت، نه هزینه سیاسی لازم را برای احیای واقعی آن پرداخت، و نه حاضر شد تحریمها را به شکل مطمئن و غیرقابل بازگشت برچیند. پس مشکل فقط ترامپ نبود، فقط بایدن هم نیست، و فقط به آینده هم مربوط نمیشود. تا زمانی که در نگاه واشنگتن تغییر کیفی واقعی رخ ندهد و امتیازهای مطلوب آن حاصل نشود، نه بازگشت جدی به برجام در کار خواهد بود و نه پذیرش یک پیمان مشابه.
از این منظر، نقد اصلی به یادداشت ظریف آن است که هنوز با ذهنیت برجامی به واقعیتی پسابرجامی نگاه میکند. او گویی همچنان فرض میگیرد که اگر ایران بستهای جذابتر روی میز بگذارد، آمریکا نیز میتواند به یک توافق متوازن و باثبات بازگردد. در حالی که مسئله از مدتها پیش از سطح یک معامله فنی هستهای عبور کرده است. اکنون منازعه بر سر اصل جایگاه ایران در موازنه منطقهای و نسبت آن با نظم مطلوب آمریکا و اسرائیل است. وقتی چنین واقعیتی فهم نشود، نتیجه آن میشود که بار دیگر به ایران توصیه شود مهمترین اهرمهای راهبردی خود را وارد معامله کند، بیآنکه طرف مقابل اساسا ارادهای برای یک مصالحه متقارن و پایدار داشته باشد. این همان نقطه کوری است که در متن ظریف دیده میشود: ناتوانی در فهم این واقعیت که مشکل فقط در کیفیت پیشنهاد ایران نبوده، بلکه در ماهیت اراده طرف مقابل برای نپذیرفتن یک توافق محدود و حرکت به سمت فشار حداکثری بوده است.
تصوری برای دولتمردان تدبیر و امید وجود دارد که اگر ایران در زمان مناسبتر، با لحن نرمتر، یا با بستهای منعطفتر وارد مذاکره با ترامپ ۲۰۱۷/۱۸ میشد، یا اگر بعدا دوباره باب گفتوگو باز میماند، امکان نجات برجام یا رسیدن به یک توافق پایدار وجود داشت. اما مسئله اصلی این نبود و نیست. وقتی دولت پنهان، ساختار امنیتی آمریکا، کنگره، و شبکه فشار لابی اسرائیل به این جمعبندی رسیدند که برجام دیگر منافع حداکثری مطلوب آنان را تامین نمیکند، خروج از آن تقریبا اجتنابناپذیر شد. این تصمیم نه صرفا محصول خلقوخوی ترامپ، بلکه بیان یک اراده عمیقتر در ساختار قدرت آمریکا بود؛ ارادهای که میخواست از توافق محدود هستهای عبور کند و ایران را به دادن امتیازهای کیفی بزرگتر در حوزههای منطقهای، موشکی و راهبردی وادار سازد. در نتیجه، نه فروپاشی برجام را میتوان تماما به ظریف نسبت داد، و نه میتوان با سادهسازی، آن را صرفا حاصل یک انحراف شخصی در دولت ترامپ دانست. الان هم ماجرا این است. اراده آنان نابودی ایران به عنوان واحد سیاسی قابل حکمرانی کردن است و دولت اسراییل با تسلط کامل بر ترامپ این هدف را پیش می برد.
اما این که دکتر ظریف هم راه حل جادویی دارد که با آن طرف مقابل هم کوتاه میآید هم چندان واقعی نیست. اشتباه تحلیلی ظریف و همفکرانش این است که هنوز هم خیال میکنند میتوان میان کاخ سفید، کنگره، لابی اسرائیل، مسیحیان صهیونیست، و ساختار امنیتی آمریکا شکاف تعیینکننده انداخت و از دل آن یک مصالحه پایدار بیرون کشید. حال آنکه در موضوع ایران، فاصله میان این نیروها بسیار کمتر از آن چیزی است که این جریان تصور میکند. ممکن است بر سر لحن، زمانبندی، یا ابزارها اختلاف داشته باشند، اما در اصل فشار ساختاری بر ایران و جلوگیری از تثبیت آن به عنوان یک قدرت مستقل منطقهای، اشتراک منافع عمیقی وجود دارد. به همین دلیل، دولت بایدن نیز با وجود همه تفاوتهای ظاهریاش، نه به برجام بازگشت آنگونه که ایران انتظار داشت، نه هزینه سیاسی لازم را برای احیای واقعی آن پرداخت، و نه حاضر شد تحریمها را به شکل مطمئن و غیرقابل بازگشت برچیند. پس مشکل فقط ترامپ نبود، فقط بایدن هم نیست، و فقط به آینده هم مربوط نمیشود. تا زمانی که در نگاه واشنگتن تغییر کیفی واقعی رخ ندهد و امتیازهای مطلوب آن حاصل نشود، نه بازگشت جدی به برجام در کار خواهد بود و نه پذیرش یک پیمان مشابه.
از این منظر، نقد اصلی به یادداشت ظریف آن است که هنوز با ذهنیت برجامی به واقعیتی پسابرجامی نگاه میکند. او گویی همچنان فرض میگیرد که اگر ایران بستهای جذابتر روی میز بگذارد، آمریکا نیز میتواند به یک توافق متوازن و باثبات بازگردد. در حالی که مسئله از مدتها پیش از سطح یک معامله فنی هستهای عبور کرده است. اکنون منازعه بر سر اصل جایگاه ایران در موازنه منطقهای و نسبت آن با نظم مطلوب آمریکا و اسرائیل است. وقتی چنین واقعیتی فهم نشود، نتیجه آن میشود که بار دیگر به ایران توصیه شود مهمترین اهرمهای راهبردی خود را وارد معامله کند، بیآنکه طرف مقابل اساسا ارادهای برای یک مصالحه متقارن و پایدار داشته باشد. این همان نقطه کوری است که در متن ظریف دیده میشود: ناتوانی در فهم این واقعیت که مشکل فقط در کیفیت پیشنهاد ایران نبوده، بلکه در ماهیت اراده طرف مقابل برای نپذیرفتن یک توافق محدود و حرکت به سمت فشار حداکثری بوده است.
تصوری برای دولتمردان تدبیر و امید وجود دارد که اگر ایران در زمان مناسبتر، با لحن نرمتر، یا با بستهای منعطفتر وارد مذاکره با ترامپ ۲۰۱۷/۱۸ میشد، یا اگر بعدا دوباره باب گفتوگو باز میماند، امکان نجات برجام یا رسیدن به یک توافق پایدار وجود داشت. اما مسئله اصلی این نبود و نیست. وقتی دولت پنهان، ساختار امنیتی آمریکا، کنگره، و شبکه فشار لابی اسرائیل به این جمعبندی رسیدند که برجام دیگر منافع حداکثری مطلوب آنان را تامین نمیکند، خروج از آن تقریبا اجتنابناپذیر شد. این تصمیم نه صرفا محصول خلقوخوی ترامپ، بلکه بیان یک اراده عمیقتر در ساختار قدرت آمریکا بود؛ ارادهای که میخواست از توافق محدود هستهای عبور کند و ایران را به دادن امتیازهای کیفی بزرگتر در حوزههای منطقهای، موشکی و راهبردی وادار سازد. در نتیجه، نه فروپاشی برجام را میتوان تماما به ظریف نسبت داد، و نه میتوان با سادهسازی، آن را صرفا حاصل یک انحراف شخصی در دولت ترامپ دانست. الان هم ماجرا این است. اراده آنان نابودی ایران به عنوان واحد سیاسی قابل حکمرانی کردن است و دولت اسراییل با تسلط کامل بر ترامپ این هدف را پیش می برد.
👍42❤9👎9👏2👌2
آنچه نتانیاهو و لشکر اشقیا برای ایران در ذهن میپرورانند، تصویری است از ویرانی تمامعیار: نابودی مراکز صنعتی و کشتار غیرنظامیان، شبیه آنچه در درسدن بر سر آلمان آمد؛ در صورت لزوم، حتی کوباندن سلاح هستهای به سر ایران مانند آنچه بر سر ژاپن آمد. تخریب زیرساختها وکشتار میلیونی به سبک عراق، واگذاری سرنوشت کشور به جنگسالاران همچون لیبی، و کشاندن پای افراطیون سلفی همانند آنچه در سوریه رخ داد. برآیند این سناریو، ایرانی است بیصنعت، بیزیرساخت، بیدولت، بیامنیت؛ فلاتی تهی از امکان زیست.
از منظر اسرائیل، بقا در منطقه مستلزم حفظ برتری کیفی مطلق است؛ به این معنا که هیچ بازیگری در پیرامون نباید به سطحی از ظرفیت نظامی، صنعتی یا سیاسی برسد که بتواند موازنه ایجاد کند یا هزینههای بازدارندگی را بالا ببرد. بر همین اساس، جلوگیری از شکلگیری ظرفیتهای راهبردی در کشورهای منطقه، فرسایش تدریجی دولتهای قدرتمند از طریق فشار و درگیریهای غیرمستقیم و جنگ، و در مقابل، تحمل یا حتی ترجیح دولتهای ضعیف و چندپاره بهعنوان واحدهایی فاقد توان تهدید ساختاری، به یک الگوی عملیاتی تبدیل میشود.
در این اوضاع، آنها مانند انگلی بر مغز دولت امریکا تسلط پیدا کرده اند . کنگره در مشت آیپک هست. میریام ادلسون بیشترین کمک را به ترامپ کرده و دامادش، کوشنر مثلث بن زاید و بن سلمان و بنیامین را مدیریت و نمایندگی میکند. دولتی با رهبری خودشیفته که کینهای ریشهدار از ایران، برآمده از زخم ۱۹۷۹ و ماجرای گروگانگیری، در خود حمل میکند.
این را گفتم نه برای ترساندن، نه برای ترسیدن، و نه برای دامنزدن به ناامیدی. اگر قرار است راهحلی سیاسی برای خروج از این بحران طراحی کنیم، نخست باید با دقت و صداقت بفهمیم چرا مسیرهای پیشین به نتیجه نرسیدند؛ از برجام تا تلاشهای اخیر. بدون این فهم، هر طرح تازهای تکرار همان چرخه ناکامی خواهد بود
از منظر اسرائیل، بقا در منطقه مستلزم حفظ برتری کیفی مطلق است؛ به این معنا که هیچ بازیگری در پیرامون نباید به سطحی از ظرفیت نظامی، صنعتی یا سیاسی برسد که بتواند موازنه ایجاد کند یا هزینههای بازدارندگی را بالا ببرد. بر همین اساس، جلوگیری از شکلگیری ظرفیتهای راهبردی در کشورهای منطقه، فرسایش تدریجی دولتهای قدرتمند از طریق فشار و درگیریهای غیرمستقیم و جنگ، و در مقابل، تحمل یا حتی ترجیح دولتهای ضعیف و چندپاره بهعنوان واحدهایی فاقد توان تهدید ساختاری، به یک الگوی عملیاتی تبدیل میشود.
در این اوضاع، آنها مانند انگلی بر مغز دولت امریکا تسلط پیدا کرده اند . کنگره در مشت آیپک هست. میریام ادلسون بیشترین کمک را به ترامپ کرده و دامادش، کوشنر مثلث بن زاید و بن سلمان و بنیامین را مدیریت و نمایندگی میکند. دولتی با رهبری خودشیفته که کینهای ریشهدار از ایران، برآمده از زخم ۱۹۷۹ و ماجرای گروگانگیری، در خود حمل میکند.
این را گفتم نه برای ترساندن، نه برای ترسیدن، و نه برای دامنزدن به ناامیدی. اگر قرار است راهحلی سیاسی برای خروج از این بحران طراحی کنیم، نخست باید با دقت و صداقت بفهمیم چرا مسیرهای پیشین به نتیجه نرسیدند؛ از برجام تا تلاشهای اخیر. بدون این فهم، هر طرح تازهای تکرار همان چرخه ناکامی خواهد بود
👍68❤7👎4😭2
ای کاش شبکه یک ، اگر این تصویر جمجمه جعلی است ، همینجا اعلام کند و عذرخواهی کند. مرجعیت رسانه با صداقت ایجاد میشود نه با بلوف .
اعتماد ذره ذره جذب میشود و مانند سخن نادرستی مانند اف سی و پنج جنگ ۱۲ روزه یک شبه به باد میرود.
امیدوارم هر جه سریعتر صحت و یا کذب ماجرا رسما اعلام شود.
اعتماد ذره ذره جذب میشود و مانند سخن نادرستی مانند اف سی و پنج جنگ ۱۲ روزه یک شبه به باد میرود.
امیدوارم هر جه سریعتر صحت و یا کذب ماجرا رسما اعلام شود.
👍48🤣11❤5🤗1
Forwarded from مهدی دزفولی l فراموشخانه
کوتاه، دقیق و خیلی واضح.
جامعه ایران سال ۱۴۰۴ تا قرن ها برای آیندگان عبرت خواهد شد. جامعه ای که با دستکاری ذهنی و فکری به بهانه مبارزه با حکومت مرکزی، تمنای جنگ و ویرانی ایران را کرد.
@faramoshkhaneh
جامعه ایران سال ۱۴۰۴ تا قرن ها برای آیندگان عبرت خواهد شد. جامعه ای که با دستکاری ذهنی و فکری به بهانه مبارزه با حکومت مرکزی، تمنای جنگ و ویرانی ایران را کرد.
@faramoshkhaneh
👍67👎7❤5😢4🤔2🤯1🤪1🗿1
حسین قتیب
آنچه نتانیاهو و لشکر اشقیا برای ایران در ذهن میپرورانند، تصویری است از ویرانی تمامعیار: نابودی مراکز صنعتی و کشتار غیرنظامیان، شبیه آنچه در درسدن بر سر آلمان آمد؛ در صورت لزوم، حتی کوباندن سلاح هستهای به سر ایران مانند آنچه بر سر ژاپن آمد. تخریب زیرساختها…
یکی از ایرادات بنیادین در اغلب طرحهای سیاسی برای خروج از جنگ، نادیدهگرفتن این واقعیت است که ایران همزمان هدف تهاجم هماهنگ دو بازیگر قرار گرفته است. این دو، لزوماً اهداف یکسانی ندارند، اما در عمل همپوشانی عملیاتی پیدا کردهاند. بستههای پیشنهادی موجود عموماً بر مدیریت یا مهار یکی از این بازیگران متمرکزند، در حالی که بازیگر دوم اساساً پروژهای متفاوت را دنبال میکند: تضعیف ساختاری دولت، فرسایش ظرفیت حکمرانی، و در نهایت سوقدادن ایران به وضعیت یک failed state و حتی failed society.
شواهد این الگو را میتوان در یک خط زمانی نسبتاً منسجم مشاهده کرد: از تلاشهای فعال برای تضعیف و نهایتاً فروپاشی برجام از سال ۲۰۱۵، تا حمایت از روی کار آمدن ترامپ و اعمال سیاست «فشار حداکثری»، و سپس حرکت بهسوی تشدید درگیریهای نظامی. این روند نشان میدهد که هدف صرفاً تغییر رفتار نیست، بلکه تغییر ماهیت و حتی فروپاشی ساختاری است. در چنین چارچوبی، انتظار خودداری از اقدامات پرهزینه یا حتی نقضهای آشکار حقوق بشردوستانه، حتی جنایت جنگی در مقیاس بزرگ و استفاده از سلاحهای ممنوعه غیرواقعبینانه است.
بنابراین، هرگونه تحلیل راهبردی برای خروج از جنگ، اگر این دوگانگی اهداف و این سطح از تعهد به تداوم فشار را لحاظ نکند، از ابتدا دچار خطای محاسباتی خواهد بود.
شواهد این الگو را میتوان در یک خط زمانی نسبتاً منسجم مشاهده کرد: از تلاشهای فعال برای تضعیف و نهایتاً فروپاشی برجام از سال ۲۰۱۵، تا حمایت از روی کار آمدن ترامپ و اعمال سیاست «فشار حداکثری»، و سپس حرکت بهسوی تشدید درگیریهای نظامی. این روند نشان میدهد که هدف صرفاً تغییر رفتار نیست، بلکه تغییر ماهیت و حتی فروپاشی ساختاری است. در چنین چارچوبی، انتظار خودداری از اقدامات پرهزینه یا حتی نقضهای آشکار حقوق بشردوستانه، حتی جنایت جنگی در مقیاس بزرگ و استفاده از سلاحهای ممنوعه غیرواقعبینانه است.
بنابراین، هرگونه تحلیل راهبردی برای خروج از جنگ، اگر این دوگانگی اهداف و این سطح از تعهد به تداوم فشار را لحاظ نکند، از ابتدا دچار خطای محاسباتی خواهد بود.
👍43
در پبشنهاد جدید پاکستان تقریبا مانند پیشنهادی که هفته پیش در فارن افیرز چاپ شد، باز شدن تنگه هرمز، عبور امن کشتیها با همکاری عمان، امکان فروش آزاد نفت ایران و بازگشت امن درآمدهای آن بهعنوان بخشی از توافق مطرح شده. در ظاهر این بند واقعگرایانه است، چون هم برای بازار انرژی مهم است و هم برای اقتصاد ایران. اما اشکال آن این است که باز هم از ایران یک امتیاز راهبردی فوری بدهد، در حالی که امتیاز عینی اش فقط آتش بس موقت است و درباره مذاکراتی حرف می زند که طرف مقابل فقط وعده رفع موانع را میدهد. یعنی ایران باید اهرم ژئوپولیتیک خود را همان اول آزاد کند، اما معلوم نیست در برابر آن دقیقا چه مجوزهای بانکی، چه مسیرهای مالی، چه بیمههایی، و چه سطحی از معافیتهای نفتی واقعا و عملا برقرار خواهد شد. این دقیقا همان عدم تقارن کلاسیکی است که در تجربه برجام هم دیده شد: گام فنیِ سریع از تهران، منفعت اقتصادیِ مبهم و شکننده از واشنگتن.
تازه به اضافه امکان پرکردن زرادخانه امریکا و اسراییل در این فرصت.
تازه به اضافه امکان پرکردن زرادخانه امریکا و اسراییل در این فرصت.
👍46👏8
مشکل اصلی در طرحهایی از جنس میانجیگری پاکستان این است که بحران را بیش از حد به یک معادله فوری میان تهران و واشنگتن تقلیل میدهند. بر اساس گزارشهای امروز، چارچوبی که پاکستان دنبال میکند بر یک آتشبس فوری، بازگشایی تنگه هرمز، و سپس حرکت به سمت یک توافق جامعتر در مرحله بعد است؛ توافقی که در آن از رفع تحریمها، آزادسازی داراییهای مسدودشده، محدودیتهای هستهای، و حتی تضمینهای صلح پایدار سخن گفته میشود. حتی نامی مانند «پیمان اسلام آباد» هم برای این بسته مطرح شده و قرار بوده گفتوگوهای نهایی در اسلامآباد پی گرفته شود. این یعنی نقطه عزیمت میانجیگری پاکستان، پیش از هر چیز، مهار فوری تنش و بازگرداندن کانال معامله با آمریکاست.
اما همینجا ضعف تحلیلی این نوع میانجیگری آشکار میشود. پاکستان، مانند بسیاری از میانجیهای منطقهای، بحران را عمدتا از دریچه آتشبس، هرمز، تحریم و مذاکره با واشنگتن میبیند؛ گویی اگر میان ایران و آمریکا یک فرمول موقت یا حتی جامع پیدا شود، راه خروج از جنگ هم باز میشود. در حالی که مسئله فقط این نیست. ایران همزمان با دو بازیگر روبهروست که لزوما یک هدف واحد ندارند. اگر آمریکا ممکن است در مقاطعی به مهار بحران، کنترل هزینهها و گرفتن امتیازهای مشخص فکر کند، اسرائیل میتواند از تداوم همین بحران، از فرسایش زیرساختها، از تضعیف ظرفیت حکمرانی، و از شکست هر مصالحه محدود سود ببرد. در چنین شرایطی، میانجیگریای که عملا جنگ را به رابطه تهران و واشنگتن فروبکاهد، از همان ابتدا یک ضلع اصلی مسئله را نادیده میگیرد. به همین دلیل هم این طرحها، حتی اگر برای توقف موقت آتش مفید باشند، لزوما نسخهای کافی برای پایان پایدار جنگ نیستند.
از این زاویه، طرح پاکستان از یادداشت ظریف هم گویاتر است، چون آشکارتر نشان میدهد که بخش بزرگی از دیپلماسی جاری منطقه هنوز بر این فرض استوار است که میتوان با باز کردن هرمز، گرفتن یک آتشبس، و شروع مذاکره با آمریکا، بحران را مدیریت کرد. اما وقتی یکی از دو بازیگر اصلی جنگ، ممکن است اساسا در پی حل بحران نباشد و خودِ بحران را ابزار راهبردی بداند، چنین میانجیگریای از نظر سیاسی ناقص و از نظر راهبردی خوشبینانه است. این دقیقاً همان نقطهای است که باید در نقد طرحهای امروز، از جمله میانجیگری پاکستان، برجسته شود: آنها شاید بتوانند جنگ را برای چند روز یا چند هفته منجمد کنند، اما تا وقتی نقش مستقل اسرائیل و تفاوت سطح اهداف آن در مرکز تحلیل قرار نگیرد، نمیتوانند راهحل کامل ارائه دهند.
اما همینجا ضعف تحلیلی این نوع میانجیگری آشکار میشود. پاکستان، مانند بسیاری از میانجیهای منطقهای، بحران را عمدتا از دریچه آتشبس، هرمز، تحریم و مذاکره با واشنگتن میبیند؛ گویی اگر میان ایران و آمریکا یک فرمول موقت یا حتی جامع پیدا شود، راه خروج از جنگ هم باز میشود. در حالی که مسئله فقط این نیست. ایران همزمان با دو بازیگر روبهروست که لزوما یک هدف واحد ندارند. اگر آمریکا ممکن است در مقاطعی به مهار بحران، کنترل هزینهها و گرفتن امتیازهای مشخص فکر کند، اسرائیل میتواند از تداوم همین بحران، از فرسایش زیرساختها، از تضعیف ظرفیت حکمرانی، و از شکست هر مصالحه محدود سود ببرد. در چنین شرایطی، میانجیگریای که عملا جنگ را به رابطه تهران و واشنگتن فروبکاهد، از همان ابتدا یک ضلع اصلی مسئله را نادیده میگیرد. به همین دلیل هم این طرحها، حتی اگر برای توقف موقت آتش مفید باشند، لزوما نسخهای کافی برای پایان پایدار جنگ نیستند.
از این زاویه، طرح پاکستان از یادداشت ظریف هم گویاتر است، چون آشکارتر نشان میدهد که بخش بزرگی از دیپلماسی جاری منطقه هنوز بر این فرض استوار است که میتوان با باز کردن هرمز، گرفتن یک آتشبس، و شروع مذاکره با آمریکا، بحران را مدیریت کرد. اما وقتی یکی از دو بازیگر اصلی جنگ، ممکن است اساسا در پی حل بحران نباشد و خودِ بحران را ابزار راهبردی بداند، چنین میانجیگریای از نظر سیاسی ناقص و از نظر راهبردی خوشبینانه است. این دقیقاً همان نقطهای است که باید در نقد طرحهای امروز، از جمله میانجیگری پاکستان، برجسته شود: آنها شاید بتوانند جنگ را برای چند روز یا چند هفته منجمد کنند، اما تا وقتی نقش مستقل اسرائیل و تفاوت سطح اهداف آن در مرکز تحلیل قرار نگیرد، نمیتوانند راهحل کامل ارائه دهند.
👍133❤7
حسین قتیب
ای کاش شبکه یک ، اگر این تصویر جمجمه جعلی است ، همینجا اعلام کند و عذرخواهی کند. مرجعیت رسانه با صداقت ایجاد میشود نه با بلوف . اعتماد ذره ذره جذب میشود و مانند سخن نادرستی مانند اف سی و پنج جنگ ۱۲ روزه یک شبه به باد میرود. امیدوارم هر جه سریعتر صحت…
اپدیت: برنامه به وقت ایران با عذرخواهی به خاطر تصویر جمجه و اذعان به اشتباه بودنش شروع شد. دم صدا و سیما گرم. ماهی را هر وقت از آب بگیری تازه است.
👍57❤10🤣7👎4
بعضی از دوستان پرسیدهاند سناریوی خروج از جنگ از نظر من چیست. این متن کوششی اولیه برای پاسخ به این پرسش است و بهتدریج میتواند تکمیل شود. از آغاز باید یک محدودیت را روشن کرد: من به دادههای محرمانه و ارزیابیهای طبقهبندیشدهای که برای فهم کامل موازنه قوا، ظرفیت تحمل طرفین، و شکافهای واقعی در فرایند تصمیمگیری حیاتیاند، دسترسی ندارم. بنابراین آنچه در اینجا میآید، نه طرح عملیاتی، بلکه یک چارچوب تحلیلی در سطح روابط بینالملل، حقوقی، راهبردی و بازدارندگی است.
نقطه آغاز این است که راه خروج از جنگ را نمیتوان صرفاً با طراحی یک بسته مطلوب برای ایران و ایالات متحده ساخت. بستهای از جنس محدود کردن غنیسازی، واگذاری یا رقیقسازی ذخایر اورانیوم، باز کردن تنگه هرمز، اعطای یک «پیروزی تلویزیونی» به کاخ سفید، و همزمان امکان اعلام «پیروزی» و کاهش تحریمها در تهران، ممکن است برای بخشی از بازیگران جذاب باشد، اما لزوماً جنگ را پایان نمیدهد. دلیل اصلی آن است که این جنگ فقط یک تصمیمگیر و فقط یک تابع هدف ندارد. حتی ابتکارهای میانجیگرانه اخیر، از جمله چارچوبی که در گزارشهای رسانهای با میانجیگری پاکستان و با تکیه بر آتشبس فوری، بازگشایی هرمز، و سپس حرکت بهسوی توافقی گستردهتر مطرح شده، همچنان بر این فرض استوارند که اگر برای واشنگتن یک راه خروج آبرومند ساخته شود، امکان پایان جنگ نیز فراهم میشود. اما این فرض، فقط بخشی از مسئله را میبیند و نه تمام آن.
خطای اصلی این نگاه در فهم نادرست نسبت واشنگتن و تلآویو است. تصویر رایج این است که آمریکا «برادر بزرگتر» است و اسرائیل صرفاً در حاشیه آن حرکت میکند. اما تجربه دوازده سال اخیر نشان میدهد که در پرونده ایران، اسرائیل فقط تابع سیاست آمریکا نبوده، بلکه یکی از نیروهای فعال در شکل دادن به آن بوده است. نتانیاهو در ۳ مارس ۲۰۱۵، در حالی که مسیر دیپلماسی هستهای هنوز باز بود، در نشست مشترک کنگره آمریکا علیه توافق در حال شکلگیری سخن گفت. در همان مقطع، AIPAC نیز از کنگره خواست توافق هستهای با ایران را رد کند. با وجود تنشهای سیاسی میان اوباما و نتانیاهو، دولت اوباما در سپتامبر ۲۰۱۶ تفاهمنامه دهساله ۳۸ میلیارد دلاری کمک امنیتی به اسرائیل را امضا کرد. سپس در ۸ مه ۲۰۱۸، دولت ترامپ رسماً مشارکت آمریکا در برجام را متوقف کرد و مسیر بازگشت تحریمها را گشود. این خط زمانی نشان میدهد که برای بخش مهمی از ساختار قدرت آمریکا و شبکههای حامی اسرائیل، مسئله فقط چند بند فنی برجام یا چند درصد غنیسازی نبود؛ مسئله جلوگیری از هر وضعیتی بود که بتواند به کاهش فشار بر ایران و تثبیت موقعیت منطقهای، اقتصادی و ژئوپولیتیکی آن بینجامد.
از اینجا یک نتیجه راهبردی مهم به دست میآید. اگر با دو بازیگر مواجه باشیم که الزاماً هدف یکسانی ندارند، ارائه امتیازهایی که برای یکی از آنها جذاب است، برای پایان جنگ کافی نخواهد بود. ممکن است ایالات متحده در مقاطعی در پی مهار بحران، اخذ امتیاز هستهای، باز شدن هرمز، یا کاهش هزینههای سیاسی و اقتصادی جنگ باشد. اما برای اسرائیل، بهویژه در چارچوب راست افراطی حاکم بر آن، تداوم جنگ میتواند کارکردی فراتر داشته باشد: فرسایش ظرفیت دولت ایران، تخریب زیرساختهای حیاتی، افزایش هزینه حکمرانی، و جلوگیری از هر نوع نزدیکی پایدار میان تهران و واشنگتن. در چنین وضعیتی، راه خروج سیاسی فقط زمانی جدی میشود که در تلآویو نیز این محاسبه شکل بگیرد که ادامه جنگ پرهزینهتر از پایان آن است. تا وقتی این تغییر محاسبه رخ ندهد، باز کردن هرمز، دادن امتیاز هستهای، یا حتی فراهم کردن یک پیروزی نمایشی برای رئیسجمهور آمریکا، لزوماً راه خروج نمیسازد. در بهترین حالت، فقط یکی از اضلاع بحران را موقتاً مدیریت میکند.
از منظر نظریه روابط بینالملل، مسئله اصلی اینجا «چانهزنی زیر آتش» و «ناهمزمانی ترجیحات» است. وقتی بازیگران مختلف از تداوم جنگ منافع متفاوتی میبرند، توافق فقط با تولید یک بسته عقلایی ممکن نمیشود؛ بلکه باید ساختار مشوقها و هزینهها برای بازیگری که به مانع اصلی خروج تبدیل شده تغییر کند. به بیان دیگر، دیپلماسی در اینجا تنها زمانی معنا پیدا میکند که با بازدارندگی مؤثر همراه شود. مقصود از بازدارندگی مؤثر، تشدید بیمحابا یا رفتن بهسوی منطق جنگ بیانتها نیست؛ مقصود آن است که طرف مقابل، بهویژه اسرائیل، بهطور ملموس به این جمعبندی برسد که تداوم جنگ دیگر نسبت سود به زیان مطلوبی ندارد. این بخش طبعاً به حوزه طراحی نظامی و امنیتی تعلق دارد و نه به رسانه، و نه من در مقام ارائه جزئیات عملیاتی آن هستم.
تغییر محاسبه در تلآویو نیز با چند لحظه شوک رسانهای یا حملات نمادین به دست نمیآید.
نقطه آغاز این است که راه خروج از جنگ را نمیتوان صرفاً با طراحی یک بسته مطلوب برای ایران و ایالات متحده ساخت. بستهای از جنس محدود کردن غنیسازی، واگذاری یا رقیقسازی ذخایر اورانیوم، باز کردن تنگه هرمز، اعطای یک «پیروزی تلویزیونی» به کاخ سفید، و همزمان امکان اعلام «پیروزی» و کاهش تحریمها در تهران، ممکن است برای بخشی از بازیگران جذاب باشد، اما لزوماً جنگ را پایان نمیدهد. دلیل اصلی آن است که این جنگ فقط یک تصمیمگیر و فقط یک تابع هدف ندارد. حتی ابتکارهای میانجیگرانه اخیر، از جمله چارچوبی که در گزارشهای رسانهای با میانجیگری پاکستان و با تکیه بر آتشبس فوری، بازگشایی هرمز، و سپس حرکت بهسوی توافقی گستردهتر مطرح شده، همچنان بر این فرض استوارند که اگر برای واشنگتن یک راه خروج آبرومند ساخته شود، امکان پایان جنگ نیز فراهم میشود. اما این فرض، فقط بخشی از مسئله را میبیند و نه تمام آن.
خطای اصلی این نگاه در فهم نادرست نسبت واشنگتن و تلآویو است. تصویر رایج این است که آمریکا «برادر بزرگتر» است و اسرائیل صرفاً در حاشیه آن حرکت میکند. اما تجربه دوازده سال اخیر نشان میدهد که در پرونده ایران، اسرائیل فقط تابع سیاست آمریکا نبوده، بلکه یکی از نیروهای فعال در شکل دادن به آن بوده است. نتانیاهو در ۳ مارس ۲۰۱۵، در حالی که مسیر دیپلماسی هستهای هنوز باز بود، در نشست مشترک کنگره آمریکا علیه توافق در حال شکلگیری سخن گفت. در همان مقطع، AIPAC نیز از کنگره خواست توافق هستهای با ایران را رد کند. با وجود تنشهای سیاسی میان اوباما و نتانیاهو، دولت اوباما در سپتامبر ۲۰۱۶ تفاهمنامه دهساله ۳۸ میلیارد دلاری کمک امنیتی به اسرائیل را امضا کرد. سپس در ۸ مه ۲۰۱۸، دولت ترامپ رسماً مشارکت آمریکا در برجام را متوقف کرد و مسیر بازگشت تحریمها را گشود. این خط زمانی نشان میدهد که برای بخش مهمی از ساختار قدرت آمریکا و شبکههای حامی اسرائیل، مسئله فقط چند بند فنی برجام یا چند درصد غنیسازی نبود؛ مسئله جلوگیری از هر وضعیتی بود که بتواند به کاهش فشار بر ایران و تثبیت موقعیت منطقهای، اقتصادی و ژئوپولیتیکی آن بینجامد.
از اینجا یک نتیجه راهبردی مهم به دست میآید. اگر با دو بازیگر مواجه باشیم که الزاماً هدف یکسانی ندارند، ارائه امتیازهایی که برای یکی از آنها جذاب است، برای پایان جنگ کافی نخواهد بود. ممکن است ایالات متحده در مقاطعی در پی مهار بحران، اخذ امتیاز هستهای، باز شدن هرمز، یا کاهش هزینههای سیاسی و اقتصادی جنگ باشد. اما برای اسرائیل، بهویژه در چارچوب راست افراطی حاکم بر آن، تداوم جنگ میتواند کارکردی فراتر داشته باشد: فرسایش ظرفیت دولت ایران، تخریب زیرساختهای حیاتی، افزایش هزینه حکمرانی، و جلوگیری از هر نوع نزدیکی پایدار میان تهران و واشنگتن. در چنین وضعیتی، راه خروج سیاسی فقط زمانی جدی میشود که در تلآویو نیز این محاسبه شکل بگیرد که ادامه جنگ پرهزینهتر از پایان آن است. تا وقتی این تغییر محاسبه رخ ندهد، باز کردن هرمز، دادن امتیاز هستهای، یا حتی فراهم کردن یک پیروزی نمایشی برای رئیسجمهور آمریکا، لزوماً راه خروج نمیسازد. در بهترین حالت، فقط یکی از اضلاع بحران را موقتاً مدیریت میکند.
از منظر نظریه روابط بینالملل، مسئله اصلی اینجا «چانهزنی زیر آتش» و «ناهمزمانی ترجیحات» است. وقتی بازیگران مختلف از تداوم جنگ منافع متفاوتی میبرند، توافق فقط با تولید یک بسته عقلایی ممکن نمیشود؛ بلکه باید ساختار مشوقها و هزینهها برای بازیگری که به مانع اصلی خروج تبدیل شده تغییر کند. به بیان دیگر، دیپلماسی در اینجا تنها زمانی معنا پیدا میکند که با بازدارندگی مؤثر همراه شود. مقصود از بازدارندگی مؤثر، تشدید بیمحابا یا رفتن بهسوی منطق جنگ بیانتها نیست؛ مقصود آن است که طرف مقابل، بهویژه اسرائیل، بهطور ملموس به این جمعبندی برسد که تداوم جنگ دیگر نسبت سود به زیان مطلوبی ندارد. این بخش طبعاً به حوزه طراحی نظامی و امنیتی تعلق دارد و نه به رسانه، و نه من در مقام ارائه جزئیات عملیاتی آن هستم.
تغییر محاسبه در تلآویو نیز با چند لحظه شوک رسانهای یا حملات نمادین به دست نمیآید.
❤11👍11