شیوان.
37K subscribers
288 photos
5 videos
24 files
68 links
All we have to decide is what to do with the time that is given us.» J.R.R. Tolkien
BA and MA in English Literature.

Copy? Only Forward.
Info: t.me/Shivanhome
Ad: t.me/ShivanAds
English: t.me/ShivanMuses
Download Telegram
شیوان.
© «Family Problems Kills Your Happiness» by Sathish. در این نقاشی، کودکی معصوم در کنار کیک تولدش نشسته، در حالی که فضای اطرافش آکنده از تنش و درگیری است. در پس‌زمینه، دو بزرگسال درگیر مشاجره‌ای تلخ‌اند؛ گویی صدای فریادشان، شیرینی لحظه تولد را در کام کودک…
پدر بسیار عزیزم! من همیشه از تو فرار کرده‌ام و به اتاقم، به کتاب‌ها، به رفقای سر به‌ هوا، به افکار عجیب و غریب پناه برده‌ام. عدم امکان رابطه‌ای آرام میان من و تو، نتیجه دیگری هم داشت: من استعداد صحبت کردن را از دست دادم.

—فرانتس کافکا، نامه‌‌ به پدر.
© Ivan the Terrible and His Son Ivan by Ilya Repin.
پیش‌زمینه تاریخی تصویر:
ایوان چهارم، معروف به ایوان مخوف، نخستین تزار روسیه بود و به دلیل رفتارهای خونین و بی‌ثبات شناخته می‌شد.
قتل پسرش:
ماجرای نقاشی به سال ۱۵۸۱ برمی‌گردد. ایوان مخوف در لحظه‌ای عصبی و خشمگین، به پسرش، ایوان ایوانویچ، با عصای تزار ضربه زد. ضربه آن‌قدر شدید بود که پسر جان باخت. گفته می‌شود دلیل اصلی عصبانیت، مشاجره‌ای ساده یا مخالفت پسر با تصمیمات پدر بوده است.
پیامدهای قتل پسر:
پس از این قتل، ایوان مخوف بسیار پشیمان و در عین حال خشمگین شد. او برخی از مشاوران و نزدیکانش را اعدام کرد، زیرا معتقد بود آنها جلوی او را نگرفته‌اند. این حادثه نمونه‌ای از سلطه‌ی بی‌حد و وحشت او بر اطرافیان و خاندانش است. همچنین ایوان قتل عامی با حدود ۶۰ هزار نفر قربانی در روسیه انجام داده‌است.
1
I am the insect I feared becoming, and now I'm trapped in a world that sees me as less than human, yet I wrestle endlessly with my own identity. My writing is a confession to a silent God who never answers, a dialogue with my own alienation.

—An Unwritten Piece by Kafka.
© The Black Cat - The Eyes of Death, 1896, by Greg Hildebrandt.
این نقاشی بر اساس داستان کوتاه گربه‌‌ سیاه از ادگار آلن پو هست‌. تو این داستان بعد از کشته شدن یک گربه‌ اتفاقات عجیبی رخ می‌دن. جالبه که تو این داستان اسم گربه Pluto هست که اسم دیگه‌ی خدای دنیای مردگان یعنی هادس هست! این گربه می‌تونه نماد‌ی از نتیجه و عواقب کار‌های نادرست و شیطانی باشه.
1
شیوان.
— دانلود فایل کتاب مسخ، ترجمه انگلیسی — دانلود فایل کتاب مسخ، ترجمه فارسی Metamorphosis, Franz Kafka @Horriblygood
در جهان موازی کتاب‌ها چه می‌گذرد؟

در جهانی دیگر، گرگور سامسا بدنش دیگر بدن یک انسان نبود. پاهای ریز و لرزانش روی ملحفه‌ها خش‌خش می‌کرد و صدایش در گلویش می‌پیچید. اما این بار، وقتی مادر وارد اتاق شد، فریادی نکشید. چشم‌هایش پر از اشک شد و زیر لب گفت: «پسرم خسته است، حتی خدا هم از زندگی‌ او خسته شده و شکل دیگری به او داده.» و به‌جای فرار، کنارش نشست.
پدر با آن هیبت خشنش وارد شد. در جهانِ اصلی، او سیب‌ها را مثل گلوله بر تن گرگور کوبید، اما اکنون، سیبی را پوست گرفت و کنار تخت گذاشت. دستش لرزید، اما گفت: «باید غذا بخوری، هرطور که هستی.»
گرگور ابتدا در سکوت نگاه می‌کرد. بدنش غریب بود، زبانش شکست‌خورده، اما کم‌کم آموخت با حرکت‌های کوتاه و صداهای نامفهوم، حرفش را بفهماند.
خانه‌ برایش به زندان تبدیل نشد. شاید شگفت‌انگیزترین اتفاق این بود: گرگور یک شب دریافت که می‌تواند پرواز کند. او از پنجره‌ رفت و بر فراز شهر نشست، و دید که مردم کوچک و شتاب‌زده، همه در قفس‌های نامرئی خود زندگی می‌کنند. برای نخستین بار، به‌جای احساس شرم، احساس آزادی کرد.
در این جهان، مسخ پایان نبود. تبدیل شدن به موجودی دیگر، فرصتی بود برای رهایی از باری که سال‌ها بر دوش کشیده بود. و خانواده‌اش نیز آموختند: انسان بودن فقط در پوست و استخوان نیست؛ در تواناییِ دیدن و پذیرفتن است.



—جهان موازی کتاب مسخ، فرانتس کافکا
«پزشکی همسر قانونی و ادبیات معشوقه من است. وقتی از دست یکی خسته می‌شوم شب را با دیگری سپری می‌کنم.»
چخوف، نمایشنامه‌نویس بزرگ روسی، پزشکی می‌خواند و می‌گفت: «پزشکی همسر قانونی من است» در حالی که «ادبیات معشوق من است».
اثار چخوف بسیار متنوع هستند، اما بیشتر داستان کوتاه و نمایشنامه هستند.
داستان‌های کوتاه: این داستان‌‌ها بیشتر درباره‌ی آدم‌های معمولیه: معلم‌های خسته، پزشک‌های فقیر، دهقان‌هایی که رویاهاشون زیر بار زندگی له می‌شه، و آدم‌هایی که دنبال شادی کوچیکی هستند ولی مدام با بی‌معنایی و پوچی روبه‌رو می‌شن. چخوف واقعا رکورددار بود! اون حدود ۵۷۰ تا ۶۰۰ داستان کوتاه (بسته به دسته‌بندی منتقدها) نوشته.
اما چرا داستان کوتاه؟
ذهنش شکارچی لحظه‌ها بود: چخوف استاد دیدن جزئیات ریز زندگی بود و می‌تونست مدام از دل زندگی روزمره داستان دربیاره.
بازار ادبیات اون زمان: مجلات روسیه عاشق داستان کوتاه بودن؛ هر شماره باید پر از قصه‌های کوچیک برای خواننده‌های خسته‌ی آخر روز می‌شد. چخوف دقیقا به این نیاز جواب داد.
شیوان.
— دیداری در جهان موازی؛ دو نویسنده. گفت‌وگوی خیالی داستایوفسکی و کافکا: داستایوفسکی: انسان بدون رنج چیزی نمی‌آموزد. رنج است که ما را به خدا نزدیک می‌کند. شخصیت‌های من سقوط می‌کنند، اما در همین سقوط حقیقت را می‌یابند. کافکا: من هم انسان را در چنگال رنج می‌بینم،…
—دیداری در جهان موازی؛ دو نویسنده.
گفت‌وگوی خیالی هدایت و کافکا:
کافکا: زندگی انتظاری برای محکومیت‌ست. آدم بدون آنکه بداند، متهم است. گویا حتی بدنت هم دیگر به تو تعلق ندارد. همه‌چیز از دست می‌رود بی‌آنکه دلیلی باشد.

هدایت: تو می‌گویی محکومیت، من نفرین.
کافکا: نفرین از کجا می‌آید؟ از خدا؟ خانواده؟ جامعه؟ یا درون ما؟

هدایت: از همه‌جا. انسان درون خودش هم دشمن دارد. آدمی خودش را تکه‌تکه می‌کند. در سه قطره خون، راوی میان واقعیت و جنون گیر می‌افتد، چون حقیقتِ زندگی‌اش را نمی‌تواند تاب بیاورد.

کافکا: این جدایی از خود است. گرگور به حشره‌ای بدل شد، و فقط بدنش نبود که تغییر کرد؛ خانواده‌اش هم دیگر او را نمی‌خواستند. آدم وقتی متفاوت شود، به تنهایی محکوم است.

هدایت: در بوف کور هم راوی دیگر جایی در میان مردم ندارد؛ انسان وقتی حقیقتِ پوچی را ببیند، نمی‌تواند با جمع کنار بیاید.

کافکا: هردو یک حرف می‌زنیم، اما با زبان‌های متفاوت: من از دیوارهای دادگاه‌ها و قلعه‌ها می‌گویم، تو از دیوارهای درون و کابوس‌ها.

هدایت: هردو می‌دانیم که انسان در میانه‌ی یک تاریکی سرد راه می‌رود، با چراغی کوچک که مدام درخطر خاموش شدن‌ست.
1
© The Drinker, circa 1910. Painted by Erich Plontky.
این نقاشی، تقابل میان لذت‌جویی و فنا را به تصویر می‌کشد. در مرکز صحنه، مردی خوش‌پوش و آراسته، بی‌هوش است. میزش آکنده از بطری‌های خالی و آشفتگی پراکنده‌ای است که نشان از زیاده‌روی بی‌حد او دارد.

در سمت دیگر، مرگ ــ به شکل پیکری اسکلتی که ردایی بر تن دارد ــ نشسته و ماندولین می‌نوازد. این تصویرسازی، حضور مرگ را نه به صورت خشونت‌آمیز، بلکه به عنوان همراهی آرام و محترم نشان می‌دهد؛ همراهی که حتی در لحظه‌ی مستی و شادی، سایه‌اش قابل چشم‌پوشی نیست.

نور گرم و لرزان چراغ صحنه را روشن کرده است؛ نوری که در نگاه نخست صمیمیت می‌آورد، اما با اندکی تأمل، به تضادی تبدیل می‌شود: گرمای زندگی در برابر سردی مرگ. این نور، فضای اتاق را به گونه‌ای برجسته می‌کند که تماشاگر احساس می‌کند در مرز میان مهمانی و مجلس ترحیم ایستاده است.

این تابلو یک یادآوری بی‌وقفه‌ از حضور اجتناب‌ناپذیر مرگ و پیامدهای افراط است. مرد نماینده‌ی انسان مرفه و مغرور است که در آغوش لذت و مستی سقوط کرده؛ و اسکلت نوازنده نمادی است از آنکه مرگ حتی در لحظه‌های شادی، همان‌قدر نزدیک و صبورانه در انتظار است.
شیوان.
—دیداری در جهان موازی؛ دو نویسنده. گفت‌وگوی خیالی هدایت و کافکا: کافکا: زندگی انتظاری برای محکومیت‌ست. آدم بدون آنکه بداند، متهم است. گویا حتی بدنت هم دیگر به تو تعلق ندارد. همه‌چیز از دست می‌رود بی‌آنکه دلیلی باشد. هدایت: تو می‌گویی محکومیت، من نفرین. کافکا:…
«بیماری من تقریبا سه سال پیش نیمه‌های شب با خونریزی شروع شد و من همان‌طور که در پی وقوع هر حادثه‌‌ی تازه‌ای پیش می‌آید (و برخلاف آنچه بعدها به من توصیه کردند) به جای آن‌که در تخت‌خواب بمانم، هیجان زده از جا بلند شدم. شکی نیست که کمی ترسیده بودم. به سمت پنجره رفتم، به بیرون خم شدم، به سمت میز شست‌و‌شوی برگشتم، توی اتاق بالا و پایین رفتم، روی تخت نشستم. مدام خون، اما هیچ نگران نبودم، چون به مرور، به دلیل خاصی، فهمیده بودم که در صورت قطع شدن خونریزی، پس از سه چهار سال بی خوابی، نخستین بار خواهم خوابید.»

—کافکا در این نامه‌ به ملینا یزنسکا ماجرای ابتلای خود را به بیماری سل شرح می‌دهد و کافکا در آن از سه چهار سال بی خوابی سخن می‌گوید! کافکا در سوم ژوئن ۱۹۲۴ در اثر سل حنجره در آسایشگاهی در وین چشم از جهان فرو بست.
شیوان.
© Ivan the Terrible and His Son Ivan by Ilya Repin. پیش‌زمینه تاریخی تصویر: ایوان چهارم، معروف به ایوان مخوف، نخستین تزار روسیه بود و به دلیل رفتارهای خونین و بی‌ثبات شناخته می‌شد. قتل پسرش: ماجرای نقاشی به سال ۱۵۸۱ برمی‌گردد. ایوان مخوف در لحظه‌ای عصبی و…
© Ivan the Terrible and the Souls of His Victims, circa 1855. Painted by Mikhail Klodt.
این تصویر ایوان چهارم، ایوان مخوف را نشان می‌دهد؛ جایی که او در اتاقی تاریک و وهم‌آلود، روی تختش نشسته. دست‌هایش را محکم روی گوش‌ها گذاشته، انگار می‌خواهد خود را از صدای فریادهایی که در ذهنش می‌پیچند، نجات دهد. اما اطرافش پر از سایه‌های ارواحی‌ست که او با دستان خودش به خاک انداخته: جنگجویان خسته، زنان سوگوار، کودکان بی‌پناه، حتی راهبان خاموش. همه با چشمانی خیره به او نزدیک می‌شوند، بی‌آنکه لب بگشایند، اما نگاهشان یک چیز را فریاد می‌زند: «یادت هست با ما چه کردی؟» نور سرد و لرزانی که صحنه را روشن کرده، تصویر را به کابوسی زنده بدل کرده—کابوسی که به شکل تقاص بازگشته است.
— «The Murders in the Rue Morgue»
اولین داستان کارآگاهی مدرن ادبیات!

داستان «قتل‌های خیابان مورگ» اثر ادگار آلن پو، یکی از نخستین داستان‌های کارآگاهی در تاریخ ادبیات به شمار می‌رود. ماجرای داستان درباره قتل‌های هولناک و عجیب در خیابان مورگ پاریس است؛ قتلی که هیچ سرنخی عادی از خود باقی نگذاشته و حتی پلیس نیز در حل آن ناتوان است. پو با این اثر، نه‌تنها یک جنایت مرموز و فضای تاریک و وهم‌آلود خلق می‌کند، بلکه نشان می‌دهد چگونه منطق و نبوغ انسانی می‌تواند از دل هرج‌ومرج و وحشت، حقیقت را بیرون بکشد.
این داستان را می‌توان آغازگر ژانر کارآگاهی دانست؛ سبکی که بعدها نویسندگانی چون آرتور کانن دویل با شرلوک هولمز آن را به اوج رساندند.
— دانلود فایل کتاب «قتل‌های خیابان مورگ»:
کتاب انگلیسی + ترجمه فارسی

The Murders in the Rue Morgue
By Edgar Allan Poe.
@Horriblygood
© The Three Fates, 1910, Alexander Rothaug
تعیین سرنوشت انسان در لحظهٔ تولد به دست سه الههٔ باستانی!
در این نقاشی، سه الههٔ سرنوشت در اساطیر یونان باستان دیده می‌شوند. آن‌ها سه بافنده‌اند که سرنوشت هر انسان را از لحظهٔ تولد رقم می‌زنند:
کلوتو (ریسنده): در سمت چپ ایستاده و رشتهٔ زندگی را می‌ریسد. او آغاز زندگی را نمایان می‌کند و اطرافش با نمادهایی از تولد و کودکی پر شده است.
لاخسیس (اندازه‌گیرنده): در مرکز نشسته و طول رشته را اندازه می‌گیرد. او نمایندهٔ گذر زمان و مسیر زندگی است؛ سرنوشت هر فرد در دستان او گشوده می‌شود.
آتروپوس (تغییرناپذیر): در سمت راست، قیچی در دست دارد تا رشته را ببرد. او تجسم مرگ و پایان حتمی زندگی است؛ آرام و قاطع، چون آخرین و تغییرناپذیرترین عمل سرنوشت را اجرا می‌کند.
زیر پای این سه الهه، سرگذشت انسان به تصویر کشیده شده است: در سمت چپ، صحنه‌هایی از تولد و جوانی؛ در سمت راست، پیکره‌هایی که به سوی مرگ می‌رقصند؛ و در مرکز، پیکر بی‌جان که نشان از سرنوشت به پایان رسیده دارد.
و سرانجام، یک سوال:
این‌که ندانیم رشتهٔ زندگی‌مان چه زمانی بریده خواهد شد، نعمتی است یا نفرینی؟