یه مرد امیدوار 🍀
1.11K subscribers
433 photos
126 videos
56 files
68 links
تداوم وبلاگ‌نویسی از سال ۱۳۸۳ در قالب تلگرام.
تلاش برای تداوم سخت‌ترین و در عین حال لذتبخش‌ترین کار عالم: امیدوار بودن و امید دادن
Download Telegram
شاید آنقدر حواست به درخت‌هاست (جزئیات) که جنگل (آن کل عظیم ) را نمی‌بینی...

شاید از شدت جستجوست که چیزی پیدا نمی‌کنی...

🍁🍂

#حکمت
@happy_private_life
و در میان اینهمه زخم که برای هر کسی نامی دارد، بزرگ‌ترین هنر، هنر تسلا بودن برای یکدیگر است.

ما غالباً تسلا می‌گوییم. تسلا نیستیم. و از گفتن تا بودن خیلی راه است.

و کاش آدمی می‌توانست به سکوتی دست یابد که از هر کلامی روشن‌تر و گرم‌تر است. سکوتی که بی‌تفاوتی نیست، بلکه کمال توجه است. نحوه‌ای از اظهار و بیان است. شکلی از تسلا بودن که سرشار از لطف، پذیرش و اطمینان است.


#نور
@happy_private_life
قبلا هم از علی عبدی عزیز نوشته و نقل کرده بودم. اینجا و اینجا

مطالبش را از زمانی که در آمریکا تحصیل می‌کرد می‌خواندم و بعد که به افغانستان و ترکیه و ایران آمد... یک سیر تحول درونی عمیق و بی‌ادعا و همراه با توکل و رضا و آن شادی درونی در او می‌دیدم که از ته دل به شوق می‌آورد مرا.

اینکه چرا حکم گرفت (البته به لطف خدا حکم فعلا به تعویق افتاده) را می‌توان در یادداشت‌های قبلی‌اش در کانالش خواند. اما شاید خوبست تمام آن بازیهای ذهن و چراها را کنار بگذاریم و این متن را ساده و بی‌ذهنیت بخوانیم. به نظرم جنسش نور است و می تواند شفا هم دهد...

صبح شنبه است. با قلبی مطمئن و خاطری آسوده به اوین می‌روم
چند روز گذشته را در جزیره‌ی هنگام بودم؛ هفته‌های پیش‌ را در مشهد؛ و پیش از آن را در مغان و تربت جام و خرقان. خدا در همه‌ی این مکان‌ها از رگ گردن به من نزدیک‌تر بوده‌است؛ چه هنگام طلوع آفتاب بر آب‌های خلیج فارس، چه در تاریکی بی‌انتهای غار مغان، و چه وقت شنیدنِ نوای دوتار آن مرد تربت جامی. خدا در زندان اوین نیز از رگ گردن به من نزدیک‌تر خواهد بود. از او مدد می‌خواهم که حضورش را آن‌جا سرشارتر از قبل تجربه کنم.

معلوم نیست چه مدت اوین می‌مانم. در حکمی که صادر شده آمده ۶ سال. ممکن است ماه آینده درهای زندان را باز کنند که شما آزاد هستید؛ و یا شش سال بعد چنین شود. ممکن است اتفاق‌های دیگری بیافتد که قابل پیش‌بینی نیست. این‌ها اما مسأله‌ی اصلی نیست. اگر هدف از زندگیِ موقتیِ این دنیا شناخت خدا از راه شناخت خود باشد دیگر تفاوتی نمی‌کند در چه مکان و زمانی زندگی می‌کنیم. قدم زدن در راه معرفت پروردگار همیشگی و هرجایی‌ست. هر واقعه چیزی برای آموختن درباره‌ی خود دارد.

ایمان دارم که خدای رحمان و حکیم بهترین را برایم می‌خواهد؛ همان‌طور که پیش از این در امریکا و افغانستان و ترکیه بهترین را برایم خواسته‌بود. او جایی گفته که مؤمنان را از تاریکی‌ها به سوی نور هدایت می‌کند؛ و قول داده که اگر بکوشید، بیابید.

بعضی روی‌دادهای زندگی ظاهر خوشایندی ندارند. مثلا روزی را به یاد می‌آورم که در اسارت طالبان بودم و انتظار می‌کشیدم تا درباره‌ام تصمیم بگیرند. دستانم را بسته‌بودند و تهدید می‌کردند به امارت اسلامی در قندهار تحویلم می‌دهند. در تنهاییِ آن اتاقِ سرد در آن قریه‌ی کوچک میان کوه‌هایِ کشوری جنگ‌زده هیچ یاوری نداشتم. هیچ یاری‌دهنده‌ای آن‌جا نبود. در آن بی‌پناهی و استیصال، خدا را دوباره یافتم. نزدیکی به مرگ دستم را گرفت و به نجوای با او هدایتم کرد. آن لحظه‌های تکان‌دهنده بعداً خیر فراوانی به زندگی‌ام آورد. گنجی در آن ویرانه‌ پنهان بود.

خدایا تو را شکر می‌گویم که مرا به راه‌های خود کشانده‌ای! دستم را رها مکن!
...
هر مواجهه معلمی است که بندهای‌مان را به ما نشان می‌دهد.

آزادی این نیست که محدودیتی زمینی پیش روی‌مان نباشد یا تواناییِ اعمالِ اراده در جهتی که میل می‌کنیم را داشته‌باشیم. آزادی حقیقی بُریدن از نفسی است که همیشه و همه‌جا با ماست. او که دچار خشم است، آزاد نیست. او که دچار عُجب و غرور است، در حبس است. اهمیتی ندارد که تنِ او در میدان تایمز نیویورک است یا در بند ۲۰۹ اوین تهران. استاد دانشگاه است یا پای گاری کار می‌کند. این‌ها ظواهر دنیای اعتباری‌اند و از شکلی به شکل دیگر درمی‌آیند. او که در بند ظاهر و اعتبار است بنده‌ی خدای رحمان و رحیم نیست؛ خدایان دیگری او را این سو و آن سو می‌کشند.

برای تغییر جهان راهی جز تزکیه‌ی نفس و عشق‌ورزی نیست؛ که «خدا سرنوشت هیچ قومی را تغییر نمی‌دهد مگر آن‌که آن‌ها درون خود را تغییر دهند.»

خدایا مادر و پدرم را به تو می‌سپارم. حافظ دل‌های مهربان و کریم ایشان باش.

ایاک نعبد و ایاک نستعین.


#نور
@happy_private_life
۱. برایم بعد از سلام نوشته: امیدوارم جور و صحت‌مند باشید.
«جور بودن» چقدر معنای خوب و کاملی دارد... چقدر این نگارش و گویش افغانستانی در سلام و احوال‌پرسی زیبا است.

۲. صبح باز هم توانستم رکورد «نهایتا پنج دقیقه باز بودن شیر آب در یک حمام کامل» را رعایت کنم. یادمه چند ماه قبل از مصاحبه استادی در حوزه منابع آبی خواندم که زمان استاندارد حمام گرفتن و استفاده از آب دوش پنج تا هفت دقیقه است. از آن زمان برایم تبدیل شده به یک چالش و هدف روزانه.

۳. نوشته بودند: پیامبر اکرم (ص) فرمودند: «اصلاحِ زبان، عمل کردن به تمام قرآن است.»
فقط اصلاح زبان و کنترل گفتار است که انسان را به سکوتِ آگاهانه (اِنصات) می‌رساند. و فقط انصات و خاموشی درون است که تسلیمِ محض (اِخبات) را در پی دارد و فقط اِخبات، دروازه ورود به توحید حقیقی است. این یک زنجیرۀ جدانشدنی‌ست: سکوت، اِنصات و اِخبات و نهایتا عمقِ اتصال با چشمه درونی.🐌

سه تا از برکت‌های امروز

#نور
@happy_private_life
جالبه که وقتی می‌خواهیم تغییری بزرگ در روحیه‌مان ایجاد کنیم، اولین چیزی که به ذهنمان می‌رسد، «بیشتر» است:

شروع می‌کنیم به خیلی چیزها «بله» می‌گوییم و خودمون رو بیش از حد متعهد می‌کنیم،

همهٔ فضای زندگی‌مان رو با وسایل، کارها و حواس‌پرتی‌ها پر می‌کنیم،

تسلیمِ میلِ «بیشتر کردن» می‌شویم: بیشتر انجام بدهیم، بیشتر بخوانیم، بیشتر ببینیم، بیشتر بخریم، بیشتر حرف بزنیم، بیشتر دور شویم، بیشتر بخواهیم...

تجربه‌مان در حجم آرامشی که از این‌ها گرفته‌ایم چطور بوده؟



پی‌نوشت: کتابی هست به‌نام چهار هزار هفته: مدیریت زمان برای فانی‌ها/ نوشته الیور برکمن/ نشر چشمه/۱۴۰۲
با این رویکرد که اگر فرض کنیم ۷۷ سال عمر متوسط جهانی باشه، می‌گه یه آدم فانی چهار هزار هفته فرصت داره برای زندگی. حالا چطور باید از این زمان درست استفاده کرد، با چه چیزهایی و کارهایی پرش کرد؟ چطور بهره‌وری را افزایش داد...

البته نگاه هرکسی می‌تونه به بهره‌وری متفاوت باشه. یکی شعارش اینه که زندگی را خواهم چلاند تا چیزی نباشد که آرزوی تجربه‌ کردنش به دلم بماند... یکی هم معتقده روح و رضایت اون، چیزی متفاوت نیاز داره که با این چلاندن‌‌ها و مزه‌کردن‌ها پر نمی‌شه.
حتما هرکدام برای معتقدانشان قابل احترامند...اما خوبه توی یه سنی این‌که می‌خواهیم با بقیه این چهار هزار هفته چه کنیم، تصمیمی بگیریم.


🍀
ادامه پست چند روز قبل/ برکت‌های امروز:
یکی شنیدن صدای ملکوتی بلبل نخل از لابلای صدای ماشین‌ها
دومی حس بوی خوش نم‌ آبیاری درختان مسیر پیاده‌روی، که ترکیب شده بود با بوی هیزمی که دو نفر برای در امان ماندن از سوز اول صبح برای خودشون درست کرده بودند و مامور شهرداری داشت باهاشون دعوا می‌کرد که چرا روی موزاییک پیاده‌رو آتیش درست کرده‌اند...

#حکمت
#نور
@happy_private_life
آخرین باری که کاری را برای اولین بار انجام دادی، چه زمانی بود؟
...

وقتی داری بهش فکر می‌کنی، خودتو محدود به ماجراجویی‌‌ها نکن.
این اولین چیزیه که به ذهن هرکسی می‌آد... ذهنتو باز بگذار و ازش بخواه که به چیزهای متفاوت دیگری هم فکر کنه
.
ببین می‌تونه فضاهای دیگری رو هم تصور کنه که هنوز سمتشون نرفته...نمی‌خواد آن‌جاها را هم امتحان کنه؟

#دلچسب
@happy_private_life
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
مچ خودتان را بگیرید اگر دیدید تمام مدتی که دارید نگاه می‌کنید لبخندی بر لبانتان است...

#دلچسب
@happy_private_life
Lost Her to Wolves
Strangers on a Train
برخی آهنگ‌ها برای زمزمه کردن هستند...
برخی برای شادکردن لحظات

برخی هم ساخته شده‌اند برای از ته دل فریاد زدن... من همیشه عاشق آهنگ‌هایی بوده‌ام که خواننده آن‌را با تمام وجودش خوانده است، خصوصا اگر غم و دردی بوده که کشیده... برای از دست دادنی...

مثل این آهنگ که انگار اینگونه سخت درد می‌کشد برای از دست دادن عزیزی یا شاید هم ایمانی ...

#از_نواهای_آسمانی
@happy_private_life
یه مرد امیدوار 🍀
به‌نوعی، آن‌ها [درختان و نور و حتی توالت‌ها] هم شخصیت هیرایاما را به‌عنوان شخصیت ایده‌آل برای مراقبت از خود یافتند.
اگر در این دنیا حواسمان باید به اشیا هم باشد...
«حال چه با نگاه به‌ظاهر فانتزی فکر کنیم آن‌ها ما را انتخاب کرده‌اند برای مراقبت از خودشان...»
یا
«با نگاهی عرفانی فکر کنیم در مدت حضورمان در این دنیا، ابزارهایی بر سر راهمان قرار می‌گیرند تا کمکمان باشند برای پیمودن مسیر بندگی (همان ابر و باد و مه و خورشید و فلک... همانی که آخرش آنقدر عمیق می‌فرماید تا به غفلت نخوری...

مهم نیست کدام نگاه را برمی‌گزینیم، مهم نتیجه‌اش است... اگر هرکدام اینها راست باشند (که به‌ نظرم هستند):

چقدر زیاد باید مراقب باشیم...
چقدر زیاد باید باملاحظه باشیم...
چقدر زیاد باید حواسمان به هر حرف و رفتار و شیوه نگاه و حتی فکرمان باشد...
چقدر حتی باید مراقب همین نوشتن‌ها باشیم...


#نور
@happy_private_life
Asemani Sho - PODCAST
@m_h_esfahani
اول) إنّ الغِنى والعِزَّ يَجُولانِ ،فإذا ظَفِرا بمَوضِعِ التَّوكُّلِ أوطَنا

امام صادق (ع): بى‌نيازى و عزّت و احترام هردو در گردش‌اند و چون به جايگاه توكل مى‌رسند، آن‌جا را وطن خود می‌کنند...

دوم) من تَوَكَّلَ علَى اللّهِ ذَلَّت لَهُ الصِّعابُ ...

حضرت علی (ع): هر كه به خدا توكل كند، دشوارى‌ها براى او آسان شود ...


دو حکمت و یادآوری کارآمد برای روزها و لحظاتی که زندگی برایمان سخت می‌شود...


#نور
@happy_private_life
اول) صبح هنگام آمدن سر کار، ناخودآگاه ذهنم رفته بود سراغ آن داستان کهن که می‌گفت پدر و پسر و الاغی داشتند از جایی رد می‌شدند. پدر سوار بود و پسر پیاده افسار حیوان را گرفته بود. مردم پچ پچ می‌کردند که عجب پدر بی‌ملاحظه‌ای که خودش سوار شده و بچه کوچکش را مجبور کرده پیاده برود! پدر شنید و بچه را سوار کرد و خودش افسار را گرفت، باز مردم گفتند عجب بچه بی‌ادبی که سوار شده و احترام پدر پیرش را نگاه نمی‌دارد و جایش را به او نداده! هردو سوار شدند مردم گفتند عجب بی‌رحم‌هایی، ببینید چطور به حیوان زبان‌بسته فشار می‌آورند و عین خیالشان نیست! هر دو پیاده شدند مردم گفتند ببینید چقدر بی‌عقلند. اگر قرار بود سوار نشوند چرا الاغ را با خودشان آورده‌اند!!
ذهنم داشت اتفاقی را همسان می‌کرد با این داستان و نتیجه می‌گرفت که هر کاری هم بکنی کسی هست که اعتراض کند. بعد یاد این جمله افتادم که شما فرشته هم باشی، صدای بال زدنتان روی اعصاب بعضی‌ها هست!

دوم) طبق قانون غریبی که در این عالم بارها خودش را در هم‌زمانی اتفاق‌ها به ما نشان می‌دهد، همین دیروز اتفاقی به این جمله از رولو می برخورده بودم و برای خودم جایی یادداشت کرده بودم:
هر انسانی باید بالاخره مرزی برای خودش داشته باشد که در آن نقطه علیه فرهنگ بایستد و بگوید: من اینم و بگذار این دنیای لعنتی هر غلطی دلش می‌خواهد بکند.

سوم) باز طبق همان قانون غریب بالا، صبح که کامپیوتر را روشن کردم چیزی از صدیق قطبی عزیز خواندم که معانی کهن بالا را عمیق‌تر و پر نور‌تر نشان می‌داد: حدیثی بود از امام موسی کاظم (ع) که ترجمه‌اش این می‌شود:
«اگر در دست تو گردويى باشد، ولى مردم بگويند كه گوهر است، حرف مردم سودى براى تو ندارد، وقتى خودت مى‌دانى كه گِردوست. و اگر در دست تو یک لؤلؤ و گوهر باشد، ولى مردم بگويند كه گِردوست، وقتى خودت مى‌دانى كه گوهر است، سخن مردم تو را زيان نمى رساند.»

و نکته ظریفش این بود: این که گرهِ کار با تلقین و تکرار این توصیه که «از قبول و انکار دیگران فارغ باش» گشوده نمی‌شود. اگر کسی دریابد آنچه در کف دارد گوهر است، همین آگاهی کافی است که او را از ستایش و نکوهش دیگران فارغ کند.

یه جورهایی یعنی همین که داریم تلاش می‌کنیم و به خودمان دائم تلقین می‌کنیم نظر دیگران برایمان اهمیتی ندارد، یعنی هنوز گوهر را ندیده‌ایم. اگر آن‌را ببینیم نیاز به تلقین و یادآوری و جملات تاکیدی روزانه نیست.

چهارم) به نظر بنده، بعضی دیگر از دست‌اندازهای زندگی هم همینگونه‌اند. با همین نسخه برای بهبود. درست و دقیق که نگاه کنی، ‌مرهم و شفایشان صرفا پیدا کردن آن گوهر و عمل به آن است. جلوی چشممان است و خودمان هم آنرا می‌دانیم. اما «خودی» که «فارغ» باشد از تصمیم‌گیری بخاطر نظر فلانی، غرور و برخوردن به ایگویمان، خشم و ناصبوری، تصیم‌گیری از روی لجبازی، و هزارتا فیلتر دیگری که تصمیم‌هایمان را اشتباه می‌کند و باز ما را برمی‌گرداند عقب.

#حکمت
#نور
@happy_private_life
سلامًا على من مَرَّ على مُرِّنا فحَلَّاه

سلام بر او که بر تلخیمان گذشت و شیرینش کرد..

برخی آدم‌ها حضورشان، حتی بدون کلمه‌ای حرف، حفره‌های دلت را پر می‌کند...


#نور
@happy_private_life
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
اول) ماندالا. نقشی زیبا و موزون که راهب بودایی می‌سازد تا خیال پایداری این زیبایی در ذهن نقش بندد و محکم شود... بعد همان را نابود می‌کند تا هم خودش و هم ما درک کنیم که باید رها کرد و به هیچ چیز متصل نشد.

دوم) به نظر نمی‌رسد رها کردن هم‌معنای بی‌خیالی و لحظه‌ را خوش داشتن و سرگرم‌کردن خود به جذابیت‌های اطراف برای فراموشی باشد. به نظر معنایش مقدس است و نور دارد. هرکسی خودش در درونش می‌داند چه چیزی را باید رها کند تا مستعد نوری که منتظرش است، شود. آرام آرام...انشاالله توفیق بخواهد و داده شود.
شاید آنگاه است که رهایی واقعی اتفاق می‌افتد...

#نور
@happy_private_life
«تو زمین باش تا او آسمان باشد؛ گاه بارانش بر تو می‌بارد و گاه آفتابش بر تو می‌تابد؛ گاه ابرش ترا در سایهٔ خود می‌پروراند؛ گاه نَفَحاتِ لطف او بر تو می‌وزد تا پخته گردی.»(نامه‌های عین‌القضات همدانی، به اهتمام علی‌نقی منزوی و عفیف عُسیران، جلد اول، صفحهٔ ۴۷)

«در جایی از راه، آدمی از رفت‌وآمدِ حال‌ها می‌گذرد. دیگر مستِ نشئهٔ لحظه‌هایِ شور نیست و از خشکی و بی‌حالی هم نمی‌نالد. کم‌کم می‌پذیرد که حضور و غیبت، شادی و حزن، همه در اختیار اوست نه در اختیارِ ما. آن‌گاه دل در احسانِ خاموشِ او غرق می‌شود؛ نه به رسیدنِ حال مغرور است، نه از نرسیدنِ آن افسرده. در این تسلیمِ آرام، لذتی پیدا می‌شود که نمی‌آید و نمی‌رود؛ جشنی بی‌صدا که در نهانِ قلب، پیوسته برپاست.» (برداشتی شخصی از کتاب اندرز سر به مهر/ نگارش عارفی مسیحی گمنام از قرن چهاردهم میلادی)

#نور
@happy_private_life
می‌فرمود: نقطه عطف‌هایی در زندگی هست که باعث می‌شود خداوند از آن به بعد با فضلش با ما رفتار کند.
بعد چند مثال واقعی آورده بود.

نگاه که می‌کردی همه‌شان فضل و برکاتی بودند که با کنار گذاشتن «من» جاری شده بودند...

#نور
@happy_private_life
Neeno
Mattia Vlad Morleo
برای وقتی که قرار است جسممان آرام شود
دیگر تند راه نرود
بایستد
صبر کند
...
تا بعد از مدتی، روحمان به آن برسد...

#از_نواهای_آسمانی
@happy_private_life
وَلَا تَيْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اللَّهِ
(سوره یوسف، آیه ۸۷)

و از کار گشادن و آسایش رسانیدنِ او نومید مباشید. (ترجمه کشف‌الاسرار)

چه آیه و چه ترجمه لطیفی...🍀🍀

#نور
@happy_private_life
وقتی در اوایل دهه هفتاد شروع کردم به خواندن کتاب‌های موفقیت، نهضت ترجمه این‌گونه کتاب‌ها تازه کار خودش را شروع کرده بود. خاطرم هست اولین کتاب‌هایی که خواندم، کتاب بذرهای عظمت اثر دنیس ویتلی بود و یکی هم پیروزی فکر اثر اورایزن اسوت ماردن (که جالبه این اسم عجیب و غریب بعد این همه سال یادم مانده!) ؛ کتاب‌هایی با آن فونت‌های خاص ماشین‌های تحریر.

بعد به مرور کتاب‌های بیشتری آمد و من هم با ولع تمام آن‌ها را می‌خریدم و می‌خواندم.. بعد آرام آرام خودم شروع کردم به نوشتن... یک دوره طولانی برای مجله روز هفتم مقاله می‌نوشتم. این مجله ضمیمه روزنامه همشهری بود و پنجشنبه‌‌ها بیرون می‌آمد. مجله خاص و منحصر به‌فردی بود. بعد هم برای تعدادی نشریه دیگر ... بعد این همه سال‌، مزه نوشتن برای آن‌ها و دیدن محتواهایم که چاپ شده بودند و گاهی هم حق‌التحریرهای پر برکت آن که اغلب تعدادی اسکناس پنجاه‌تومانی بودند زیر زبانم است.

الان که به مجموعه کتاب‌هایم در حوزه موفقیت نگاه می‌کنم، می‌بینم عملا دو دسته‌اند:
دسته نخست کتاب‌هایی‌اند درباره تکنیک‌هایی برای موفق شدن و رسیدن به خواسته‌ها؛
و دسته دوم کتابهایی که تلاش دارند روش‌های مختلف خوب و مفید زندگی کردن را بیان کنند.
به عبارتی دیگر، دسته اول مدعی یاد دادن شیوه‌های موفقیت در رسیدن به آرزوهایی همچون ثروت و خانه و مرتبه اجتماعی و ... هستند (یعنی تکنیک یاد می‌دهند) و دسته دوم مدعی نمایش این‌که چگونه می‌‌توان یک زندگی متعادل و پربار داشت. در دسته دوم دیگه تلاش برای تنظیم فهرست آرزوها و تمرین تکنیک‌هایی برای رسیدن به آن‌ها اولویت ندارند. بیشتر یاد می‌دهند این ذهنیت که «باید در طول زندگی بدنبال خواسته‌ها رفت» را باید رها کرد و متمرکز شد بر معنا. معتقدند بعضی چیزها و خصلت‌ها هستند که اگر آن‌ها را داشته باشی رها می‌شوی از خواسته‌های جور و واجور. هدفت چیز دیگری می‌شود و طبعا، شیوه زیستنت هم شکلی دیگر.

امروز به ذهنم رسید به مرور و هر زمان فرصتی پیش آمد یکی از این کتاب‌ها را (بدون توجه به اینکه به کدام دسته تعلق دارند) بردارم و خلاصه‌ای از آن‌را اینجا بیاورم. چیزی به شکل معرفی و بگونه‌ای که هم دید مناسبی به خواننده بدهد که نویسنده چه می‌خواهد بگوید و هم جوری نباشد که تصور شود با خواندن همین چند سطر، کل کتاب خلاصه شده. شاید این روش کمک کند برای این‌که کسی که کتاب خواندن را دوست دارد - آن‌هم این موضوعات موفقیت و امید و معنا و ... را - راحت‌تر تصمیم بگیرد که سراغ کتاب برود، یا به همین خلاصه‌خوانی‌ها از آن بسنده کند.

#آنچه_می‌خوانم
@happy_private_life
زیبایی این توانایی را دارد که زندگی دوباره ببخشد. کافی است ببینید و بشنوید.
به دلیل بی‌توجهی‌مان است که تا وقتی زنده هستیم وارد بهشت نمی‌شویم؛
فقط به دلیل بی‌توجهی‌مان است.
🍀🍀
کتاب بهت، کریستین بوبن

#نور
@happy_private_life
Dystre Naturbilder
Vàli
در نگاه مؤمنانه به هستی، هر رفتار مهرآمیزی نشانِ اوست و نشانیِ او را به ما می‌دهد.

دوستان خدا در آینهٔ مهربانی‌های جمادات و حیوانات و گیاهان و آدمیان به همدیگر و نیز در هنگام دیدار با دوستان مهربان و هم‌دل،
نقش او می‌بینند...🍀



#از_نواهای_آسمانی
@Happy_private_life