حدیث‌نویس
38 subscribers
168 photos
2 videos
212 links
تمام نوشته های خلاقانه ی من در قالب ویدئو، عکس، متن.
Download Telegram
«چطوری رمانم رو طولانی‌تر کنم؟»


ا
ز نوشتن کم خسته شده بودم، از اینکه چطوری بقیه میتونن رمانشونو کامل کنن ولی نوشتنم به خودم رفته، کم‌گوییم رمانمو کوتاه کرده.

اینجور موقع ها بقیه به ذهنشون میرسه که یه کاری کنن بیشتر بنویسن؛ برای همین اتفاقاتی رندوم برای کاراکتر طراحی میکنن که به داستان معنی پرباری نمیده.

وقتی یکی از روخوان‌هام بهم فیدبک داد، به این فکر افتادم که چرا واقعا کاراکترهام و زندگیشونو نشون ندادم؟ اگه کسی توی دنیا دوست داشت داستانش گفته شه، هیچ اتفاقی که به هدف داستان کمک می‌کرد رو نادیده می‌گرفت؟

اینکه چطور به اینجا رسیده، انگیزش از کارایی که میکنه واقعا چیه و تصمیم های درست و غلطشو باید نشون بدم.

پس بهترین کار برای زیادتر نوشتن، طول دادن داستان نیست. این کار برای همه راحته.

نکته عمیق‌تر کردن داستانه، اینکه چرا اتفاقاتی که میوفته برای کاراکتر مهمه؟

بعد از اینکه امروز کتاب فردریک بکمن رو خریدم و ویرایش چندم رمانمو توی کافی شاپ انقلاب تموم کردم،

کاغذهای A4 ارزون خریدم تا با کودک داستانم رابطه بیشتر و مهم‌تری برقرار کنم، توی رمانم نباید با ذهن آگاه و 28 ساله می‌نوشتم، جای حرف زدن کودک درونم بود. پس، قراره قسمت‌های مهم داستان رو با دستی که باهاش نمی‌نویسم، بنویسم.
این رمان با بهترین کیفیتی که ممکنه به دست کل دنیا می‌رسه؛ هر چندسالی که طول بکشه. توکل به خدا.

@HadisehWrites
حدیث‌نویس pinned «https://www.aparat.com/v/cfyw3by»
حدیث‌نویس pinned «https://www.aparat.com/v/lpc6840»
«۵ نشانه که نشان می‌دهد هنوز با خود واقعی‌ات فاصله داری»

اصالت واژه‌ای است که در محافل خودیاری، دفاتر روانشناسی و جوامع معنوی بسیار شنیده می‌شود.
اصالت چیست؟
چیزی که اصیل است، کپی نیست؛ واقعی، حقیقی و راستین است. در مورد انسان، هر فرد به‌عنوان تجلی یکتای آگاهی منبع به دنیا می‌آید. هر کس با جوهره‌ای منحصر به‌فرد، همچون امضای انرژی، وارد زندگی می‌شود؛ در این جوهره هدف، افکار، احساسات، خواسته‌ها، نیازها و نقش ویژهٔ او در جهان نهفته است. مسیر رشد انسان باید مانند شکوفه‌دادن گل باشد؛ هر فرد همچون گل نیلوفر است که درونش مرواریدِ اصالت قرار دارد. اگر اجازهٔ شکوفایی طبیعی داده شود، این مروارید آشکار می‌شود.

اما فرایند اجتماعی‌شدن در زمین چنین نیست. والدین و جامعه اغلب مانع شکوفایی طبیعی کودک می‌شوند. به جای دیدن کودک به‌عنوان شکوفه‌ای که باید باز شود، او را مادهٔ خامی می‌بینند که باید شکل داده شود. به ما می‌گویند چه چیزهایی پذیرفتنی و امن است و چه چیزهایی ناپذیرفتنی و خطرناک. بنابراین بخش‌های آسیب‌پذیر و واقعیِ وجودمان را پنهان می‌کنیم. این آغاز فرایند «دوپاره‌سازی» است: تنها بخش‌هایی را نشان می‌دهیم که باعث پذیرش و امنیت می‌شوند و باقی را مخفی می‌کنیم.

نتیجه این است که شخصیت‌های ما در اصل ساختگی‌اند. شخصیت چیزی است که برای بقا و پذیرش در شرایط و فرهنگ خاصی ساخته‌ایم. بخش‌های واقعی و آسیب‌پذیرمان سرکوب و ناخودآگاه می‌شوند. بنابراین، ما تنها به اندازهٔ آگاهی‌مان از خود می‌توانیم اصیل باشیم؛ و چون بیشتر وجودمان در ناخودآگاه مدفون است، اغلب نسخه‌های تقلیدی از دیگران هستیم.

چگونه اصیل باشیم؟
اصالت یعنی هماهنگی آگاهانه میان دنیای درونی و بیرونی. آنچه درون است باید همان چیزی باشد که بیرون نشان داده می‌شود. اگر تضاد وجود داشته باشد، فرد غیر‌اصیل است: کسی که از کارش متنفر است اما ادامه می‌دهد؛ کسی که وانمود می‌کند کسی را دوست دارد در حالی که از او بیزار است؛ کسی که استعداد هنری‌اش را انکار می‌کند؛ یا کسی که احساساتش را سرکوب می‌کند چون پذیرفته نیست. حتی داشتن دو حساب کاربری متفاوت در شبکه‌های اجتماعی یا پنهان‌کردن گرایش جنسی واقعی، نمونه‌هایی از عدم اصالت‌اند. جامعهٔ ما بر پایهٔ تظاهر بنا شده است، اما این باید پایان یابد، زیرا یکی از بزرگ‌ترین موانع بیداری است. پرسش اصلی این است: آیا میان خودِ درونی و بیرونی من ناسازگاری وجود دارد؟


آگاهی از ناسازگاری‌ها

مسئلهٔ بزرگ‌تر از انتخاب آگاهانهٔ عدم اصالت، این است که حتی متوجه نشویم یا نپذیریم که میان دنیای درونی و بیرونی ما ناسازگاری وجود دارد. هیچ‌کس نمی‌تواند ۲۴ ساعت در روز کاملاً صادق باشد، و جهان هم برای چنین صداقتی ساخته نشده است. بنابراین مهم‌تر از رفع همهٔ ناسازگاری‌ها، آگاه بودن از آن‌هاست. گاهی لازم است آگاهانه غیر‌اصیل باشیم، اما همین موقعیت‌ها ما را به بیداری و بازاندیشی دعوت می‌کنند. بزرگ‌ترین دشمن اصالت، تظاهر نیست بلکه انکار است.

تمایل به بد جلوه‌کردن
برای اصیل بودن باید آمادگی داشته باشیم که نزد خود و دیگران بد به نظر برسیم. بزرگ‌ترین وابستگی نفس انسان، حس خوب‌بودن است و شرم دشمن اصلی آن. پذیرش جنبه‌های «بد» یا ناخوشایند خود دشوار است، اما شرط اصالت همین است. باید واقعیت را بپذیریم، چه خوب و چه بد. پذیرش به معنای تأیید یا محکوم‌کردن نیست، بلکه به معنای دیدن چیزی به‌عنوان واقعیت و اجازه‌دادن به ورود آن است.

آسیب‌پذیر بودن
اصالت در قلب خود یعنی آسیب‌پذیری. بسیاری از حقیقت‌های ما پشت جنبه‌های محافظتی پنهان می‌شوند. آنچه اغلب بیان می‌کنیم، تنها بخشی از واقعیت است که ما را امن نگه می‌دارد، نه آسیب‌پذیری پشت آن. بیان اصیل یعنی گفتن تمام حقیقت، حتی احساسات ترس، بی‌اهمیتی یا دیده‌نشدن. پرسش کلیدی این است: «در این لحظه از چه چیزی دفاع می‌کنم؟» همان بخش آسیب‌پذیر، حقیقتی است که باید آشکار شود.

احساسات شما
ریشهٔ اصالت، شناخت و ابراز احساسات است. ما در «عصر تاریک عاطفی» زندگی می‌کنیم؛ فرهنگی که احساسات را بی‌اعتبار می‌کند. اما احساسات مانند قطب‌نما هستند، نشان می‌دهند کجا ایستاده‌ایم و به کدام سو باید برویم. اگر به احساسات خود دسترسی نداشته باشیم، نمی‌دانیم در کجا قرار داریم و نمی‌توانیم با دیگران ارتباط مؤثر برقرار کنیم. احساسات همچنین دروازه‌ای برای کشف محدودیت‌های ناخودآگاه‌اند که مانع اصالت می‌شوند.

آگاهی از افکار
آگاه شوید از افکار و باورهای خود. باورها و افکار می‌توانند بازتاب مستقیم جوهرهٔ شما باشند یا دقیقاً همان چیزی باشند که جوهرهٔ شما را می‌پوشانند. مثلاً ممکن است فکری مثل «هیچ‌کس هرگز مرا دوست نخواهد داشت» در ذهن باشد؛ این فکر می‌تواند مانع آشکار شدن جوهرهٔ شما شود. حتی اگر توهم باشد، واقعی است چون شما واقعاً آن را فکر می‌کنید. تنها زمانی می‌توانید آن را تغییر دهید که
وجودش را بپذیرید. حقیقت و توهم هر دو بخشی از واقعیت‌اند.

عینی بودن
بیشتر ما خودمان را عینی نمی‌بینیم؛ اعمالمان را همان‌طور که هستند نمی‌بینیم، چون از زاویهٔ محدود خود نگاه می‌کنیم. یکی از بهترین راه‌ها برای تمرین نگاه عینی، مدیتیشن است: تصور کنید از بدن خود بیرون آمده‌اید و خودتان را می‌بینید. سپس این نگاه را در طول روز حفظ کنید، مثل یک پرنده یا مگس روی دیوار که رفتار شما را با دیگران مشاهده می‌کند. این کار کمک می‌کند بفهمید واقعاً چه کسی هستید و چه احساسی دارید. حتی می‌توانید خودتان را فیلم‌برداری کنید و ببینید چطور وقتی می‌دانید کسی نگاهتان می‌کند، رفتارتان تغییر می‌کند؛ این نشانهٔ عدم اصالت است.



بالاترین حالت
شما تنها می‌توانید با چیزی کار کنید که واقعی است. اگر ندانید و نپذیرید که واقعاً چه فکر می‌کنید، چه احساسی دارید، چه می‌خواهید و چه نیاز دارید، با توهم کار می‌کنید و به جایی نمی‌رسید. هر کاری که آگاهی شما را بیشتر کند، گامی در مسیر اصالت است. اصالت بالاترین حالت انسانی است و در آینده جایگزین مفهوم «روشنی» یا «بیداری معنوی» خواهد شد. این خبر خوبی است، زیرا جامعه‌ای خواهیم داشت که به شکوفایی افراد کمک می‌کند، نه اینکه آن‌ها را سرکوب و پنهان کند.

@HadisehWrites
«دوستی‌ها، دشمنی‌ها و یک ماگ چای»

یک شنبه ی معمولی بود، دوباره وارد دیسکورد شدم و با دوستام کمی حرف زدم که دیدم یکیشون یه فایل پونصد صفحه‌ای از مدارکی که برای زندان انداختن سرگروه فرقه‌ای که من و بقیه توش گیر افتاده بودن دیدم.

درجا شوکه شدم، میدونستم که سرگروه فرقه خودشم نمیدونه فرقه داره و با شرم و به خجالت انداختن بقیه کنترلشون میکنه. داستان زندگی آخرین همسرش و اینکه توی خونشون توی این یه سالی که باهم بودن چه اتفاقی افتاد، یا خانمی که براش برای چندین سال کار می‌کرد (اِستِفِنی)، منو با انگیزه تر کرد تا بتونم انتقامم رو ازش بگیرم.

اسممو عوض کردم و عضو گروه استفنی شدم، توی گروهش احساس امنیت نمی‌کردم چون نقاش ماهری بود، دوست داشت بقیه رو نقاشی کنه تا طرز نگاهشون نسبت بهش رنگی رنگی باشه اما خودش هم نمی‌دونست چه رنگیه. ما میدونستیم. برای همین گفتم بهش. گفتم که تا کسی طرز فکرشو به چالش میکشه، از گروهش بیرونش میندازه.

خواستم ببینم بعد از بیرون اومدن از فرقه عوض شده یا نه، بهش گفتم دوست دارم توی گروهش باشم ولی اونطوری نباید خودم باشم. اصیل بودن به اونجا بودن در آخر غلبه کرد و تا اسمم رو بهش گفتم، منو از اونجا انداخت بیرون. نمی‌دونست هرموقع کسی درباره ی شخصیتش به بقیه دروغ بگه رو به همه واضح نشون خواهم داد.

دوستام می‌گفتن شاید هنوز نمی‌تونه از پس دردهای گذشتش بربیاد. درست میگفتن چون همیشه از دردهاش درحال فراره.

دیسکورد برام یه دنیای راحته. وقتی میتونم جاهایی عضو شم که با هم خاطره ساختیم و هرموقع بخوام حرف بزنم کسی هست که تحویلم بگیره مثل یه ماگ چای لته با لاوندره.

جایی که دشمن دارم و دوست، اما حالا که اسممو تغییر دادم، دوستام اسم واقعیمو پیش خودشون به عنوان راز نگه میدارن. بیشتر کسایی که باهاشون حرف می‌زنم از فرقه جدا شدن و درد مشترکمون مارو نسبت به هم دلسوزتر کرده.

حالا که پیشنویس سوم رمانم رو شروع کردم (A Cage with the Door Open) و کتابی درباره‌ی وقایعی که توی فلسطین برای فلسطینی‌ها توسط اسرائیلی‌ها افتاده رو خوندم، حس می‌کنم رشد کردم.

یادمه دلیلی که باعث شد با چشمای کور با دوستایی که نباید دوست می‌بودم باشم، تنهایی بود.

حالا اتفاق بدی بیوفته، بدون هیچ حرفی آغوش باز خالم، لبخند مامانم، وفاداری دوست بلژیکیم، آمریکاییم، ژاپنیم و ایرانیم و از همه مهمتر اصالت خودم و توکل به خدا، راه رو برای دیدن دوست و دشمن برام باز میکنه.

در طول این روزها، نوشتم، کتاب خوندم، با دوستام حرف زدم، فیسیلیس (میوه آمریکای جنوبی) خوردم، قهوه های دمی با پودر دارچین و هل خوردم، اما درونم بعضی اوقات از شدت احساس شوک به قلبم میزد و از شدت خوشحالی، درطول مسیر سرکارم 20 صفحه از کتاب «دوستان من» از فردریک بکمن رو ورق میزد و آخر شب ها برای خوابیدن روی بالش فوق‌العاده ی ترکی (کلیک) بی‌قراری میکرد.

زمستون و پاییز بیشتر فصل هایین که هنر رها کردن رو یاد می‌گیرم. پس بیا به هم برف بپاشیم، چای دارچین بنوشیم و به افتادن برگ‌ها خیره شیم.

@HadisehWrites
وقتی پیر میشی، جاذبه گوشه‌های دهنت رو پایین می‌کشه، مسیر لبخند هم برات طولانی‌تر می‌شه.

"My Friends" from Fredrik Backman

@HadisehWrites
«غم‌نامه‌ای به جامعه‌ی نویسندگی ایران
»
ستاره‌های شب بالای تمام ایده‌های خیس خوردمو در قالب رمان انگلیسی چشمک میزنن و پارچه ی رنگارنگ داستانم رو روی طناب فایل گوگل داک پهن می‌کنم، قطره قطره از گوشه های داشتان اشک به زمین میباره.

به زودی قراره دنبال Agent برای انتشار رمان کوتاهم برای خارج از کشور پیدا کنم و باد استرس هرلحظه تمام روح داستانم رو سرد میکنه. روحی که به داستان دمیدم، با نا امیدی ای که بقیه بهم میدن به سردی مرگ میره.

یا باید بزارم باد داستانم رو به زمین بندازه، یا به پرواز دربیاره. به دوستای ایرانیم که بهم قول داده بودن سه فصل اول کتابمو بخونن و نظرشونو بگن خیره میشم. بعد از چندماه، هنوز هیچ خبری ازشون نیست.

اما بیش از 5 نفر از نویسنده های خارجی نظرهای خوب و مهمی بهم دادن اما همون نویسنده های خارجی، بهم گفتن شاید رمانت رو قبول نکنن بخاطر رابطه ی بد آمریکا و ایران... کمی سرد شدم، بلافاصله یکی دیگه از دوستای شیعه‌ی آمریکاییم بهم امید داد و اینکه او هم درباره ی این موضوع مینویسه. حالا با هم داریم می‌نویسیم!

به کلاس‌های نویسندگی ایران که در سطح ابتدایی گیر کردن نگاه می‌کنم و اینکه نمیتونم باهاشون درباره‌ی نویسندگی بیش از چیزی که میدونن حرف بزنم. نویسندگی توی ایران تجربی و توی خارج حرفه‌ایه.

به پلتفرم ویرگول و تلاش‌های محدودش برای حمایت نویسنده ها نگاه می‌کنم و به پلتفرم‌های خارجی که از نوشتن پول درمیارن.

هیچ‌وقت داستان و روحم نمیتونه با تنهایی زیباییشو نشون بده.

درنهایت، خورشید خودش رو نشون میده و من رو با سوالی مهم مواجه میکنه، یا بزارم قطره ها آب بشن و باد داستانم رو با خودش به آسمون ببره، یا با روحی سرد به زمین بیوفته. بالا یا پایین؟

@HadisehWrites
من هنوز هستم، شما چی؟
3
از فعالیت کمم معذرت می‌خوام، ویرایش رمان کوتاه The Cage with the Door Open حسابی سرمو شلوغ کرده.

#آپدیت_کتابم
🔥2
بسم الله الرحمن الرحیم

منتظر اولین کتابم باشید :)

#آپدیت_کتابم
🔥3
«قرارداد چاپ کتابم بسته شد»

راه می‌رم و آهنگ From از امیا که یادآور رمان اولمه توی گوشم می‌خونه.

قرارداد چاپ A Cage with an Open Door امروز بسته شد و رویایی که وسط دانشگاه باعث شد خودکار رو روی جزوه‌های مهندسی بکوبم، به واقعیت پیوست.

سال‌ها کتابخوانی کنی و چیزی از خودت نداشته باشی برای ارائه؟ برای من زشته.

گیلدای داستان، از بین خرابه‌های غزه مثل گل شکوفا شد، رمان انگلیسیش هم توی فصل بهار شکوفا خواهد شد.

بعد از اون، سراغ چاپ ترجمه فارسیش و کتاب صوتیش میرم. کمی صبر هم برای دل بی‌قرار و هیجان‌زده‌ی خودم و هم شما!

در این حین، سری به رمان دومم زدم و طرح داستانشو اصلاح کردم تا پرملات‌تر از همیشه بشه.

برای ننوشتنم عذر می‌خوام، سرم گرم کتابام که حکم بچه‌هامو دارن بود. 🙏😊

@HadisehWrites
🥰2
«بزار کتابت با شعله‌ی کم بپزه»

در طول نوشتن رمان دومم، Her Open Palms، خیلی خیلی ادیت کردم با روش های مختلف. یه بار گوشش دادم و یادداشت برداری کردم برای ادیت. یه بار پرینتش کردم و دوباره خوندم و ادیت. یه بار برنامه های نویسندگی نظرشونو گفتن و ادیت و آخرین بار به دوستام دادن خوندن و ادیت.

میشه گفت طولانی‌تر از رمان اولم، A Cage with an Open Door هستش. رمان اولم رفت توی صف مجوز گرفتن و تا آخر این هفته هم ادیت های ریز رمان دومم رو میکنم و میفرستم انتشارات متخصصان.

میخوام رمانم تمام پتانسیلشو نشون بده. هم انگلیسی باشه و هم فارسی. هم فیزیکی و هم دیجیتال.

ادیت رمان مثل پیچ و مهره کردن اعضای یه ساختمونه اول، بعدش که به آخراش میرسی ساختمون رو تزئین میکنی. دوست داری رنگش چی باشه، طرحش چی باشه. جمله چجوری بیان شه. تنوع چقدر داشته باشه.

9 اردیبهشت، 29 سالم شد. خیلیا توی این سن به فکر ازدواجن یا ازدواج کردن ولی بهش فکر که میکنم، تا حالا حسرتی نداشتم. اهدافم اونقدر بزرگن که حس رضایت از زندگیم دارم و دقیقا همین زندگی باعث جذب و انتخاب آدم مناسب میشه.

نبود اینترنت بین الملل انعطاف پذیرم کرده. آپارات فعالم و تا حالا توی یوتیوب به صورت جدی فعال نبودم.

@HadisehWrites
«توی محل کارت غرهای مفید بزن!»

من معلمی توی آموزشگاه زبان رو برای اینکه به من جای خلاقیت میده انتخاب کردم ولی وقتی موندنت توی یه آموزشگاه به بیشتر از یه سال میرسه، توی سیستم ذوب میشی و ممکنه هدف اصلیت یادت بره.

سوپروایزر تاکید کرد که کارت‌های سوالی که بعضیاشون هیچ ربطی به درس نداشت، به بچه‌ها تدریس بشه. یه فایل جداگانه هم بهمون دادن که چه تکلیفایی بهشون بدیم.

چارچوب محکم شد و روح من میل به شکستنش کرد. گرچه، با تکالیف مشکلی نداشتم، ولی نه اونقدر زیاد که بچه‌ها توی کلاس بگن: «مدرسه تموم شد، کلاس زبان شروع شد.»

من با تکالیف زیاد مخالفم و هیچ میل به پرسیدن سوال‌های بی‌ربط در کلاس هم نداشتم. با خودم فکر کردم اگه غر بزنم منو به عنوان مزاحم می‌شناسن. تعجب کردم چطور معلم‌های قدیمی تر از من از کارت‌های سوال بی‌ربط استفاده کردن و تا حالا هیچی نگفتن.

دو راه داشتم، یا خودمو به اون راه بزنم و بدون اینکه اعتراض کنم، کار خودمو کنم. سوالای بی‌ربط رو نپرسم و تظاهر کنم خیلی کمک کننده ان یا اینکه اعتراض کنم تا بفهمن چقدر توی کلاس احمق به نظر می‌رسم و چقدر بچه‌ها گیج میشن.

تصمیم خودمو گرفتم و با جرئت، تمام عصبانیت و احساساتمو که چقدر بعضی از رفتاراشون احمقانس رو به هوش مصنوعی دادم تا برام پیامی با لحن مناسب و نه لحن خودم تولید کنه و فرستادمش به سوپروایزر.

شاید بقیه به جای من بودن ترجیح میدادن امنیت شغلیشون رو حفظ کنن، ولی در سکوت، هیچ‌کس پیشرفت نمیکنه و به درک نمیرسه.

@HadisehWrites
👍1
«قوی‌ترین فرد جهان داستان‌گوست: چرا و چگونه؟»
قدرت، توانایی به‌دست آوردن چیزی است که می‌خواهید و داستان‌گو این کار را بهتر از هر کسی انجام می‌دهد. او نیازی به شکنجه، تهدید یا زور ندارد. فقط کافی است داستانی بگوید که نحوهٔ دیدن مردم از ارادهٔ آزاد، واقعیت، انرژی، قربانی بودن و جایگاهشان را تغییر دهد. به این ترتیب، او قوی‌ترین فرد جهان می‌شود؛ به پنج دلیل زیر:

۱. داستان‌گو روایت «ارادهٔ آزاد» را بازتعریف می‌کند.

هیچ‌کس نمی‌تواند ارادهٔ آزاد شما را بگیرد؛ فقط می‌تواند فشار بیاورد تا شما انتخاب کنید که تسلیم شوید. یک داستان‌گوی قدرتمند این پویایی را بازتعریف می‌کند. به جای «آنها مرا مجبور کردند»، روایت «من تحت فشار انتخاب کردم» را می‌سازد. قوی‌ترین فرد کسی است که داستانی را روایت کند که هم فشار را بپذیرد، هم عاملیت را حفظ کند – و به دیگران آزادی ببخشد یا آنها را در دام قربانی‌نگری نگه دارد.

۲. داستان‌گو تعیین می‌کند مردم چه چیزی را به عنوان «واقعیت» بپذیرند.

تنها راه دسترسی به قدرت شخصی، درون واقعیت است» و هدر دادن انرژی برای مقاومت در برابر «چیزی که هست» شما را بی‌قدرت می‌کند. داستان‌گو تصمیم می‌گیرد «چیزی که هست» چه معنی داشته باشد. او یک بحران اقتصادی، یک حرکت شطرنج یا یک رویداد دردناک را یا بن‌بست معرفی می‌کند یا فرصت. با واداشتن مردم به تسلیم در برابر نسخهٔ خودش از حقیقت، داستان‌گو تعیین می‌کند که مخاطب احساس قدرت کند یا ناتوانی.

۳. داستان‌گو جابه‌جایی قدرت را کنترل می‌کند.

کوبیدن بر درهای بسته و التماس رحمت، «جابه‌جایی قدرت شخصی» است. یک داستان‌گوی ماهر توجه را به جای دیگری معطوف می‌کند: او «درها و پنجره‌های جایگزین» را نشان می‌دهد یا با اقناع، دیگران را به باز کردن درها ترغیب می‌کند. قدرت داستان‌گو در قاب‌بندی امکان‌ها است – نه روایت درماندگی، بلکه روایت امید و نفوذ.



۴. داستان‌گو تعیین می‌کند انرژی مردم کجا سرمایه‌گذاری شود.

هیچ‌کس نمی‌تواند کنترل کند انرژی خود را کجا بگذارید، اما یک داستان‌گو می‌تواند با روایت الهام‌بخش خود شما را ترغیب کند که انرژی تان را متعهد شوید. با گفتن داستانی جذاب دربارهٔ ارزش‌ها و معنا، او دیگران را وادار می‌کند که تمرکز ذهنی، عاطفی و فیزیکی خود را در یک مسیر مشترک بریزند. قوی‌ترین فرد کسی نیست که مردم را مجبور کند، بلکه کسی است که آنها بخواهند قطب‌نمای خود را به جهتی که او نشان می‌دهد بچرخانند.

۵. داستان‌گو قربانی را به قهرمان داستان خود تبدیل می‌کند (یا قربانی نگه می‌دارد).

قربانی شدن واقعی است، اما ماندن در روایت قربانی یک انتخاب است که هدف پنهانی دارد – اینکه دیگران به شما رحم کنند و مسئولیت بگیرند. به جای «من بی‌قدرتم چون این اتفاق برایم افتاد»، روایت «حالا با این وضعیت چه کار می‌کنم؟» را می‌سازد. این جابه‌جایی، شنونده را از «اثرپذیری» به «علت بودن» منتقل می‌کند.

۶. داستان‌گو در جایگاه «علت» قرار دارد.

در جهانی بر اساس علت و معلول، شما می‌توانید انتخاب کنید که در جایگاه اثر دیگران باشید یا به جایگاه علت بروید. داستان‌گو همیشه در جایگاه علت است: با واقعیت سازگار می‌شود، سپس چنان پاسخ می‌دهد که حرکت بعدی را خودش شکل دهد. او می‌پرسد: «چطور می‌توانم خودم را با واقعیت وفق دهم تا دوباره به جایگاه علت برگردم؟» – و سپس این سازگاری را روایت می‌کند.

@HadisehWrites