Forwarded from عرب نت💞عربخانه (Habib Jamali)
خلاصه تأثیرات اعزام سپاه حازم به قهستان
موقعیت پیشین قهستان: منطقهای مرزی بین خراسان، سیستان و کرمان با خودمختاری نسبی، جمعیت عمدتاً عربهای یمنی و حامی عباسیان.
تأثیرات نظامی-امنیتی: استقرار ۲۰۰۰ تا ۳۰۰۰ نیرو در شهرهای کلیدی مانند قاین (۱۰۰۰ نفر)، بیرجند (۸۰۰ نفر)، طبس (۷۰۰ نفر) و نهبندان (۵۰۰ نفر) با اهداف: جلوگیری از اتحاد شورشیان سیستانی و خراسانی، کنترل راههای فرار و نظارت بر قبایل محلی. نتیجه: افزایش امنیت راهها و کاهش خودمختاری محلی.
تأثیرات سیاسی و اداری: انتصاب کارگزاران جدید، نظارت مستقیمتر از مرو، الزام شیخهای قبایل به گزارشدهی. تضعیف موقعیت یمانیان و تقویت قبایل همکار. نتیجه: کاهش اعتماد به عباسیان، نااممی حامیان محلی و رشد تمایل به خودمختاری.
تأثیرات اقتصادی و اجتماعی: فشار اقتصادی از طریق تأمین آذوقه نیروها و مالیاتهای اضافی. اختلال در تجارت، مصادره دامها، کاهش تولید کشاورزی. تغییرات جمعیتی شامل اسکان برخی جنگجویان و مهاجرت ساکنان محلی.
تأثیرات فرهنگی و مذهبی: تبلیغ مذهب حنفی، کنترل منابر، تضعیف گرایشهای مذهبی محلی، تقویت زبان عربی و کاهش برخی آداب محلی.
ادامه دارد👇
موقعیت پیشین قهستان: منطقهای مرزی بین خراسان، سیستان و کرمان با خودمختاری نسبی، جمعیت عمدتاً عربهای یمنی و حامی عباسیان.
تأثیرات نظامی-امنیتی: استقرار ۲۰۰۰ تا ۳۰۰۰ نیرو در شهرهای کلیدی مانند قاین (۱۰۰۰ نفر)، بیرجند (۸۰۰ نفر)، طبس (۷۰۰ نفر) و نهبندان (۵۰۰ نفر) با اهداف: جلوگیری از اتحاد شورشیان سیستانی و خراسانی، کنترل راههای فرار و نظارت بر قبایل محلی. نتیجه: افزایش امنیت راهها و کاهش خودمختاری محلی.
تأثیرات سیاسی و اداری: انتصاب کارگزاران جدید، نظارت مستقیمتر از مرو، الزام شیخهای قبایل به گزارشدهی. تضعیف موقعیت یمانیان و تقویت قبایل همکار. نتیجه: کاهش اعتماد به عباسیان، نااممی حامیان محلی و رشد تمایل به خودمختاری.
تأثیرات اقتصادی و اجتماعی: فشار اقتصادی از طریق تأمین آذوقه نیروها و مالیاتهای اضافی. اختلال در تجارت، مصادره دامها، کاهش تولید کشاورزی. تغییرات جمعیتی شامل اسکان برخی جنگجویان و مهاجرت ساکنان محلی.
تأثیرات فرهنگی و مذهبی: تبلیغ مذهب حنفی، کنترل منابر، تضعیف گرایشهای مذهبی محلی، تقویت زبان عربی و کاهش برخی آداب محلی.
ادامه دارد👇
Forwarded from عرب نت💞عربخانه (Habib Jamali)
پیامدهای بلندمدت این رویداد را میتوان چنین خلاصه کرد:
این عملیات آخرین نمونه بسیج گسترده قبایل عرب خراسان برای حفظ نظم عباسی بود. هرچند اقتدار خلافت در خراسان بهطور موقت تثبیت شد، اما در بلندمدت نتوانست از افول جایگاه نظامی اعراب و افزایش نقش موالی و سپاههای غیرقبیلهای جلوگیری کند. فشارهای مالی و اجتماعی ناشی از حضور سپاه، نارضایتیهای محلی را از میان نبرد و زمینه شورشهای بعدی را فراهم ساخت.
در قهستان، حضور پایدار نیروهای نظامی باعث شد این منطقه از وضعیتی نیمهخودمختار به ناحیهای تحت کنترل مستقیم عباسیان تبدیل شود. امنیت راهها افزایش یافت، اما اشغال نظامی، مالیاتهای سنگین و محدودیتهای سیاسی بر جامعه محلی تحمیل شد. شهرنشینی و توسعه مراکز شهری رشد کرد، ولی همزمان فشار اقتصادی و اجتماعی نیز شدت گرفت.
از نظر سیاسی، رابطه قهستان با خلافت از همکاری نسبی به اطاعت اجباری تغییر یافت و نفوذ رهبران محلی کاهش پیدا کرد. از نظر اجتماعی و قبیلهای، اتحاد قبایل یمنی تضعیف شد، روابط سنتی قبایل دگرگون گردید و رهبران محلی جدیدِ همسو با عباسیان پدید آمدند. این تحولات زمینهساز شورشهای بعدی، از جمله قیام استادسیس و گرایش برخی مناطق به علویان شد.
در مجموع، این رویداد نقطه عطفی در تاریخ قهستان بود که آن را بهطور کامل در ساختار اداری و نظامی خلافت عباسی ادغام کرد. اگرچه ثبات امنیتی کوتاهمدتی ایجاد شد، اما در بلندمدت به کاهش نقش سیاسی اعراب محلی، تعمیق شکاف مرکز و پیرامون و شکلگیری نارضایتیهایی انجامید که در قیامهای بعدی آشکار شد.
اُلِحگونَّا فی تلگرام 👇
https://t.me/arabkhane
اُلِحگونَّا فی ایتا 👇
https://eitaa.com/arabkhane
این عملیات آخرین نمونه بسیج گسترده قبایل عرب خراسان برای حفظ نظم عباسی بود. هرچند اقتدار خلافت در خراسان بهطور موقت تثبیت شد، اما در بلندمدت نتوانست از افول جایگاه نظامی اعراب و افزایش نقش موالی و سپاههای غیرقبیلهای جلوگیری کند. فشارهای مالی و اجتماعی ناشی از حضور سپاه، نارضایتیهای محلی را از میان نبرد و زمینه شورشهای بعدی را فراهم ساخت.
در قهستان، حضور پایدار نیروهای نظامی باعث شد این منطقه از وضعیتی نیمهخودمختار به ناحیهای تحت کنترل مستقیم عباسیان تبدیل شود. امنیت راهها افزایش یافت، اما اشغال نظامی، مالیاتهای سنگین و محدودیتهای سیاسی بر جامعه محلی تحمیل شد. شهرنشینی و توسعه مراکز شهری رشد کرد، ولی همزمان فشار اقتصادی و اجتماعی نیز شدت گرفت.
از نظر سیاسی، رابطه قهستان با خلافت از همکاری نسبی به اطاعت اجباری تغییر یافت و نفوذ رهبران محلی کاهش پیدا کرد. از نظر اجتماعی و قبیلهای، اتحاد قبایل یمنی تضعیف شد، روابط سنتی قبایل دگرگون گردید و رهبران محلی جدیدِ همسو با عباسیان پدید آمدند. این تحولات زمینهساز شورشهای بعدی، از جمله قیام استادسیس و گرایش برخی مناطق به علویان شد.
در مجموع، این رویداد نقطه عطفی در تاریخ قهستان بود که آن را بهطور کامل در ساختار اداری و نظامی خلافت عباسی ادغام کرد. اگرچه ثبات امنیتی کوتاهمدتی ایجاد شد، اما در بلندمدت به کاهش نقش سیاسی اعراب محلی، تعمیق شکاف مرکز و پیرامون و شکلگیری نارضایتیهایی انجامید که در قیامهای بعدی آشکار شد.
اُلِحگونَّا فی تلگرام 👇
https://t.me/arabkhane
اُلِحگونَّا فی ایتا 👇
https://eitaa.com/arabkhane
Telegram
عرب نت💞عربخانه
✍️ اش خُبَر مِن الْمِحِالیل
🔅معتبرترین و بزرگترین کانال خبری، فرهنگی واجتماعی عربخانه خراسان جنوبی
☎️ تماس با ما👈 @jamalits
♦️ اُلحگونّا فی اینستاگرام 👇
https://www.instagram.com/arabnet_ir
.
✅ ثبت در وزارت ارشاد
🔅معتبرترین و بزرگترین کانال خبری، فرهنگی واجتماعی عربخانه خراسان جنوبی
☎️ تماس با ما👈 @jamalits
♦️ اُلحگونّا فی اینستاگرام 👇
https://www.instagram.com/arabnet_ir
.
✅ ثبت در وزارت ارشاد
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
طبیعت زیبا
تالاب انزلی تا صومعهسرا سرا
اسبهای وحشی
تالاب انزلی تا صومعهسرا سرا
اسبهای وحشی
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
طبیعت زیبا
تالاب گیلان و گاومیشهای وحشی
تالاب گیلان و گاومیشهای وحشی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
داستانهای واقعی اهالی عربخانه
چوپان دغل
قسمت اول
گوینده، ، سرکار خانم حیدری
نویسنده ، غلامرضا کاظمی
https://t.me/HONARARAB
چوپان دغل
قسمت اول
گوینده، ، سرکار خانم حیدری
نویسنده ، غلامرضا کاظمی
https://t.me/HONARARAB
R kazemi
داستانهای واقعی اهالی عربخانه چوپان دغل قسمت اول گوینده، ، سرکار خانم حیدری نویسنده ، غلامرضا کاظمی https://t.me/HONARARAB
چوپان دغل ،،، قسمت اول
این داستان، آیینهای است از واقعهای واقعی که در اوایل دههی چهل خورشیدی رخ داد؛ ماجرایی تلخ و عبرتآموز که هنوز هم بسیاری از کهنسالان عربخانه آن را با حسرت و تأمل به یاد میآورند.
آن سالها، بارانهای بهاری و برف و بورانهای زمستانی برای روستاییان نعمتی الهی به شمار میآمد. هر قطره باران نوید زندگی بود و هر برف زمستانی، امید سالی پرخیر. مردم عربخانه نیز همچون دیگر روستاییان، قدر این رحمت را میدانستند و از آن بیشترین بهره را میبردند.
کشاورزان هر جا که زمین نفسی برای کشت داشت، آن را شخم میزدند و بذر میپاشیدند. دامداران نیز گلههای خود را فزونتر میکردند و برای حفظ مراتع نزدیک، دامها را به ییلاقهای دوردست و سرسبز میبردند تا چراگاههای اطراف روستا دستنخورده بماند.
در میان آنان، میرعلی از مالداران نامآشنای منطقه عربخانه بود. مردی پرتلاش و صاحبگلهای بزرگ. او مرتع چاهکاسو را به عنوان ییلاق برگزیده بود و همراه با یکی دو خانواده از دوستانش، به آنجا کوچ کرده بود. میرعلی در آن سالها، با سیصد تا چهارصد رأس گوسفند و صدها بز، از دامداران عمده منطقه به شمار میآمد.
در چنین سالهایی، بسیاری از مالداران ترجیح میدادند خودشان کمتر چوپانی کنند؛ هم تا دامهایشان بهتر پروار شوند و هم بتوانند به کار کشاورزی بپردازند و سود بیشتری به دست آورند. از همین رو، چوپانهایی را از مناطق گرم و خشک نهبندان و روستاهای دوردست به کار میگماشتند.
میرعلی نیز در پی چوپانی کاربلد بود. سرانجام به شرف رسید؛ مردی که آوازهی خوبی داشت و مردم از او به نیکی یاد میکردند. گفته میشد فنون چوپانی را خوب میداند و پیشتر نیز خوشقول و درستکار بوده است. همین سابقه باعث شد میرعلی با خیال راحت، گلهی خود را به او بسپارد.
شرف، در ظاهر، نمونهی یک چوپان امین و زحمتکش بود. کارش را خوب بلد بود و بهتر از آن، بلد بود چگونه دل صاحبکارانش را به دست آورد. خوشبرخورد بود، پرکار، و حتی فراتر از وظیفهی یک چوپان عمل میکرد. روزها هیزمهای خشک را جمع میکرد، آنها را بر پشت الاغش میگذاشت و تا در خانههای میرعلی و همراهانش میبرد. همین کارها کافی بود تا اعتماد همگان را به خود جلب کند.
بهار، روزهای خوشی را به چاهکاسو آورده بود. مراتع سرسبز، شیر فراوان و زاد و ولد دامها، خانوادهها را سخت سرگرم کار کرده بود. کسی گمان نمیبرد که زیر این آرامش و فراوانی، بذر فاجعهای تلخ در حال جوانه زدن است.
در همان ماه نخست، شرف یک روز گله را زودتر از موعد به ییلاق برگرداند. چهرهاش آشفته بود. یکی دو گوسفند سربریده بر پشت الاغ انداخته و هراسان فریاد میزد که گرگ به گله زده است.
طبق معمول، دامداران گوسفندان را بررسی کردند تا اگر زخمی دارند، مرهم بگذارند. اما عجیب بود؛ هیچ نشانی از زخم دیده نمیشد. با این حال، ده تا پانزده رأس گوسفند ناپدید شده بودند. همهی کوهها و درهها را گشتند، اما نه ردی یافتند و نه نشانی.
یک ماه بعد، باز هم چند رأس دیگر ناپدید شد. این بار نه پوست و نه شاخ و نه حتی ردّ پایی باقی مانده بود. مردم هر احتمالی را در نظر میگرفتند، جز یک چیز: اینکه شرفِ چوپان، در این ماجرا دستی داشته باشد.
ادامه دارد
غلامرضا کاظمی ✏️
https://t.me/HONARARAB
دسترسی به پادکست ◀️
این داستان، آیینهای است از واقعهای واقعی که در اوایل دههی چهل خورشیدی رخ داد؛ ماجرایی تلخ و عبرتآموز که هنوز هم بسیاری از کهنسالان عربخانه آن را با حسرت و تأمل به یاد میآورند.
آن سالها، بارانهای بهاری و برف و بورانهای زمستانی برای روستاییان نعمتی الهی به شمار میآمد. هر قطره باران نوید زندگی بود و هر برف زمستانی، امید سالی پرخیر. مردم عربخانه نیز همچون دیگر روستاییان، قدر این رحمت را میدانستند و از آن بیشترین بهره را میبردند.
کشاورزان هر جا که زمین نفسی برای کشت داشت، آن را شخم میزدند و بذر میپاشیدند. دامداران نیز گلههای خود را فزونتر میکردند و برای حفظ مراتع نزدیک، دامها را به ییلاقهای دوردست و سرسبز میبردند تا چراگاههای اطراف روستا دستنخورده بماند.
در میان آنان، میرعلی از مالداران نامآشنای منطقه عربخانه بود. مردی پرتلاش و صاحبگلهای بزرگ. او مرتع چاهکاسو را به عنوان ییلاق برگزیده بود و همراه با یکی دو خانواده از دوستانش، به آنجا کوچ کرده بود. میرعلی در آن سالها، با سیصد تا چهارصد رأس گوسفند و صدها بز، از دامداران عمده منطقه به شمار میآمد.
در چنین سالهایی، بسیاری از مالداران ترجیح میدادند خودشان کمتر چوپانی کنند؛ هم تا دامهایشان بهتر پروار شوند و هم بتوانند به کار کشاورزی بپردازند و سود بیشتری به دست آورند. از همین رو، چوپانهایی را از مناطق گرم و خشک نهبندان و روستاهای دوردست به کار میگماشتند.
میرعلی نیز در پی چوپانی کاربلد بود. سرانجام به شرف رسید؛ مردی که آوازهی خوبی داشت و مردم از او به نیکی یاد میکردند. گفته میشد فنون چوپانی را خوب میداند و پیشتر نیز خوشقول و درستکار بوده است. همین سابقه باعث شد میرعلی با خیال راحت، گلهی خود را به او بسپارد.
شرف، در ظاهر، نمونهی یک چوپان امین و زحمتکش بود. کارش را خوب بلد بود و بهتر از آن، بلد بود چگونه دل صاحبکارانش را به دست آورد. خوشبرخورد بود، پرکار، و حتی فراتر از وظیفهی یک چوپان عمل میکرد. روزها هیزمهای خشک را جمع میکرد، آنها را بر پشت الاغش میگذاشت و تا در خانههای میرعلی و همراهانش میبرد. همین کارها کافی بود تا اعتماد همگان را به خود جلب کند.
بهار، روزهای خوشی را به چاهکاسو آورده بود. مراتع سرسبز، شیر فراوان و زاد و ولد دامها، خانوادهها را سخت سرگرم کار کرده بود. کسی گمان نمیبرد که زیر این آرامش و فراوانی، بذر فاجعهای تلخ در حال جوانه زدن است.
در همان ماه نخست، شرف یک روز گله را زودتر از موعد به ییلاق برگرداند. چهرهاش آشفته بود. یکی دو گوسفند سربریده بر پشت الاغ انداخته و هراسان فریاد میزد که گرگ به گله زده است.
طبق معمول، دامداران گوسفندان را بررسی کردند تا اگر زخمی دارند، مرهم بگذارند. اما عجیب بود؛ هیچ نشانی از زخم دیده نمیشد. با این حال، ده تا پانزده رأس گوسفند ناپدید شده بودند. همهی کوهها و درهها را گشتند، اما نه ردی یافتند و نه نشانی.
یک ماه بعد، باز هم چند رأس دیگر ناپدید شد. این بار نه پوست و نه شاخ و نه حتی ردّ پایی باقی مانده بود. مردم هر احتمالی را در نظر میگرفتند، جز یک چیز: اینکه شرفِ چوپان، در این ماجرا دستی داشته باشد.
ادامه دارد
غلامرضا کاظمی ✏️
https://t.me/HONARARAB
دسترسی به پادکست ◀️
به استحضار می رساند مراسم تشییع و تدفین مرحومه معصومه ابوالحسنی روز سه شنبه مورخ ۱۶ دی ماه از ساعت ۱۰ صبح از محل حسینیه حضرت ابوالفضل شهرک رضویه به سمت بهشت زهرا برگزار می گردد.
ضمنا مراسم سوم و هفتم نیز از ساعت ۱۵ الی ۱۷ روز چهار شنبه مورخ ۱۴۰۴/۱۰/۱۷ در حسینه حضرت ابوالفضل واقع در شهرک رضویه، روبروی پارک کوهسار برگزار خواهد شد.
ضمنا مراسم سوم و هفتم نیز از ساعت ۱۵ الی ۱۷ روز چهار شنبه مورخ ۱۴۰۴/۱۰/۱۷ در حسینه حضرت ابوالفضل واقع در شهرک رضویه، روبروی پارک کوهسار برگزار خواهد شد.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
دور همی تهران
سرود ای ایران
سرود ای ایران
Forwarded from عرب نت💞عربخانه (ف . حیدری)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
داستان های واقعی از مردم عربخانه
چوپان دغل قسمت اول
اُلِحگونَّا فی تلگرام 👇
https://t.me/arabkhane
اُلِحگونَّا فی ایتا 👇
https://eitaa.com/arabkhane
چوپان دغل قسمت اول
اُلِحگونَّا فی تلگرام 👇
https://t.me/arabkhane
اُلِحگونَّا فی ایتا 👇
https://eitaa.com/arabkhane
Forwarded from عرب نت💞عربخانه (ف . حیدری)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
داستان های واقعی از مردم عربخانه
چوپان دغل قسمت دوم
اُلِحگونَّا فی تلگرام 👇
https://t.me/arabkhane
اُلِحگونَّا فی ایتا 👇
https://eitaa.com/arabkhane
چوپان دغل قسمت دوم
اُلِحگونَّا فی تلگرام 👇
https://t.me/arabkhane
اُلِحگونَّا فی ایتا 👇
https://eitaa.com/arabkhane
ف . حیدری
داستان های واقعی از مردم عربخانه چوپان دغل قسمت دوم اُلِحگونَّا فی تلگرام 👇 https://t.me/arabkhane اُلِحگونَّا فی ایتا 👇 https://eitaa.com/arabkhane
چوپان دغل
قسمت دوم:
پاییز از راه رسید. طبق رسم هر سال، مردان روستا، از جمله میرعلی، رهسپار شهرها شدند تا کاری دستوپا کنند و خرج زمستان پیش رو را فراهم آورند. گلهها در ییلاق ماندند و شرف مسؤول نگهداریشان بود.
چندان نگذشت که خبر بدی رسید: دوباره گرگ به گله زده است؛ اما این بار، نه چند رأس، بلکه سی تا چهل گوسفند از گلهی میرعلی ناپدید شده بود. میرعلی در سفر بود و دیگر مردان، درمانده و نگران، همهی اطراف را جستوجو کردند، اما این بار هم هیچ اثری نیافتند.
برای احتیاط، یکی دو نفر نگهداری گله را به عهده گرفتند و شرف را به جستوجوی دامها به مناطق دوردست فرستادند.
اما شگفتی اصلی، فردای آن روز رخ داد. ناگهان، همهی گوسفندان گمشده، سالم و سرحال، به گله بازگشتند؛ بیهیچ نشانی از درگیری یا پراکندگی. شادی به دل خانوادهی میرعلی برگشت و نفسها به آرامش نشست.
روز بعد، شرف با حالی پریشان و صورتی غمزده بازگشت. وقتی به او گفتند گوسفندان پیدا شدهاند، رفتاری از او سر زد که همه را متحیر کرد: با دو دست به سر خود کوبید و زد زیر گریه.
حاضران، این واکنش را نتیجهی شوک عصبی و شادی بیش از حد پنداشتند. او را دلداری دادند و به حساب احساساتی شدن گذاشتند. اما حقیقت، در سینهی شرف محبوس مانده بود؛ رازی تلخ که جرأت گفتنش را نداشت.
تنها گفت:
«یکی دو روزی اجازه بدید استراحت کنم.»
چوبدستی و کولهی چوپانیاش را برداشت و به سوی روستای خود راه افتاد.
چند روز بعد، بازگشت؛ اما این بار نه تنها. همراه او ماموران ژاندارمری آمده بودند. شرف شکایت کرده بود و مدعی شده بود که صاحبکارانش، پسرش را سر به نیست کردهاند.
مردم حیرتزده و ناباور، کمکم به حقیقتی تلخ پی بردند: پسر شرف، پنهانی به چراگاهها میرفته، تعدادی گوسفند را از گله جدا میکرده و با خود میبرده است. اما این بار، نه او به مقصد رسیده بود و نه گوسفندان ناپدید شده باقی مانده بودند؛ دامها بازگشته بودند، اما پسر نیامده بود.
ماجرا روشنتر شد، از مردانی که در **ردیابی
وقتی مهارت داشتند کمک خواستند. پس از یکی دو روز جستوجو، به چاهی در دل بیابان رسیدند. در کنار دهانهی چاه، کوله و کفشهای پسر شرف** گذاشته بود.
با حضور ژاندارمری و کارآگاهان جنایی، حقیقت آشکار شد: پسر بیچاره، تشنه شده بود و برای نوشیدن آب، وارد چاه شده؛ اما در ته چاه، به دلیل کمبود اکسیژن، جان خود را از دست داده بود.
و اینچنین، فاجعه کامل شد.
آبرو و اعتبار شرف بر باد رفت.
مجبور به بازگرداندن اموال مردم شد.
و از همه دردناکتر، جگرگوشهاش، تنها فرزندش را برای همیشه از دست داد.
داستان چوپان دغل، تنها داستان خیانت نیست؛
روایتی است از طمع، دروغ، و بهایی سنگین که گاه انسان، پیش از آنکه بفهمد، آن را پرداخته است.
قسمت دوم:
پاییز از راه رسید. طبق رسم هر سال، مردان روستا، از جمله میرعلی، رهسپار شهرها شدند تا کاری دستوپا کنند و خرج زمستان پیش رو را فراهم آورند. گلهها در ییلاق ماندند و شرف مسؤول نگهداریشان بود.
چندان نگذشت که خبر بدی رسید: دوباره گرگ به گله زده است؛ اما این بار، نه چند رأس، بلکه سی تا چهل گوسفند از گلهی میرعلی ناپدید شده بود. میرعلی در سفر بود و دیگر مردان، درمانده و نگران، همهی اطراف را جستوجو کردند، اما این بار هم هیچ اثری نیافتند.
برای احتیاط، یکی دو نفر نگهداری گله را به عهده گرفتند و شرف را به جستوجوی دامها به مناطق دوردست فرستادند.
اما شگفتی اصلی، فردای آن روز رخ داد. ناگهان، همهی گوسفندان گمشده، سالم و سرحال، به گله بازگشتند؛ بیهیچ نشانی از درگیری یا پراکندگی. شادی به دل خانوادهی میرعلی برگشت و نفسها به آرامش نشست.
روز بعد، شرف با حالی پریشان و صورتی غمزده بازگشت. وقتی به او گفتند گوسفندان پیدا شدهاند، رفتاری از او سر زد که همه را متحیر کرد: با دو دست به سر خود کوبید و زد زیر گریه.
حاضران، این واکنش را نتیجهی شوک عصبی و شادی بیش از حد پنداشتند. او را دلداری دادند و به حساب احساساتی شدن گذاشتند. اما حقیقت، در سینهی شرف محبوس مانده بود؛ رازی تلخ که جرأت گفتنش را نداشت.
تنها گفت:
«یکی دو روزی اجازه بدید استراحت کنم.»
چوبدستی و کولهی چوپانیاش را برداشت و به سوی روستای خود راه افتاد.
چند روز بعد، بازگشت؛ اما این بار نه تنها. همراه او ماموران ژاندارمری آمده بودند. شرف شکایت کرده بود و مدعی شده بود که صاحبکارانش، پسرش را سر به نیست کردهاند.
مردم حیرتزده و ناباور، کمکم به حقیقتی تلخ پی بردند: پسر شرف، پنهانی به چراگاهها میرفته، تعدادی گوسفند را از گله جدا میکرده و با خود میبرده است. اما این بار، نه او به مقصد رسیده بود و نه گوسفندان ناپدید شده باقی مانده بودند؛ دامها بازگشته بودند، اما پسر نیامده بود.
ماجرا روشنتر شد، از مردانی که در **ردیابی
وقتی مهارت داشتند کمک خواستند. پس از یکی دو روز جستوجو، به چاهی در دل بیابان رسیدند. در کنار دهانهی چاه، کوله و کفشهای پسر شرف** گذاشته بود.
با حضور ژاندارمری و کارآگاهان جنایی، حقیقت آشکار شد: پسر بیچاره، تشنه شده بود و برای نوشیدن آب، وارد چاه شده؛ اما در ته چاه، به دلیل کمبود اکسیژن، جان خود را از دست داده بود.
و اینچنین، فاجعه کامل شد.
آبرو و اعتبار شرف بر باد رفت.
مجبور به بازگرداندن اموال مردم شد.
و از همه دردناکتر، جگرگوشهاش، تنها فرزندش را برای همیشه از دست داد.
داستان چوپان دغل، تنها داستان خیانت نیست؛
روایتی است از طمع، دروغ، و بهایی سنگین که گاه انسان، پیش از آنکه بفهمد، آن را پرداخته است.
Forwarded from پژواک
شعری از نسیم شمال
"ای وای وطن وای"
گردیده وطن غرقه اندوه و محن وای/ای وای وطن وای
خیزید و روید از پی تابوت وکفن وای/ای وای وطن وای
از خون جوانان که شده کشته در این راه/رنگین طبق ماه
خونین شده صحرا و تل و دشت و دمن وای/ ای وای وطن وای
کو همت و کو غیرت و کو جوش فتوت؟/کو جنبش ملت؟
دردا که رسید از دو طرف سیل فتن وای/ای وای وطن وای
افسوس که اسلام شده از همه جانب/ پا مال اجانب
مشروطه ایران شده تاریخ زمن وای/ای وای وطن وای
تنها نه همین گشت وطن ضایع و بدنام/گمنام شد اسلام
پژمرده شد این باغ و گل و سرو و سمن وای/ای وای وطن وای
بلبل نبرد نام گل از واهمه هرگز/نرگس شده قرمز
سرخند ازین غصه سفیدان چمن وای/ای وای وطن وای
بعضی وزرا ملکشان راهزنی شد/سری علنی شد
گشته علما غرقه در این لای و لجن وای/ای وای وطن وای
سوزد جگر از ماتم خلخال خدایا/محشر شده آیا؟
یک جامه ندارد رعیت به بدن وای/ ای وای وطن وای
گاهی خبر آرند که سر عسکر رومی/آمد به ارومی
گه استره ویران شده از شاهسون وای/ای وای وطن وای
افسوس ازین خاک گهر خیز گهرزا/گردید مجزا
از چهار طرف خاک به از مشک ختن وای/ای وای وطن وای
کو بلخ و بخارا و چه شد خیوه و کابل؟/کو بابل و زابل؟
شام و حلب و ارمن و عمان و عدن وای/ای وای وطن وای
یک ذره ز ارباب ندیدست معیت/بیچاره رعیت
کارش همه فریاد حسین وای حسن وای/ای وای وطن وای
اشرف بجز از لاله غم هیچ نبوید/هر لحظه بگوید:
ای وای وطن وای وطن وای وطن وای!/ای وای وطن وای
https://t.me/pejgvakk
"ای وای وطن وای"
گردیده وطن غرقه اندوه و محن وای/ای وای وطن وای
خیزید و روید از پی تابوت وکفن وای/ای وای وطن وای
از خون جوانان که شده کشته در این راه/رنگین طبق ماه
خونین شده صحرا و تل و دشت و دمن وای/ ای وای وطن وای
کو همت و کو غیرت و کو جوش فتوت؟/کو جنبش ملت؟
دردا که رسید از دو طرف سیل فتن وای/ای وای وطن وای
افسوس که اسلام شده از همه جانب/ پا مال اجانب
مشروطه ایران شده تاریخ زمن وای/ای وای وطن وای
تنها نه همین گشت وطن ضایع و بدنام/گمنام شد اسلام
پژمرده شد این باغ و گل و سرو و سمن وای/ای وای وطن وای
بلبل نبرد نام گل از واهمه هرگز/نرگس شده قرمز
سرخند ازین غصه سفیدان چمن وای/ای وای وطن وای
بعضی وزرا ملکشان راهزنی شد/سری علنی شد
گشته علما غرقه در این لای و لجن وای/ای وای وطن وای
سوزد جگر از ماتم خلخال خدایا/محشر شده آیا؟
یک جامه ندارد رعیت به بدن وای/ ای وای وطن وای
گاهی خبر آرند که سر عسکر رومی/آمد به ارومی
گه استره ویران شده از شاهسون وای/ای وای وطن وای
افسوس ازین خاک گهر خیز گهرزا/گردید مجزا
از چهار طرف خاک به از مشک ختن وای/ای وای وطن وای
کو بلخ و بخارا و چه شد خیوه و کابل؟/کو بابل و زابل؟
شام و حلب و ارمن و عمان و عدن وای/ای وای وطن وای
یک ذره ز ارباب ندیدست معیت/بیچاره رعیت
کارش همه فریاد حسین وای حسن وای/ای وای وطن وای
اشرف بجز از لاله غم هیچ نبوید/هر لحظه بگوید:
ای وای وطن وای وطن وای وطن وای!/ای وای وطن وای
https://t.me/pejgvakk
Telegram
پژواک
كانالی برای باز نشر نوشته های کوتاه دکتر حسین آموزگار
https://t.me/pejgvakk
آیدی ارتباط مستقیم با مدیر کانال
@S_amouzgar
https://t.me/pejgvakk
آیدی ارتباط مستقیم با مدیر کانال
@S_amouzgar
عمری به هدر رفت و ز دنیا نچشیدیم، دگر هیچ
صد گل به چمن دیدیم و نچیدیم، دگر هیچ
یک عمر به دیدارِ تماشایِ جهان رفت
ما ماندیم و حسرت، که چشیدیم، دگر هیچ
ایام چو برگ از سرِ این شاخ فرو ریخت
چون سایه به هر شاخه دویدیم، دگر هیچ
هر وعده سرابی شد وهر راه غباری
رفتیم و به مقصد ، نرسیدیم؟ دگر هیچ
دنیایِ دمی بود و محبّت سحری بیش
مهری که بمانَد ، طلبیدیم ، دگر هیچ
داد از دل بازارِفریب و زر و تزویر
نان را به بهای جان خریدیم ، دگر هیچ
سلطان نه امین بود و نه آیین عدالت
فریاد به دیوار کشیدیم، دگر هیچ
زاهد به ریا خرقهٔ تقوا به تن آراست
قاضی قلمش کج شد و دیدیم، دگر هیچ
از گردشِ این چرخ چه ماند آخرِ کار؟
جز موی سپید از گذرِ عمر ندیدیم، دگر هیچ
چون آینه بشکست شبان ، از سر غفلت
آخر به خود آمد، که شنیدیم دگر هیچ
غلامرضا کاظمی
۲۰ بهمن ۱۴۰۴
صد گل به چمن دیدیم و نچیدیم، دگر هیچ
یک عمر به دیدارِ تماشایِ جهان رفت
ما ماندیم و حسرت، که چشیدیم، دگر هیچ
ایام چو برگ از سرِ این شاخ فرو ریخت
چون سایه به هر شاخه دویدیم، دگر هیچ
هر وعده سرابی شد وهر راه غباری
رفتیم و به مقصد ، نرسیدیم؟ دگر هیچ
دنیایِ دمی بود و محبّت سحری بیش
مهری که بمانَد ، طلبیدیم ، دگر هیچ
داد از دل بازارِفریب و زر و تزویر
نان را به بهای جان خریدیم ، دگر هیچ
سلطان نه امین بود و نه آیین عدالت
فریاد به دیوار کشیدیم، دگر هیچ
زاهد به ریا خرقهٔ تقوا به تن آراست
قاضی قلمش کج شد و دیدیم، دگر هیچ
از گردشِ این چرخ چه ماند آخرِ کار؟
جز موی سپید از گذرِ عمر ندیدیم، دگر هیچ
چون آینه بشکست شبان ، از سر غفلت
آخر به خود آمد، که شنیدیم دگر هیچ
غلامرضا کاظمی
۲۰ بهمن ۱۴۰۴
--
خرِ حکیم و شترِ تاجر
قسمت اول ،
شنیدم که مردی ز اهلِ صفا،
که دل شسته بود از غبار و ریا؛
نه بازار بودش، نه سودای زر،
نه فکرِ غنیمت، نه آشوب و شر.
حکیم بود؛ نگاهش به برگِ گیاه،
غمِ خلق میخواند از رنگ و آه.
به کوه و بیابان، گیاه میگُزید
که درمان کند دردِ هر ناامید.
در آن دشت، هر برگ را گنج دید؛
ز خارِ بیابان، تا برگِ بید.
به دستش دوا بود، ذکرش دعا؛
ز دنیا رها، با قلم آشنا.
سفر کرد با کاروانِ حجاز،
همه تاجران بسته بار و جهاز.
خری داشت آن پیرِ بیدارمغز،
به پالانِ زیبا و خورجینِ نغز.
به هنگامِ کار و به وقتِ سفر،
همه بارِ او بود بر پشتِ خر.
یکی تاجرِ زرپرستِ سفیه
به ره شد قرینِ حکیمِ فقیه.
حکیم بر خَرش بود و تاجر شتر؛
سخن در میان جلوهگر شد چو دُر.
چنین گفت تاجر به مردِ حکیم:
«چه داری بر بارِ این خر؟ گلیم؟
بعید است رَوی سوی ملکِ حجاز،
تهیدست و بییار و بیهیچ جهاز.
یقینم بر این است زیارت رَوی،
به حکمِ اطاعت، عبادت رَوی.
به پشتِ خرت نیست جز چند گیاه؛
چه سازی چو سختی درآید به راه؟»
چنین گفت حکیم، با دیدِ باز:
«که فخرِ دروغین نماند دراز.
سبکبارم و دل رها از شمار،
که دل را گران میکند هر غبار.
نه دعوت به دعوی، نه طاعت به سود؛
که دین را نسازم دکانِ وجود.
نه با زر توان راهِ معنا سپرد،
نه با سود، بارِ عبادت شمرد.
دو نیت چو در دل ز هم وا شدند،
همین و هم آن هر دو رسوا شدند.
متاعی نبردم به ملکِ حجاز
که بفروشم و یا برآرم نیاز.
پیِ گنجِ پنهان به کوه آمدم،
به دور از ریا و شکوه آمدم.
مرا گر که یاری دهد روزگار،
به گنجی عظیم بازگردم به کار.»
ادامه دارد
غلامرضا کاظمی ✏️
https://t.me/HONARARAB
خرِ حکیم و شترِ تاجر
قسمت اول ،
شنیدم که مردی ز اهلِ صفا،
که دل شسته بود از غبار و ریا؛
نه بازار بودش، نه سودای زر،
نه فکرِ غنیمت، نه آشوب و شر.
حکیم بود؛ نگاهش به برگِ گیاه،
غمِ خلق میخواند از رنگ و آه.
به کوه و بیابان، گیاه میگُزید
که درمان کند دردِ هر ناامید.
در آن دشت، هر برگ را گنج دید؛
ز خارِ بیابان، تا برگِ بید.
به دستش دوا بود، ذکرش دعا؛
ز دنیا رها، با قلم آشنا.
سفر کرد با کاروانِ حجاز،
همه تاجران بسته بار و جهاز.
خری داشت آن پیرِ بیدارمغز،
به پالانِ زیبا و خورجینِ نغز.
به هنگامِ کار و به وقتِ سفر،
همه بارِ او بود بر پشتِ خر.
یکی تاجرِ زرپرستِ سفیه
به ره شد قرینِ حکیمِ فقیه.
حکیم بر خَرش بود و تاجر شتر؛
سخن در میان جلوهگر شد چو دُر.
چنین گفت تاجر به مردِ حکیم:
«چه داری بر بارِ این خر؟ گلیم؟
بعید است رَوی سوی ملکِ حجاز،
تهیدست و بییار و بیهیچ جهاز.
یقینم بر این است زیارت رَوی،
به حکمِ اطاعت، عبادت رَوی.
به پشتِ خرت نیست جز چند گیاه؛
چه سازی چو سختی درآید به راه؟»
چنین گفت حکیم، با دیدِ باز:
«که فخرِ دروغین نماند دراز.
سبکبارم و دل رها از شمار،
که دل را گران میکند هر غبار.
نه دعوت به دعوی، نه طاعت به سود؛
که دین را نسازم دکانِ وجود.
نه با زر توان راهِ معنا سپرد،
نه با سود، بارِ عبادت شمرد.
دو نیت چو در دل ز هم وا شدند،
همین و هم آن هر دو رسوا شدند.
متاعی نبردم به ملکِ حجاز
که بفروشم و یا برآرم نیاز.
پیِ گنجِ پنهان به کوه آمدم،
به دور از ریا و شکوه آمدم.
مرا گر که یاری دهد روزگار،
به گنجی عظیم بازگردم به کار.»
ادامه دارد
غلامرضا کاظمی ✏️
https://t.me/HONARARAB
Telegram
مجله فرهنگی هنری عربخانه
با عضو شدن در کانال مجله فرهنگی عربخانه
بیننده هزاران داستان و کلیپهای عربخانه ای شوید
آلبومی حاوی، تصاویر ، داستان و روایتهای اهالی عربخانه
#عربخانه_ماندگار #عربخانه
بیننده هزاران داستان و کلیپهای عربخانه ای شوید
آلبومی حاوی، تصاویر ، داستان و روایتهای اهالی عربخانه
#عربخانه_ماندگار #عربخانه
R kazemi
-- خرِ حکیم و شترِ تاجر قسمت اول ، شنیدم که مردی ز اهلِ صفا، که دل شسته بود از غبار و ریا؛ نه بازار بودش، نه سودای زر، نه فکرِ غنیمت، نه آشوب و شر. حکیم بود؛ نگاهش به برگِ گیاه، غمِ خلق میخواند از رنگ و آه. به کوه و بیابان، گیاه میگُزید …
عزیزان سلام
دررابطه با مثنوی و اشعار اینجانب هر گونه انتقادی باعث رشد حقیر میشود
لطفا نکات ضعف و اشتباه را بیان فرمایید
دررابطه با مثنوی و اشعار اینجانب هر گونه انتقادی باعث رشد حقیر میشود
لطفا نکات ضعف و اشتباه را بیان فرمایید
خرِ حکیم و شترِ تاجر — قسمت دوم
شنید این سخن را چو تاجر از او،
همه تن طمع شد در جستوجو.
گمان کرد او را که زر در بر است،
به ظاهر فقیریست، سوار بر خر است.
از آن پس مدام، از سحر تا به شام،
به هر کوی و برزن پیِ او روان.
نه از لطف طبع و نه رسم ادب،
به خدمت درآمد ز حرص و طلب.
نه زان رو که ره جوید ، و گوش و هوش،
که بیند در آن پیر، گنجی خموش.
به خدمت نشست، لیک خدمت نبود؛
کمین بود، ترازوی سودا و سود.
خمِ خدمتش از طمع خم گرفت،
ز حرص و ولع سینهاش غم گرفت.
سحرگه چو سایه، به دنبال او،
به شب نیز دوان در پیِ حال او.
هوای زر آمد، بصیرت ربود؛
ز دل نور رفت و غفلت فزود.
به خود گفت تاجر که این مردِ راه
نهان کرده زر را درون کلاه.
گرفت آن کلاه را ز آن پیرِ هوش،
به تزویر خندید، چو اسب خموش.
به ظاهر به شوخی، به باطن به جد،
کلاه حکیم را بکاوید، گَرد.
چو نومید شد او زِ زر در کلاه،
شَکَش سوی پالانِ خر برد راه.
به وهم و فریب آن دلِ تیرهخو،
طمع بست بر خرِ آن حکیمِ نکو.
چو حرصِ درونش دهن باز کرد،
به نزد حکیم، عشوه آغاز کرد:
«که ای حکیم نیکسرشت و باوقار،
نامت آید، جان بگیرد روزگار.
هرچه گویی دلنشین آید به گوش،
تلخکامان را چنین گفتار نوش.
حیف باشد با چنین جاه و جلال
خر نشیند زیر پای آن جمال.
این خرِ رنجآورت را ده به من،
وین شتر بستان؛ نمیخواهم ثمن.»
پاسخش داد که: «ای تاجر، به گوش
در فریبِ عقلِ بیداران مکوش.
زر اگر چشم تو را آینه کرد،
آخرالامر خنجری در سینه کرد.
هوش را دادی به سیم و زر گرو،
نور رفت از دیدهات، ای زردرو.
این خری را که تو خندیدی بر او،
از حقیقت رازها دیدم در او.
او مرا تا کوی جانان میبرد،
بارِ دل از دوشِ حیران میبرد.
سنگ اگر بارش کنم تا نای جان،
میکشد بار مرا تا پای جان.»
ادامه دارد ،
دیدن قسمت قبل ◀️
غلامرضا کاظمی✏️
شنید این سخن را چو تاجر از او،
همه تن طمع شد در جستوجو.
گمان کرد او را که زر در بر است،
به ظاهر فقیریست، سوار بر خر است.
از آن پس مدام، از سحر تا به شام،
به هر کوی و برزن پیِ او روان.
نه از لطف طبع و نه رسم ادب،
به خدمت درآمد ز حرص و طلب.
نه زان رو که ره جوید ، و گوش و هوش،
که بیند در آن پیر، گنجی خموش.
به خدمت نشست، لیک خدمت نبود؛
کمین بود، ترازوی سودا و سود.
خمِ خدمتش از طمع خم گرفت،
ز حرص و ولع سینهاش غم گرفت.
سحرگه چو سایه، به دنبال او،
به شب نیز دوان در پیِ حال او.
هوای زر آمد، بصیرت ربود؛
ز دل نور رفت و غفلت فزود.
به خود گفت تاجر که این مردِ راه
نهان کرده زر را درون کلاه.
گرفت آن کلاه را ز آن پیرِ هوش،
به تزویر خندید، چو اسب خموش.
به ظاهر به شوخی، به باطن به جد،
کلاه حکیم را بکاوید، گَرد.
چو نومید شد او زِ زر در کلاه،
شَکَش سوی پالانِ خر برد راه.
به وهم و فریب آن دلِ تیرهخو،
طمع بست بر خرِ آن حکیمِ نکو.
چو حرصِ درونش دهن باز کرد،
به نزد حکیم، عشوه آغاز کرد:
«که ای حکیم نیکسرشت و باوقار،
نامت آید، جان بگیرد روزگار.
هرچه گویی دلنشین آید به گوش،
تلخکامان را چنین گفتار نوش.
حیف باشد با چنین جاه و جلال
خر نشیند زیر پای آن جمال.
این خرِ رنجآورت را ده به من،
وین شتر بستان؛ نمیخواهم ثمن.»
پاسخش داد که: «ای تاجر، به گوش
در فریبِ عقلِ بیداران مکوش.
زر اگر چشم تو را آینه کرد،
آخرالامر خنجری در سینه کرد.
هوش را دادی به سیم و زر گرو،
نور رفت از دیدهات، ای زردرو.
این خری را که تو خندیدی بر او،
از حقیقت رازها دیدم در او.
او مرا تا کوی جانان میبرد،
بارِ دل از دوشِ حیران میبرد.
سنگ اگر بارش کنم تا نای جان،
میکشد بار مرا تا پای جان.»
ادامه دارد ،
دیدن قسمت قبل ◀️
غلامرضا کاظمی✏️
Telegram
مجله فرهنگی هنری عربخانه
--
خرِ حکیم و شترِ تاجر
قسمت اول ،
شنیدم که مردی ز اهلِ صفا،
که دل شسته بود از غبار و ریا؛
نه بازار بودش، نه سودای زر،
نه فکرِ غنیمت، نه آشوب و شر.
حکیم بود؛ نگاهش به برگِ گیاه،
غمِ خلق میخواند از رنگ و آه.
به کوه و بیابان، گیاه میگُزید …
خرِ حکیم و شترِ تاجر
قسمت اول ،
شنیدم که مردی ز اهلِ صفا،
که دل شسته بود از غبار و ریا؛
نه بازار بودش، نه سودای زر،
نه فکرِ غنیمت، نه آشوب و شر.
حکیم بود؛ نگاهش به برگِ گیاه،
غمِ خلق میخواند از رنگ و آه.
به کوه و بیابان، گیاه میگُزید …
خرِ حکیم، شترِ تاجر
قسمت سوم
سنگ اگر بارش کنم تا نایِ جان،
میکِشد بارِ مرا تا پایِ جان.
تو شتر داری، ولی بیراه و کور،
میبَرد بارِ کسان تا دورِ دور.
خر نه یارِ غیر گیرد، نه هوس؛
راهِ خود پوید، تا دارد نفس.
گر به او گویم: «بایست»، ایستاده است؛
بندِ فرمان را ز جان بگسسته است.
از ادب آمیخته او آیینِ راه،
زین سبب هرگز نگردد دورِ چاه.
من به نیّت، خر به خدمت میدود؛
من به مقصد، او به عزّت میرسد.
من اگر چیزی ندارم، شادمان؛
دارم آن خر را که شد جان را امان.
اشترت مالِ خودت، ای ساربان؛
من سوارِ خرِ خویشم در امان.
من سبکبالم، رها از گفتوگو؛
میبرم بارِ عمل بیجستوجو.
تو ز نفسِ خویش اُشتر ساختهای،
بارِ سنگینی به خود انداختهای.
گوشِ تاجر زین سخنها تیز شد،
شک و وَهم اندر دلش لبریز شد.
گفت: «بیگمان در پالانِ خر گنجی نهاد؛
گرنه، چرا از چنین سودی فتاد؟»
«من یقین دارم که آن پیرِ کهن
سودِ دنیا بُرد و پنهان کرد ز من.»
او ندید آن اُنسِ سالهای دراز،
دید تنها یک شمار و بارِ باز.
مدّتی بگذشت و تاجر در پیِ پالان بود؛
آنچه میخواست، در گمان پنهان بود.
از قضا آن تاجر اندر کاروان،
در مِحَن افتاد و بشکستش توان.
نه توانِ خوردنش ماند و نه آب،
جسم و جانش ناگهان گردید خراب.
بانگ برداشت: «ای حکیمِ هوشمند!
جان به لب آمد، مرا دردم ببند.»
گفت حکیمش، آن طبیبِ نیکخو:
«دردِ تو درمان شود، امّا بگو:
این شفا از زر و سیم آید تو را؟
یا ز راهِ غیرِ آن بخشد خدا؟»
«اندر آن خورجین، خود افکن نگاه؛
مرهمِ دردت نه زر، بل آن گیاه.»
گفت این را تا که هوشیارش کند،
جسم و جانِ خفته را بیدار کند.
گفت: «میدهم آن را بهایِ مالِ تو،
تا بسنجی قدرِ این احوالِ تو.»
ادامه دارد
غلامرضا کاظمی ✏️
دیدن قسمتهای قبلی ◀️
قسمت سوم
سنگ اگر بارش کنم تا نایِ جان،
میکِشد بارِ مرا تا پایِ جان.
تو شتر داری، ولی بیراه و کور،
میبَرد بارِ کسان تا دورِ دور.
خر نه یارِ غیر گیرد، نه هوس؛
راهِ خود پوید، تا دارد نفس.
گر به او گویم: «بایست»، ایستاده است؛
بندِ فرمان را ز جان بگسسته است.
از ادب آمیخته او آیینِ راه،
زین سبب هرگز نگردد دورِ چاه.
من به نیّت، خر به خدمت میدود؛
من به مقصد، او به عزّت میرسد.
من اگر چیزی ندارم، شادمان؛
دارم آن خر را که شد جان را امان.
اشترت مالِ خودت، ای ساربان؛
من سوارِ خرِ خویشم در امان.
من سبکبالم، رها از گفتوگو؛
میبرم بارِ عمل بیجستوجو.
تو ز نفسِ خویش اُشتر ساختهای،
بارِ سنگینی به خود انداختهای.
گوشِ تاجر زین سخنها تیز شد،
شک و وَهم اندر دلش لبریز شد.
گفت: «بیگمان در پالانِ خر گنجی نهاد؛
گرنه، چرا از چنین سودی فتاد؟»
«من یقین دارم که آن پیرِ کهن
سودِ دنیا بُرد و پنهان کرد ز من.»
او ندید آن اُنسِ سالهای دراز،
دید تنها یک شمار و بارِ باز.
مدّتی بگذشت و تاجر در پیِ پالان بود؛
آنچه میخواست، در گمان پنهان بود.
از قضا آن تاجر اندر کاروان،
در مِحَن افتاد و بشکستش توان.
نه توانِ خوردنش ماند و نه آب،
جسم و جانش ناگهان گردید خراب.
بانگ برداشت: «ای حکیمِ هوشمند!
جان به لب آمد، مرا دردم ببند.»
گفت حکیمش، آن طبیبِ نیکخو:
«دردِ تو درمان شود، امّا بگو:
این شفا از زر و سیم آید تو را؟
یا ز راهِ غیرِ آن بخشد خدا؟»
«اندر آن خورجین، خود افکن نگاه؛
مرهمِ دردت نه زر، بل آن گیاه.»
گفت این را تا که هوشیارش کند،
جسم و جانِ خفته را بیدار کند.
گفت: «میدهم آن را بهایِ مالِ تو،
تا بسنجی قدرِ این احوالِ تو.»
ادامه دارد
غلامرضا کاظمی ✏️
دیدن قسمتهای قبلی ◀️
## خرِ حکیم و شترِ تاجر
### قسمت سوم``
تو شتر داری، ولی گمکردهراه
میبَرد بارِ کسان، بیعقل و آه
تو شتر داری، ولی بیاختیار
میبَرَد بارِ کسان تا هر دیار
بارِ غیر ، از عادتِ جان میکشد
نی ز شوق و ذوقِ طاعت می کشد
خر نه بارِ غیر گیرد، نه هوس
راه خود پوید، تا دارد نَفَس
گر به او گویم بایست، ایستد زود
بندِ فرمان را ز جان خود ربود
از ادب آمیخت او آیینِ راه
زان سبب هرگز نلغزیدش به چاه
من به نیت، خر به خدمت میرود
من به مقصد، او به عزّت میرسد
گرچه من چیزی ندارم شادمان
دارم این خر را، که جان را شد امان
اشترت مالِ خودت ای ساربان
من سوارِ خر خویشم در امان
من سبکبالَم، رها از گفتوگو
میبرم بارِ عمل، بیجستوجو
تو ز نفس خویش اشتر ساختهای
بارِ سنگینی به خود انداختهای
گوشِ تاجر زین سخنها تیز شد
شک چو سیلی، در دلش لبریز شد
گفت بی گمان گنجی ست در پالان خر
کاین چنین بگذشت از سودا و زر
پس یقین دارم که آن پیر کهن
گنج دنیا برد و پنهان کرد ز من
مدّتی بگذشت و تاجر در کمین
چشم بر پالان، داشت دل در یقین
او ندید آن اُنسِ سالهای دراز
دید تنها یک شمار و بار ِ باز
از قضا بر تاجر اندر کاروان
درد افتاد و بشکستش توان
نه توانِ خوردنش ماند و نه آب
جسم و جانش شد بهیکباره خراب
بانگ برداشت: ای حکیمِ هوشمند
جان به لب آمد، مرا این درد بند
گفت حکیمش، آن طبیبِ نکو:
درد تو درمان شود، امّا بگو
این شفا از زر و سیم آیدت؟
یا ز راهی غیر آن، بخشایدت؟
اندرین خورجین بنگر، تو دقیق
مرهمِ دردت گیاه است ای رفیق
خواست او را تا که هوشیارش کند
جسم و جان خواب را بیدارش کند
گفت: می دهم درمان بهای مال تو
تا بدانی قدرِ این احوالِ تو
خنده زد تاجر، به تمسخر کرد سخت:
زر دهم بهرِ علف؟ برگِ درخت؟
علف را چه ارزد در چشمِان من؟
که سنجم به زر، ای حکیمِ کهن؟
حکیمش نگاه کرد، آرام و نرم
نه خشم آورد، نه گفتارِ گرم
گفت: علف آن است کایدت کارساز
چو دردت آیدت ، جان رسد به نیاز
ناگهان موجِ خروشِ درد خاست
خنده خشکید و نفس از سینه کاست
درد آمد، چنگ زد بر جانِ او
طاقتش برد و ربود ایمانِ او
پیچتابان گفت: ای مردِ خدا
هرچه دارم، جمله دادم بیریا
حکیم از خورجین گیاهی برگرفت
دردِ تاجر رفت و جان آرام گرفت
چند علف داد و گرهها وا شدند
گنجِ درمان، بیصدا پیدا شدند
چون به صحت آمد و دید آفتاب
گفت حکیم، بیپرده و بیشتاب:
من نه مشتاقِ متاع و بارِ توام
نه اسیرِ شترِ پُرکارِ توام
خواستم تا دیدهات بینا شود
فرقِ جان با جانِ تو پیدا شود
گنج آن باشد که دردت را ببرد
نه متاعی کز تو جانت را سترد
خر، تن است و رهسپارِ این سفر
جان، سوارش تا به فردایی دگر
نفس، شتر باشد و وَهم ساربان
بیلگامش وا رهد از کاروان
پایان
غلامرضا کاظمی
دیدن قسمتهای قبلی ◀️
### قسمت سوم``
تو شتر داری، ولی گمکردهراه
میبَرد بارِ کسان، بیعقل و آه
تو شتر داری، ولی بیاختیار
میبَرَد بارِ کسان تا هر دیار
بارِ غیر ، از عادتِ جان میکشد
نی ز شوق و ذوقِ طاعت می کشد
خر نه بارِ غیر گیرد، نه هوس
راه خود پوید، تا دارد نَفَس
گر به او گویم بایست، ایستد زود
بندِ فرمان را ز جان خود ربود
از ادب آمیخت او آیینِ راه
زان سبب هرگز نلغزیدش به چاه
من به نیت، خر به خدمت میرود
من به مقصد، او به عزّت میرسد
گرچه من چیزی ندارم شادمان
دارم این خر را، که جان را شد امان
اشترت مالِ خودت ای ساربان
من سوارِ خر خویشم در امان
من سبکبالَم، رها از گفتوگو
میبرم بارِ عمل، بیجستوجو
تو ز نفس خویش اشتر ساختهای
بارِ سنگینی به خود انداختهای
گوشِ تاجر زین سخنها تیز شد
شک چو سیلی، در دلش لبریز شد
گفت بی گمان گنجی ست در پالان خر
کاین چنین بگذشت از سودا و زر
پس یقین دارم که آن پیر کهن
گنج دنیا برد و پنهان کرد ز من
مدّتی بگذشت و تاجر در کمین
چشم بر پالان، داشت دل در یقین
او ندید آن اُنسِ سالهای دراز
دید تنها یک شمار و بار ِ باز
از قضا بر تاجر اندر کاروان
درد افتاد و بشکستش توان
نه توانِ خوردنش ماند و نه آب
جسم و جانش شد بهیکباره خراب
بانگ برداشت: ای حکیمِ هوشمند
جان به لب آمد، مرا این درد بند
گفت حکیمش، آن طبیبِ نکو:
درد تو درمان شود، امّا بگو
این شفا از زر و سیم آیدت؟
یا ز راهی غیر آن، بخشایدت؟
اندرین خورجین بنگر، تو دقیق
مرهمِ دردت گیاه است ای رفیق
خواست او را تا که هوشیارش کند
جسم و جان خواب را بیدارش کند
گفت: می دهم درمان بهای مال تو
تا بدانی قدرِ این احوالِ تو
خنده زد تاجر، به تمسخر کرد سخت:
زر دهم بهرِ علف؟ برگِ درخت؟
علف را چه ارزد در چشمِان من؟
که سنجم به زر، ای حکیمِ کهن؟
حکیمش نگاه کرد، آرام و نرم
نه خشم آورد، نه گفتارِ گرم
گفت: علف آن است کایدت کارساز
چو دردت آیدت ، جان رسد به نیاز
ناگهان موجِ خروشِ درد خاست
خنده خشکید و نفس از سینه کاست
درد آمد، چنگ زد بر جانِ او
طاقتش برد و ربود ایمانِ او
پیچتابان گفت: ای مردِ خدا
هرچه دارم، جمله دادم بیریا
حکیم از خورجین گیاهی برگرفت
دردِ تاجر رفت و جان آرام گرفت
چند علف داد و گرهها وا شدند
گنجِ درمان، بیصدا پیدا شدند
چون به صحت آمد و دید آفتاب
گفت حکیم، بیپرده و بیشتاب:
من نه مشتاقِ متاع و بارِ توام
نه اسیرِ شترِ پُرکارِ توام
خواستم تا دیدهات بینا شود
فرقِ جان با جانِ تو پیدا شود
گنج آن باشد که دردت را ببرد
نه متاعی کز تو جانت را سترد
خر، تن است و رهسپارِ این سفر
جان، سوارش تا به فردایی دگر
نفس، شتر باشد و وَهم ساربان
بیلگامش وا رهد از کاروان
پایان
غلامرضا کاظمی
دیدن قسمتهای قبلی ◀️
Telegram
مجله فرهنگی هنری عربخانه
خرِ حکیم و شترِ تاجر — قسمت دوم
شنید این سخن را چو تاجر از او،
همه تن طمع شد در جستوجو.
گمان کرد او را که زر در بر است،
به ظاهر فقیریست، سوار بر خر است.
از آن پس مدام، از سحر تا به شام،
به هر کوی و برزن پیِ او روان.
نه از لطف طبع و نه رسم ادب، …
شنید این سخن را چو تاجر از او،
همه تن طمع شد در جستوجو.
گمان کرد او را که زر در بر است،
به ظاهر فقیریست، سوار بر خر است.
از آن پس مدام، از سحر تا به شام،
به هر کوی و برزن پیِ او روان.
نه از لطف طبع و نه رسم ادب، …
مثنوی جسم و جان
به قلم غلامرضا کاظمی
کوزهای دیدم زِ خاک آمد برون،
نه زرش بود و نه می، نه لعلِ خون.
سر کشیدم، بویِ معنا برنخاست،
جز غبارِ سردِ این دنیا نخواست.
گفتمش: «ای کوزهٔ خامِ کهن،
چون تهی هستی، چرا هستی بدن؟»
نه شرابت مستیِ جان میدهد،
نه طلایت نورِ ایمان میدهد.
گفت: «من آینهٔ جسم و تنم،
هرچه ریزند درونم، آن منم.
چونکه ننشست درونم نفسِ دوست،
ماندهام اینسان، سرد و خالی، پوستپوست.
کوزه گر در خاکِ جان پنهان شود،
پُر زِ میگردد، به جان مهمان شود.
لیک گر پیمانهٔ اغیار شود،
دستخوشِ هر ناکس و عیّار شود.
تن اگر خالی زِ نورِ جان شود،
طعمهٔ موران، به گورستان شود.
بعدِ قرنی گر برآید زِ غبار،
در درونش نیست جز خاکِ مزار.»
پیرِ مجلس این حکایت را شنید،
خندهای کرد و درونِ کوزه دید.
گفت: «این خاک، نه خاکِ تیرِ حال،
خاکیست آمیخته با احتمال.
خاکِ او خاموش، امّا پُر پیام،
در سکوتش صد هزاران رمزِ کلام.
گفت: این خالی نه از آغاز بود،
بلکه پُر از نغمه و آواز بود.
لیک اوّل خالی از تقدیر بود،
خشتِ خامی، تهی از تدبیر بود.
آن یکی نان ریخت از بهرِ طعام،
این یکی زر ریخت تا سازد غلام.
آن دگر میریخت تا نوشد شراب،
چنگ و نی آرد که بنوازد رَباب.
لیک آن کوزه، چو آمد برون،
خاکِ ظاهر داشت و گنجی در درون.
خاکِ او آینهٔ اسرار بود،
در پسِ گِل، گوهری بیدار بود.
کالبدِ انسان بسانِ کوزه است،
کوزهٔ جان، جایگاهِ موزه است.
کوزه آنگه قدر و قیمت میبَرد،
کِز درونش آبِ معنا میخِزَد.
آبِ معنا ریز در این خاکدان،
تا بورزد خاک و گِل گردد جوان.
گَردِ دانش ریز، اگر مردِ رهی،
تا شوی آزاد و از بند، وارهی.
هشدار: این کوزه را بیدَر مکن،
نفسِ خام را اندر این پیکر مکن.
کوزهات را مُهر کن از وهم و آز،
تا نیفتی در قفسهای دراز.
ظرفِ جانت را بِرِی کن از دغل،
تا عروسِ جان نشیند در بغل.
کوزهات بشکست ، شبان، بیدار شو،
خاک را معنی کن و هوشیار شو.»
غلامرضا کاظمی 🌿
به قلم غلامرضا کاظمی
کوزهای دیدم زِ خاک آمد برون،
نه زرش بود و نه می، نه لعلِ خون.
سر کشیدم، بویِ معنا برنخاست،
جز غبارِ سردِ این دنیا نخواست.
گفتمش: «ای کوزهٔ خامِ کهن،
چون تهی هستی، چرا هستی بدن؟»
نه شرابت مستیِ جان میدهد،
نه طلایت نورِ ایمان میدهد.
گفت: «من آینهٔ جسم و تنم،
هرچه ریزند درونم، آن منم.
چونکه ننشست درونم نفسِ دوست،
ماندهام اینسان، سرد و خالی، پوستپوست.
کوزه گر در خاکِ جان پنهان شود،
پُر زِ میگردد، به جان مهمان شود.
لیک گر پیمانهٔ اغیار شود،
دستخوشِ هر ناکس و عیّار شود.
تن اگر خالی زِ نورِ جان شود،
طعمهٔ موران، به گورستان شود.
بعدِ قرنی گر برآید زِ غبار،
در درونش نیست جز خاکِ مزار.»
پیرِ مجلس این حکایت را شنید،
خندهای کرد و درونِ کوزه دید.
گفت: «این خاک، نه خاکِ تیرِ حال،
خاکیست آمیخته با احتمال.
خاکِ او خاموش، امّا پُر پیام،
در سکوتش صد هزاران رمزِ کلام.
گفت: این خالی نه از آغاز بود،
بلکه پُر از نغمه و آواز بود.
لیک اوّل خالی از تقدیر بود،
خشتِ خامی، تهی از تدبیر بود.
آن یکی نان ریخت از بهرِ طعام،
این یکی زر ریخت تا سازد غلام.
آن دگر میریخت تا نوشد شراب،
چنگ و نی آرد که بنوازد رَباب.
لیک آن کوزه، چو آمد برون،
خاکِ ظاهر داشت و گنجی در درون.
خاکِ او آینهٔ اسرار بود،
در پسِ گِل، گوهری بیدار بود.
کالبدِ انسان بسانِ کوزه است،
کوزهٔ جان، جایگاهِ موزه است.
کوزه آنگه قدر و قیمت میبَرد،
کِز درونش آبِ معنا میخِزَد.
آبِ معنا ریز در این خاکدان،
تا بورزد خاک و گِل گردد جوان.
گَردِ دانش ریز، اگر مردِ رهی،
تا شوی آزاد و از بند، وارهی.
هشدار: این کوزه را بیدَر مکن،
نفسِ خام را اندر این پیکر مکن.
کوزهات را مُهر کن از وهم و آز،
تا نیفتی در قفسهای دراز.
ظرفِ جانت را بِرِی کن از دغل،
تا عروسِ جان نشیند در بغل.
کوزهات بشکست ، شبان، بیدار شو،
خاک را معنی کن و هوشیار شو.»
غلامرضا کاظمی 🌿