اتاق زیر شیروانی .
803 subscribers
626 photos
220 videos
42 links
یادداشت های شبانه، عکس و مکث.
(لطفا عکس و متن هارو بدون ذکر نام جایی نگذارید.)
http://t.me/HidenChat_Bot?start=1154039199
درباره ی من:
@greangablesbiu
Download Telegram
۲۹/شهریور/۱۴۰۵.
کاش باد مهربانی کند،
عطر تو را از پیرهن کسی قرض بگیرد و به جان من برساند
کاش زمین و زمان به مدار دیدار ما بچرخند و من،
به دور چشم های تو.
• آنا نوشت
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
فکر می‌کنم پاییز خواب مونده ..
شهریور اهل دوز و کلک نبوده تا به امروز
نکنه دست روی گوش هاش گذاشته تا تق تق در زدن بارون رو نشنوه پاییز؟
نکنه ابرهارو فرستاده دنبال نخود سیاه؟
برگ ها چرا هنوز زرد و نارنجی نشدن؟
عمو لبو فروش کجاست؟
نارنگی و انار نکنه بین راه دعواشون شده که تا حالا هنوز طعم شیرینی به خودشون نگرفتن و ترشی شون جگر سوزه؟
اصلا ... حالا که اینطوره، من می‌خوابم
پاییز که رسید صدام کنید ...
• آنا نوشت
1❤11
Fall, leaves, fall; die, flowers, away;
Lengthen night and shorten day;
Every leaf speaks bliss to me
Fluttering from the autumn tree.
I shall smile when wreaths of snow
Blossom where the rose should grow;
I shall sing when night's decay
Ushers in a drearier day.
- Emily Brontë
اتاق زیر شیروانی .
Photo
باباجون میگه، اونی که راه میره ازش رد ذوق به جا میمونه ..
همون که گل هارو عمیق تر از قبل بو می‌کنه و حتی بنفشه هم براش عطر و بو داره..
وسط حرف زدن ها همونطور که حصار دست هاش دور فنجون پیچیده و پا روی پا انداخته، میخکوب به گل های فرش زل میزنه و بعد از یکی دو دقیقه با لبخند سمت بقیه برمی‌گرده..
بعضی موسیقی ها رو چند بار پشت هم میذاره، چون نوت هاش روحش رو پرواز میده سمت خیالی که باید ...
از فلانی که حرف میزنه با صدای بلند تر تعریف میکنه و دستش رو روی سینه اش میذاره تا قلبش آروم بگیره ...
یوقتایی که این ماسماسک رو... همین گوشی رو میگم، دستش میگیره با یه سلام صبح بخیر ساده و بی ادا نیشش تا بناگوش باز میشه و چند خط کلام و پیام ساده دلش رو جای نخ دادن های بچه گانه و بی آداب می‌بره،
یعنی دل داده به دلداری بی‌خبر...
این چی بود قدیم می‌گفتیم بی‌خبری خوش خبری آخه.. حیف نیست اون یه نفر ندونه یه دلِ گنجشکی براش اینطور می‌تَپه...!
• آنا نوشت
صادقانه بگم
خسته ام و امیدوار، ادامه میدم ولی نگرانم و ترسیدم، حرف هایی که دلم میخواد رو نمیتونم بزنم و از حرف هایی که میزنم یوقت هایی پشیمون میشم. گاهی در رعایت بیش از حدِ زمان بندی، به موقع و به جا حرف زدن زیاده روی می‌کنم.
و بیش از هر چیز، دلم میخواد درمورد همینا حرف بزنم جای حساب و کتاب و معادله ...
بگم که چی خوندم، چی نوشتم، چی دیدم، چه احوالی دارم و متقابلا همینارو هم بشنوم.
• آنا نوشت
Perhaps, silence for what you know, and patience for what you know will never be ...
🎞The Gentleman, 2026. #movie
به معنی واقعی کلمه حس میکنم Ghost شدم.
یکسال گذشت ..
هفته پیش، پنج‌شنبه عطر آبگوشت پیچیده بود توی راهرو یاد اون آبگوشت های معروف با لیمو امانی و سبزی خوردن های سر سفره شما افتادم، چند ثانیه ای پشت در مکث کردم، نفس عمیقی کشیدم و اومدم داخل.
یاد سفره همیشه باز و روی خندونتون افتادم، دستپخت شما صد هیچ از همه مون جلو تر بود. یا اون ماه رمضون که سوپ دال عدس درست کرده بودین، ای کاش میشد ازش تا ده سال دیگه توی فریزر نگه می‌داشتم..
می‌گفتین: سر سفره تعارف زدن نداریم، روزی هر کی مشخصه از قبل، دیگه خودتون میدونین، مدیون شکمتون نشید..
به یاد ندارم جایی رفته باشیم و بدون کت و شلوار دیده باشمتون، جوراب های ساق بلند وکمربند چرمی و‌ زیرشلواری حتی وسط تابستون. تا چشم هاتون سو داشت مطالعه میکردین و بعد تر پیچ رادیو دیرتر بسته میشد...
برام از کشورهایی که رفتین تعریف میکردین، و با جمله "برو، بگرد ولی تهش برگرد مملکت خودت" صحبتتون تموم میشد.
از جناب مهندس و بنز خوش خط و خالش تا قندون جهازیه مامان مهناز که هربار موقع چای خوردن ماجراش رو تعریف میکردین، از رسید های اون زمان انبار و ماجراهای کار پیدا کردنتون تا دیدن مامان مهناز و ناز و دلبری هاش که با گفتن "ببین، من میام میگیرمتِ" شما مهر خاتمه خورده بود بهش.
بار آخر که دیدمتون کمتر از قبل حرف میزدین، همچین خوب هم نمیدیدن ولی تا صدامو میشنیدین میگفتین "بیا بوس بده، بابا". اون بار آخر گفتین بمونم، ولی نمیشد که بمونم... گفتین که دوستم دارین و منم گفتم که باز میام پیشتون ...ولی خب..
آخ که چقدر سخت بود گفتنش به بابا...
انگار که کوهی که پشتت بهش گرم باشه، خودش فرو بریزه... مخصوصا که هرکسی پسر ارشد خانواده رو میدید بیشتر یاد شما می افتاد، چون بیشتر از هرکسی شبیه شماست..
اون شب، سخت ترین بود برام، چطور میگفتم که دیگه نیستین؟ اصلا چرا باید من میگفتم؟ کسی جرئت نمی‌کرد به بابا بگه.. وقتی گفتم سرم رو انداختم پایین، بابا با حال غریبی پرسیدن: آنا... واقعا؟ بابا رفت؟
دلمون براتون تنگ شده باباعزیز، حتم دارم حالا پیش مامان مهناز دلتون آروم گرفته و مارو از دعای خودتون دریغ نمی‌کنین.
این نامه هم بمونه به یادگار برای بعدتر ها...
#یادداشت