خیلی وقته دیگه خیلی چیزها رو رها کردم. آدمها خودشون میآن و خودشون میرن. خودشون رو حتی شده به زور جا میکنن تو نقطهای از زندگیت و بعد خودشون از دستت میدن. و من حتی دیگه دلم نمیخواد راجع به چیزی باهاشون صحبت کنم یا ازشون بپرسم که چرا؟ یا سلامت روانشون رو ارزیابی کنم. چون هر آدمی وقتی میخواسته بیاد خودش طبق شناختی که از خودش داره، میدونسته چجوری هم قراره بره. فقط بعد رفتن به در و دیوار میزنن تا بهت این حس رو بدن که : ببین تو باختی ها! تو باختی! نه من!
و من تمام اینها رو میبینم و میفهمم و لبخند میزنم و دیگه هیچ چیزِ این زندگی و کارهای عجیب آدمها ذرهای برام اهمیت نداره.
و من تمام اینها رو میبینم و میفهمم و لبخند میزنم و دیگه هیچ چیزِ این زندگی و کارهای عجیب آدمها ذرهای برام اهمیت نداره.
💘7