[شبح محافظ کتاب‌ها]
181 subscribers
938 photos
17 videos
2 files
13 links
https://t.me/HarfChatBot?start=35e0148bc5a4

‏سکوت و تاریکی و پنهان شدن.
راه من همین است و طور دیگری نمی‌توانم عمل کنم...
Download Telegram
-من آن جوانک را به خون جگر از خردی به برنایی آوردم. پسر من تک پسری بود خرد که سپاهیان تواش به میدان بردند. و ماه هنوز نو نشده از من مژدگانی خواستند، آنگاه که پیکر خون‌آلودش را با هشت زخم پیکان بر تن برایم بار آوردند.
-مردمان همه سپاهیان مرگند! ای زن کوتاه کن و بگو که آیا پسر اندک سال تو با پادشاه ما هم ارز بود؟
-زبانم لال اگر چنین گویم. نه، پسر من با پادشاه همسنگ نبود؛ برای من بسی گرانمایه‌تر بود! بَزَک‌شان را ببین. بلند تبارانی چون شما از گرده پا تسمه‌ها کشیده‌اید. شما و همه آن نو‌جامه‌گان نو کیسه. شما دمار از روزگار ما درآورده‌اید. فرق من و تو یک شمشیر است که تو بر کمر بسته‌ای.
-زبانت بِبُرد.
-و تو شمشیر را برای همین بسته‌ای.
وقتی درد و رنج تا این حد تو لحظه‌ها رسوب می‌کنه باید بدونی زندگی برای پیش رفتن و ادامه دادن، برای فرونپاشیدن به دیگری‌هایی نیاز داره که مثل یک افق و امکان عمل می‌کنن...
وقتی به گذشته می‌اندیشم، درمی‌یابم که بزرگ‌‌ترین پرسش در دوره‌ی دیکتاتوری این بود که چگونه باید زندگی کرد.
[شبح محافظ کتاب‌ها]
Video
ایرانم! ای از خونِ یاران، لاله زاران!
ای لاله زارِ بی‌خزان از خونِ یاران!

ایران من لختی بمان تا باز پیچد
درگذشت آواز بلند سربداران

ای خون دامن‌گیر بابک در رگانت
جاری‌ترین سیلاب سرخ روزگاران
جغرافیای ما همیشه در آستانه بوده؛ ما مردمانی روی لبه‌ی نبودن‌ایم...
سوگ جمعی زمانی شکل می‌گیرد که فقدان از حد تجربه فردی عبور می‌کند و در فضای یک جامعه پخش می‌شود. این سوگ معمولا صدای بلندی ندارد. آرام وارد زندگی روزمره می‌شود و در رفتار، زبان و نگاه‌ها باقی می‌ماند.
در سوگ جمعی، اندوه فرصت طی‌کردن مسیر طبیعی خود را پیدا نمی‌کند. فقدان گفته نمی‌شود و در نتیجه حل نمی‌شود. جامعه به حرکت ادامه می‌دهد، اما بخشی از آن در همان نقطه متوقف می‌ماند.
نمی‌دانم کدام سوگی بزرگ‌تر است؛
و آیا هر کدام به‌تنهایی برای شکستنِ دلِ شیشه‌ایِ من بس نیست؟
کدامتان لب باز می‌کنید؟ یا وانهاده‌اید خود دریابم در چه آتشی هستم!
نخواهید به یاوه آرامم کنید! به‌‌خدا که آتشفشان است در دلم!
این جگر دریده هنوز از لبش بوی شیر می‌آید! آسمان مَگِری و زمین مَنال و تو پُرخوان پُر به یاوه مخوان؛ که کار از گریستن گذشت و نیایش و نالش!
از شما سزاوارتر به مرگ آیا کسی نبود؟ این جهان آیا تابِ دیدن بهتر از خود نداشت؟ بخواب کودکم، که شیر از پستانِ مرگ می‌خوری، دیگر تو را پای گریز نیست؛ از خوابی که همواره از آن می‌گریختی!
آرام جانکم، دیگر خوابِ بد نخواهی دید! دیگر پرسشی نخواهی داشت!
آیا کسی به ما رَشک ورزیده بود؟ آیا کسی مرا نفرین کرده بود؟ آیا کسی جادو در کارِ بختِ من کرده بود؟ بِهِل دهانم باز شود و هرچه بخواهم فریاد کنم!
نگریید زنان و جامه پشت‌ و رو مکنید! نشنیده‌اید برخی در ایران در سوگ نمی‌گریند؟ یال و دمِ اسبان ببرید و کرنای از ته بدمید!
بخواب کودکم در خونِ خویشتن!
چرا گریبان نَدَرَم و گونه نخراشم؟ چرا موی نبرم و گوشت از تن به دندان بر نکنم؟ چرا چشم خون نکنم بدین سرخ کز پهلوی تو می‌رود؟ چرا دو دیده به آتش نیفکنم؟ چرا نفرین‌نامه نخوانم ایرانشاه را! که با خونِ جوان به پیری رسیده اند!
سوگوارم به شیوه‌ی خویش. مویه نمی‌کنم برای سرگرمی شما! اشکِ من‌اند این واژه‌های روان؛ نه چکامه‌ی گوسان!
آه بانوی آسمان، سوگند به خودت که این خدایی نیست!
چرا دل دادی تا بشکنی! فرزند دادی تا بگیری! جداشدنی نه آسان بود! زایشی نه آسان بود! تنها ماندنی نه آسان! در بارگاه تو مرا بهتر از این بهره‌ای نبود؟
مویه بس کنید زنان! پشت دست مکوبید و لب مگزید! زاری مکنید و پیش‌تر پا منهید! همان‌جا بمانید اگر پس‌تر نمی‌روید! شاید به لرزه بیفتم! شاید به ناله درآیم! شاید رنگم از روی بگریزد!
در آهِ من همه‌ی مادران ایران زمین هستند...
آه لال می‌شوم لال و در خاکستر خویش می‌سوزم - خاموش - از درون!
دوباره جنگ...
صدای چرخ‌ چمدون‌‌ و هیاهوی مردم.
کاش کودکان نمی‌مردند
ای کاش موقتاً به آسمان‌ها برده می‌شدند
تا جنگ تمام شود،
سپس با خیال راحت به خانه‌شان برمی‌گشتند،
و وقتی والدین با حیرت از آنها بپرسند
کجا بودید؟
با خوشحالی بگویند:
«داشتیم با ستاره‌ها بازی می‌کردیم!
در قلبش چیزی جز ملتش نیافتند.
هنوز تهرانیم...
آه، یاد آر که زندگیِ من باد است...
ما رها نمی‌شویم
کسی در من همه‌چیز را خواب می‌بیند
و این‌ها به خواب‌هایم راه پیدا می‌کنند.
شاید از خواب‌های آینده‌ام این سطرها را می‌دُزدم
که در این اتاق که در امروز نمی‌گنجم.
آن‌قدر در این جاده در این راه ایستاده‌ام
که دیگر دیده نمی‌شوم
و همه می‌پندارند این جاده منم
این راه.
درختانِ این مسیرِ جادویی
زمانِ زنده‌بودنِ مرا از خویش بالا کشیده‌‌اند
و وقتی از این‌جا می‌گذرم
تپشی مضاعف مرا می‌گیرد
بال‌هایی سنگین
رودخانه‌ای در خوابی عمیق
آیا شنیدنِ صدای یک رودخانه
دنیاهایی دفن‌شده را از زنده‌گی
بیرون نمی‌کشد؟
در همۀ این سال‌ها
چشم‌هایی ناپیدا می‌زیست
هر بار که کتابی را می‌بست
شیطنتِ بازوبسته‌شدنِ یک در
در تو بی‌قراری می‌کرد.
زنده‌گی جایی پنهان شده است
این را بنویس.
می‌دانی؟!
در به‌یادآوردنِ این‌ها نیز زمان می‌گذرد
و همه‌چیز را دور می‌کند و درو می‌کند.
ما رها نمی‌شویم
چشم‌هایت را در خودت زندانی کن
و نگذار دریا چیزی از تو بیرون بکشد.
چرا همه‌چیزِ این سیاره از ما
برای پیوستن به خود می‌کاهد؟
چرا پیوستن برای پیوستن صورت نمی‌گیرد؟
می‌ترسم نکند این سیاره سرِ بُریده‌ای در آسمان باشد
بی‌صورتیِ این چهره
وحشتم را با شاخ‌وبرگِ درختانش می‌پوشانَد.
و می‌دانم دیدنِ این‌ها همه خواب‌‌دیدن است.
همیشه ترسیده‌ام که از روی این دایره پرت شوم.
چرا هیچ‌کس به ما نگفته است که زمین
مدام چیزی را از ما پس‌می‌گیرد
و ما فکر می‌کنیم که زمان می‌گذرد.
شاید زمین آن سیاره‌ای نیست که ما در آن باید می‌زیستیم
و از این رو، چیزی در ما همیشه پنهان می‌مانَد
و به این زنده‌گی برنمی‌گردد.
از دست‌هایمان بیرون رفته‌ایم
از چشم‌هایمان
و همه چیزِ این خاک را کاویده‌ایم:
ــ ما به همراهِ آب و باد و خاک و آتش
به این سیاره تبعید شده‌ایم
و این‌جا
زیباترین جا
برای تنهایی‌ست.
کسی در من همه‌چیز را خواب می‌بیند.    
با این همه، در عمق وجودش، در انتظار رویدادی بود. همچون ملوانانی که کشتی‌شان در حال غرق شدن است، نگاه نومیدانه‌اش را بر گستره زندگی منزوی خویش می‌گرداند و در دوردست، بادبانی سفید را در افق مه‌آلود جست‌وجو می‌کرد. نمی‌دانست که این رویداد چه خواهد بود، کدام باد آن را به سویش پیش خواهد راند و او را به سوی کدام ساحل خواهد برد. نمی‌دانست زورقی خواهد بود یا سفینه‌ای با سه عرشه، سرشار از تشویش و دلهره یا لبریز از لذت و خوشی؛ امّا هر روز صبح به این امید چشم می‌گشود که حادثه همان روز سر برسد، به همه صداها گوش می‌داد، از جا می‌پرید و تعجب می‌کرد که چرا نمی‌آید. سپس، هنگام غروب آفتاب، افسرده‌تر از پیش، آرزوی رسیدن فردا را داشت.
جهان این ماه‌هایم شباهت غریبی به قصر کافکا دارد‌. گاهی گم می‌شوم، فرو می‌روم و بعد دستی مرا از خویش نجات می‌دهد. این فراز و فرود مداوم برایم بدل به ضرب آهنگی در پس زمینه‌ی ذهنم شده است‌.
دقت که می‌کنم آینده در یک معنای مشخص، معنایش را برایم به کل از دست داده است. آخر می‌دانی کوتاه شده است، مثل نوشته‌های اين سال‌هایم که همیشه آن‌ ورق‌ پاره‌ها را به نفس نفس زدن تشبیه می‌کردم. حالا به تماشای تسری این کوتاه‌شدگی نشسته‌ام‌.
دیگر وقتی با عزیزی صحبت می‌کنم برنامه‌ریزی برای چند روز آینده‌ام توام با شک و تردید‌هایی است تمام نشدنی. ولی باز هم انجامش می‌دهم‌. و با لبخند از این فشردگی سخن می‌گویم. حتی شاید بلند می‌خندم‌. از آن خنده‌های عجیبم که بیننده را به تعجب وا می‌دارد.
حقیقتا لحظه‌ها، تا پیش از این نیز برایم رنگ و عمق متفاوتی داشت‌. [فراموش نکرده‌اید که مارسل همراه همیشگی من بوده و هست و خواهد بود‌.] اما در این حوادث اخیر همه چیز دچار نوعی دگردیسی شده است. و من جایی در قلب این طوفان، سهم خود را از این رنج جمعی پذیرفته‌ام.
دیگر زمان برایم شکل خطی خود را از دست داده بود. گرفتار گسست‌ها و حذف‌های غریبی شده و من را همچون گرداب عظیمی به درون خویش می‌کشد.
گفته بودم که چند ماهی می‌شد که دیگر خواب هم نمی‌‌دیدم؟ هر چه بود دیکتاتوری واقعیت بود و آن هم عجب دیکتاتوری پر توش و توانی دوست من.
تا چشم کار می‌کرد برهوتی از غم بود، ناتوانی بود، خشم و گلوله بود و بعد موشک و جنگنده نیز آجری شد کنار آجر‌های قبلی آن دیوار. 
حالا این‌بار نه در کهریزک که در راهرو تاریک خانه خودمان نشسته‌ام‌. برادر کوچیکم که حالا از من بلند قامت‌تر شده در حوالی من جا گرفته. هر دو در راهرو‌ی خانه. گوشی به دست‌. مادر و پدر خوابند و ما در یک پیمان نانوشته قراری گذاشته‌ایم‌ که بیدارشان نکنیم‌. آخر می‌دانی بعد از سی و خورده‌ای روز شنیدن صدای جنگنده و انفجار بخشی از حواست را نسبت به آن از دست می‌دهی. البته فقط بخشی! چون به گمانم هر انفجار با دیگری متفاوت‌ است‌‌. چیزی را از زمین، و از ما آدم‌ها می‌گیرد و جای خالی‌اش تا ابد در ناخودآگاهمان باقی می‌ماند‌.
داشتم می‌گفتم‌ در آن لحظه‌ها فکری همچون موریانه‌‌ای مغزم را می‌خورد. اگر خانه‌ی ما خانه‌ی بعدی باشد خودم را نمی‌بخشم که آن دو محبت زندگی‌ام را بیدار نکرده‌ام‌. گویا همین فکر در ذهن کوچک‌ترین عضو خانواده‌ام جان گرفته بود. ترس‌‌های مشترک. آیا جنگ ترس‌های مشترک میان انسان‌ها را بیشتر می‌کند؟ به گمانم آری. چند دقیقه بعد با لبخند به چشم‌هایش که از همان کودکی از جان عزیزتر می‌دانستم‌شان نگاه کردم و گفتم دیدی چه خوب کردیم بیدارشان نکردیم...
می‌خندد و دوباره همان کودک چهار ساله می‌شود. این‌بار خنده‌اش بدل به نوری می‌شود در خانه‌ی تاریک و ساکتمان. چراغ خانه‌ی ما حالا روشن است.
به‌راستی چرا بخشی از انسان‌های این کره‌ خاکی باید پیوسته مرگ عزیزانشان را تخیل کنند. مگر پهنه بیکران خیال نباید کارکرد دیگری داشته باشد‌؟ آیا فراموش کرده‌اند که من بیشتر عمر محدود خود را فقط اندیشه و فلسفه خوانده‌ام. برای من فکر، پرنده‌ای است که آزادانه به پیش می‌رود و شایسته نیست که با هیچ گلوله و موشکی به خاک و خون کشیده شود‌. برای من جان انسان‌ها ارزشی درونی دارد که با هیچ اما و اگری به اعداد و هزینه‌های جانبی فروکاستنی نیست‌. در جهان موازی من کودکان سرانجام جوانانی برنا می‌شوند و سرشارند از عشق به زندگی. امروز اما قلبم این همه سیاهی و پلشتی را می‌بند و باز می‌تپد‌.‌
صبح، اشتیاق، قهوه، خورشید، کلید، سکوت، حرکت، غبار، زندگی، من، خاطرات، لبخند، سکوت، آیس‌تی، تمیزی، آهنگ، انتظار، انتظار انتظار، کتاب، او، قراری در بی‌قراری‌های جهانم، تحسین، حرکت، ۱۳۷۲، جایی برای ماندن، خاطرات، پاتوق، گفتگو از روزهای گذشته، ناهار، انتخاب خوب، آیا موفق بودیم؟، تا حدودی، سخن از اهمیت پروتئین، سه سیگار، قول؟ بازی، کهربا، شکست می‌خورم؛ آن‌ هم دوبار، می‌خندم، می‌خندد‌، بچه‌ها، ساخت‌و‌ساز، نوشتن، دست‌ها، عطر، لباس، دوستی با تو احتیاط نمی‌خواهد، و این چقدر خوب است، سبز، پاریس، لبخند، گربه‌ها، مظفر، شلوغی، گرما، آب، کتاب، بهار، او... او اینجاست و زندگی در من جریان دارد... او خود زندگیست.