📚داستـَ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜؔٛٚؔۖۖ͜͡ैًٍٰـانکـَ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜؔٛٚؔۖۖ͜͡ैًٍٰـده ژنـَ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜؔٛٚؔۖۖ͜͡ैًٍٰـرال🖋
662 subscribers
6 photos
3 videos
55 files
69 links
#کانال_پشتیبان_مون_جویابشید
#گپ_اصلی_فیلتربشه
#لینک_گپ_جدیداینجا_میزاریم
❤️💀💥⭐️ #ڪــانــال__ #پــشــتــیــبــان ⭐️
‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‍♥️ @eeshhhgg ♥️
‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‍♥️ @eeshhhgg ♥️
Download Telegram
د تو کصم .
در گوشم باهام حرف میزد میگفت خیلی دوستت دارم عشقم تو بهترین و سکسی ترین زن دنیایی هر چی از جذابیتت بگم کم گفتم
-حوصله کنم میتونه ادامه داشته باشه نوشته هام
نوشته: زنعموی سکسی
مجید و زن چاق

چاق زن_شوهردار

سلام
مجید هستم ۴۰ ساله از شهرهای نزدیک تهران
قدم ۱۷۵ وزن ۸۰ مو و ریش جوگندمی و متاهل
ماجرا برای چند ماه پیشه.حدود ساعت سه بعد از ظهر،داشتم ماشین رو از پارکینگ در میاوردم که یه خانم تپل حدودا ۴۵ ساله با قد بلند رد میشد یه نگاه بهش کردم به نظرم کردنی اومد بهش یه لبخند زدم اونم با لبخند نگام کرد قد حدود ۱۶۵ و وزنش هم حدود ۷۵ .مانتو مشکی پوشیده بود و فیس قشنگی داشت.در پارکینگ باز بود و این قضیه منو کمی معذب کرده بود .میخواستم بهش سلام بدم که خودش پیش دستی کرد و گفت،مسیرتون کجاست؟بهش گفتم بشین تا یه جایی میرسونم.رفت نشست تو ماشین ،تازه فهمیدم چه ریسکی کردم نگاهی به ساختمون سه طبقه خودمون انداختم تا کسی ندیده باشه .خوشبختانه کسی پشت پنجره نبود.
سریع درب پارکینگ رو بستم و حرکت کردم .تا سر کوچه اصلا نگاهش نکردم و تا پیچیدم تو خیابون بهش گفتم کجا تشریف میبرید گفت خدا خیرت بده خسته شده بودم میخوام برم …
دیدم مسیرمو دور میکنه ولی بدجور رفته بود رو مخم تا بکنمش بهش گفتم مسیرم … و دقیقا متضاد آدرس اون بود ولی اول شما رو میرسونم گفت دستت درد نکنه راستی یادم رفت بگم جلو نشست و این خودش یه نشونه بود که خانم میخاره بهش گفتم من فقط دوستامو میرسونم شما هم که دوست منی و خنديدم ایشون هم خندید و سریع دستم رو بردم جلو گفتم مجید هستم دیدم بهم دست داد و گفت مریم هستم منم دیگه پررو شدم دستم رو گذاشتم روی رون پاش و کمی لمسش کردم دیدم چیزی نمیگه گذاشتم رو شکمش و چند ثانیه بعد روی سینه هاش سینه های بزرگ و سفتی داشت کیرم بدجور راست شد دستشو گرفتم گذاشتم روی کیرم دیدم از من بدتره گفت چه باد کرده؟خندید و منم گفتم این ممه هات بودندکه اینو سیخ کردند دست کشیدم لای پاش و بلافاصله دستمو از زیر لباس بردم روی ممه هاش چقدر باحال بود ایشالا قسمت همتون بشه. دیگه چیزی نمونده بود به مسیرش برسیم یه نگاه کردم دیدم یه کوچه بن بست سمت چپم هست پیچیدم تو کوچه و رفتم انتهای کوچه که ته کوچه به پارک منتهی میشد و جالب اینجاست که پله می‌خورد و پارک پایین بود و دید نداشت به کوچه. ماشین رو خاموش کردم و یه لب ازش گرفتم کیرمو از زیپ شلوار درآوردم و گفتم میخوایش ؟سریع گرفت دستش خودجوش رفت پایین بوسش کرد .شاید باورش براتون سخت باشه ولی تو عرض کمتر از پنج دقیقه از دیدن این خانم تا ساک زدنش طول کشید .خیلی حرفه ای ساک میزد و به سه چهار دقیقه طول نکشید که دیدم آبم میاد دستمال رو برداشتم و گفتم داره میاد. از دهنش کشید بیرون و سریع دستمال کاغذی رو گذاشتم روی کلاهک آبم رو ریختم توی دستمال کاغذی.
دستم رو گذاشتم روی صورتش ،وای خدا چه حرارتی داشت انگار تب کرده بود بهش گفتم آب منو آوردی پس خودت چی؟گفت شب میدم شوهرم سیرم کنه.اینو که گفت انگار آب سرد ریختند روی سرم .
پرسیدم تو شوهر داری؟
گفت اره چطور مگه؟
بهش گفتم ببین من اگه ميدونستم به کس ننم میخندیدم سوارت کنم .
بدون هیچ حرف اضافه از ماشین پیاده شد و رفت از پله ها پایین.
واقعا خانم محترمی بود و یه حال اساسی به من داد ولی شوهردار بودنش کار رو خراب کرد وگرنه به درد دوستی میخورد
نوشته: مجید
خونه دانشجویی

#دانشجویی #گی

سلام به همگی. این خاطره گی هست پس علاقه نداری نخون.
پویا هستم ۲۰ سالمه ۱۸۰ قدم هست و بیبی فیس تپلم. این خاطره من برمیگرده به تجربه سکسم با هم خونم.
کنکور ۱۴۰۱ تهران قبول شدم و با موافقت خونواده راهی تهران شدم. وضع خانوادگی خوبی داریم و هیچ وقت حسرت چیزیو نخوردم.کنکور که قبول شدم با بابام اومدیم وضعیت خوابگاه هارو دیدیم که اصلا قبول نکرد برم بین اون همه پسر بمونم. چون بین اونا کسی که ظاهری خوشگل بود من بودم. همه ریش سیبیل داشتن ولی من صورتم و بدنم بدون مو . مخصوصا که من موهامم بلند بود. قرار شد بریم یه خونه پیدا کنیم که بابام برام اوکی بکنش و تنها خودم بمونم اونجا ولی هزینه سنگین بود با اینکه بابام هیچ مشکل مالی نداشت و میتونست برام خونه رو اجاره کنه ولی ته دلم راضی نبود اینطوری بخوام به زحمت بندازمشون. وقتی بابام با املاکی داشت به یه نتیجه می‌رسید مامانم زنگ زد. تو این حین که بابام از املاکی بیرون رفت با املاکی حرف زدم که خونه بهتر جمع جور تر نداره؟ که اونم گفت میتونم خونه اشتراکی برات پیدا کنم ولی زمان می‌بره. منم گفتم ایراد نداره بگرده ببینه همخونه مطمئن پیدا می‌کنه بهم خبر بده به املاکی هم گفتم این مورد خونه رو یه جور بپیچون که بابام نخوادش. تلفن بابام که تموم شد گفت بیایم قرارداد بنویسیم که املاکی بابام رو قانع کرد که مورد بهتری هست صبر کنه ولی بابام نمیتونست بمونه تهران چون مرخصی نداشت. برا همون منو برد هتل و قرار شد خونه خوب پیدا کرد خبر بده بهمون و بابام رفت شهرمون. یکی دو روزی تو هتل موندم که املاکی زنگ زد که گفت یه موردی هست که یه آقایی تنها زندگی می‌کنه وسیله خونش هم هست فقط یه هم خونه میخواد که اجاره رو نصف نصف بدن. منم خوشحال شدم که این مورد خوب سر راهم اومد. به بابام زنگ زدم ولی درباره هم خونه بهش چیزی نگفتم اونم بهم گفت حواست جمع کن موقع قرارداد منم بلد بودم چی به چیه. رفتم تو املاکی که با آقای همخونه آشنا بشم و در مورد خونه حرف بزنیم. وقتی رفتم وارد املاکی شدم یه آقای کت شلواری بلند شد و سلام داد . بهش دست دادم و آقای املاکی که با هم نسبتاً گرم گرفته بودیم دست انداخت گردن ما و گفتش: اینم آقای پویای ما آقا حامد که دربارش حرف زده بودیم… آقای احمدی املاکی رفیق آقا حامد ما بود بعدا فهمیدم.خلاصه حرف زدیم که احمدی به حامد گفت شرایط رو باهاش طی کن. حامد درباره خونه توضیح داد که حموم و دستشویی آشپزخانه مشترک حال هم همینطور ولی اتاق مجزا داریم . درباره وضعیت شغلیش پرسیدم که کارمند بانک بود و از خانواده خونشو جدا کرده بود و مستقل زندگی میکرد. متولد ۶۸ بود. ظاهر حامد ما یه آقای قد بلند ریشو بود که قبلاً رزمی کار بوده. درباره بعضی شبا که ممکنه دورهمی داشته باشن هم بهم گفت که ممکنه مهمون خصوصی داشته باشه و اینارو بدون و هرچی شد دید باید بین خودشون بمونه. به یه اتفاق نظر رسیدیم رفتیم برای قرارداد که احمدی گفت بابات نمیاد که گفتم خودم قرارداد می‌بندم بابام در جریانه که احمدی خندید بهم گفت آفرین پسر خوب داری بزرگ میشیاا! یه لحنی داشت حرفش. آخرشم گفت پویا جان قطعا از هم خونه شدن با آقا حامد ما پشیمون نمیشی چون دانشجو های شبیه به تو و قبل تو هم راضی از این خونه رفتن.بعد دو نفری خندیدن منم خندیدم ولی منظورشونو نفهمیدم.گذشت ما رفتیم خونه حامد و مستقر شدیم. یه سه چهار روزی می‌گذشت که خونه حامد میموندم که حامد منو صدا زد. رفتم تو اتاقش. دیدم با شورت و رکابی نشسته. گفتم جانم آقا حامد که گفت کجایی پسر بیا فیلم جدید دانلود کردم با هم بشینیم ببینیم. بهم گفت کاری دارم یا ندارم منم گفتم نه که گفت حله بیا تو تخت. رفتم رو تخت نشستم که گفت پسر بکن این لباسو خجالت نکش مگه دختری . رو این لفظ مگه دختری خیلی حساس بودم چون همیشه بهم اینطوری تیکه مینداختم. داشت حرفاشو ادامه میداد که اولین دانشجویی پسری هستی که اینقدر خجالتی ! منم گفتم خجالتی نیستم‌ فقط یه خرده زمان می‌بره که عادت کنم به زندگی با هم خونه مرد. بعد منم با رکابی نشستم پیشش . اونم نگاهم میکرد که گفتم آقا حامد فیلمتو بزار. فیلمو گذاشته بود یه فیلم پر از صحنه های جنسی داشت. به شلوار حامد که نگاه میکردم کیرش شق شده بود. منم شق کرده بودم ولی سعی میکردم به یه چیز دیگه فک کنم تا کیرم بخوابه. فیلم تموم شدُ حامد گفت چطور بود گفتم این فیلم فقط بکن بکن بود که 😂🤣. اونم زد زیر خنده که آره حموم لازمم… رفتم تو اتاق خودم داشتم به حامد فکر میکردم. تا اون شب اصلا تو فکر اون کار نبودم ک با حامد سکس کنم. ولی به مرور زمان بهش علاقمند شدم… گرم گرفتنامون و شوخی دستی هامون اوج گرفته بود. یه شب حامد رفیقاشو دعوت کرده بود خونه و مشروب الکل گرفته بودن. منم تازه امتحاناتم تموم شده بود حامد گفت بیا امشب برنامه دار
یم منم گفتم مزاحم نمیشم که گفت مزاحم چیه تو نیای امشب بیرون از اتاقت خودم جرت میدم. خندیدم گفتم باشه… شب شد همه رفیقاش اومدن یکی از رفیقای حامد آقای احمدی املاکی هم بودش. چه تیپایی زده بودن! احمدی دکمه هاشو باز گذاشته بود با کت شلوار نوک مدادی اومد تو. یه دست محکمی بهم داد منو کشوند سمت خودش یه بوس از لپم کرد. خیلی این حرکتش یهویی بود ولی به دلم نشست. بچه ها مست کرده بودن منم به زور حامد خورده بودم. داشتیم با هم می‌رقصیدیم که متوجه شدم تو تاریکی رقص نور یکی چسبونده بهم و انگشتم میکرد دیدم حامده‌ گفتم حامد الان وسط جمعیت شوخی کردن درست نیست که گفت نگران نباش هیشکی تو حال خودش نیست من امشب باهات کار دارم. منم حرفاشو به شوخی گرفتم. دوست داشتم سکس کنم چون آخرین کونی که دادم قبل از اومدنم ب تهران بوده. اخرشب همه مهمونای حامد رفتن الا احمدی. رو راحتی دراز کشیده بودم که احمدی بلندم کرد بردم اتاق حامد… حامد رو تخت نشسته بود. احمدی مشروب خیلی کم خورده بود ( همیشه کم میخورد) گفت پویا جان امشب شب مراد است شروع کرد لباسمو درآوردن. فهمیدن معترض نیستم گفتم بهشون میدونستم فکرتون پیش کونه منه چه بهتر که پیش قدم شدید. حامد و احمدی هم خندیدن منو انداخت بین حامد. احمدی خودش نشست رو صندلی کیرشو در اورد و شروع کرد فیلم گرفتن ازم‌ . تو حالت عادی نبودم فقط یادمه کیر حامد تو دهنم عقب جلو می‌رفت. جفتشون میگفتن اینجا دانشجو هارو کونی کردیم ما و پردشونو زدیم. تو هم این افتخار نصیبت شد. حامد که داشت بدنش ضعف می‌رفت منو هل داد سمت احمدی… شروع کردم کیر احمدی رو خوردن دوربین تو صورتم بود. با اینکه می‌فهمیدم داره چکار می‌کنه ولی اهمیت نمی‌دادم و کیرشو می‌خوردم… احمدی کیرش کلفت بود ولی حامد خوش تراش. احمدی خیلی کم پیش میومد پسر بکنه ولی حامد پسربکنه واقعی بود. وقتی برا احمدی ساک زدم حامد با یه چیز روون کننده اتاقش که سرد بود داشت سوراخمو چرب میکرد… داگ استیل شده بودم و سرم تو تخت… بعد بازی کردن با سوراخم حامد کیرشو کرد تو کونم… عادت داشتم کونم کیرخور شده بود تنگ نبودم راحت میکرد تو سوراخم. دردش برام عادی بود… حامد افتاده بودم روم که محکم تلمبه میزد… احمدی هم از اون ورد فیلم می‌گرفت و بهم میگفت پسر کونی ! حشری بودم… تلمبه‌های حامد تندتر شده بود … صدای جیر جیر تخت با صدای ناله جنده گونه من تو شهوت تموم بودم. تو اون زمان که داشت منو میکرد یه دفعه کل بدنم ضعف کرد. زیر کیر حامد ارضا شده بودم. تو حالت خودم نبودم دیگه… جونم افتاده بود زیر دست حامد. حامد بعد ده دقیقه تموم آب داغشو تو کونم خالی کرد… شب تا صبح لخت کنار بدن حامد خوابیده بودم. احمدی هم تو حال گرفته بود خوابیده بود. یه چند ساعت که گذشت حالشون سر جا اومد احمدی فیلم کلکسیون رو نشون داد از اولین شب کردن بچه های هم سن من و دانشجو های خوشگل کونی… از اون شب دیگه کار احمدی و حامد کردن من بود و بابام هم خبر نداره… منم اصلا از این وضعیت ناراضی نیستم و دارم کیفشو میبرم… دانشجو شدید حتما تجربه کنید ❤️😍
نوشته: پویا
اولین سکس سیمین با دوستم

#همسر #بیغیرتی

سلام
دوستان این اولین داستانی که من نوشتم اگر هم کم و کاستی داشت خودتون یه کاریش بکنید.در ضمن همه اسمها مستعار می‌باشند.
این داستان در واقع گوشه ای از زندگی خصوصی من و سیمین زنم میباشد سعی میکنم همه حقیقت رو براتون باز گو کنم. خب معرفی میکنم من آرمان ۳۸ ساله و سیمین همسرم ۳۴ ساله ، تقریبا#34; ۱۰ سالی میشه ازدواج کردیم نتیجه اش یه پسر خوشگل عین خودمون داریم ۸ سالشه و همدیگرو بی اندازه دوست داریم، من یه پسری با پوست سفید قد ۱۷۷ و وزنم ۷۵ خدارو شکر از چهره هم بد نیستم ، اما همسرم سیمین با پوستی سفید مایل به گندمی و چهره ای بسیار زیبا و دلربا و بی اندازه مهربون که قدش ۱۶۸ و وزنش ۵۸ و سایز سینه ۷۵ _۸۰ که خیلی خواستنیش کرده، خب بریم سر اصل ماجرا ، داستان از زمانی شروع شد که من در ایام کرونا دوبار مبتلا شدم و مجبور شدم هر بار به مدت ۱۴ روز تو خونه خودم تنهایی قرنطینه بشم در روز های قرنطینه من بدون سیمین واقعا#34; اذیت میشدم چون ما معمولا هفته حداقل ۴ بار سکس داشتیم و عاشق این کار بودم بهمین خاطر نمی تونستم بدون سیمینم سر کنم در مدت قرنطینه اولم کارم شده بود فیلم نگاه کردن که یواش یواش به سمت فیلم های ایتالیای باز شد و انواع فیلم‌هارو نگاه میکردم که اکثرا" بالای ۱۸ سال بودن و همه این کار هارو به همسرم گزارش میدادم رفته رفته من از فیلم‌های هات وایف خوشم اومد و فقط اونارو نگاه میکردم تا اینکه برای اولین بار از سیمین خواستم از خودش برام عکس و فیلم سکسی بگیره و برام بفرسته اولش قبول نکرد ولی با اصرار من راضی به انجامش شد و هر روز تو حموم خونه پدرش برام عکس کون و کصشو میفرستاد و من هم لذت می‌بردم کار به جایی رسید که موقع بدن نمایی سیمین با خودش ور میرفت که برای اولین بار ارضاء شد و فیلمشو برام فرستاد البته خیلیم خوشش اومده بود که من بعدا" فهمیدم بعد از قرنطینه اول منو سیمین هرشب عکس و فیلم هارو نگاه می کردیم و خیلی حشری می‌شدیم و سیمین هر شب لباس‌های سکسی تنش می‌کرد و من ازش عکس میگرفتم ، تا اینکه گذشت و من دوباره قرنطینه شدم و اینبار دیگه برام سخت نبود البته اینم بگم بیماری من یه جوری بود که تنفسی مشکل نداشتم فقط درد عضلانی شدید داشتم که با دارو آروم میشدم ، یه روز تو سایتها میگشتم که با چت روم شهوانی آشنا شدم و هر روز یه سری به سایت میزدم و عکس های سکسی که میزاشتن البته وطنی دیدین میکردم و برام شده بود یه سرگرمی جالب،
یه شب عکس یه دختری رو دیدم که خیلی شبیه سیمین بود و همه ازش خیلی تعریف میکردن وقتی این تعریف هارو دیدم نمیدونم چرا خوشم می اومد و فکر میکردم دارن از سیمین تعریف میکنن بالاخره دلو زدم به دریا و یکی از عکس‌های سکسی سیمین که با یه شورت لامبادای سفید برام فرستاده بود و سوتین هم نداشت گذاشتمش تو گروه و گفتم زنمه نظر بدین شاید باور نکنید آنقدر نظرات زیاد بود که چندین صفحه شده بود و منم هم جواب میدادم و لذت می‌بردم یه روز به خودم اومدم و دیدم همه عکسها و فیلم های زنمه منتشر کردم.گذشت و سیمین به خونه برگشت من هم همه ماجرارو براش تعریف کردم اولش ناراحت شد ولی رفته رفته وقتی خودش هم نظرات پسرا رو نسبت به اندامش میدید خوشش اومد و این شد کار هر شب ما، و هرشب تو سکس ها مون حتما" یه نفر سوی بود البته مجازی که برای رابطمون لازم بود و خیلی حال میکردیم . تا اینکه یه روز عملی شد و سیمین اولین سکسش رو با یه غریبه تجربه کرد…
… دیگه حرفهای سکسی و دیدن فیلم های سکسی سه نفره که همیشه دو مرد با یه زن سکس میکردن شده بود کار هر شب قبل سکسمون ، حین رابطه به سیمین میگفتم دوست داری یه کیر دیگه اینجا بود و اونم خیلی حشری می‌شد و هی میگفت آرمان یکی رو بیار دوتایی جرررم بدین دارم دیوونه میشم منم میگفتم برات جور میکنم عشقم ، خلاصه کار به جایی رسید که هرازگاهی در مورد سکس سه نفره حرف میزدیم و میدیدم که سیمین هم بدش نمیاد تمام روش هایی که بشه سیمین با یه غریبه سکس کنه رو بررسی کردیم ولی می ترسیدیم و زیاد تو بحرش نمی رفتیم تا اینکه یه روز با یه راننده اسنپ آشنا شدم در طول مسیر متوجه شدم که همشهری ما نیست و کار اصلیش نصاب کابین بود که به دلیل مهریه همسر جدا شده اش که به اجرا گذاشته بود کار ثابتی نمی‌کرد،اسمش رضا بود خوش قیافه و هیکلی بچه جنوب بود و خیلیم خوش برخورد بود از اونجایی که مسیرمون طولانی بود یه فکری به ذهنم رسید و سر حرف رو باز کردم ازش پرسیدم با خنده، آقا رضا آلان چند وقته تو حسرتشی؟ اونم با خنده گفت حسرت چی؟ هر دو خندیدیم
بهش گفتم بچه جنوب باشی ۶ ماهه از خانومت هم جدا شدی و تو این شهر غریب و تنها خیلی سخته حتما#34; برات ؟ جواب داد نه آرمان جان اتفاقا" مسافرای همشهریت خیلی خونگرمن دمشون گرم بیشتر از شهر خودم خوش میگذره؟ گفتم جدا" ؟ گفت آره گفتم پس ح
4
سابی حال میکنی ؟ گفت راضیم گفتم شکر، اینکه تو شهرمون بهت خوش میگذره خوشحالم گفت آقا آرمان من از اینکه با دخترای هم شریت خوابیدم ناراحت نیستی؟ گفتم نه چرا ناراحت باشم اونا دلشون خواسته بدن تو هم دلت خواسته کردیشون من این وسط چکاره ام گفت دمت گرم چه آدم باحالی هستی گپمون خیلی خودمونی شده بود موقع رسید به مبداء بهش گفتم آقا رضا میشه یه سوالی ازتون بپرسم ؟ گفت اختیار داری داداش بفرما ؟ گفتم راستش ما تو خونمون برای کابینت آشپزخونه میخوایم تغییرات بدیم میشه برای طرحش کمکمون کنی؟؟ گفت حتما#34; باعث افتخار منه گفتم بی زحمت شماره منو سیو کنید منم شماره شمارو سیو میکنم خونمون هم که شناختی همون جایی که سوار شدم گفت مشکلی نیست هر وقت بگین من در خدمتم خداحافظی کردیم پیاده شدم، شب همه ماجرارو برا سیمین تعریف کردم اولش شوکه شد گفت میخواد بیاد چیکار ؟ گفتم معلومه برا طراحی آشپزخانه نکنه فکر کردی میخواد بیاد تو رو طراحی کنه با دستش محکم زد تو سینم گفت خفه شو با خنده گفتم نترس بزار بیاد ببین چطور آدمیه شاید به آرزوت رسیدی اونکه اینجا غریبه هست تازه کیرشم حتما" اونقدری هست که تو میخوای بالاخره بچه جنوبه گفت واقعا" میخوای منو بکنه گفتم خودت چی میگی جنده خانوم؟ گفت راستش تپش قلب گرفتم نه نمیتونم اینکارو بکنم گفتم حالا بزار بریم رو تختمون هی اصرار میکنی پاشو زنگ بزن رضا بیاد من کیر میخوام هردو خندیدیم اون شب رو با حضور مجازی رضا سکس توپی کردیم صبحش که روز جمعه بود من از اول صبح شوخی های سکسی رو با سیمین شروع کردم تا ظهر نشده بود گفت زنگ بزن بیاد شاید طرح خوبی به آشپزخونمون بده منم خندیدم گفتم واقعا" بیاد برای طرح آشپزخانه با خنده، گفت حالا هرچی دیدم نه واقعا" راضیه گفتم اوکی پس من باهاش برای امروز هماهنگ میشم و بعدش پسرمون رو می برم پیش مادرم برمیگردم تو هم حسابی به خودت برس گفت راستی راستی این کارو بکنیم ؟ گفتم حالا بزار بیاد ببینیم چطوری پیش میره ، گفت میترسم بوسش کردم گفتم نترس منکه کس و کونتو برات گشاد کردم شاید آقا رضا یکم گشادترش کنه وقتی دستمو بردم زیر شرتش فکر کردم جیش کرده تعجب کردم گفتم حالا خوبه ترسیدی اگه نترسیده بودی چی میشد هردو خندیدیم . آقا رضا اوکی داد و قرار شد برای نهار بیاد البته با اصرار من . همه کارامون رو کردیم سیمین وقتی از اتاق خواب اومد بیرون من شاخ در آوردم خیلی سکسی و ناز شده بود یه تاپ قرمز نازک با یه سوتین نازک که حجم میمی هاش کاملا" نمایان بود با یه روسری کوچیک که من گفتم اونم نزاره اینجوری بهتره یه شلوار سیاه نازک و چسبناک که همه کس و کونش قشنگ برجسته شده بود، گفت چطورم گفتم خیلی نامردی رضا تو رو ببینه پیش خود من جررت میده با خنده ، گفت بهتر تو همین لحظه زنگ آیفون زده شد…
سیمین برداشت گفت بفرمایید بعدش به من گفت چه پسر خوشگلی بال خنده گفتم تو هم خوشگلی جنده خانوم و محکم با کف دستم زدم رو کونش ، در رو باز کردم آقا رضا بفرمایید گفت اجازه هست سیمین قبل از من گفت بفرمایید وارد شد با من دست داد و احوال پرسی کرد وارد پذیرایی که شد سیمین از رو مبل بلند شد و سلام داد رضا یه لحظه خودشو گم کرد و سلام داد و دستشو برای سیمین دراز کرد خیلی زود متوجه شد که نباید دست بده و سریه دستشو عقب کشید و هممون خندیدیم من گفتم آقا رضا راحت باش خجالت نکش اینجا خونه خودته اونم گفت ممنونم از لطف شما ببخشید مزاحم شدم سیمین گفت نه بابا اختیار دارین ما به شما زحمت دادیم من گفتم آقا رضا این سیمین خانوم همسر و عشق زندگی منه و بعد رو به سیمین کردم گفتم عشقم اینم آقا رضا همونی که تعریفشون رو میکردم سیمین با خنده رفت جلو و با رضا دست داد گفت خوشبختم آقا رضا خوش اومدین اونم گفت منم همینطور ، سیمین رفت که پذیرایی کنه و رضا و من هم شروع کردیم به احوال پرسی ولی حواس رضا کلا" رو سیمین بود وقتی سیمین برای رضا شربت آورد رضا داشت با چشماش سیمین رو می‌خورد وقتی سیمین خم شد برای تعارف کردن سینی شربت‌ به رضا من داشتم کون گنده سیمین رو دید میزدم خیلی سکسی بود جنده و رضا هم داشت به می می اش نگاه میکرد تو اون لحظه رضا یکم پاهاشو جمع کرد و من متوجه شده که کیرش داره شلوارشو پاره میکنه بدبخت ، خب من دیدیم سیمین خیلی راحته رفتم اتاق خواب و سیمین رو صدا زدم عزیزم یه لحظه میای سیمین هم از آقا رضا عذر خواست و اومد پیش من گرفتم بغلش کردم گفتم چطوری گفت خیلی عالیم پسره خیلی پسر خوبیه منم گفتم پس بیا زود شروع کنیم گفت یعنی چی گفتم هیچی بهترین لباس سکسیت رو بپوش و رو تخت دراز بکش بقیش با من اونم اوکی داد اومد پیش رضا رضا داشت میوه می‌خورد بلند شد گفتم بشین راحت باش خودمم یکم تپش قلب داشتم و از حرف زدنم کاملا" مشخص بود نشستم و شروع کردم آقا رضا ببین راستش ازت یه خواهش دارم گفت ب
2
فرمایید من در خدمتم با تعجب گفتم ممنون فقط گوش بدین لطفا" گفت باشه پسر حرف گوش کنی هستم منم خندیدیم گفتم همینطوره راستش چون شما اولین باره خونه ما تشریف آوردین یه کادو براتون حاضر کردم امیدوارم خوشتون بیاد گفت نه این چکاری آخه من راضی بزحمتتون نیستم گفتم حالا اینکارو راضی باش بخطر من و سیمین گفت چشم گفتم یه چیزی میخام نشونت بدم فقط باید اولش چشاتو باید ببندم چون میخام سورپرایز بشی گفت اوکی هرجور راحتی آرمان جون ، بلند شدم رفتم پشتش و با دستام چشماشو بستم بعدش گفتم بلند شد آورم بردم اتاق خوابمون تو اتاق خواب چشماشو باز کردم تا چشمش به بدن بلورین سیمین که رو تخت درازکشیده بود افتاد گفت جوووون چه بدنی بعدش منو بغل کرد گفت آرمان ازت ممنونم میتونم بخورمش گفتم مال خودته راحت باش منم نگاهتون میکنم رفت پیش سیمین خیلی تو کارش وارد بود از رفتارش مشخص بود از پاهای سیمین شروع کرد به بو کشیدن و لیس زدن تا رسید به کصش از رو شورت سیاه لامبادای سیمین لیس میزدم و آخ اوخ های ریز سیمین بلند شد سیمین گفت رضا بیا لبامو بخوره اونم گفت چشم سیمین خشگل من با دست راستش میمی سیمین رو گرفت و با دست چپش سیمین رو نیم خیز کرد و بعدش رو دست چپش خوابوند و با ولع زیاد لبای سیمین رو می‌خورد سیمین هم حسابی حشری شده بود اون داشت لبای رضا رو مک می زد بعدش رضا با دستش راستش سوتین سیمین رو زد کنار و گفت جووون چه مهمه های سفید و نرمی و شورع کردن به خودن ممه هاش دیگه از آخ آوخ های ریز سیمین خبری نبود داشت ناله میکرد میگفت آرمان به رضا بگو کیر میخام اونم میگفت بخودم بگو برات میزارم تو دهنت منم داشتم با این صحنه ها حال میکردم و با کیرم ور میرفتم حس خیلی خوبی داشتم از اینکه یه غریبه داشت سیمین منو مقابل چشمام میخوره حال میکردم رضا دستشو برد زیر شرت سیمین و با انگشتش به سیمین حال میداد انگشتشو آورد بیرون و برد تو دهنش خیلی صحنه خوبی بود یواش یواش رفت سراغ کص و کون سیمین و حسابی لیسشون میزد سیمین رو قمبل کرده بود و داری داشت از پایین تا سوراخ کونش لیس میزد سیمین داشت ارضا می‌شد که رضا گفت جنده خانوم خشگل آرمان برگرد منم برا شما سورپرایز دارم ایستاد مقابل سیمین گفت چشاتو ببند اونم بست کمر شلوارشو باز کرد و کشید پایین از زیر شرت آبجی رنگش مشخص بود من فکر کردم لوله پلیکاست لامصب به سیمین گفت جنده خانم باز کن اون چشای خشگلت رو وقتی سیمین کیر رضا رو دید گفت آخ جووون چه صلابتی میشه مال من باشه رضا به من نگاه کردم گفتم مال تو خشگلم سیمین اومد پیشم بغل کردم اول کیر منو ساک زد رضا هم از پشت داشت کونشو انگشت میکرد گفتم رضا جوون اوکیش کروم گفت آره موقه زبون کردن متوجه شدم الان خودم ترتیبش رو میدم سیمین برگش و نشست بغل منو و شرت رضا رو کشید پایین به چه کیری بود کلفت و رگ دار رات ۲۰ سانت می‌شد سیمین طوری براش ساک میزد که انگار اولین باره داره سکس میکنه منم با میمیاش ور میرفتم به رضا گفتم زنم چطوره گفت بی نظیره تو عمرم همچین کصی ندیدم ازتون ممنونم سیمین دست بردار نبود آنقدر ساک زد که رضا داشت ارضاء می‌شد گفت بسه بزار بکنمت بردش رو تخت پاهاشو داد بالا سر کیرش رو گذاشت رو سوراخ کص سیمین گفت آرمان اجازه هست گفتم داداش مال خودته راحت باش آنقدر طلبه های محکمی میزد که من ترسیدم گفتم رضا یواشتر یکبار مصرف نیست سیمین گفت بزار محکمتر بزنه دارم دیوانه میشم با انگشتاش داشت پهلو های رضارو چنگ مینداخت و داد میزد من سریع رفتم پذیرایی تلوزیون رو روشن کردم و صداشو بلند کردم که صدای سیمین جنده نره بیرون برگشتم دیدیم عجب صحنه ای سیمین داری شده و رضا زبونش رو کرده سوراخ کونش گفتم عشقم مطمئنی میخای کون بدی به رضا این کیرش هم کلفته هم بزرگ گفت کیر به این میگن دوستم دارم برا همیشه مال من باشه منم راستش یکم بهم بخورد و احساس حقارت کردم ولی از دیدن صحنه لذت میبردم نشستم کیرمو گرفتم دستم و جق میزدم شلوارمو کامل در آوردم چون چیزی نمونده بود آبم بیاد رضا آروم آروم سر کیرش رو کرد تو کون سیمین زن من و منم راستش بیشتر از سیمین حال میکردم رضا گفت آرمان الان ببین کون زنتو چطوری فتحش میکنم دوسه بار بعد از اینکه کلاهک کیرش رو کرد تو کون سیمین یواش یواش همه کیرشو کرد تو کون زنم سیمین انقدر بلند داد میزد و مثل گربه ای که چنگال انداخته رو تخت و تو داری بزور میکشیش تو این لحظه بود که سیمین سست شد و افتاد رو تخت و ناله میکرد رضا هم همه آب کیرش رو ریخت تو کون سیمین و افتاد روش آب کیر منم فکر کنم یه متری رفت بالا تا حالا اینجوری ارضاء نشده بودم …
نوشته آرمان امیدوارم خوشتون بیاد.
اگه خوشتون بیاد از اتفاقهای جدید و واقعیمون براتون مینویسم .
نوشته: آرمان
3🔥1
Forwarded from ═₪❅لٜٜٜاوکـًٍٜ͜͡ــူີ‍ٰٜٜٜٜـٜٜٜٓــده❅₪═ (  )
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌
#آهو ═₪❅لٜٜٜاو✮کـًٍٜ͜͡ــူີ‍ٰٜٜٜٜـٜٜٜٓــده❅₪═:
‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‍⚪️⚪️⚪️
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌
 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌
1
ماجراهای امیر فمبوی (۱)

#فمبوی

سلام خدمت بچهای شهوانی
دوستون دارم خیلی ، من اولین بارمه دارم داستان مینویسم ، به بزرگی و معرفت خودتون ببخشید اگه غلط داشتم یا بد بود…
من امیرم ۲۱ سالمه ساکن تهران قدم نه بلد ن کوتاه تقریبا ۱۷۵ اینام لاغرم‌
ی روز تو شهوانی بودم دنبال ی کیس بودم ک از هر نظر هم من اونو‌ قبول کنم هم اون منو‌
چون میخواستم مثل خودم باشه ، هم گرایشش‌ هم رفتاراش و عادتاش‌
یه تاپیک گذاشتم که عنوانش این بود دلم یه فمبوی میخواد مثل خودم باشه علاقه داشته باشه که با یه فمبوی دیگه بره تو رابطه…
حالا چند نفری اومدن ولی خب کیس نبودن
با عذرخواهی فراوان رفتم…
تقریبا ساعت ۱نیم شب بود اینا یکی پیام گذاشت که سلام امیرعلی‌ام ۲۰ تهران و…
دیدم هم تقریبا همسنمه همم ام قد قواره
دیگه شروع کردم باهاش صحبت گپ زدن ک دیدم کیس همیم…
یچیز بگم…( کسایی ک واقعا دنبال ی آدم درست درمونن‌ همون اولش قرار و دیت نمیچینن‌ ، یعنی اصلشم‌ همینه ک همون اول اعتماد نکنی ، چون ممکنه کلاه گشادی سرت بره…)
با علی ، خیلی روزا حرف زدیم ، درسته شهرمون یکی بود و نمیشد اسم رابطه رو لانگ گذاشت
ولی خب به‌خاطر اعتماد کردن و شناخت از یکدیگه‌ مجبور بودیم ک بیشتر وقت بگذرونیم
همه جور فیلم عکس حالت تصویری با هم رفتیم
و دیدم ک اوکیم‌ این پروسه ام تقریبا ۳ هفته طول کشید ، چون اگه جفت طرف روحشون‌ از جنس هم باشه ، باهم کنار میان…
تقریبا بعد اون مدت باهم دیت چیدیم‌ ک بریم بیرون…
پشت پرده یسری چیزا قرار بود انجام بدیم😄
یک یکمی خطری بود
مثلا اینکه قرار بود جفتمونم‌ رژ بزنیم جوراب ساق بلند بپوشیم و ی لامباداییم‌ تنگش‌ بزنیم
تا اونجایی ک تونستم اوکی کردم ولی رژو‌ گذاشتم جیبم ک اونجا بزنیم…😂
ماشینو روشن کردم گوله رفتم چیتگر ، جایی ک قرار گذاشته بودیم…( سمت شهربازی ی پارکینگ داشت ک بیشتر خانوادها‌ برای شام اینا اونجا میچرخیدن ، خبری از گشت اینا نبود)
ی گوشه موشها‌ پیدا کردم تقریبا ساعت ۷ نیم عصر بود هوا ام تاریییک‌
علی اس داد گفت من رسیدم تو کجایی
منم گفتم کجا رو دیدم داره میاد
تو دلم گفتم همونیه‌ ک میخاستم ، ک یهو دیدم این دیوونه رژ زده😂💋بعد دیدم چیزای دیگه ام زده… هر چی نزدیک تر میشد جزئیات بیشتر معلوم میشد ، مثل مژه مصنوعی خط چشم و…😂
اومد نشستو‌… سلام علیک بعد من رژو‌ زدم
گفت حالا شد یه چیزی 😂
دیگه یکم حرف زدیم ، دستای همو گرفتیم
حسابی داشت خمارم می‌کرد دیوث…
ک گفتم قرار بود تو دیت اول شیطونی نکنیم ، درسته؟
اونم گفت اره
بعد گفتم ولی خب دلم خیلی میخواد…
اونم گفت دلت چی میخواد…
منم گفت لباتو🥹
اونم گفت این ک شیطونی نیست ، گفتم پس چیه؟
گفت عشق بازیه🥹❤️
دیگه ی این ور اون ور نگاه‌ کردیم رفتیم تو‌ بغل هم دیگه هر چی تو دهنم میومد میمکیدم‌ لباش گردنش‌ چشو‌ چالش‌😂مثل گشنها‌
یواش یواش عشق بازی ما تبدیل شد به شیطونی ک نباید میکردیمش‌
دست انداختم صندلی برقی ماشینو‌ دادم عقب رفتم رو علی…💋
مگه همو ول میکردم آب از لبو‌ لوچه‌ علی رفته بود زیر گلوش‌ تا بنا‌ گوشش
صدای ماچمون‌ انقد‌ تحریک کننده بود ک فقط دلت میخواست بعد آخری یدونه دیگه ماچ محکم‌ از لبش بگیری…
یواشی‌ دستم رفت زیر دورسش‌ یک طرح خرس پشمالو‌ داشتو‌ ، رسوندم ب نیپلا‌ش بین دوتا انگشتم گرفتم یهو اه‌ش در اومد گفت ، نداشتیما😑
منم گفتم نمیتونم تحمل کنم…
گفت اگه تحمل نکنی منم نمیتونم تحمل کنم🚶‍♂
گفتم باشه ، دستمو‌ کشیدم بیرون
ک علی گفت شوخیم سرت‌ نمیشه ، ی لب محکم ازم گرفت دستشو‌ انداخت کیر قُلمبه‌ شده‌ی منو ک داشت دکمه های شلوارمو پاره می‌کرد گرفت🥲
گفت آزادش میکنی میخوام این تیکه اتیشو‌ تو دستام بگیرم‌…
سریع بازش کردم اولین بالا پایینی ک کرد چندتا قطره بزرگ از پیش آبم کش اومد رو دستش
اونم بیشتر بالا پاینش‌ می‌کرد با قدرت بیشتر
نمیدونم میخواست چیکار کنه ولی بعد آخرین بالا پایین ک داشت از زیادی از بغل شستش‌ می‌ریخت پایین آورد بالا با زبونش‌ جمع کرد…
گفت این عسل عجب شهدی داره😄از این کاراش انقد‌ حشری شدم ک همون جوری لب گرفتم ازش
باهاش تو پیش آب خودم سهیم شدم‌ ماچو‌ موج کردیم…
وقتش رسیده بود برای اونو در بیارم…
ک دستمو‌ انداختم اسلششو‌ کشیدم پایین‌
دیدم ی شرت نارنجی هفتی ویکتوریا‌ سکرت پوشیده ک تخماش بزرگ تر از دودولش‌ داشت تنگی شُرتو‌ پاره میکرد…
سُر خوردم رفتم پایین ، چشماش تو چشمام بود
ک یهو دماغمو‌ بردم زیر تخماش‌ فقط بوس کردم بو کردم ، بوی شامپو بچه قاطی با وازلین میداد
اونجا فهمیدم فقط دوست داشت منو تحریک کنه…
لبام به یه خیسی خورد ، دستشو‌ ک جابجا کرد نور نشونم داد که حسابی پیش آبش شرتشو‌ خیس کرده ، منطقی بود ی بیست دقیقه عشق بازی هرکسیو‌ اینجوری از را بدر کنه‌
اون لحظه فقط تونستم بگم با زبون علی نمیشه عشق بازی کرد فقط ، میشه با سر دودولشم‌ عشق بازی کرد
با زبونم حسابی محلی ک
2
خیس شده بودو‌ خیس‌ترش کردم…
شوری آبش برام شیرینی خاصی داشت
اینم فقط اهل دلاش‌ میدونن😄
دست انداختم کش شورتشو‌ کشیدم پایین‌
کیرش مثل فنر پرید ، دوباره دلم میخواست بوش کنم اونم بدون پرده‌ای مثل شورتش‌
دماغمو‌ چسبوندم بین کیرو‌ تخماش‌ یواش یواش حسابی تخماشو‌ لیس زدم…
دیگه نتونستم بیشتر تحمل کنم فقط اومدم بالا کلا‌ کردمش تو حلقم ، میومدم بالا
دست راستشو‌ آورد کنار گوشمو‌ چشماشو‌ بست آروم ناله‌‌‌…
نمیدونم چند دقیقه شد ولی خب زیاد شد…
با هر دقیقه من بیشتر و سریعتر میخوردمش‌
ک گفت عشقم داره میاریش‌🥹گند نزدم ب ماشین‌
ک گوش نکردم دادم شیش
ک یهو دهنم داغ شد سرو صداش بالا رفت
دیگه دیدم دیر شده برای عقب کشیدن😂همرو کشیدم بالا…
فقط میدونم داد زد نخورش تک خور😂
اومدم روش شروع کردیم لب تو لب‌💋
با آب علی حسابی لب گرفتنمون‌ رَوون‌ تر شده بود…
این داستان ادامه داره…
نوشته: یک امیر
سکس با خانم فامیل

#زن_شوهردار #اقوام

سلام من محسن هستم و خاطره خودم را بار اول هستش که مینویسم و بخاطر اینکه کمتر دوستی ناراحت بشه بابت مطرح شدن یه موضوعاتی که شاید برای خواننده آزار دهنده باشه سعی میکنم از بعضی حرفا اجتناب کنم و اشاره مستقیم نکنم . بگذریم و اصل ماجرا این شد چند سال پیش با مشکلات فراوان و قرض و وام و… بهمراه یکی از فامیل که آشنا داشت توی امور وام و سازمان های مرتبط با واگذاری مسکن و…که زن و شوهر هم بودن و اسم خانمش صبا هست و اونها مثل من و خانمم خیلی وضع مالی خوبی نداشتن و…هر کدوم یه آپارتمان مسکن مهر حاشیه شهر خریدیم و خب توی اون ساختمان و محله همسایه شدیم . شوهر اون خانم خیلی بی کله بود و اهل ریسک و خلاف و همه چیز بودو‌ هر مدتی سر یه شغلی بود و از این شاخه به اون شاخه مدام می‌پرید و بالاخره سر خلاف سنگین مواد مخدر که برای کسی دیگه جابجا میکرد گیر کرد و این وسط صبا هم زمانی که مامور ها اقدام کرده بودن برای دستگیری از سر ناآگاهی و خریت کمک داده بود به شوهرش و یه جورایی معاونت در جرم بهش خورد و یکسالی هم برای اون زندان بریدن و دوتایی افتادن زندان اما شوهره زندان طولانی و صبا فقط یکسال و این مدت هم‌ بخاطر درگیری های خانوادگی و مشکلات تقریبا همه فامیل دیپورت و طرد شون کردن از همه لحاظ و خب یه روز خواهر صبا کلید خونه صبا اینا را آورد با ترس و لرز داد به من و گفت بعد خدا صبا کسی را نداره و خانواده پدری هم گفتن این لکه ننگ را ما نمیخوایم و از زندان با بدبختی ملاقاتی گرفتم و کلید خونه شون را بهم داد و گفت مراقب خونه ما باش و من نمیتونم بیام برم و شوهر و پدرم بفهمن منو میکشن و اگه مشکلی نیست شما یه سر گاهی بزنین و آب برق گاز و قطع کردم و بعد خدا شما و کاری بود بهم پیام بدین و… خلاصه منو توی فامیلی و همسایگی و آشنایی گذاشت توی عمل انجام شده و مسئولیت بعهده من انداخت و شدیم خونه بپا واسه صبا و شوهرش و بگذریم از مشکلاتش و…حدود یکسال که شد صبا آزاد شد و اومد در خونه با خواهرش و کلید را گرفتن و تشکر کردن و رفتن … میدونستم صبا هیچ کسی را نداره و همون خواهرش هم یواشکی کمک میکنه بهش و پولی نداره و خرجی نداره و در حد مایحتاج خورد و خوراک به نفر اضافه خرید میکردم و میدادم در خونشون و میگفتم شوهرت خیلی کمک کرد به ما صاحب خونه بشیم و پارتی بازی اون نبود ما هنوز مستاجر بودیم و… بعد یک ماه تصادفی یه زن و شوهر را دیدم خونه صبا رفت و آمد دارن و یه روز هم طرفای ظهر اتفاقی شوهر اون خانم آقایی که دیده بودم میرن میان را تنهایی دیدم صبا را آورد رسوند با ماشین و دیگه یه جورایی آمار صبا را میگرفتم از روی مشخصات اون ماشین طرفو وقتی می دیدم اون ماشین اون نزدیک خونه پارک هست می‌فهمیدم صبا مهمون داره … یه روز صبا را واسش نون و … خریده بودم و رفتم دادم در خونه شون که بهم گفت محسن من بیکارم و کار خوب و مطمئن سراغ داشتی بگو و خودت میدونی از همه لحاظ ما بد
آوردیم و…گفتم چشم و سپردم چند جا تا یه کار سبک و متناسب یه جا پیش دوستی ردیف شد واسه صبا و بعدم سفارش صبا را کردم به کارفرما که هوای کارش را داشته باشه و… صبا همش میگفت تو با بقیه فامیل مون فرق داری و فقط میتونم بگم‌ تو برای من مثل برادری و فرشته نجاتی و… بعد یه مدت چند بار شوهر اون خانمه که اسمش نادر بود را باز میدیم مرتب رفت و آمد داره پیش صبا و یه روز دیگه دیدم اومد رفت داخل خونه صبا تنهایی و خیلی با خودم کنار اومدم که نرفتم در خونه و گفتم به من چه ربطی داره ولی طاقت نیاوردم و کشیک دادم تا طرف برگشت که بره سوار ماشین بشه خودم را نشون دادم جوری که انگار تصادفی دیدم و بعد به نادر گفتم با صبا خانم نسبتی داری؟ گفت دوست خانوادگی هستیم و دوست خانم من هست …بهونه خرید یه چندتا چیز خریدم و رفتم در خونه صبا و بعد گفتم این یارو کیه انگار خیلی میره و میاد و میشناسی ؟ شر نباشه و دوست شوهرت ؟ صبا هم گفت آقا محسن قضیه داره و مفصل هست و سر فرصت خودم میگم برات و… رفت و آمد طرف حداقل هفته ۲ سه بار بود و من ماشین طرف را میدم،…یه روز صبا زنگ زد که فلان فلان فلان چیز ها را میخواستم برای خونه و منم باز بحث اون مرد را مطرح کردم و گفت اگه وقت داشتین بعد که اومدین تشریف بیارین داخل تا تعریف کنم …منم آخر وقت چیزایی که صبا گفت را خریدم و رفتم یواشکی خونه صبا جوری که زنم یا کسی متوجه نشه و هوا تاریک باشه … صبا خیلی رله با لباس راحتی جلوم اومد و اصلا انگار زن و شوهر هستیم و بعد شروع کرد به تعریف که طلاق گرفته توی این مدت و شوهرش هم توافق کرده و نخواستن با هم باشن دیگه و اون آقا هم که میاد و میره وقت و بی وقت شوهر دوستش هست که توی زندان با هم بودن و دوست صبا هست و کمک صبا دادن برای کارای اداری و قانونی طلاق و کمک صبا زیاد کردن و…بهش گفتم صبا میدونی من کاری ند
1👎1
اشتم و ندارم ولی آخه طرف تنها هم میاد و میره ؟ من به خوب و بد کار و حرف مردم کاری ندارم ولی تو که دیدی شوهرت هم یه جایی شد که بابتش تو تاوان دادی و گناه نکرده تاوان هم دادی و من بدخواه که نیستم و فضول و کلانتر محل هم نیستم و خودت عاقل بالغ کامل هستی و آخه تنهایی با شوهر دوستت میشه بری بیای؟ بعد کلی حرف و بحث و گریه صبا و…گفت محسن قسم بخور جون … که به کسی نگی و ناراحت نشی … بعد قسم گفت آره من و شوهر دوستم پارتنر هم هستیم و خانمش هم‌ میدونه و مشکلی هم نداره و گاهی تنهایی یا سه تایی با هم حال میکنیم و…اولش هنگ کردم ولی صبا حرفایی زد که یه جورایی منو قانع کرد بهش گفتم زنش میدونه؟ واقعا؟ گفت آره و توی زندان هر دو متاهل بودیم و گاهی بهم ور هم میرفتیم و اونجا پارتنر همدیگه بودیم و اون حس علاقه را هم بهم داریم و بعد که اون زودتر آزاد شد به شوهرش گفت و خودش شوهرش را راضی کرد که با هم باشیم و… بهش گفتم خودت چی ؟ واقعی خواستی یا مجبور شدی به خاطر شرایط موجود؟ صبا گفت فرض کن خانم خودت جای من بود و انتظار داشتی با این اوضاع چیکار کنه و غصه و غم بخوره تا بمیره و دل نداشت ؟ خودت گیر بودی بهش نمیگفتی بره برای خودش زندگی کنه و خوش باشه و درگیر تو نشه و… یه جورایی تا حدود زیادی قانع شدم ولی صبا گفت محسن خجالت نکش اگه چونه خودت را میزنی هم بگو اگه منم مزاحم و سربار زندگی شما هستم و توی فامیلی گیر افتادی کمک من کردی بگو‌ و من زحمت نمیدم و…موندم چی بگم که ناراحتی پیش نیاد و گفتم نه من مشکلی ندارم و نگران خودت بودم که دردسر نشه واست بیشتر این و اگه حال میده بهت نوش جونت و من وکیل وصی تو نیستم و… بعد این حرفا هم خواستم دلخوری تموم بشه و حرف را بردم سمت شوخی و گفتم حتما طرف خیلی کار بلده که دو تا خانم را میتونه شارژ کنه … صبا خندید و گفت نه اتفاقا سایز کوچیکه و خندیدیم …بعد گفت تو با اونجای اونم کار داری؟ گفتم نه من خواستم بدونم شارژ شما مرتب هست یا نه و…صبا بهم گفت منم که دیوونه نیستم با هر آدمی اوکی بشم و یه آدم مطمئن پیدا کردم که فقط لذت باشه و نه دردسر و نه استرس و…گفتم صبا خودت استادی دیگه من چی بگم‌آخه ؟ گفت هرچی دوس داری بگو منم گفتم خوش بحال شوهر دوستت و خندیدیم و گفت از چه لحاظ ؟ گفتم اینکه با تو راحت همه جوره اوکی شده و صبا گفت تو اینا نگو و بگو منم دلم میخواد و خندید… حقیقتش دلم که می‌خواست ولی بابت شناخت و گذشته و استرس و… الکی ادا اومدم گفتم نه دلم بخواد که به خودت میگم‌…صبا گفت تنهایی یا با زنت و باز خندیدیم …یه احساس ترس از اینکه صبا چیزی نداره ببازه و براش مهم نیست حرف بقیه نمیذاشت رو راست بگم صبا منم دوست دارم بکنمت و چیز نازی هستی و چشمم گرفته تو را …گفتم من برم خونه منتظرن و وقت خداحافظی گفتم صبا یه چیز بگم؟ دلخور نمیشی؟ گفت چیه نکنه هوس کردی؟ زدیم زیر خنده دوتایی ولی گفتم نه اما دوست دارم ببینم حال کردنت را با اون مرتیکه و خندیدم … گفت چیش دیدنی هست؟ گفتم دوتایی تپل و اونم سایز کوچیک‌…و خندیدم …‌. گفت فیلمش را برات میگیرم محسن ببینی و … اومدم بیرون از خونه صبا ولی بد جور دلم پیش صبا گیر بود که یه بار هم شده باهاش حال کنم … بعد یه هفته خودم به صبا پیام دادم فیلم ما را تهیه کردین؟ خخخح و پیام داد نه اما به زودی تهیه میشه و چند روز بعد پیام داد هر وقت فرصت بود بیا اونکه گفتی را اوکی کردم …سر شب بعد پیام که صبا بهم داد رفتم پیشش بعد خوردن چایی گفتم صبا ببینم فیلم را و من زود برم و گوشی موبایل خودش را روشن کرد و حدود ۳ دقیقه فیلم گرفته بود که خب کیفیت آنچنان جالبی نداشت ولی دیدم و شنیدم حرفای صبا و نادر را و بدن جفت شون را دیدم و نادر هم چند لحظه وقتی صبا را می‌کرد ازش فیلم گرفته بود و لذت بردم از دیدن فیلم صبا و تشکر کردم و قبل اینکه حرف بجای باریک برسه و وسوسه بشم کار صبا را یه سره کنم خداحافظی کردم و رفتم خونه … ولی فکرم سخت پیش صبا بود و بهش پیام دادم بازم فیلم گرفتی بگو ببینم و پیامکی حرف زدیم و دو روز بعد پیام داد فیلم خواستم بگیرم ولی نادر شک کرد و نگرفتم و…گفتم حیف شد و بعد تلفنی حرف زدیم و یه جورایی ابراز کردم دوست داشتم بازم ببینم و صبا بهم گفت اگه خیلی دوست داری ببینی میشه اوکی کنم تماشا کنی و گفتم نه و اونجور پای منم میاد توی دور و بعد خود صبا گفت جوری باشه پات وسط نیاد میخوای بیای ببینی؟ گفتم چطوری؟ گفت توی خونه باش ولی نادر مطلع نباشه نگاه کن …صبا هر جور بود می‌خواست دل منو بدست بیاره که هم منو داشته باشه واسه خودش هم جبران کارام را بکنه و … قبول کردم و طبق قول و قرار یه روز طرف ظهر رفتم پیش صبا ولی با ترس و لرز و گفت برو توی جا کمد رختخواب (کمد دیواری) که توی اتاق خواب با ام دی اف طراحی شده بود و قفل را در آوردم از توی د
4👍1
رب کمد دیواری و گوشی را گذاشتم روی حالت پرواز و توی کمد جای خودم را ردیف کردم قبل اومد نادر و منتظر شدم تا بالاخره اومد …از در اتاق خواب که اومدن داخل نادر و صبا انگار لیلی و مجنون و انگار بار اولشون بود یه جوری ملچ ملوچ و لب و قربون صدقه هم رفتن که من که گلوم خشک شده بود از ته دل آه کشیدم توی دلم و نادر لباس سبزی که صبا پوشیده بود را در آورد و سینه و صبا را وایساده مکید و لب میدادن و شورت سیاه از پای صبا در آورد و مثل کشتی گیر ها که حریف را زمین میزنن لنگهای صبا را بالا کرد و جوری ساک زد برای صبا که راحت صداش شاید توی خونه کناری اگه گوش میچسبوندن به دیوار مشترک میومد و صبا هم پاهای سفید و رون های تپلی ش بالا بود و التماس می‌کرد یواشتر الان ارضا میشم و نادر هم با اون هیکل تپل و قلمبه سرش را از لای پای صبا در نمی‌آورد… بعد هم نادر شورت و شلوار در آورد و بدن سفید و کم مویی داشت و کیر کوچیکی داشت که شق شق بود و راحت کرد کوس صبا و افتاد روش و حرفای سکسی میزدن و شروع کردن فحش‌های سکسی دادن و صبا کم نمیذاشت و نادر هم بیشتر و صبا فحش ناموسی و زن به نادر میداد و نادر حشری تر میشد و بیشتر می‌کرد و به صبا فحش هرزه و جنده و کیر عالم توی کوست و… میداد .‌… صحنه قشنگی بود و هر دوتا مشخص بود هم حس دارن بهم هم لذت میبرن و لب هم که مرتب می دادند و پاهای صبا پشت باسن و کمر نادر بود و تقاضای محکمتر کردن می‌کرد صبا و نادر هم با اون کیر کوچیکش جوری میزد دم کوس صبا که تخماش صدا میداد و حال میکردن و بعد حالت داگی کوس صبا را کرد و صبا همزمان واسه خودش با دست میمالوند تا ارضا شد و بعدش همون حال داگی توف زد به کون صبا و کرد کونش و راحت از کون بهش میداد صبا و حرف می‌زد که کون زنت گشادتره یا من ؟ و نادر گفت زنم و بس کردم کونش را غار شده و…بعد چند دقیقه آب نادر هم اومد و ریختش داخل کون صبا و بلند شدن پاک کردن و یه ربع بعدش نادر رفت و من از کمد دیواری بیرون اومدم و با صبا حرف زدیم … خیلی دوست داشتم منم بکنم صبا را ولی ترس و فامیلی و… نمیذاشت که بی ملاحظه برم جلو و میترسیدم بعد مشکل پیش بیاد…صبا هم که پر آب کیر نادر بود و دوباره رفت دستشویی و خودش را خالی کرد و برگشت و انگار ارضا شده بود اساسی و تعارف نکرد و من اومدم از خونه شون بیرون و…با خودم خیلی فکر کردم و بالاخره تلفنی فردای اون روز به صبا گفتم میشه منم مثل نادر یه بار امتحان کنم ؟ گفت باید فکر کنم و دو روز بعدش من باز پیام دادم چی شد؟ جواب؟ گفت شب بیا ولی فقط همین یه دفعه و قول بده دیگه نخوای…سر شب رفتم پیش صبا و حمام رفته و شیو کرده بود و حدود دو سه دقیقه حرف عادی زدیم و دیگه من کنترل از دستم رفت و شروع کردم به صبا ور رفتن و لباس از تن صبا در آوردن و خودش خوب میدونست حال منو و تسلیم بود فقط تا هر کاری دوسدارم بکنم و شلوار و شورتش را با هم در آوردم و کون سفیدش را بوسیدم و باز کردم و سوراخ بزرگ کونش را اول از همه بو کردم و لیس زدم و میدونستم کون هم میده و لذت میبره و بعد کوسش خیس شد و اونم لیس زدم و افتاد التماس محسن جون بکن توش … تا کیرم را دید گفت بزار برات یه کم بخورمش و وقتی ساک زد گفت بوی کوس زنت را میده و تا تهش را کرد دهنش و منو دیوونه کرد با ساک حرفه ای که زد و منم سریع بهش گفتم داگی شو و کردم کوسش و انگشت شست دستم را هم کردم کونش و هر کار بلد بودم کردم که حالش بیارم . سینه هاش بزرگ و سفید بودن و سر تیت ها بزرگ بود بس خورده شده بودن و کوسش بوی خوبی میداد و تمیز بود با لبه های بزرگ و عاشق خوردن کوسش بود و بعد هم همزمان که پاهاش بالا بود براش مالیدم و کمر زدم تا ارضا شد و بعدم مثل نادر از کون کردمش و چه کون ناز و کارکشته ای داشت و کیر منو حسابی فشار میداد و حال می‌آورد و گفت بریزش داخل کونم و منم آبم را کونش ریختم و پا شدم و زود پوشیدم و سریع زدم بیرون … اما این شروع ماجرای منو صبا بود و اگر استقبال شد شاید بقیش را هم نوشتم
…پیروز باشید
نوشته: محسن
8
مثبت بود

#گی #ایدز #سن_بالا

از ۱۴ سالگی فهمیدم گی هستم و از افراد سن بالا خوشم میاد به خاطر عقاید مذهبی و بعدش ترس از اینکه فیلم و عکسی ازم نگیرن با کسی رابطه نداشتم
روابط جنسیم سال آخر هنرستان شروع شد از گروه های گی با مردی سن بالا دوست شدم یه مدت باهم بودیم اوایل سافت سکس میکردیم ولی ۵.۶ بار دخول داشتیم اونم بدون کاندوم حتی یکی دو بار شلنگ شور مقعدی نداشتم اونم براش مهم نبود و جفتمون خیلی لذت می‌بردیم دوستی ما تموم شد منم دیگه اون پسر خجالتی مذهبی قبل نبودم برا شهریه دانشگاهم سکس پولی میکردم [ البته این بهانه‌ ای برا توجیه اشتباهام و آروم کردن خودمه وگرنه میتونستم پاره وقت برم سرکار] فقط سه تا از مشتری هام با کاندوم باهام سکس می کردن بقیه میگفتن اینجوری حال نمیده یا آبمون دیر میاد منم نمیدونم چرا قبول میکردم شاید فکر میکردم مرگ مال همسایس
البته اینم اضافه کنم من بیزینسی قهاری نبودم شاید ماهی هشت بار برنامه میرفتم اونم کلا با چند نفری که مشتری ثابتم شده بودن و مکان داشتن
اوایل ۲۱ سالگیم بود مدرک فوق دیپلم گرفتم و مشغول کار شدم چون با خانوادم زندگی میکردم و خیلی تحت فشار نبودم تصمیم گرفتم بیخیال بیزینس بشم و طمع پول رو نکنم به نسبت بقیه گی ها خیلی زندگی سختی نداشتم خانوادم میدونستن حسمو هر چند مخالف بودن ولی اذیتم نمیکردن شاید بخاطر این بود که برادر خواهرام ازدواج کرده بودن و من عصای پیری مادر پدرم بودم
دلم رابطه واقعی عاشقانه میخواست تا این سن همش رابطه های جنسی بدون عشق رو تجربه کرده بودم دلم میخواست بیرون از سکس برا ی نفر مهم باشم خارج از سکس کسی دوسم داشته باشه بارها پیش اومده بود رویابافی میکردم و توش ی زندگی عاشقانه با مردی ک دوسم داره رو تصور میکردم
تو پاساژ داشتم دنبال لباس قیمت مناسب میگشتم چشمام زوم شد رو یه آقایی یه خانم و دختر بچه باهاش بودن اومد از کنارم رد شد برا ی لحظه‌ حس کردم قلبم وایساد و گرمی عشقو تو سینم حس کردم برگشتم عقبو نگاه کردم دیدم اونم سرشو برگردونده عقب و نگام میکنه
راهمو ادامه دادمو تو شوک بودم به اون مرد فکر میکردم ویژگی های ظاهریش خیلی شبیه مرد خیالی رویاهام بود
با همین فکر از پاساژ بیرون اومدم یهو یه ماشین جلوم بوق زد انگار تو این دنیا نبودم راننده سرم داد زد مگه کوری اگ زیرت میکردم چی
دستمو تکون دادم و معذرت خواهی کردم
درخواست تپسی دادم خیلی قیمتش بالا بود یکم پیاده روی داشتم تا سوار ماشین هایی که تا آزادی میرن بشم
ی صدایی از پشت شنیدم
_سلام یه لحظه وایمیسی؟
عقبو نگاه کردم در کمال تعجب همون آقای تو پاساژ بود
نفس زنان گفت: میگم جسارت نباشه امکانش هست شمارتو داشته باشم؟
لبخندی رو صورتم بود و گفتم آره شمارم زدم تو گوشیش
+فقط زنت نفهمه؟
_من زن ندارم اون خواهرم و بچش بودن من زود باید برم اسمتو بگو بعدا حرف میزنیم
+اسمم فرید هستش شما چی؟
_منم مهرداد هستم خیلی خوشبختم از آشنایی باهات در ضمن خیلی تند راه میری دویدم تا بهت برسم خخ.
دست دادیمو خدافظی کرد
شب اس ام اس بازی هامون شروع شد
از خودش گفت که ۴۵ سالشه تنها زندگی میکنه ی بار ازدواج کرده بعد چهار سال جدا شده بیشتر به پسرا حس داره
منم بیوگرافیم رو کامل بهش گفتم
باورش نمیشد ۲۱ سالم باشه چون کل بدنم رو لیزر میکردم ریش نداشتم بهم کمتر میخورد
بهم گفت با اختلاف سنی که داریم مشکل نداری منم گفتم نه مرد پخته و باتجربه دوست دارم
دو سه روزی تلفنی و چتی باهم در ارتباط بودیم که گفت حضوری همو ببینیم
اومد دنبالم شامو بیرون خوردیم یکم حرف زدیم از آینده از هدف هامون و بقیه چیزا به ساعت گوشیم نگاه کردم و گفتم ببخشید دیگه واقعا دیره اومدم تپسی بگیرم
گفت خودم میبرمت چند باری گفتم ن زحمتت میشه ولی سر حرفش وایساد گفت خودم میبرم میرسونمت منم بیکارم تو راهم مشغول حرف میشیم
تو مسیر راجب مسائل مختلفی حرف زدیم اولین مردی بود که تو دیدار اول حرفی از رابطه جنسی نزد و دستمالیم نکرد همین رفتارش باعث شد یه حس خاصی بهش پیدا کنم
بعد اون دو بار هم رفتیم بیرون ولی اصلا سعی نمیکرد منو بماله یا بگه بیا خونم
یه روز تو چت بهش گفتم دلم بغل میخواد
_بغل ناقابلی دارم میتونم تقدیمت کنم خخ.
+ی سوال کنم؟حس میکنم بهم حسی نداری آخه اصلا کنجکاوی جنسی نسبت بهم نداشتی
_عزیز دلم اگه حس نداشتم چرا وقت گذاشتم باهات بیرون برم چرا اومدم شمارتو گرفتم فقط من یه اخلاقی دارم دوس ندارم طرف فکر کنه اگه خرجی کردم چیزی خریدم باید عوضشو یه جور دیگه در بیاد.
+میخوام امشب تو بغلت باشم دیگ طاقت ندارم
_چشم میام دنبالت شبو پیشم بمونی خوبه؟
+لطفا زود نخوابی دوست دارم خیلی بغلت کنم
_چشم از طرف خونه مشکلی نشه برات.
+ن اونجوری هم نیست بگم شب خونه دوستمم نمیام کاریم ندارن آخه پسر سر به راهی هستم خخ.
تو مسیر خونش همش بغلش میکردمو بوسش میکردم اونم صورت
مو بوس میکرد و قربون صدقم میرفت
رسیدیم خونش لباسامو در نیاورده چسبیدم
بهش و لباشو بوس کردم صورتمو گرفتو لبامو میک زد اولاش آروم میک میزد دستمو بردم رو شلوارش و کیرشو از رو شلوار میمالیدم حشری تر شد و عمیق تر لبامو میک زد
سرپا بودیم تو همون حالت دکمه های پیراهنش رو باز میکرد منم کمربندشو باز کردم و زانو زدم و کیرش که نیمه راست بود رو تو دهنم کردم سایزش به نسبت چیزایی که دیده بودم معمولی بود شاید ۱۴ سانت
تو همون حالت براش میخوردم و شهوتیش کرده بودم می‌گفت تند تر بخور
ساک زدنم تندتر شده بود و حلقی براش میخوردم بعد چند دقیقه گفتم میخوای بکنی؟
_داخلو تمیز کردی؟
جواب دادم آره خیالت راحت کیرت کثیف نمیشه و خندیدم
_مگه بدون کاندوم سکس میکنی؟
ادا تنگا در آوردم گفتم ن چون به تو خیلی حس دارم سر اون گفتم
_هر چقدرم به یکی حس داشته باشی هیچ وقت بدون کاندوم سکس نکن من تو زندگیم فقط با زن سابقم سکس بی کاندوم داشتم
+منم تا حالا نداشتم فقط بخاطر تو گفتم
رفتیم تو اتاق رو تخت ی وری خوابیدم لوبریکانت رو زد به سوراخم کاندومو زد به کیرش و از پشت چسبید بهم آروم فشار میداد و منم خودمو شل کرده بودم سرش رفت داخل ی آخی گفتم
کیرشو بیشتر فرو نکرد و تو همونجا تلمبه میزد کونمو شل تر کردمو پامو باز تر کردم
با تفش کیرمو خیس کرد و برام جق میزد و همزمان تو سوراخم تلمبه میزد
دستاشو گرفتمو سرمو به عقب برگردوندم ازش لب میگرفتم خیلی با حوصله و بدون عجله و بدون خشونت تلمبه میزد و کیرمو بازی میداد
منم لباشو میک میزدم و جزو معدود بارایی بود که تو لب بازی لب کسیو میک بزنم
هر تلمبه ای که میزد حس لذتی بود که بهم میداد
لباشو میخوردم و دستاشو محکم گرفته بودم یهو دیدم آبم داره میاد دستمال کاغذی رو انداختم زیر کیرم و با دستای مهرداد آبم خالی شد
تو چشماش نگاه کردم لبخند میزدم یکم شدت ضربه هاشو تند تر کرد و بعد ی دقیقه آبش اومد
سرمو بوس کرد منم رفتم تو بغلش موهای سینش که شیو شده بود به صورت نرمم میخورد و حس جالبی داشتم
موقع خواب سرمو نوازش میکرد و رفتارش بعد سکس باهام سرد نشد
۶ ماه از دوستی ما می‌گذشت و بدون استثنا هیچ سکس بدون کاندومی نداشتیم یا اگه داشتیم سافت بود
بهم گفت دوست داره پیشش زندگی کنم منم ابراز آمادگی کردم گفتم دیگه از تنهایی خسته شدم دلم میخواد کلا پیشت باشم
درسته وضع مالیش معمولی بود ولی خیلی قلب مهربونی داشت و اصلا آدم خسیسی نبود و خب منم واقعا عاشقش شده بودم
گفت تنها شرطم یا بهتره بگم تنها درخواستم اینه که آزمایش اچ آی وی بدی و اگ مشکلی نداشتی دیگه با خیالت راحت سکس کنیم آخه کاندوم لذتو کم میکنه وقتی سافت برام میخوری متوجه میشم چقدر حس خوبیه وقتی ی پلاستیک رو کیرت نیست الانم ۶ ماهه گذشته قطعا اگه مشکلی باشه معلوم میشه
حقیقتش حرفش یه کوچولو دلخورم کرد ولی بهش حق میدادم قبول کردم و رفتم آزمایش دادم ۶ روز بعد که رفتم جوابو بگیرم خانومه اسممو صدا زد وقتی خلوت شد آروم گفت تا حالا آزمایش اچ ای وی داده بودی؟
گفتم آره ۲ سال و نیم پیش برا عمل بینیم
نفسی کشید و گفت ببین عزیزم این پاکتو همینجوری مهر موم شده ببر سازمان انتقال خون
نمیدونستم داستان از چ قراره گفتم چرا مگه چی شده
گفت آخه مشکوک به مبتلا هستی
خنده تلخی زدمو گفتم مگه میشه آخه یعنی چی؟
گفت ببین ببر اونجا تست تاییده PCR از سازمان انتقال خون بگیر اون موقع میتونیم قطعی بگیم اصلا شاید مثبت کاذب باشه
برا ی لحظه‌ چشمام سیاهی رفت و قلبم ریخت
بهش گفتم داری بهم روحیه میدی نمیخوای مستقیم بگی ایدز داری
سعی کرد آرومم کنه گفت عزیزم برو اونجا مشاوره هم دارن شاید اصلا منفی بود منم نگفتم مثبت اعلام شده گفتم مشکوکه
تازه یاد گندایی که زده بودم افتادم بهش گفتم آخه خانم من سکس ناایمن زیاد داشتم سر همین میترسم
افسوسی خورد و آدرس سازمان انتقال خون رو داد
به مهراد الکی گفتم سه روز دیگه آماده میشه خودمم سرما خوردم بزار خوب شدم میرم میگیرم
فرداش رفتم سازمان انتقال خون برگه رو باز کرد گفت آزمایشت مثبته ولی اونجا نخواستن شوکت کنن چون ما اینجا مشاوره و قرص برای کنترل اچ ای وی به صورت رایگان داریم و…
اشکام از گوشه چشمم جاری شده بودن نمیخواستم با واقعیت کنار بیام اما خودمم میدونستم مبتلا شدم
آخرین امیدمو هم امتحان کردم رفتم یه آزمایشگاه دیگه آزمایش اورژانسی دادم سه روز بعد جوابشو داد،، بله مثبت بود من واقعا آلوده شده بودم
با گریه و نا امیدی زنگ زدم به مهرداد
همین که الو گفت گریم گرفت
_چی شده چرا گریه میکنی
+مثبت بود
_داری دروغ میگی؟شوخی نکن
+لطفا برو تو ام آزمایش بده درسته تمام رابطمون با کاندوم بود ولی بازم بده
چند روزی گذشت مهرداد فهمید جواب آزمایشش منفیه و آلوده نشده
گفت میاد دنبالم بریم بیرون چند باری ن آوردم چون روم نمیشد تو صورتش نگاه ک
نم
با اصرار اون دیدمش سعی میکرد مهربون باشه ولی چند بار ک تو ماشین تو بغلش بودم
اومدم ازش لب بگیرم از رو لبم بوسید ولی لبامو تو دهنش نکرد و میک نزد
بهش حق میدادم نمیخواست ریسک کنه اومدم خونه بهش پیام دادم تو این ۶ ماه بهترین روزای عمرمو باهات داشتم ممنون که همیشه باهام مهربون بودی ولی ادامه دوستی ما اشتباهه بابت همه خاطرات خوبی که برام ساختی ازت ممنونم بابت تمام هدیه هایی که گرفتی ازت ممنونم
جواب داد تو ام بهترین روزا رو برام ساختی ازت میخوام نا امید نشی و به زندگی ادامه بدی داروهایی که میدنو مرتب مصرف کن برنامه ها و رویاهای زیادی برای زندگی باهات داشتم ولی افسوس که اینجوری شد

امکانش هست برای آخرین بار زنگ بزنم صداتو بشنوم
گفت آره عزیزم چرا نشه
زنگ زد با گریه سلام کردمو گفتم خیلی عاشقتم خیلی بیشتر از اون چی که فکر کنی
سعی کرد دلداریم بده و بهم روحیه بده
آخرین حرفو زدمو قطع کردم؛ پیشاپیش سال ۱۴۰۲ مبارک عزیزم امیدوارم همیشه خوش باشی.

دوستان هیچ دلیلی نداره که فکر کنید حرفام غیر واقعیه چون با گفتنشون مدال و جایزه بهم نمیدن یه بخشی از سکسمون رو هم تعریف کردم چون نمیتونستم در قالب نکات پند آموز براتون بنویسم
اینارو هم برا جلب ترحم و دلسوزی شما نگفتم منم انسانم میخوام اگه کسی این حرفارو میخونه به خودش بیاد و تو سکس ریسک نکنه شاید اگ چند سال پیش یه نفر خاطرشو با جزئیات بهم تعریف می‌کرد منم الان سالم بودم در حال حاضر افسردگی گرفتم و افکار خودکشی همش تو سرمه یه ساله با کسی نبودم و قرارم نیست باشم
پایان
نوشته: فرید
2💔1
بهترین عشق دنیا

#دوست_دختر

سلام
اسم من متین هست ۴۰ سالم
من متاهل هستم ولی چون درخانواده ای بودم که پات رو کج میزاشتی ابروی خاندانت را تباه میکردی .با اینکه تک پسر خانواده ثروتمندی بودم و خیلی ها حاضر بودن باهام باشن ،خودم زیاد دل و جرأت نزدیک شدن به خانمها را نداشتم به اصرار خانواده زود ازدواج کردم با یکی از فامیلها دوبار بیشتر ندیده بودمش زنی بسیار نجیب وبا شخصیت زیبا و با وقار بعد بچه دارشدن و گذراندن زندگی وضعیت در ایران دگرگون شدن وضعیت جوانها، نحوه پوشش وازادی بیشتری به جوانها داده شد من که خیلی خوش قیافه بودم و همیشه ماشین خارجی زیر پام بود مسافرت زیاد میرفتم از عشقی که در دوران جوانی تجربه نکرده بودم عقده ای شده بودم یک بار با دوستم که در کار جواهرات بود نشسته بودیم گفت خانمی زیبا تو گروه تلگرامشون هست که به کسی پا نمیده یکی از پیاماش رو برام فرستاد ساعتای اخر شب بهش پیام دادم گفتم من مزاحم نیستم دانشجوی دکترای هستم یه پایان نامه دارم کمک کن نیم ساعت گذشت جواب داد و کلی ناراحت شد فهمیدم اهل شمال هست من که زبان چربی داشتم کافی بود پنج دقیقه صحبت کنه مطمئن بودم که راضیش میکنم خودمم رشته م روانشناسی بود زیاد کشش ندیم بعد چند روزی چت کردن گفت بیا همدیگه رو ببینیم ولی اگر خوشم نیومد هر کی راه خودش اوکی دادیم با رفیقم رفتیم شمال تو لابلای حرفامون فهمیدم به چی علاقه داره از شهرمون یه ادکلن مارک با رایحه دلخواهش و یه گردنی بینهایت نقره ایتالیای گرفتم یکی از شهرای شمال بهم گفت برو هتل … و بشین تا بیام وقتی رسیدم دم در منتظر بودم وقتی از ماشین پیاده شد باور نمیکردم دختری قد بلند جذاب و زیبا پوشش باز و تا دلتون بخواد خوشتیپ با اینکه خودم خیلی خوش تیپ بودم ولی دهنم وامونده بود وقتی منو دید دست داد فهمیدم تیپم رو دوست داره باید بگم ختم روزگار بود زرنگرفتیم تو و بعد سفارش هات چاکلت از خودمون گفتیم ومن به دروغ گفتم مجردم دوستی که همراهم بود رفته بود بهترین ویلای اون شهرو اجاره کرده بود وقتی کادو را ددم خیلی خوشش اومد وکلی بخاطر اهمیت دادن به سلیقه ش تشکر کرد بعد مدت کوتاهی سرد شد و فهمیدم امتحانم میکنه بهش پیشنهاد دادم برسم لب ساحل قدم بزنیم هتل کنار ساحل بود اونجا بود جرقه عشق ایجاد شد شب دیر وقت گفت مطمئن نیستم و اولش همراه من نیومد ساعت سه شب زنگ زد و رفتم دنبالش شب دیر بود رفتیم اتاق لباساشو دراورد چی میدیدم هیکلی ناب سفید و زیبا شورت موند فقط گفت سکس نداشته باشیم قبول کردم ولی خودم میدونستم کار به کجا میکشه بعد لب گرفتن و بهم پیچیدن وخوردن ممه و… خیس شده بود طاقت نیاوردیم سریع شورت منو دراورد وقتی کیر بزرگم رو دید دهنش وا مونده بود اولش کمی نگاه کرد وباهاش ور رفت ولی بعدش گذاشت دهنش منم که مشکلات غدد فوق کلیه داشتم دیر ارضا به پشت خوابوندمش و شرو کردم کوسش رو لیس زدن کوسی سفید و گوشتی انگار هرچی میخورد ویتامین شده و به کوسش اضاف شده حدود یک ربع براش خوردم دوبار ارضاش کردم هنوزم رضایت به سکس نداده بود تا بار دوم که ارضا شد گفت بیا تو که خیلی از خودت تعریف کردی ببینم چکار میکنی فقط دعا میکردم زود ارضا نشم ابروم بره سر کیرم رو گذاشتم تو کسش جمع کرد خودشو گفت سایزش برام بزرگه راست میگفت چون خودش تنگ بود اولش به زور ولی بعد مدتی عادی شد و شروع به تلمبه زدن کردم اینقد ازش خوشم میومد و عاشقش شده بودم ارامش خاصی وجودم رو گرفته بود اینم کمک کرد زود ارضا نشم چندین پوزیش امتحان کردم و کلی لذت بردیم حدود چهل دقیقه بیشتر طول کشید وقتی میخواستم تموم کنم کاندوم رو کشیدم با فشار ریختم بیرون قطره اولی به صورتش خورد کلی خندید و گفت واقعا موشکی بود برا خودش به زور یه ساعت خوابیدم و فرداش رفتیم کلی جاهای دیدنی شب دوم هم کنارم موند این خانم زیبا اسمش سمیرا بود خانواده ش تو انگلستان بودن و سه دنگ یه هتل رو داشتن به خاطر ملک و اموال تنها مونده بود ایران. شب دوم دوباره همون ماجرا سکسی لذت بخش با ارضا شدن های مکرر خانم و رضایت خاصی که تو چشاش موج میزد سکسی که تو زندگیم فراموش نمیکنم مدتی از سکس نگذشته بود که گرامی عجیب رو حس کردم من به پشت بودم اون رو کیرم نشسته بود تو اوج لذت اب زیادی از کوسش اومد بیرون که بنظرم باید جیش باشه این حجم از آب داغ رو حتی تو فیلم پورن هم ندیده بودم سکس زیبای تجربه کردیم من فرداش برگشتم ولی این رابطه ادامه پیدا کرد بعد هشت ماه فهمید متاهلم دنیام خراب شد اینقدر عاشقش بودم که افسردگی گرفتم اونم ناراحت و عصبانی قول و قرار ازدواج داشتیم.من با اینکه فاصله مون زیاد بود ولی هر بیست روز اونجا بودم این بار راه نمیداد تا اینکه دوباره راضیش کردم و حدود شش ماه دیگه هم باهم موندیم ولی صمیمیت اول تکرار نشد هرچند سکسهامون باز سرجاش بود یه جوری شده بود تا زخمی نمیشد د
4
ست بردار نبود بعضی روزا شش الی هفت بار سکس می کردیم اخرش گفت یا خونواده رو بیخیال میشی و میای پیشم یا تموم کنیم. هزاران بار اصرار از من فایده نداشت آخرش جدا شدیم
و من ماندم و هزاران ناراحتی و افسردگی و بدبختی. دوستان عزیزم من در این داستان واقعی حرفم زیاد رو سکس نبود و میخواهم چیزی رو خدمتتون عرض کنم وقتی متاهل هستین خواهشا دل به کسی ندین اگر احتیاج به سکس غیر داشتین برین انجام بدین و پشت سرت رو نگاه نکن. عاق شدن در زمان تاهل بیچارگی به همراه داره بعد پنج سال هنوزم بعضی وقتها بغض گلومو فشار میده . خاطراتی شیرین از بهترین عشق دنیا . از تمامی مخاطبین بخاطر طولانی شدن داستان از صمیم قلبم معذرت میخوام .
نوشته: متین
9