@General_information
⭕️ زندگیتون رو جلوی چشم همه نذارید. لازم نیست از همهچیز حرف بزنید و قرار نیست هر کسی از برنامهها، خوشحالیها و تغییرات زندگیتون باخبر باشه.
باارزشترین چیزهای زندگیتون رو از حرف و نگاه دیگران دور نگه دارید.
گاهی حسادت میتونه حتی چیزی رو که محکم و موندگار به نظر میرسه خراب کنه
بعضی وقتا یه نگاه یا یه حرف اضافه، بیشتر از چیزی که فکر میکنی آسیب میزنه.
خوشبختیتون رو در سکوت حفظ کنید. هر چیز قشنگی قرار نیست به همه نشون داده بشه.
گاهی سکوت، خودش یکی از بهترین راههای محافظت از چیزهاییه که برامون خیلی عزیزن.
⭕️ زندگیتون رو جلوی چشم همه نذارید. لازم نیست از همهچیز حرف بزنید و قرار نیست هر کسی از برنامهها، خوشحالیها و تغییرات زندگیتون باخبر باشه.
باارزشترین چیزهای زندگیتون رو از حرف و نگاه دیگران دور نگه دارید.
گاهی حسادت میتونه حتی چیزی رو که محکم و موندگار به نظر میرسه خراب کنه
بعضی وقتا یه نگاه یا یه حرف اضافه، بیشتر از چیزی که فکر میکنی آسیب میزنه.
خوشبختیتون رو در سکوت حفظ کنید. هر چیز قشنگی قرار نیست به همه نشون داده بشه.
گاهی سکوت، خودش یکی از بهترین راههای محافظت از چیزهاییه که برامون خیلی عزیزن.
❤7👍6👏1👌1💯1🏆1
.⭕️ مردها به مردها احتیاج دارند...
چندی پیش یکی از اقوام با من تماس گرفت و گفت:
«بیا همدیگر را ببینیم.»
در یک رستوران قرار گذاشتیم.
او در ذهن من همیشه مردی مقتدر بود.
تکیهگاه خانواده.
خانه، ماشین، شغل، اعتبار...
تقریباً همه نشانههایی را داشت که ما معمولاً از یک مرد موفق در ذهنمان میسازیم.
هنوز چند دقیقه از دیدارمان نگذشته بود که شروع کرد از خودش گفتن.
از کتکهای گاهوبیگاه پدرش.
از اینکه هیچوقت نزد مادر جدی گرفته نشد.
از احساس حقارتی که سالها به خاطر پیشینه خانوادگی با خودش حمل کرده بود.
بعد آرامآرام رسید به زندگی مشترکش.
گفت هر کاری میکند، باز هم احساس میکند برای همسرش کافی نیست.
از توقع بچهها گفت.
از خستگی کار.
از اینکه دیگر صبحها با شوق از خواب بیدار نمیشود.
ساعتها فقط حرف زد.
من هم گوش میدادم.
اما در درونم اتفاق دیگری میافتاد.
هرچه بیشتر از خودش میگفت، تصویر آن مرد قدرتمند در ذهنم آرامآرام فرو میریخت.
با خودم میگفتم:
«چهقدر درمانده...»
بعد، بیآنکه از من چیزی خواسته باشد، شروع کردم از تجربهها و آموختههایم گفتن.
او فقط گوش میداد.
نه سؤال میپرسید،
نه مخالفت میکرد،
فقط گوش میداد.
نزدیک ساعت یک شب از هم جدا شدیم.
وقتی سوار ماشین شدم، ناگهان تمام گفتوگوی آن شب از جلوی چشمم گذشت.
از خودم پرسیدم:
او چرا همه اقتدارش را پیش من فرو ریخت؟
چه چیزی میخواست؟
همانجا بود که انگار آیینهای مقابلم قرار گرفت.
دیدم خود من هم سالهاست نقش آدم مقتدر را بازی میکنم.
بیوقفه کار میکنم،
استراحت را عقبماندن میدانم،
به دستاوردهایم افتخار نمیکنم و آنها را به شانس نسبت میدهم،
و خیلی وقتها جرئت نمیکنم ضعفهایم را به زبان بیاورم.
بعد فهمیدم...
او اصلاً دنبال راهحل نیامده بود.
او آمده بود کسی فقط دردش را ببیند.
ابراز ضعف یک مرد، در بسیاری از مواقع، درخواست کمک نیست.
اعلام امنیت است.
یعنی:
«آنقدر به تو اعتماد دارم که دیگر مجبور نیستم نقش مرد شکستناپذیر را بازی کنم.»
همان لحظه به او زنگ زدم.
گفتم:
«اگر فرصت داری، فردا دوباره همدیگر را ببینیم.»
روز بعد، قبل از هر حرفی، او را در آغوش گرفتم.
اشکم بیاختیار جاری شد.
این بار دیگر از او چیزی نپرسیدم.
از ترسهای خودم گفتم.
از ضعفهای خودم.
از اینکه دیشب چطور در ذهنم او را قضاوت کرده بودم.
وقتی از هم جدا شدیم، فقط یک جمله گفت:
«سبک شدم... باز هم همدیگر را ببینیم.»
آن روز فهمیدم مردها بیش از آنکه به راهحل احتیاج داشته باشند، به حضور احتیاج دارند.
به مرد دیگری که بتوانند بیترس از قضاوت، کنار او فروبریزند.
شاید یکی از بزرگترین فقرهای مردان امروز همین باشد؛
اینکه جایی ندارند تا بدون بازی کردن نقش «مردِ قوی»، فقط خودشان باشند.
شاید مردان، بیش از هر چیز، به مردانی نیاز دارند که در حضورشان مجبور نباشند مرد باشند.
#یاسر_رضایی
─═इई 🍃🌼🍃ईइ═─
@General_information
📚مجله اطلاعات عمومی♻️
چندی پیش یکی از اقوام با من تماس گرفت و گفت:
«بیا همدیگر را ببینیم.»
در یک رستوران قرار گذاشتیم.
او در ذهن من همیشه مردی مقتدر بود.
تکیهگاه خانواده.
خانه، ماشین، شغل، اعتبار...
تقریباً همه نشانههایی را داشت که ما معمولاً از یک مرد موفق در ذهنمان میسازیم.
هنوز چند دقیقه از دیدارمان نگذشته بود که شروع کرد از خودش گفتن.
از کتکهای گاهوبیگاه پدرش.
از اینکه هیچوقت نزد مادر جدی گرفته نشد.
از احساس حقارتی که سالها به خاطر پیشینه خانوادگی با خودش حمل کرده بود.
بعد آرامآرام رسید به زندگی مشترکش.
گفت هر کاری میکند، باز هم احساس میکند برای همسرش کافی نیست.
از توقع بچهها گفت.
از خستگی کار.
از اینکه دیگر صبحها با شوق از خواب بیدار نمیشود.
ساعتها فقط حرف زد.
من هم گوش میدادم.
اما در درونم اتفاق دیگری میافتاد.
هرچه بیشتر از خودش میگفت، تصویر آن مرد قدرتمند در ذهنم آرامآرام فرو میریخت.
با خودم میگفتم:
«چهقدر درمانده...»
بعد، بیآنکه از من چیزی خواسته باشد، شروع کردم از تجربهها و آموختههایم گفتن.
او فقط گوش میداد.
نه سؤال میپرسید،
نه مخالفت میکرد،
فقط گوش میداد.
نزدیک ساعت یک شب از هم جدا شدیم.
وقتی سوار ماشین شدم، ناگهان تمام گفتوگوی آن شب از جلوی چشمم گذشت.
از خودم پرسیدم:
او چرا همه اقتدارش را پیش من فرو ریخت؟
چه چیزی میخواست؟
همانجا بود که انگار آیینهای مقابلم قرار گرفت.
دیدم خود من هم سالهاست نقش آدم مقتدر را بازی میکنم.
بیوقفه کار میکنم،
استراحت را عقبماندن میدانم،
به دستاوردهایم افتخار نمیکنم و آنها را به شانس نسبت میدهم،
و خیلی وقتها جرئت نمیکنم ضعفهایم را به زبان بیاورم.
بعد فهمیدم...
او اصلاً دنبال راهحل نیامده بود.
او آمده بود کسی فقط دردش را ببیند.
ابراز ضعف یک مرد، در بسیاری از مواقع، درخواست کمک نیست.
اعلام امنیت است.
یعنی:
«آنقدر به تو اعتماد دارم که دیگر مجبور نیستم نقش مرد شکستناپذیر را بازی کنم.»
همان لحظه به او زنگ زدم.
گفتم:
«اگر فرصت داری، فردا دوباره همدیگر را ببینیم.»
روز بعد، قبل از هر حرفی، او را در آغوش گرفتم.
اشکم بیاختیار جاری شد.
این بار دیگر از او چیزی نپرسیدم.
از ترسهای خودم گفتم.
از ضعفهای خودم.
از اینکه دیشب چطور در ذهنم او را قضاوت کرده بودم.
وقتی از هم جدا شدیم، فقط یک جمله گفت:
«سبک شدم... باز هم همدیگر را ببینیم.»
آن روز فهمیدم مردها بیش از آنکه به راهحل احتیاج داشته باشند، به حضور احتیاج دارند.
به مرد دیگری که بتوانند بیترس از قضاوت، کنار او فروبریزند.
شاید یکی از بزرگترین فقرهای مردان امروز همین باشد؛
اینکه جایی ندارند تا بدون بازی کردن نقش «مردِ قوی»، فقط خودشان باشند.
شاید مردان، بیش از هر چیز، به مردانی نیاز دارند که در حضورشان مجبور نباشند مرد باشند.
#یاسر_رضایی
─═इई 🍃🌼🍃ईइ═─
@General_information
📚مجله اطلاعات عمومی♻️
👍12❤3🤨2👌1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
@General_information
⭕️ این روز ها ارتفاعات #گیلان و #مازندران اینشکلیه
همه مشغول برداشت #برنج هستن
#خداقوت❤️😍
》majid zahedi《
⭕️ این روز ها ارتفاعات #گیلان و #مازندران اینشکلیه
همه مشغول برداشت #برنج هستن
#خداقوت❤️😍
》majid zahedi《
❤10👍2🥰2👌1
@General_information
⭕️ #تلسکوپ_فضایی_رومن_ناسا امروز پرتاب میشود
🔸ناسا اعلام کرد: #تلسکوپ_فضایی #نانسی_گریس_رومن امروز، از #فلوریدا به فضا پرتاب خواهد شد.
🔸 #رومن قرار است میلیاردها جرم کیهانی را بررسی کند تا دانشمندان درباره شکلگیری سیارات، ستارهها و کهکشانها و همچنین انرژی تاریک و سیارات فراخورشیدی اطلاعات بیشتری به دست آورند.
⭕️ #تلسکوپ_فضایی_رومن_ناسا امروز پرتاب میشود
🔸ناسا اعلام کرد: #تلسکوپ_فضایی #نانسی_گریس_رومن امروز، از #فلوریدا به فضا پرتاب خواهد شد.
🔸 #رومن قرار است میلیاردها جرم کیهانی را بررسی کند تا دانشمندان درباره شکلگیری سیارات، ستارهها و کهکشانها و همچنین انرژی تاریک و سیارات فراخورشیدی اطلاعات بیشتری به دست آورند.
👍3❤1👏1👌1💯1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
@General_information
⭕️ ساخت آسانسور ۲۸۸ متری برای دانشآموزان روستایی در چین
چین برای تسهیل رفتوآمد چند دانشآموز روستایی، یک آسانسور شیشهای به ارتفاع ۲۸۸ متر در میان صخرههای کوهستانی ساخته است.
دانشآموزان روستای نیژوه در استان یوننان پیش از این برای رسیدن به مدرسه مجبور بودند ساعتها از مسیرهای دشوار و خطرناک کوهستانی عبور کنند. اکنون با استفاده از این آسانسور و ادامه مسیر با تلهکابین، زمان رفتوآمد آنها به حدود ۳۰ دقیقه کاهش یافته است.
این آسانسور با سرعت ۵ متر بر ثانیه حرکت میکند و این مجموعه، همراه با آسانسور قبلی، ظرفیت جابهجایی حدود ۱۲۰۰ نفر در ساعت را دارد.
⭕️ ساخت آسانسور ۲۸۸ متری برای دانشآموزان روستایی در چین
چین برای تسهیل رفتوآمد چند دانشآموز روستایی، یک آسانسور شیشهای به ارتفاع ۲۸۸ متر در میان صخرههای کوهستانی ساخته است.
دانشآموزان روستای نیژوه در استان یوننان پیش از این برای رسیدن به مدرسه مجبور بودند ساعتها از مسیرهای دشوار و خطرناک کوهستانی عبور کنند. اکنون با استفاده از این آسانسور و ادامه مسیر با تلهکابین، زمان رفتوآمد آنها به حدود ۳۰ دقیقه کاهش یافته است.
این آسانسور با سرعت ۵ متر بر ثانیه حرکت میکند و این مجموعه، همراه با آسانسور قبلی، ظرفیت جابهجایی حدود ۱۲۰۰ نفر در ساعت را دارد.
👍7👏3❤1😁1👌1💯1
@General_information
⭕️ وقتی شروع میکنم به دیدن ایرادها و اشتباهات دیگران، یه حقیقت نهچندان خوشایند رو به خودم یادآوری میکنم:
"ممکنه همین آدم، پیش خدا از من خیلی عزیزتر باشه."
همین فکر کافیه تا میل به قضاوت کردنِ آدمها خیلی زود فروکش کنه.
شما هم امتحانش کنید؛
برای غرور آدم، مثل یه دوش آب سرده.
⭕️ وقتی شروع میکنم به دیدن ایرادها و اشتباهات دیگران، یه حقیقت نهچندان خوشایند رو به خودم یادآوری میکنم:
"ممکنه همین آدم، پیش خدا از من خیلی عزیزتر باشه."
همین فکر کافیه تا میل به قضاوت کردنِ آدمها خیلی زود فروکش کنه.
شما هم امتحانش کنید؛
برای غرور آدم، مثل یه دوش آب سرده.
👍6👌6❤2👏1
⭕️ مفهوم خستگی
#محمد_وظیفه_شناس
یکی از بدرد بخور ترین مقالاتی که می خوندم در مورد "خستگی" و انواع اون بود، میگفت ما فکر میکنیم خستگی فقط جسمیه و با یه خواب حل میشه اما خیلی عمیقتر از این حرفاست....
۱) خستگی جسمی
اولین استراحتی که هرانسانی نیاز داره، استراحت دادن به بدنشه، خواب کافی، تغذیه خوب، ماساژ میتونه جسم ما رو فعالتر نگه داره
۲) خستگی ذهنی
از بهترین روشها برای تخلیه خستگی ذهن نوشتنه، قبل خواب حتما امتحانش کن، یکی دیگه از روشها Worry time یا قرار دادن زمانی صرفا برای فکر کردن توی طول روزه
۳)خستگی حواس
روزانه هزاران نوتیفیکشن و صدا و تصویر دریافت میکنیم که باعث میشه حواس ما هم دچار خستگی زیادی بشن، یکی از بهترین راهها مایندفولنسه
۴) خستگی عاطفی
یه جایی دیگه از اینکه احساساتمون رو توی خودمون نگه داریم یا وقتی حالمون بده بگیم خوبیم خسته میشیم
+بهترین کار اینه احساساتمون رو سرکوب نکنیم
۵) خستگی اجتماعی
یه مفهومی وجود داره به اسم باتری اجتماعی بودن، وقتی زیاد توی اجتماع با بقیه باشیم از یه جا به بعد خالی میشه و نیاز پیدا میکنیم به تنهایی، اینم یه جور خستگیه
۶) اگه کسی هستید که شغلتون نیاز به ایده پردازی و خلاقیت داره، یه مفهومی هست به اسم خستگی خلافیت، به خودتون فضا بدید و از اطرافتون الهام بگیرید و موقع کلافگی به ذهنتون فشار بیشتر نیارید
خلاصه که معنای جمله "خستهام" عمیق تر از این حرفاست و ممکنه هرکدوم اینا باشه.
─═इई 🍃🌼🍃ईइ═─
@General_information
📚مجله اطلاعات عمومی♻️
#محمد_وظیفه_شناس
یکی از بدرد بخور ترین مقالاتی که می خوندم در مورد "خستگی" و انواع اون بود، میگفت ما فکر میکنیم خستگی فقط جسمیه و با یه خواب حل میشه اما خیلی عمیقتر از این حرفاست....
۱) خستگی جسمی
اولین استراحتی که هرانسانی نیاز داره، استراحت دادن به بدنشه، خواب کافی، تغذیه خوب، ماساژ میتونه جسم ما رو فعالتر نگه داره
۲) خستگی ذهنی
از بهترین روشها برای تخلیه خستگی ذهن نوشتنه، قبل خواب حتما امتحانش کن، یکی دیگه از روشها Worry time یا قرار دادن زمانی صرفا برای فکر کردن توی طول روزه
۳)خستگی حواس
روزانه هزاران نوتیفیکشن و صدا و تصویر دریافت میکنیم که باعث میشه حواس ما هم دچار خستگی زیادی بشن، یکی از بهترین راهها مایندفولنسه
۴) خستگی عاطفی
یه جایی دیگه از اینکه احساساتمون رو توی خودمون نگه داریم یا وقتی حالمون بده بگیم خوبیم خسته میشیم
+بهترین کار اینه احساساتمون رو سرکوب نکنیم
۵) خستگی اجتماعی
یه مفهومی وجود داره به اسم باتری اجتماعی بودن، وقتی زیاد توی اجتماع با بقیه باشیم از یه جا به بعد خالی میشه و نیاز پیدا میکنیم به تنهایی، اینم یه جور خستگیه
۶) اگه کسی هستید که شغلتون نیاز به ایده پردازی و خلاقیت داره، یه مفهومی هست به اسم خستگی خلافیت، به خودتون فضا بدید و از اطرافتون الهام بگیرید و موقع کلافگی به ذهنتون فشار بیشتر نیارید
خلاصه که معنای جمله "خستهام" عمیق تر از این حرفاست و ممکنه هرکدوم اینا باشه.
─═इई 🍃🌼🍃ईइ═─
@General_information
📚مجله اطلاعات عمومی♻️
👍4👌2❤1👏1🙏1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
@General_information
⭕️ دهکدهی ایرانی در چین!
⭕️ دهکدهی ایرانی در چین!
❤4👍4🥰1👌1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
@General_information
⭕️ یک گردنبند الماس بینظیر ساخت «فنکلیف اند آرپل» (Van Cleef & Arpels) که تاریخی گرهخورده با خاندان سلطنتی ایران و مصر دارد، روز پنجشنبه پنجم شهریورماه، در روز روشن از موزه هنرهای کاربردی وین (MAK) به سرقت رفت.
این گردنبند بیش از ۲۰۰ قیراتی، از جنس پلاتین و آراسته به ۶۷۳ قطعه الماس، در سال ۱۹۳۹ (۱۳۱۷ خورشیدی) توسط ملکه نازلی، ملکه وقت مصر، در مراسم ازدواج دخترش فوزیه با محمدرضا شاه پهلوی (ولیعهد وقت ایران) استفاده شده بود؛ شاهکاری که در سال ۲۰۱۵ در حراجی ساثبیز نیویورک به قیمت ۴.۳ میلیون دلار به فروش رسیده بود. محمدرضاشاه نیز همزمان تاج و گردنبندی از همین طراح برای فوزیه سفارش داده بود.
ملکه مصر، این گردنبند را همراه با تاجی که آن هم از طراحیهای «فنکلیف اند آرپل بود»، پس از ازدواج فوزیه نیز در مناسبتهای مختلف سلطنتی مورد استفاده قرار داد.
بر اساس اعلام پلیس اتریش، دو سارق بدون نقاب با خرید بلیط وارد موزه شده و در مقابل دیدگان بازدیدکنندگان، با ضربات چکش ویترین شیشهای را شکسته و با این اثر گرانبها متواری شدند.
indypersian
⭕️ یک گردنبند الماس بینظیر ساخت «فنکلیف اند آرپل» (Van Cleef & Arpels) که تاریخی گرهخورده با خاندان سلطنتی ایران و مصر دارد، روز پنجشنبه پنجم شهریورماه، در روز روشن از موزه هنرهای کاربردی وین (MAK) به سرقت رفت.
این گردنبند بیش از ۲۰۰ قیراتی، از جنس پلاتین و آراسته به ۶۷۳ قطعه الماس، در سال ۱۹۳۹ (۱۳۱۷ خورشیدی) توسط ملکه نازلی، ملکه وقت مصر، در مراسم ازدواج دخترش فوزیه با محمدرضا شاه پهلوی (ولیعهد وقت ایران) استفاده شده بود؛ شاهکاری که در سال ۲۰۱۵ در حراجی ساثبیز نیویورک به قیمت ۴.۳ میلیون دلار به فروش رسیده بود. محمدرضاشاه نیز همزمان تاج و گردنبندی از همین طراح برای فوزیه سفارش داده بود.
ملکه مصر، این گردنبند را همراه با تاجی که آن هم از طراحیهای «فنکلیف اند آرپل بود»، پس از ازدواج فوزیه نیز در مناسبتهای مختلف سلطنتی مورد استفاده قرار داد.
بر اساس اعلام پلیس اتریش، دو سارق بدون نقاب با خرید بلیط وارد موزه شده و در مقابل دیدگان بازدیدکنندگان، با ضربات چکش ویترین شیشهای را شکسته و با این اثر گرانبها متواری شدند.
indypersian
😱3😁2❤1🥰1🤯1
🔵 #با_عشق !
#رحیم_قمیشی
این حکایت واقعی را از اتفاقی در بیمارستان نیکان تهران، قبلها برایم افتاده بود، نوشتهام. اما هر بار آن را به یاد میآورم،، همچنان برایم تازه است. خیلی تازه!
امروز که آن را خواندم، احساس کردم اصلاً داستان آن داستانِ "ایران جان" ماست، که روی تخت بیمارستان خوابیده، دکترها گفتهاند شاید دیگر خوب نشود، ولی ما میدانیم خوب میشود، با نیروی عشق ما.
دکترهایی که نمیدانند نیروی عشق چیست!
پیرمرد، سبیلِ سفید و پرپشتی داشت. ابروهای نیمهسفیدش خیلی قشنگ بودند.
موهایش را، معلوم بود از صبح شانه نزده. سعی میکرد خودش را خونسرد نشان دهد، اما نمیتوانست!
از چشمهایش نگرانی میبارید. به هر پرستاری که ممکن بود رو زده بود تا خبری از داخل بخش برایش بیاورند.
پرستار سفیدپوش و خوشاخلاق گفت:
«پدرجان، خانم شما نوبتش آخر است. لطفاً بنشینید، باید حوصله کنید!»
مرد، مستأصل و با خجالت، آمد و صندلیِ کناریام نشست.
اتاق انتظار همراهان بیماران بود. من هم منتظر خبری از همسرم بودم.
بهخاطر دلهرهاش، خواستم سر صحبت را با او باز کنم؛ شاید استرس او را کم کنم.
پرسیدم:
«همسرتان عمل دارد؟»
با سر تأیید کرد.
گفتم:
«من هم همسرم داخل است. نگران نباشید! اینجا بیمارستان خوبی است.»
گفت:
«آخر همسر من در کماست! میترسم اتفاقی برایش بیفتد.»
با تعجب تکرار کردم:
«کما؟»
گفت:
«بله، از ۱۵ سال پیش با یک سکته رفته به کما» یک زندگی نباتی!
باورم نمیشد. فکر کردم شاید اشتباه شنیدهام.
چشمهای مرد هنوز به در بود، شاید پرستارِ دیگری بیرون بیاید و حال همسرش را بگوید، و من هنوز در بهت بودم.
پرسیدم:
«یعنی تا حالا شده کسی بعد از این همه سال از کما یا مرگ مغزی، بیرون بیاید؟»
نگاهم کرد و گفت:
«نه، نشده!»
از سؤال بیجای خودم پشیمان شدم.
پرسیدم:
«دکترها چه میگویند؟»
گفت:
«خیلیهایشان میگویند نگهداریاش فایدهای ندارد.»
دیدم چشمهایش حسابی مرطوب شدند.
خواستم دیگر سؤالی نپرسم تا باز ناراحتش نکنم. ولی خودش ادامه داد.
گفت که "خیلی دوستش دارد!"
یک روز در میان فیزیوتراپ میبرد خانه تا نگذارد بدنش خشک شود. یک وقت زخم بستر نگیرد. میگفت سه روز در هفته حمامش میکند.
از طریق لولهای به معده همسرش مواد غذایی میفرستد. امروز هم آورده بود تا جای لوله را عوض کنند، مبادا عفونت کند.
پرسیدم:
«یعنی پرستار برایش گرفتهای؟»
گفت:
«خودم پرستارش هستم...»
دوباره بلند شد و از پرستارها سؤال کرد. گفتند مشکلی نیست، حالش خوب است و هنوز عمل نشده.
نمیتوانست بنشیند!
سالها بود همسرش خوابیده بود، اما پیرمرد نمیخواست باور کند.
میگفت میداند همسرش به زندگی برمیگردد.
وقتی ترانههایی را که او دوست داشته برایش میگذارد، صورتش قشنگتر میشود. وقتی بوی غذایی که او دوست داشته، در خانه میپیچد، فرم صورتش تغییر میکند.
او میفهمد همسرش خوشحالتر است.
میگفت:
«دکترها چه میدانند، تکنولوژی با چه سرعتی جلو میرود.»
گفتم:
«این همه صبوری و امیدواری را چطور بهدست آوردهای؟»
کمی مکث کرد.
میدانست چه میخواهد بگوید، اما نمیدانست من میتوانم درکش کنم یا نه.
با تأمل و مکث زیاد گفت:
«با عشق»
چشمهای مرا هم پر از اشک کرد.
خودش و همسرش قبل از انقلاب در آمریکا دانشجو بودهاند، همانجا ازدواج کرده و به ایران برمیگردند.
قرار گذاشته بودند تا آخر عمر، یک لحظه همدیگر را تنها نگذارند.
هر دو برگشته بودند آبادان، و چند سال بعد هم، هر دو شده بودند جنگزده!
هر دو مهندسهای بزرگترین پالایشگاه جهان بودند، در زیباترین شهر ایران.
میگفت جنگ همه چیزشان را سوزاند؛ همه نقشههایشان را، آن زندگی آرام و زیبایشان را.
ولی باز با هم، زندگی را ساخته بودند؛ با چه زحمتها و مصیبتها. با همان نیروی عشقشان.
اما نمیدانست چرا همسرش، بعد از آنهمه مقاومت، آنهمه بردباری، آخرش کم آورده بود.
عشق چه کارها که نمیکند.
امید تا کجاها که نمیبرد، آدمی را.
مرد آنقدر بیتاب شده بود که دیگر توضیحات پرستارها نمیتوانست قانعش کند.
همسرش اگر درد داشت، که نمیتوانست چیزی بگوید. آنها که نمیتوانستند بفهمند.
پرستار مجبور شد برایش کاور مخصوص ورود به بخش بیاورد، تا برود داخل.
تا دوباره مرد جان بگیرد.
تا همسرش جان بگیرد
تا او باز حسش کند.
تا هیچکدام تنها نباشند.
آنها بدون هم، هیچ بودند!
آن دو بدون عشق
وجود نداشتند...
─═इई 🍃🌼🍃ईइ═─
@General_information
📚مجله اطلاعات عمومی♻️
#رحیم_قمیشی
این حکایت واقعی را از اتفاقی در بیمارستان نیکان تهران، قبلها برایم افتاده بود، نوشتهام. اما هر بار آن را به یاد میآورم،، همچنان برایم تازه است. خیلی تازه!
امروز که آن را خواندم، احساس کردم اصلاً داستان آن داستانِ "ایران جان" ماست، که روی تخت بیمارستان خوابیده، دکترها گفتهاند شاید دیگر خوب نشود، ولی ما میدانیم خوب میشود، با نیروی عشق ما.
دکترهایی که نمیدانند نیروی عشق چیست!
پیرمرد، سبیلِ سفید و پرپشتی داشت. ابروهای نیمهسفیدش خیلی قشنگ بودند.
موهایش را، معلوم بود از صبح شانه نزده. سعی میکرد خودش را خونسرد نشان دهد، اما نمیتوانست!
از چشمهایش نگرانی میبارید. به هر پرستاری که ممکن بود رو زده بود تا خبری از داخل بخش برایش بیاورند.
پرستار سفیدپوش و خوشاخلاق گفت:
«پدرجان، خانم شما نوبتش آخر است. لطفاً بنشینید، باید حوصله کنید!»
مرد، مستأصل و با خجالت، آمد و صندلیِ کناریام نشست.
اتاق انتظار همراهان بیماران بود. من هم منتظر خبری از همسرم بودم.
بهخاطر دلهرهاش، خواستم سر صحبت را با او باز کنم؛ شاید استرس او را کم کنم.
پرسیدم:
«همسرتان عمل دارد؟»
با سر تأیید کرد.
گفتم:
«من هم همسرم داخل است. نگران نباشید! اینجا بیمارستان خوبی است.»
گفت:
«آخر همسر من در کماست! میترسم اتفاقی برایش بیفتد.»
با تعجب تکرار کردم:
«کما؟»
گفت:
«بله، از ۱۵ سال پیش با یک سکته رفته به کما» یک زندگی نباتی!
باورم نمیشد. فکر کردم شاید اشتباه شنیدهام.
چشمهای مرد هنوز به در بود، شاید پرستارِ دیگری بیرون بیاید و حال همسرش را بگوید، و من هنوز در بهت بودم.
پرسیدم:
«یعنی تا حالا شده کسی بعد از این همه سال از کما یا مرگ مغزی، بیرون بیاید؟»
نگاهم کرد و گفت:
«نه، نشده!»
از سؤال بیجای خودم پشیمان شدم.
پرسیدم:
«دکترها چه میگویند؟»
گفت:
«خیلیهایشان میگویند نگهداریاش فایدهای ندارد.»
دیدم چشمهایش حسابی مرطوب شدند.
خواستم دیگر سؤالی نپرسم تا باز ناراحتش نکنم. ولی خودش ادامه داد.
گفت که "خیلی دوستش دارد!"
یک روز در میان فیزیوتراپ میبرد خانه تا نگذارد بدنش خشک شود. یک وقت زخم بستر نگیرد. میگفت سه روز در هفته حمامش میکند.
از طریق لولهای به معده همسرش مواد غذایی میفرستد. امروز هم آورده بود تا جای لوله را عوض کنند، مبادا عفونت کند.
پرسیدم:
«یعنی پرستار برایش گرفتهای؟»
گفت:
«خودم پرستارش هستم...»
دوباره بلند شد و از پرستارها سؤال کرد. گفتند مشکلی نیست، حالش خوب است و هنوز عمل نشده.
نمیتوانست بنشیند!
سالها بود همسرش خوابیده بود، اما پیرمرد نمیخواست باور کند.
میگفت میداند همسرش به زندگی برمیگردد.
وقتی ترانههایی را که او دوست داشته برایش میگذارد، صورتش قشنگتر میشود. وقتی بوی غذایی که او دوست داشته، در خانه میپیچد، فرم صورتش تغییر میکند.
او میفهمد همسرش خوشحالتر است.
میگفت:
«دکترها چه میدانند، تکنولوژی با چه سرعتی جلو میرود.»
گفتم:
«این همه صبوری و امیدواری را چطور بهدست آوردهای؟»
کمی مکث کرد.
میدانست چه میخواهد بگوید، اما نمیدانست من میتوانم درکش کنم یا نه.
با تأمل و مکث زیاد گفت:
«با عشق»
چشمهای مرا هم پر از اشک کرد.
خودش و همسرش قبل از انقلاب در آمریکا دانشجو بودهاند، همانجا ازدواج کرده و به ایران برمیگردند.
قرار گذاشته بودند تا آخر عمر، یک لحظه همدیگر را تنها نگذارند.
هر دو برگشته بودند آبادان، و چند سال بعد هم، هر دو شده بودند جنگزده!
هر دو مهندسهای بزرگترین پالایشگاه جهان بودند، در زیباترین شهر ایران.
میگفت جنگ همه چیزشان را سوزاند؛ همه نقشههایشان را، آن زندگی آرام و زیبایشان را.
ولی باز با هم، زندگی را ساخته بودند؛ با چه زحمتها و مصیبتها. با همان نیروی عشقشان.
اما نمیدانست چرا همسرش، بعد از آنهمه مقاومت، آنهمه بردباری، آخرش کم آورده بود.
عشق چه کارها که نمیکند.
امید تا کجاها که نمیبرد، آدمی را.
مرد آنقدر بیتاب شده بود که دیگر توضیحات پرستارها نمیتوانست قانعش کند.
همسرش اگر درد داشت، که نمیتوانست چیزی بگوید. آنها که نمیتوانستند بفهمند.
پرستار مجبور شد برایش کاور مخصوص ورود به بخش بیاورد، تا برود داخل.
تا دوباره مرد جان بگیرد.
تا همسرش جان بگیرد
تا او باز حسش کند.
تا هیچکدام تنها نباشند.
آنها بدون هم، هیچ بودند!
آن دو بدون عشق
وجود نداشتند...
─═इई 🍃🌼🍃ईइ═─
@General_information
📚مجله اطلاعات عمومی♻️
❤13🥰1💔1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
@General_information
⭕️ بمناسبت روز #قزوین یکی از جاذبههای تاریخی و گردشگری #قزوین را ببینیم
🔹خانه ( #حسینیه) #امینی_ها_ #قزوین
⭕️ بمناسبت روز #قزوین یکی از جاذبههای تاریخی و گردشگری #قزوین را ببینیم
🔹خانه ( #حسینیه) #امینی_ها_ #قزوین
❤7🥰1
⭕️ طبق تحقیقات جدید؛ سرماخوردگی واقعا پایان مردهاست و فیلم بازی نمی کنن!🤦♂
ممکنه یه مرد بتونه با پای شکسته راه بره اما وقتی سرما میخوره، نمیتونه تکون بخوره!
حالا دلیلش چیه؟ وقتی بدن یه مرد دچار شکستگی میشه، بدنش آدرنالین و اندروفین ترشح میکنه.
مغز میره رو حالت بقا و کلا سنسور درد رو خاموش میکنه، دلیلشم بخاطر تستوسترون بالای مردهاست. حالا همون تستوسترون وقتی مریض میشن سیستم ایمنیشون رو ضعیف میکنه!
تحقیقات میگه تستوسترون مثل یه سرکوب کننده سیستم ایمنی عمل میکنه، در حالی که استروژن سیستم ایمنی رو قویتر میکنه.
برای همینه خانما راحتتر با سرماخوردگی کنار میان، آقایون پیاز داغش رو زیاد نمیکنن، بدنشون در برابر ویروس ها واقعا ضعیفتره.
─═इई 🍃🌼🍃ईइ═─
@General_information
📚مجله اطلاعات عمومی♻️
ممکنه یه مرد بتونه با پای شکسته راه بره اما وقتی سرما میخوره، نمیتونه تکون بخوره!
حالا دلیلش چیه؟ وقتی بدن یه مرد دچار شکستگی میشه، بدنش آدرنالین و اندروفین ترشح میکنه.
مغز میره رو حالت بقا و کلا سنسور درد رو خاموش میکنه، دلیلشم بخاطر تستوسترون بالای مردهاست. حالا همون تستوسترون وقتی مریض میشن سیستم ایمنیشون رو ضعیف میکنه!
تحقیقات میگه تستوسترون مثل یه سرکوب کننده سیستم ایمنی عمل میکنه، در حالی که استروژن سیستم ایمنی رو قویتر میکنه.
برای همینه خانما راحتتر با سرماخوردگی کنار میان، آقایون پیاز داغش رو زیاد نمیکنن، بدنشون در برابر ویروس ها واقعا ضعیفتره.
─═इई 🍃🌼🍃ईइ═─
@General_information
📚مجله اطلاعات عمومی♻️
👍4👌2❤1💯1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
@General_information
⭕️ بعضی کودکان وقتی یک موضوع مهم را با والدینشان در میان میگذارند، بیشتر از هر چیز به احساس امنیت نیاز دارند.
✔️گاهی ما از روی نگرانی، شوکه میشویم، عصبانی میشویم یا پشت سر هم سؤال میپرسیم؛ اما کودک ممکن است این واکنشها را به شکل دیگری تفسیر کند:
«شاید نباید این را میگفتم...»
«شاید کسی حرفم را باور نمیکند...»
«شاید مقصر من هستم...»
به همین دلیل، اولین واکنش والد میتواند روی احتمال صحبت کردن کودک در آینده تأثیر بگذارد.
لازم نیست همیشه جواب همه چیز را بدانیم.
گاهی مهمترین کار این است که کودک بداند:
👈 شنیده میشود.
👈 قضاوت نمیشود.
👈 تنها نیست.
⭕️ بعضی کودکان وقتی یک موضوع مهم را با والدینشان در میان میگذارند، بیشتر از هر چیز به احساس امنیت نیاز دارند.
✔️گاهی ما از روی نگرانی، شوکه میشویم، عصبانی میشویم یا پشت سر هم سؤال میپرسیم؛ اما کودک ممکن است این واکنشها را به شکل دیگری تفسیر کند:
«شاید نباید این را میگفتم...»
«شاید کسی حرفم را باور نمیکند...»
«شاید مقصر من هستم...»
به همین دلیل، اولین واکنش والد میتواند روی احتمال صحبت کردن کودک در آینده تأثیر بگذارد.
لازم نیست همیشه جواب همه چیز را بدانیم.
گاهی مهمترین کار این است که کودک بداند:
👈 شنیده میشود.
👈 قضاوت نمیشود.
👈 تنها نیست.
👍4👏1👌1
⭕️ مهمترین وظیفه ما تو هر قراری، تماشای احساسات خودمون کنار اون آدمه. اینکه وقتی قدم به قدم باهاش راه میریم ببینیم؛
▫️۱. کنارش آرومیم یا گوش به زنگ و دفاعی!
▪️۲. اون آدم شیمی ما رو تکونی میده و جذابیتی داره یا هیچ!
▫️۳. رفتارهاش قابل پیشبینی بود یا مدام گیجمون میکرد و با یه عالمه ابهام و سوال برگشتم...
+ ذهن ما یه توجیهگر قهاره اما بدن به ما دروغ نمیگه. پس از پیشش برگشتی به این فکر کن که؛
▪️۴. بعد از دیدنش پر از احساسات خوب شدم یا خالی از احساس!
▫️۵. تونستم بدون ترس از قضاوت خودمو نشون بدم یا...!
▪️۶. بعد از قرار باهاش حس سبکی داشتم یا خستگی!
▫️۷. رفتارهاش برام پذیرفتنی بود یا دنبال توجیه میگردم!
▪️۸. کنارش تونستم بدون اضطراب سکوت کنم یا فضا سنگین بود و باید مدام حرف میزدم.
▫️۹. جوری بود که دلم بخواد دوباره ببینمش یا حس کردم نه برام دافعه داشت!
▪️۱۰. بهش فکر میکنم لبخند میاد گوشه لبم یا....
▫️۱۱. توی قرار، زمان به سرعت گذشت یا داشت کش میاومد!
▪️۱۲. مشتاقم بازم شمارهش رو روی گوشیم ببینم یا زنگ میزنه دلهره میگیرم...
▫️۱۳. کنارش اضطرابهام رو فراموش کردم! یه اضطرابی بود کنار اضطرابهام…
▪️۱۴. وقتی آسیبپذیری از من دید چه واکنشی نشون داد!
▫️۱۵. والد، بالغ و کودک درونم کنارش چه وضعیتی داشت!
▪️۱۶. وقتی داشتم حرف میزدم گوش شنوا بود یا اصلا نمیشنید و پر از قضاوت بود!
▫️۱۷. کنارش چقدر خودم رو پنهان کردم!؟
▪️۱۸. این آدم من رو یاد کی انداخت!
▫️۱۹. چیزی گفت یا کاری کرد که یه حس آشنای آزاردهنده یا خوشایند قدیمی رو در من زنده کنه!
▪️۲۰. این یه فرد و موقعیت جدید بود یا یه آشنای تکراری.
▫️۲۱. اگه یه دوست صمیمی این قرار رو از بیرون میدید چی میگفت!؟
▪️۲۲. اگه قرار بود برای یه آدم امن یا تراپیستم این قرار رو تعریف کنم، در مورد تجربه این قرارم چی میگفتم!
▫️۲۳. ذهن رو ولش کن؛ بدنت در مورد این قرار چی میگه؟!
چون رابطه ی سالم فقط هیجان نمیده
بلکه تنظیم هیجان هم میده و
مهمترین وظیفه ما تو قرارها نه فقط دیدن امتیازهای اون آدم که تماشای احساسات خودمون کنار اون آدمه.
─═इई 🍃🌼🍃ईइ═─
@General_information
📚مجله اطلاعات عمومی♻️
▫️۱. کنارش آرومیم یا گوش به زنگ و دفاعی!
▪️۲. اون آدم شیمی ما رو تکونی میده و جذابیتی داره یا هیچ!
▫️۳. رفتارهاش قابل پیشبینی بود یا مدام گیجمون میکرد و با یه عالمه ابهام و سوال برگشتم...
+ ذهن ما یه توجیهگر قهاره اما بدن به ما دروغ نمیگه. پس از پیشش برگشتی به این فکر کن که؛
▪️۴. بعد از دیدنش پر از احساسات خوب شدم یا خالی از احساس!
▫️۵. تونستم بدون ترس از قضاوت خودمو نشون بدم یا...!
▪️۶. بعد از قرار باهاش حس سبکی داشتم یا خستگی!
▫️۷. رفتارهاش برام پذیرفتنی بود یا دنبال توجیه میگردم!
▪️۸. کنارش تونستم بدون اضطراب سکوت کنم یا فضا سنگین بود و باید مدام حرف میزدم.
▫️۹. جوری بود که دلم بخواد دوباره ببینمش یا حس کردم نه برام دافعه داشت!
▪️۱۰. بهش فکر میکنم لبخند میاد گوشه لبم یا....
▫️۱۱. توی قرار، زمان به سرعت گذشت یا داشت کش میاومد!
▪️۱۲. مشتاقم بازم شمارهش رو روی گوشیم ببینم یا زنگ میزنه دلهره میگیرم...
▫️۱۳. کنارش اضطرابهام رو فراموش کردم! یه اضطرابی بود کنار اضطرابهام…
▪️۱۴. وقتی آسیبپذیری از من دید چه واکنشی نشون داد!
▫️۱۵. والد، بالغ و کودک درونم کنارش چه وضعیتی داشت!
▪️۱۶. وقتی داشتم حرف میزدم گوش شنوا بود یا اصلا نمیشنید و پر از قضاوت بود!
▫️۱۷. کنارش چقدر خودم رو پنهان کردم!؟
▪️۱۸. این آدم من رو یاد کی انداخت!
▫️۱۹. چیزی گفت یا کاری کرد که یه حس آشنای آزاردهنده یا خوشایند قدیمی رو در من زنده کنه!
▪️۲۰. این یه فرد و موقعیت جدید بود یا یه آشنای تکراری.
▫️۲۱. اگه یه دوست صمیمی این قرار رو از بیرون میدید چی میگفت!؟
▪️۲۲. اگه قرار بود برای یه آدم امن یا تراپیستم این قرار رو تعریف کنم، در مورد تجربه این قرارم چی میگفتم!
▫️۲۳. ذهن رو ولش کن؛ بدنت در مورد این قرار چی میگه؟!
چون رابطه ی سالم فقط هیجان نمیده
بلکه تنظیم هیجان هم میده و
مهمترین وظیفه ما تو قرارها نه فقط دیدن امتیازهای اون آدم که تماشای احساسات خودمون کنار اون آدمه.
─═इई 🍃🌼🍃ईइ═─
@General_information
📚مجله اطلاعات عمومی♻️
👏2👍1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
@General_information
⭕️ #ایران
#مازندان_سوادکوه
#راه_آهنسراسری
ویدئو : #ولی_ابراهیمی ،امرداد ۱۴۰۵
باصدای #سارا_علیزاده
⭕️ #ایران
#مازندان_سوادکوه
#راه_آهنسراسری
ویدئو : #ولی_ابراهیمی ،امرداد ۱۴۰۵
باصدای #سارا_علیزاده
❤1👍1
@General_information
⭕️ غذاها برای سیستم عصبی آرام
آب قلم — سرشار از گلیسین
پسته — منبع ویتامین B6
کینوا — متعادلکننده قند خون
سوئیس چارد — سرشار از مواد معدنی
تخممرغ — منبع کولین
دانه چیا — منبع اسیدهای چرب امگا ۳
چای سبز — سرشار از التئانین
جو دوسر — سرشار از فیبر بتاگلوکان
بادام — منبع ویتامین E
ماست یونانی — مفید برای سلامت میکروبیوم
لوبیا سیاه — سرشار از منیزیم
بادام هندی — منبع روی
کلم پیچ — سرشار از فولات
عدس — منبع آهن
ماهی خالمخالی — منبع اسیدهای چرب امگا ۳
گردو — تقویتکننده عملکرد مغز
⭕️ غذاها برای سیستم عصبی آرام
آب قلم — سرشار از گلیسین
پسته — منبع ویتامین B6
کینوا — متعادلکننده قند خون
سوئیس چارد — سرشار از مواد معدنی
تخممرغ — منبع کولین
دانه چیا — منبع اسیدهای چرب امگا ۳
چای سبز — سرشار از التئانین
جو دوسر — سرشار از فیبر بتاگلوکان
بادام — منبع ویتامین E
ماست یونانی — مفید برای سلامت میکروبیوم
لوبیا سیاه — سرشار از منیزیم
بادام هندی — منبع روی
کلم پیچ — سرشار از فولات
عدس — منبع آهن
ماهی خالمخالی — منبع اسیدهای چرب امگا ۳
گردو — تقویتکننده عملکرد مغز
👍3❤1👌1