من با آنکه انتقامجو و کینهتوز نیستم،
حافظهام در مورد جراحات و تحقیرها،
به رغم بزرگواریام، بسیار قوی است.
حافظهام در مورد جراحات و تحقیرها،
به رغم بزرگواریام، بسیار قوی است.
جوان خام
داستایفسکی
❤4
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
درود به همه عزیزانی که اینجا حضور دارند☺️🌻
❤3
اگر روابط انسانی آنقدر پیچیده نبود
چایم را در دست میگرفتم و
به سمت خانهات میآمدم
و از تو میخواستم تمام زندگیام باشی...
چایم را در دست میگرفتم و
به سمت خانهات میآمدم
و از تو میخواستم تمام زندگیام باشی...
❤3
گندم
Photo
مهاجرت، ولو که با شرایط خوب هم باشد، بازهم تلخ و آزاردهنده است. اصلن هم آسان نیست، حتی اگر در ظاهر با نظم، امنیت و امکانات همراه باشد. وقتی میگویم مهاجرت با شرایط خوب—منظور چیست؟
بعد از آمدن طالبان به افغانستان، شماری از مردم از سوی کشورهای مختلف پذیرفته شدند و بهگونهٔ رسمی انتقال داده شدند. این، در مقایسه با آنهایی که از راههای قاچاقی و غیرقانونی مجبور به ترک وطن شدند، نوعی سهولت به حساب میآید. اما حقیقت این است که چالشها، تا اندازهٔ زیاد، در هر دو راه یکسان است، چه با طیاره، چه از راههای تاریک و پرخطر. زیرا پس از ورود به جامعهٔ جدید، با تغییر محیط، زبان، فرهنگ و شیوهٔ زندگی، فصل تازهای از دشواریها آغاز میشود.
وقتی به عقب نگاه میکنی، به زادگاه و محل زندگیات، به کوچهها و سرکهایی که با همهٔ خاک و گردشان برایت آشنا و عزیز بودند، به وابستهگان نزدیک، دوستان و همکاران، خواهی نخواهی بغضی گلویت را میگیرد.
برای من که آسان نبود؛ تا امروز هم نتوانستهام این درد را هضم کنم. روزی که شهر را ترک میکردم و به عقب نگاه انداختم، تصویرهایی در ذهنم حک شد که هنوز هم رهایم نمیکند: مردم هراسان، اطفال وحشتزده، مردان پریشان و سرگردان، و زنانی که از همان آغاز معلوم بود چه سرنوشتی در انتظارشان است. دخترانی که نگاهشان پر از پرسش بود؛ پرسشهایی که هیچکس جرأت پاسخ گفتن به آنها را نداشت. شاگردانم، همکارانم و زنان و دختران قوم و خویش—همه در آن لحظه در ذهنم جمع شده بودند.
همانجا حس کردم که من تنها یک مسافر نیستم؛ من بارِ قصههایی را با خود میبرم که در گلوها مانده و گفته نشدهاند.
در سرزمینی که به آن پناه آوردم، همهچیز منظم و قانونمند بود، اما ذهن من آشفته و پریشان. یاد گرفتن زبان جدید برای اطفال و جوانان شاید سادهتر باشد، اما برای افراد مسن، پر از دشواری است. نمیتوان بهزودی آموخت، نمیتوان بهآسانی با تفاوتهای فرهنگی و تکنالوژی جهان پیشرفته همگام شد.
هرقدر تلاش کنی که بر حال تمرکز کنی، بازهم خواهینخواهی به گذشته برمیگردی—به آنهایی که در آنجا جا ماندهاند. بهویژه به دختران. به آنهایی که پشت درهای بسته، میان خواستن و نتوانستن گیر ماندهاند. دخترانی که حق رفتن به مکتب از آنها گرفته شده و کتابهایشان در گوشهٔ خانه خاک میخورد. آنهایی که بهجای درس خواندن، مجبور اند برای زندهماندن خانواده کار کنند، بیآنکه فرصتی برای ساختن آیندهٔ خود داشته باشند.
به نوریه فکر میکنم—دختری که از ناچاری، برای نان آوردن، لباس مردانه پوشید تا بتواند کار کند و دست خانوادهاش را بگیرد. او هویت خود را پنهان کرد تا زنده بماند. و به عابده—که وقتی راهی برای گریز از ازدواج اجباری با یک طالب نیافت، خود را به آتش کشید. چه درد عمیقی در جان یک دختر مینشیند که مرگ را بر چنین زندگی ترجیح بدهد؟
اینها تنها نام نیستند، تنها قصه نیستند—اینها گوشههایی از حقیقتاند؛ حقیقتی که هر روز در گوشهگوشهٔ وطن تکرار میشود. دخترانی که در میان دیوارهای بلند محدودیت، آهستهآهسته خاموش میشوند. نه صدایشان شنیده میشود و نه دردشان دیده.
در غربت، آزادی مزهٔ عجیبی دارد؛ شیرین است، اما همیشه گلوی آدم را میسوزاند. وقتی دخترانی را میبینم که با آرامی به مکتب میروند، میخندند و برای حال و آیندهشان تصمیم میگیرند، دلم هم خوش میشود و هم میگیرد. خوش از اینکه دنیا هنوز جای نفس کشیدن دارد، و گرفته از اینکه آنسوی دنیا، دخترانی هستند که نفسهایشان را با ترس میشمارند.
گاهی با خود میگویم: «مهاجرت نجات است یا فراموشی؟» من نجات یافتهام، اما از چه؟ و به بهای چه؟ از جایی که هر سنگش را میشناختم، آمدهام به جایی که باید خودم را از نو بشناسم. مگر میشود گذشته را کنار گذاشت، وقتی هر خاطره مثل ریشه در جان آدم پیچیده باشد؟
مهاجرت تنها تغییر مکان نیست؛ دو توته شدن است. نیمی از وجود آدم در گذشته میماند و نیم دیگر، مجبور است به پیش برود. من هنوز میان این دو نیمه سرگردانم. وقتی قلم به دست میگیرم، گویی پلی میان این دو جهان میسازم. مینویسم تا فراموش نکنم، تا آنها هم فراموش نشوند.
دختران سرزمین من، قصههای ناتماماند. قصههایی که هر روز، کسی صفحهای از آن را مچاله میکند و میسوزاند. اما باور دارم که این قصهها روزی کامل خواهند شد—شاید نه به دست ما، اما به دست همان دخترانی که هنوز در عمق تاریکی، به روشنایی باور دارند.
گاهی در آیینه به خودم میبینم و از خود میپرسم: «تو کی هستی؟ مهاجر؟ آموزگار؟ مادر؟» و پاسخی که در ذهنم میآید، ساده اما سنگین است: «من شاهد هستم.» شاهد درد، شاهد امید، شاهد خاموشی و فریاد—اما شاهدی درمانده، که نمیتواند آنگونه که باید، برای بهتر شدن زندگی مردم و دختران وطنش کاری انجام دهد.
بعد از آمدن طالبان به افغانستان، شماری از مردم از سوی کشورهای مختلف پذیرفته شدند و بهگونهٔ رسمی انتقال داده شدند. این، در مقایسه با آنهایی که از راههای قاچاقی و غیرقانونی مجبور به ترک وطن شدند، نوعی سهولت به حساب میآید. اما حقیقت این است که چالشها، تا اندازهٔ زیاد، در هر دو راه یکسان است، چه با طیاره، چه از راههای تاریک و پرخطر. زیرا پس از ورود به جامعهٔ جدید، با تغییر محیط، زبان، فرهنگ و شیوهٔ زندگی، فصل تازهای از دشواریها آغاز میشود.
وقتی به عقب نگاه میکنی، به زادگاه و محل زندگیات، به کوچهها و سرکهایی که با همهٔ خاک و گردشان برایت آشنا و عزیز بودند، به وابستهگان نزدیک، دوستان و همکاران، خواهی نخواهی بغضی گلویت را میگیرد.
برای من که آسان نبود؛ تا امروز هم نتوانستهام این درد را هضم کنم. روزی که شهر را ترک میکردم و به عقب نگاه انداختم، تصویرهایی در ذهنم حک شد که هنوز هم رهایم نمیکند: مردم هراسان، اطفال وحشتزده، مردان پریشان و سرگردان، و زنانی که از همان آغاز معلوم بود چه سرنوشتی در انتظارشان است. دخترانی که نگاهشان پر از پرسش بود؛ پرسشهایی که هیچکس جرأت پاسخ گفتن به آنها را نداشت. شاگردانم، همکارانم و زنان و دختران قوم و خویش—همه در آن لحظه در ذهنم جمع شده بودند.
همانجا حس کردم که من تنها یک مسافر نیستم؛ من بارِ قصههایی را با خود میبرم که در گلوها مانده و گفته نشدهاند.
در سرزمینی که به آن پناه آوردم، همهچیز منظم و قانونمند بود، اما ذهن من آشفته و پریشان. یاد گرفتن زبان جدید برای اطفال و جوانان شاید سادهتر باشد، اما برای افراد مسن، پر از دشواری است. نمیتوان بهزودی آموخت، نمیتوان بهآسانی با تفاوتهای فرهنگی و تکنالوژی جهان پیشرفته همگام شد.
هرقدر تلاش کنی که بر حال تمرکز کنی، بازهم خواهینخواهی به گذشته برمیگردی—به آنهایی که در آنجا جا ماندهاند. بهویژه به دختران. به آنهایی که پشت درهای بسته، میان خواستن و نتوانستن گیر ماندهاند. دخترانی که حق رفتن به مکتب از آنها گرفته شده و کتابهایشان در گوشهٔ خانه خاک میخورد. آنهایی که بهجای درس خواندن، مجبور اند برای زندهماندن خانواده کار کنند، بیآنکه فرصتی برای ساختن آیندهٔ خود داشته باشند.
به نوریه فکر میکنم—دختری که از ناچاری، برای نان آوردن، لباس مردانه پوشید تا بتواند کار کند و دست خانوادهاش را بگیرد. او هویت خود را پنهان کرد تا زنده بماند. و به عابده—که وقتی راهی برای گریز از ازدواج اجباری با یک طالب نیافت، خود را به آتش کشید. چه درد عمیقی در جان یک دختر مینشیند که مرگ را بر چنین زندگی ترجیح بدهد؟
اینها تنها نام نیستند، تنها قصه نیستند—اینها گوشههایی از حقیقتاند؛ حقیقتی که هر روز در گوشهگوشهٔ وطن تکرار میشود. دخترانی که در میان دیوارهای بلند محدودیت، آهستهآهسته خاموش میشوند. نه صدایشان شنیده میشود و نه دردشان دیده.
در غربت، آزادی مزهٔ عجیبی دارد؛ شیرین است، اما همیشه گلوی آدم را میسوزاند. وقتی دخترانی را میبینم که با آرامی به مکتب میروند، میخندند و برای حال و آیندهشان تصمیم میگیرند، دلم هم خوش میشود و هم میگیرد. خوش از اینکه دنیا هنوز جای نفس کشیدن دارد، و گرفته از اینکه آنسوی دنیا، دخترانی هستند که نفسهایشان را با ترس میشمارند.
گاهی با خود میگویم: «مهاجرت نجات است یا فراموشی؟» من نجات یافتهام، اما از چه؟ و به بهای چه؟ از جایی که هر سنگش را میشناختم، آمدهام به جایی که باید خودم را از نو بشناسم. مگر میشود گذشته را کنار گذاشت، وقتی هر خاطره مثل ریشه در جان آدم پیچیده باشد؟
مهاجرت تنها تغییر مکان نیست؛ دو توته شدن است. نیمی از وجود آدم در گذشته میماند و نیم دیگر، مجبور است به پیش برود. من هنوز میان این دو نیمه سرگردانم. وقتی قلم به دست میگیرم، گویی پلی میان این دو جهان میسازم. مینویسم تا فراموش نکنم، تا آنها هم فراموش نشوند.
دختران سرزمین من، قصههای ناتماماند. قصههایی که هر روز، کسی صفحهای از آن را مچاله میکند و میسوزاند. اما باور دارم که این قصهها روزی کامل خواهند شد—شاید نه به دست ما، اما به دست همان دخترانی که هنوز در عمق تاریکی، به روشنایی باور دارند.
گاهی در آیینه به خودم میبینم و از خود میپرسم: «تو کی هستی؟ مهاجر؟ آموزگار؟ مادر؟» و پاسخی که در ذهنم میآید، ساده اما سنگین است: «من شاهد هستم.» شاهد درد، شاهد امید، شاهد خاموشی و فریاد—اما شاهدی درمانده، که نمیتواند آنگونه که باید، برای بهتر شدن زندگی مردم و دختران وطنش کاری انجام دهد.
❤2😢1
گندم
Photo
و با آنهم، این شاهد بودن باری است که نمیشود از آن شانه خالی کرد.
من از سرزمینی آمدهام که دخترانش هنوز برای سادهترین حقوق شان میجنگند. من صدای آنها را با خود آوردهام، حتی اگر گاهی در هیاهوی این دنیا گم شود. و تا وقتی نفس میکشم، این صدا را در واژههایم زنده نگه میدارم.
شاید روزی دوباره به همان کوچهها برگردم، دروازهٔ همان خانه را باز کنم و بوی گذشته را حس کنم. اما راستش، برگشت به گذشته دیگر برایم جالب نیست؛ زیرا هیچچیز در جای خود باقی نمانده—نه پدر و مادری، نه خواهر و برادری، نه آن آدمها و نه آن حالوهوا.
باید پذیرفت که زندگی، با همه تلخیهایش، رو به پیش میرود. باید از فرصتهای اندکی که باقی مانده، استفاده کرد و آنچه از عمر مانده را انسانیتر و آگاهانهتر زیست.
✍️: گندم
من از سرزمینی آمدهام که دخترانش هنوز برای سادهترین حقوق شان میجنگند. من صدای آنها را با خود آوردهام، حتی اگر گاهی در هیاهوی این دنیا گم شود. و تا وقتی نفس میکشم، این صدا را در واژههایم زنده نگه میدارم.
شاید روزی دوباره به همان کوچهها برگردم، دروازهٔ همان خانه را باز کنم و بوی گذشته را حس کنم. اما راستش، برگشت به گذشته دیگر برایم جالب نیست؛ زیرا هیچچیز در جای خود باقی نمانده—نه پدر و مادری، نه خواهر و برادری، نه آن آدمها و نه آن حالوهوا.
باید پذیرفت که زندگی، با همه تلخیهایش، رو به پیش میرود. باید از فرصتهای اندکی که باقی مانده، استفاده کرد و آنچه از عمر مانده را انسانیتر و آگاهانهتر زیست.
✍️: گندم
❤5
آنروزها شب روشن از فانوس شببو بود
در جایجایِ این کویرِ خسته، آهو بود
در بادگیرِ خانههای گنبدی هر شب
لالاییِ اندوهگینِ باد، هو هو بود
در باغهای پر درختِ توی آبادی
هر گِردِ روی شاخههای سیب، گردو بود
هرچند دستِ شاخه از گیلاس خالی بود
اما همیشه تا دلت میخواست آلو بود
گنجشکهای زخمیِ هر روزِ دِه بودیم
وقتی کمان دختران کوچه ابرو بود
آبِ زلالِ کوزههای اهلِ آبادی
از نقرههای جاری هر روزِ یک جو بود
ما چشمهچشمه ساده بودیم و خدا میدید
دستِ تمام اهل دِه، آن روزها رو بود
در سایهسارِ چلچراغِ روشن انگور
تسبیح سبزِ ما همیشه ذکر یاهو بود
#موسی_عصمتی
در جایجایِ این کویرِ خسته، آهو بود
در بادگیرِ خانههای گنبدی هر شب
لالاییِ اندوهگینِ باد، هو هو بود
در باغهای پر درختِ توی آبادی
هر گِردِ روی شاخههای سیب، گردو بود
هرچند دستِ شاخه از گیلاس خالی بود
اما همیشه تا دلت میخواست آلو بود
گنجشکهای زخمیِ هر روزِ دِه بودیم
وقتی کمان دختران کوچه ابرو بود
آبِ زلالِ کوزههای اهلِ آبادی
از نقرههای جاری هر روزِ یک جو بود
ما چشمهچشمه ساده بودیم و خدا میدید
دستِ تمام اهل دِه، آن روزها رو بود
در سایهسارِ چلچراغِ روشن انگور
تسبیح سبزِ ما همیشه ذکر یاهو بود
#موسی_عصمتی
❤2
Forwarded from مُبهم :)
هرکسی به اندازه ضربههایی که خورده تنهاییاش را محکمتر بغل کرده است.
آلبر کامو
آلبر کامو
❤5
❤2