قصه های مادر بزرگ
116 subscribers
136 photos
104 videos
24 files
24 links
Download Telegram
اینست چهارشنبه سوری ایران کهن ما ...ترقه ممنوع 🚫
به پایان آمد این دفتر
حکایت همچنان باقیست .
پایان مسابقات هنرهای نمایشی دانش آموزان نیشابور ،اسفند ۱۴۰۳
به بچه‌ها کتاب خوندن یاد بدید ...

موبایل روان بچه‌ها رو دچار فرسایش میکنه

@GHMB1
🌹🌹🌹🌹
از کتاب
قصه های ننه گلبهار
غافل نشین ،کتابی با داستانهای شیرین وآموزنده در باره
فرهنگ وآیین وسنن ایران عزیزمون 🌺🌺
فروش در کتابفروشی ،شبهای روشن ،خیابان دارایی وکلبه کتاب کلیدر ،پاساژ فردوسی شمالی
یک بازی زیبا وهدفمند برای کودکان دلبند شما
@GHMB1
❤️❤️❤️❤️
Forwarded from به یاد انوشه
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
سخن شعرای بزرگ در مورد قانون جذب


مولانا :
خوب خوبی را کند جذب این بدان
طیبات و طیبین بر وی بخوان
در جهان هر چیز چیزی جذب کرد
گرم گرمی را کشید و سرد سرد


حافظ :
خوش باش که هر که راز داند
داند که خوشی خوشی کشاند
شیرین چو شکر تو باش شاکر
شاکر هم دم شکر ستاند


مولانا :
با دل گفتم ز دیگران بیش مباش
رو مرهم ریش باش نیش مباش
خواهی که ز هیچ کس به تو بد نرسد
بدگوی و بد آموز و بد اندیش مباش


صائب تبریزی :
این چه حرفیست که در عالم بالاست بهشت
هر کجا وقت خوش افتاد همانجاست بهشت
دوزخ از تیرگی بخت درون منو توست
گر درون تیره نباشد همه دنیاست بهشت


حافظ:
آسان گیر بر خود کارها کز روی طبع
سخت میگیرد جهان بر مردمان سخت کوش


مولانا :
تا در طلب گوهر کانی کانی
تا در هوس لقمه نانی نانی
این نکته رمز اگر بدانی دانی
هر چیز که در جستن آنی آنی


مولانا :
این جهان کوه است و فعل ما ندا
سوی ما آید نداها را صدا
جوجه شترمرغ
@mer30tv
#قصه_کودکانه

یه قصه شیرین😍
برای کودک دلبند شما🥰

هر شب




@ghesse_lalaii
💕💕


قصه‌ی آموزنده‌ی «دانه‌ی کوچولوی صبور»



روزی روزگاری، در یک باغ بزرگ و زیبا، دانه‌ی کوچکی زیر خاک زندگی می‌کرد. اسمش «دانی» بود. دانی هر روز صدای پرنده‌ها را می‌شنید و آرزو می‌کرد مثل آن‌ها آسمان را ببیند.
یک روز از کرم خاکی پرسید: «چرا من هنوز زیر خاک هستم؟ من می‌خواهم همین امروز درخت بزرگی شوم!»
کرم خاکی لبخندی زد و گفت: «برای بزرگ شدن باید صبر داشته باشی. هر چیزی زمان خودش را دارد.»
اما دانی حوصله نداشت. هر روز غر می‌زد: «چرا هنوز خبری نیست؟ چرا من بزرگ نمی‌شوم؟»
چند هفته گذشت. باران بارید، خورشید تابید و دانی کم‌کم ریشه داد. بعد یک جوانه‌ی کوچک از خاک بیرون آورد.
وقتی اولین بار آسمان آبی را دید، خیلی خوشحال شد. اما باز هم گفت: «من هنوز درخت نشده‌ام!»
نسیم آرامی وزید و گفت: «اگر عجله کنی، ریشه‌هایت محکم نمی‌شوند.»
دانی این بار تصمیم گرفت صبور باشد. هر روز کمی رشد کرد. برگ‌هایش بیشتر شد و تنه‌اش قوی‌تر شد.
سال‌ها گذشت و دانی به درختی بزرگ و تنومند تبدیل شد. پرنده‌ها روی شاخه‌هایش لانه ساختند، کودکان زیر سایه‌اش بازی کردند و همه از دیدن او لذت می‌بردند.
روزی دانی به دانه‌ی کوچکی که کنار او در خاک بود گفت: «من هم روزی مثل تو بودم. فکر می‌کردم باید خیلی زود بزرگ شوم. اما فهمیدم که موفقیت با صبر، تلاش و زمان به دست می‌آید.»
دانه‌ی کوچک لبخند زد و با امید منتظر روزهای آینده ماند.
نتیجه‌ی قصه: صبر و تلاش، ما را به هدف‌هایمان می‌رساند. هیچ موفقیت بزرگی یک‌شبه به دست نمی‌آید.

🪷🌿🪷🌿
@GhMB1
. این قصه در عین حال که تلخی خیانت را نشان می‌دهد، شکوه و اصالت وفاداری را نیز به زیبایی به تصویر می‌کشد.
این قصه، «افسانه فانوس و شهر سراب‌ها» نام دارد:
روزگاری در دهکده‌ای ساحلی، زن و شوهری زندگی می‌کردند. زن که «ماهور» نام داشت، به زیبایی، متانت و قلب پاکش در تمام آن دیار شهره بود. همسرش «شهاب»، مردی ماجراجو و تاجر بود. ماهور با تمام وجود عاشق شهاب بود و هر بار که او برای تجارت به سفرهای دریایی می‌رفت، در کلبه چوبی‌شان می‌ماند، به امواج دریا چشم می‌دوخت و با چرخ ریسندگی‌اش پارچه‌هایی از ابریشم می‌بافت تا روزگار بگذراند.
یک روز، شهاب برای تجارتی بزرگ به شهری دوردست به نام "شهر سراب‌ها" سفر کرد. آنجا شهری پر از زرق و برق و فریبندگی بود. شهاب در آنجا با زنی ثروتمند و افسونگر آشنا شد که وعده قدرت و ثروت بی‌نهایت به او داد. چشمان شهاب از آن همه تجمل کور شد؛ او عشق پاک ماهور و عهدی که با او بسته بود را فراموش کرد و تصمیم گرفت در همان شهر بماند و زندگی جدیدی بسازد. او دیگر هرگز نامه‌ای برای ماهور نفرستاد.
سال‌ها گذشت. ماهور هر روز صبح به ساحل می‌رفت و چشم به افق می‌دوخت، و شب‌ها فانوسی پرنور پشت پنجره می‌گذاشت تا اگر همسرش شبی در تاریکی بازگشت، مسیر خانه را گم نکند. مردم روستا که از ماجرا باخبر شده بودند، به او می‌گفتند: «ماهور، شهاب تو را فراموش کرده و با زنی دیگر ازدواج کرده است. جوانی و زیبایی‌ات را به پای مردی خیانتکار هدر نده. فانوس را خاموش کن و به زندگی‌ات برس.»
اما ماهور با لبخندی آرام پاسخ می‌داد: «من پاسبان عشق و عهدِ خودم هستم، نه نگهبانِ قلب او. وفاداری من، حقیقتِ روحِ من است و خاموش کردن این فانوس، خاموش کردنِ نوری است که در قلب خودم می‌تپد.»
پس از سال‌ها، چرخ روزگار چرخید. زن فریبنده در شهر سراب‌ها، تمام ثروت و جوانی شهاب را از چنگش درآورد و وقتی شهاب ورشکسته و بیمار شد، او را از قصر خود بیرون انداخت. شهاب که حالا پیر، شکسته، فقیر و پر از پشیمانی شده بود، با تنی خسته و قلبی سرشار از شرم، سوار بر قایقی کوچک راهی دهکده زادگاهش شد.
در یک شب طوفانی و تاریک، قایق شهاب در هم شکست، اما او با دیدن نور ضعیف یک فانوس در دوردست، خود را کشان‌کشان به ساحل رساند. وقتی به کلبه قدیمی رسید، با دستانی لرزان در را زد. ماهور که حالا موهایش همچون برف سپید شده و چشمانش از شدت سال‌ها دوختن به تاریکی کم‌سو شده بود، در را باز کرد. او از بوی دریا و صدای نفس‌های خسته مرد، همسرش را شناخت.
ماهور بدون هیچ کینه و خشمی، شهاب را به داخل آورد. لباس گرم بر تنش پوشاند و کاسه‌ای سوپ داغ به او داد. شهاب که زیر بار شرم و گناه در حال خرد شدن بود، به پای ماهور افتاد، به تلخی گریست و گفت: «چگونه می‌توانی با من چنین مهربان باشی؟ من جوانی‌ات را دزدیدم، عهدمان را شکستم، به تو خیانت کردم و تو را در تنهایی رها کردم. آیا از من متنفر نیستی؟ چگونه مرا می‌بخشی؟»
ماهور با آرامشی که تنها از یک روح بزرگ برمی‌آید، در کنار او نشست. به چشمان پر از اشک شهاب نگاه کرد و با صدایی نرم اما استوار گفت:
«شهاب... تو به خودت و به عهدی که بستی خیانت کردی، و تاوانش را نیز با از دست دادن آرامش، جوانی و غرورت دادی. اما من نمی‌خواستم به روح خودم خیانت کنم. وفاداری من به تو، به این خاطر نبود که تو انسان بی‌نقصی بودی، بلکه به این خاطر بود که عشقِ من حقیقی بود.
خیانت تو، انعکاسِ فقر و تاریکیِ درونِ تو بود و وفاداری من، انعکاسِ نور و غنای درونِ من. من قلبم را پاک نگه داشتم و به عهدم وفادار ماندم. ببین... امروز، تو در آتش حسرت و شرم می‌سوزی و چیزی برایت نمانده، اما من در آرامش و سربلندی زندگی می‌کنم، زیرا هیچ‌گاه شرمنده آینه نشدم.»
می‌گویند شهاب تا آخر عمر در کنار ماهور ماند، اما نه به عنوان یک همسر مغرور، بلکه مانند سایه‌ای پشیمان که هر روز در برابر عظمت روح زنی که به او خیانت کرده بود، سر تعظیم فرود می‌آورد.

@GHMB1
🪷🌿🪷🌿🪷
"کامبیز و باجناق خوش‌اشتها!
روزی روزگاری، مردی بود به نام «کامبیز» که یک باجناق بسیار خوش‌اشتها به نام «هوشنگ» داشت. هوشنگ عادت داشت هر پنجشنبه شب، بدون دعوت به خانه کامبیز بیاید و مثل یک جاروبرقیِ صنعتی، یخچال و سفره را جارو کند!
یک پنجشنبه، کامبیز که دیگر کارد به استخوانش رسیده بود، تصمیم گرفت درسی تاریخی به باجناقش بدهد. او به همسرش گفت: «امشب تو استراحت کن، من خودم یک سوپ مخصوص برای هوشنگ می‌پزم!»
کامبیز وارد آشپزخانه شد. یک قابلمه بزرگ برداشت و در آن تا جایی که می‌توانست فلفل قرمز هندی، سس تند مکزیکی، پودر کاری و چند تکه فلفل هالوپینو ریخت. سوپ آن‌قدر تند شده بود که اگر یک قاشق از آن را روی آسفالت خیابان می‌ریختی، آسفالت سوراخ می‌شد! کامبیز با خودش خندید و گفت: «امشب کاری می‌کنم که هوشنگ به جای آب، از دهانش آتش بیرون بیاید و دیگر هوس نکند اینجا چتر شود!»
ساعت ۸ شب زنگ در به صدا درآمد. هوشنگ بود... اما با چهره‌ای درهم‌رفته و دستمالی که دور صورتش بسته بود!
کامبیز با پوزخند گفت: «به‌به! بفرما هوشنگ جان! برایت یک سوپ مخصوص پخته‌ام که انگشتانت را هم با آن می‌خوری!»
هوشنگ با ناله گفت: «ای وای کامبیز جان، دستت درد نکند ولی دو ساعت پیش دندان عقلم را جراحی کردم. دکتر گفته تا سه روز فقط باید بستنی و مایعات خنک بخورم. اصلاً نمی‌توانم چیز گرم و تند بخورم. راستش تو راه یک سطل بستنی خانواده خریدم که با هم بخوریم!»
در همین حین، همسر کامبیز (که خواهرزن هوشنگ می‌شد) وارد پذیرایی شد. بوی سوپ را کشید و گفت: «وای کامبیز! چه بوی فوق‌العاده‌ای! حالا که هوشنگ نمی‌تواند بخورد، حیف است این سوپ مقوی که این‌همه برایش زحمت کشیدی هدر برود. من هم که رژیم دارم. پس خودت قابلمه را بیاور و تا قطره آخرش را بخور که قوت بگیری!»
کامبیز رنگش مثل گچ دیوار سفید شد. اگر می‌گفت سوپ را مسموم کرده که آبرویش پیش همسر و باجناقش می‌رفت! پس مجبور شد لبخند تلخی بزند و کاسه سوپ را جلویش بگذارد.
با خوردن قاشق اول، چشمان کامبیز از حدقه بیرون زد.
با قاشق دوم، رنگش مثل لبوی پخته سرخ شد.
با قاشق سوم، احساس کرد یک اژدها در معده‌اش در حال رقص بریک است!
هوشنگ در حالی که با لذت بستنی وانیلی‌اش را می‌خورد، به کامبیز که از گوش‌هایش دود بیرون می‌زد نگاه کرد و گفت: «کامبیز جان، چرا گریه می‌کنی؟ سوپت خیلی داغ است؟»
کامبیز در حالی که سعی می‌کرد با دستش خودش را باد بزند، با صدای گرفته گفت: «نه... از خوشحالی است... خیلی خوشمزه‌ است...!»
آن شب کامبیز تا صبح در دستشویی با آب یخ روزگار گذراند و همان‌جا بود که به عمیق‌ترین شکل ممکن به این نتیجه رسید:
«هر چه کنی به خود کنی، گر همه نیک و بد کنی!» 😂
26s
Model 10:45 PM
Thoughts
Expand to view model thoughts

chevron_right
info
Google AI models may make mistakes, so double-check outputs.
Use Arrow Up and Arrow Down to select a turn, Enter to jump to it, and Escape to return to the chat.

"
https://aistudio.google.com/prompts/new_chat#:~:text=%DA%A9%D8%A7%D9%85%D8%A8%DB%8C%D8%B2%20%D9%88%20%D8%A8%D8%A7%D8%AC%D9%86%D8%A7%D9%82,Run