کتاب جیبی - خلاصه کتاب سوال پشت سوال
📻@podchi
پادکست کتاب جیبی - خلاصه کتاب سوال پشت سوال
تمرین مسئولیتپذیری فردی در زندگی و محل کار
QBQ! The Question Behind the Question: Practicing Personal Accountability
نویسنده: جان میلر | John G. Miller
ناشر: هورمزد | مترجم: مژگان حیدرعلی
گوینده و متن: مهدی بهمنی
تدوین و صدابرداری: رضا بهمنی
طراح پوستر: کورش عنبری
تمرین مسئولیتپذیری فردی در زندگی و محل کار
QBQ! The Question Behind the Question: Practicing Personal Accountability
نویسنده: جان میلر | John G. Miller
ناشر: هورمزد | مترجم: مژگان حیدرعلی
گوینده و متن: مهدی بهمنی
تدوین و صدابرداری: رضا بهمنی
طراح پوستر: کورش عنبری
📻podchi منبع #کتاب_جیبی
🔹از برونگرایی تا وجدانمندی؛
شخصیت ما با افزایش سن دچار تغییرات ناملموس میشود
پژوهشهای جدید روانشناسان دانشگاه زوریخ نشان میدهند که ویژگیهای شخصیتی برخلاف باور عمومی،
با افزایش سن دستخوش تغییرات قابلتوجهی میشوند.
اگرچه بسیاری از افراد تصور میکنند هستهی شخصیتیشان ثابت میماند،
اما دادههای مربوط به بیش از ۱۶۶٬۹۷۱ نفر در کشورهای مختلف، تصویری متفاوت ارائه میدهد.
بر اساس مدلِ:
پنجعاملی شخصیت (Big Five)،
با گذشت زمان سطح برونگرایی، روانرنجوری و گشودگی به تجربه معمولا کاهش مییابد.
در مقابل، میزان توافقپذیری و وظیفهشناسی در افراد با افزایش سن روندی صعودی دارد.
این تغییرات نشان میدهد که پختگی میتواند منجر به آرامتر و مسئولیتپذیرتر شدن انسانها شود.
https://www.iflscience.com/your-personality-isnt-as-stable-as-you-think-this-is-how-you-will-change-as-you-age-84279
شخصیت ما با افزایش سن دچار تغییرات ناملموس میشود
پژوهشهای جدید روانشناسان دانشگاه زوریخ نشان میدهند که ویژگیهای شخصیتی برخلاف باور عمومی،
با افزایش سن دستخوش تغییرات قابلتوجهی میشوند.
اگرچه بسیاری از افراد تصور میکنند هستهی شخصیتیشان ثابت میماند،
اما دادههای مربوط به بیش از ۱۶۶٬۹۷۱ نفر در کشورهای مختلف، تصویری متفاوت ارائه میدهد.
بر اساس مدلِ:
پنجعاملی شخصیت (Big Five)،
با گذشت زمان سطح برونگرایی، روانرنجوری و گشودگی به تجربه معمولا کاهش مییابد.
در مقابل، میزان توافقپذیری و وظیفهشناسی در افراد با افزایش سن روندی صعودی دارد.
این تغییرات نشان میدهد که پختگی میتواند منجر به آرامتر و مسئولیتپذیرتر شدن انسانها شود.
https://www.iflscience.com/your-personality-isnt-as-stable-as-you-think-this-is-how-you-will-change-as-you-age-84279
📍در ستایش خودشیفتگی
(آیا دوست داشتنِ خود، همیشه نشانهی بیماری است؟)
✍️ #مصطفی_سلیمانی
🔻 بعضی آدمها آنقدر از متهم شدن به خودشیفتگی میترسند که آرامآرام از خودشان حذف میشوند. تعریف را پس میزنند، خواستههایشان را پنهان میکنند، موفقیتشان را کوچک میشمارند و حتی وقتی زخمی شدهاند، نگراناند مبادا با حرف زدن از درد خود، «زیادی خودشان را مهم گرفته باشند». انگار فضیلت از جایی آغاز میشود که انسان خودش را از مرکز زندگیاش کنار بزند.
■ خودشیفتگی در زبان روزمره تقریباً همیشه دشنام است. کافی است کسی از خودش حرف بزند، به ظاهرش اهمیت بدهد یا از موفقیتش خوشحال باشد تا برچسب آماده شود: «خودشیفته است.» میان خوددوستی سالم، ویژگیهای خودشیفتهوار و «اختلال شخصیت خودشیفته» فاصلهای جدی وجود دارد. اختلال با احساس استحقاق، نیاز شدید به تحسین، حساسیت به انتقاد و دشواری در همدلی شناخته میشود؛ اما دوست داشتن خود، بهخودیخود بیماری نیست.
■ هاینتس کوهوت، روانکاو اتریشیـآمریکایی و بنیانگذار مکتب «روانشناسی خود»، بر اهمیت دیده شدن در شکلگیری یک «خود» منسجم تأکید میکرد. کودک برای ساختن تصویری باثبات از خویش نیاز دارد تجربه کند که حضورش اهمیت دارد. مشکل همیشه از دوست داشته شدنِ بیش از حد آغاز نمیشود؛ گاهی از به اندازه کافی دیده نشدن شروع میشود. کسی که تجربهای پایدار از ارزشمندی ندارد، ممکن است بعدها عمرش را صرف جمع کردن تأیید دیگران کند.
■ خودشیفتگی افراطی و تحقیر افراطی خویش گاهی از یک ریشه تغذیه میکنند: ناتوانی در داشتن تصویری واقعبینانه از خود. خودبزرگبینی و خودتحقیری، دو سوی ظاهراً متضادِ یک درگیری با ارزش خویشاند. سلامت روان شاید جایی میان این دو باشد؛ جایی که انسان نه خودش را مرکز جهان ببیند و نه حاشیه بیاهمیت آن.
■ ما برای دوست داشتن دیگران آموزش دیدهایم، اما کمتر کسی یادمان داده چگونه خودمان را نیز موضوع محبت قرار دهیم. وقتی نوبت خودمان میرسد، مهربانی مشکوک میشود. استراحت را تنبلی، مرزبندی را خودخواهی، نه گفتن را بیمحبتی و افتخار به خویش را غرور مینامیم. انگار محبت فقط زمانی اخلاقی است که گیرندهاش خود ما نباشیم.
■ خودشیفتگی سالم شاید همین باشد: انسان بتواند خودش را ببیند و از آنچه میبیند شرمگین نباشد. جلوی آینه بایستد و بیآنکه دنبال نقص بعدی بگردد، از چهرهاش خوشش بیاید. کاری را خوب انجام دهد و منتظر اجازه دیگری برای افتخار کردن نماند. بگوید «من این را خوب انجام دادم»، بیآنکه اضافه کند «البته چیزی نبود». اینها لزوماً خودبزرگبینی نیستند؛ گاهی فقط نشانه آناند که آدم با خودش دشمن نیست.
■ مسئله از جایی آغاز میشود که عشق به خود به کوچک کردن دیگری احتیاج پیدا کند. اگر برای زیبا بودن من، دیگری باید زشت باشد؛ اگر برای موفق بودن من، دیگری باید شکست بخورد؛ اگر برای ارزشمند بودن من، همه باید تحسینم کنند، دیگر با خوددوستی روبهرو نیستیم، بلکه با «خودی» شکننده مواجهیم که برای سرپا ماندن از جهان سوخت میگیرد. خودشیفتگی بیمارگونه، برخلاف ظاهر پرطمطراقش، آسیبپذیر است؛ کافی است کسی تحسین نکند یا نقد کند تا این بنا بلرزد.
■ انسانِ آشتیکرده با خودش، به تماشاگران کمتری احتیاج دارد. میتواند کسی را زیباتر، موفقتر یا محبوبتر ببیند و احساس تهدید نکند. چون ارزش او مسابقهای نیست که فقط یک نفر برندهاش باشد. خوددوستی سالم ظرفیت دوست داشتن دیگری را کم نمیکند؛ شاید بیشترش کند. کسی که گرسنه تأیید نیست، لازم نیست هر رابطهای را به آینهای برای اثبات خودش تبدیل کند.
■ شاید بد نباشد کمی از خودشیفتگی اعاده حیثیت کنیم. نه از آن نوعی که جهان را موظف میداند مدام برایش دست بزند؛ از آن بخش ضروریای که به انسان اجازه میدهد خودش را دوستداشتنی بداند. چیزی در ما باید بتواند بگوید: «من هم مهمم.» نه مهمتر از همه، نه بینیاز از همه؛ فقط مهم. شاید بلوغ همین باشد: آنقدر خودمان را دوست داشته باشیم که مجبور نباشیم دیگران را کوچک کنیم، و آنقدر دیگران را ببینیم که عشق به خودمان به نابینایی تبدیل نشود.
گاهی برای دوست داشتن جهان، لازم است کسی درون ما وجود داشته باشد که خودش را شایسته دوست داشته شدن بداند.
#در_ستایش ۹
❤️☘
(آیا دوست داشتنِ خود، همیشه نشانهی بیماری است؟)
✍️ #مصطفی_سلیمانی
🔻 بعضی آدمها آنقدر از متهم شدن به خودشیفتگی میترسند که آرامآرام از خودشان حذف میشوند. تعریف را پس میزنند، خواستههایشان را پنهان میکنند، موفقیتشان را کوچک میشمارند و حتی وقتی زخمی شدهاند، نگراناند مبادا با حرف زدن از درد خود، «زیادی خودشان را مهم گرفته باشند». انگار فضیلت از جایی آغاز میشود که انسان خودش را از مرکز زندگیاش کنار بزند.
■ خودشیفتگی در زبان روزمره تقریباً همیشه دشنام است. کافی است کسی از خودش حرف بزند، به ظاهرش اهمیت بدهد یا از موفقیتش خوشحال باشد تا برچسب آماده شود: «خودشیفته است.» میان خوددوستی سالم، ویژگیهای خودشیفتهوار و «اختلال شخصیت خودشیفته» فاصلهای جدی وجود دارد. اختلال با احساس استحقاق، نیاز شدید به تحسین، حساسیت به انتقاد و دشواری در همدلی شناخته میشود؛ اما دوست داشتن خود، بهخودیخود بیماری نیست.
■ هاینتس کوهوت، روانکاو اتریشیـآمریکایی و بنیانگذار مکتب «روانشناسی خود»، بر اهمیت دیده شدن در شکلگیری یک «خود» منسجم تأکید میکرد. کودک برای ساختن تصویری باثبات از خویش نیاز دارد تجربه کند که حضورش اهمیت دارد. مشکل همیشه از دوست داشته شدنِ بیش از حد آغاز نمیشود؛ گاهی از به اندازه کافی دیده نشدن شروع میشود. کسی که تجربهای پایدار از ارزشمندی ندارد، ممکن است بعدها عمرش را صرف جمع کردن تأیید دیگران کند.
■ خودشیفتگی افراطی و تحقیر افراطی خویش گاهی از یک ریشه تغذیه میکنند: ناتوانی در داشتن تصویری واقعبینانه از خود. خودبزرگبینی و خودتحقیری، دو سوی ظاهراً متضادِ یک درگیری با ارزش خویشاند. سلامت روان شاید جایی میان این دو باشد؛ جایی که انسان نه خودش را مرکز جهان ببیند و نه حاشیه بیاهمیت آن.
■ ما برای دوست داشتن دیگران آموزش دیدهایم، اما کمتر کسی یادمان داده چگونه خودمان را نیز موضوع محبت قرار دهیم. وقتی نوبت خودمان میرسد، مهربانی مشکوک میشود. استراحت را تنبلی، مرزبندی را خودخواهی، نه گفتن را بیمحبتی و افتخار به خویش را غرور مینامیم. انگار محبت فقط زمانی اخلاقی است که گیرندهاش خود ما نباشیم.
■ خودشیفتگی سالم شاید همین باشد: انسان بتواند خودش را ببیند و از آنچه میبیند شرمگین نباشد. جلوی آینه بایستد و بیآنکه دنبال نقص بعدی بگردد، از چهرهاش خوشش بیاید. کاری را خوب انجام دهد و منتظر اجازه دیگری برای افتخار کردن نماند. بگوید «من این را خوب انجام دادم»، بیآنکه اضافه کند «البته چیزی نبود». اینها لزوماً خودبزرگبینی نیستند؛ گاهی فقط نشانه آناند که آدم با خودش دشمن نیست.
■ مسئله از جایی آغاز میشود که عشق به خود به کوچک کردن دیگری احتیاج پیدا کند. اگر برای زیبا بودن من، دیگری باید زشت باشد؛ اگر برای موفق بودن من، دیگری باید شکست بخورد؛ اگر برای ارزشمند بودن من، همه باید تحسینم کنند، دیگر با خوددوستی روبهرو نیستیم، بلکه با «خودی» شکننده مواجهیم که برای سرپا ماندن از جهان سوخت میگیرد. خودشیفتگی بیمارگونه، برخلاف ظاهر پرطمطراقش، آسیبپذیر است؛ کافی است کسی تحسین نکند یا نقد کند تا این بنا بلرزد.
■ انسانِ آشتیکرده با خودش، به تماشاگران کمتری احتیاج دارد. میتواند کسی را زیباتر، موفقتر یا محبوبتر ببیند و احساس تهدید نکند. چون ارزش او مسابقهای نیست که فقط یک نفر برندهاش باشد. خوددوستی سالم ظرفیت دوست داشتن دیگری را کم نمیکند؛ شاید بیشترش کند. کسی که گرسنه تأیید نیست، لازم نیست هر رابطهای را به آینهای برای اثبات خودش تبدیل کند.
■ شاید بد نباشد کمی از خودشیفتگی اعاده حیثیت کنیم. نه از آن نوعی که جهان را موظف میداند مدام برایش دست بزند؛ از آن بخش ضروریای که به انسان اجازه میدهد خودش را دوستداشتنی بداند. چیزی در ما باید بتواند بگوید: «من هم مهمم.» نه مهمتر از همه، نه بینیاز از همه؛ فقط مهم. شاید بلوغ همین باشد: آنقدر خودمان را دوست داشته باشیم که مجبور نباشیم دیگران را کوچک کنیم، و آنقدر دیگران را ببینیم که عشق به خودمان به نابینایی تبدیل نشود.
گاهی برای دوست داشتن جهان، لازم است کسی درون ما وجود داشته باشد که خودش را شایسته دوست داشته شدن بداند.
#در_ستایش ۹
❤️☘
مغز رفیق باز
زهرا باقرزاده
Ⓜ️ خلاصه و تعریف کتاب مغز رفیق باز
➖ نویسنده: بن راین
➖ گوینده: زهراباقرزاده
➖ رسته: علوم اعصاب
➖ برگ: ۲۵۰ صفحه
مغز رفیقباز روایتی ساده و همهفهم از مهمترین دستاوردهای علم عصبشناسی امروز در حوزۀ ارتباطات اجتماعی است. پژوهشهایی که در این کتاب بیان شده همگی پیامی مشترک دارند:
کیفیت روابط ما کیفیت زندگیمان را تعیین میکند.
از سلامت روان و مقاومت جسمانی گرفته تا امید به زندگی و حتی طول عمر،
همه در گرو کیفیت ارتباط ما با همدیگر و دوری از انزواست.
➖ نویسنده: بن راین
➖ گوینده: زهراباقرزاده
➖ رسته: علوم اعصاب
➖ برگ: ۲۵۰ صفحه
مغز رفیقباز روایتی ساده و همهفهم از مهمترین دستاوردهای علم عصبشناسی امروز در حوزۀ ارتباطات اجتماعی است. پژوهشهایی که در این کتاب بیان شده همگی پیامی مشترک دارند:
کیفیت روابط ما کیفیت زندگیمان را تعیین میکند.
از سلامت روان و مقاومت جسمانی گرفته تا امید به زندگی و حتی طول عمر،
همه در گرو کیفیت ارتباط ما با همدیگر و دوری از انزواست.
🧠 چرا ترک عادت بد کافی نیست؟؛ چارلز دوهیگ از راز تغییر رفتار و ارتباط مؤثر میگوید
چارلز دوهیگ، نویسنده کتابهای پرفروش «قدرت عادت» و «ابرارتباطگران (Supercommunicators)»، میگوید حدود ۴۰ درصد کارهایی که هر روز انجام میدهیم عادتهایی هستند که مغز به صورت خودکار اجرا میکند. مغز برای صرفهجویی در انرژی، بسیاری از رفتارهای تکرارشونده را به الگوهای ثابت تبدیل میکند و در این فرآیند تفاوتی میان عادت خوب و بد قائل نیست. به همین دلیل، صرفاً تصمیم گرفتن برای ترک یک عادت معمولاً کافی نیست. ⚙️
به گفته دوهیگ، هر عادت از سه بخش تشکیل شده است: محرک، رفتار و پاداش. برای مثال، استرس میتواند محرک باشد، چک کردن مداوم تلفن همراه رفتار باشد و احساس آرامش یا فرار موقت از فشار، پاداش آن. به همین دلیل حذف کامل یک عادت از نظر عصبی بسیار دشوار است؛ راه مؤثرتر این است که رفتار را با یک رفتار سالمتر جایگزین کنیم، اما همان پاداش را حفظ کنیم. 🔁📱
او همچنین از مفهوم «عادتهای کلیدی» صحبت میکند؛ عادتهایی که تغییر آنها میتواند مجموعهای از تغییرات دیگر را نیز به دنبال داشته باشد. ورزش منظم، خواب کافی، مطالعه روزانه یا حتی مرتب کردن محیط کار، از جمله عادتهایی هستند که میتوانند بهرهوری، خلقوخو و نظم شخصی را همزمان بهبود دهند. به باور دوهیگ، همان عادتی که بیش از همه از تغییر آن میترسیم، ممکن است همان نقطهای باشد که زندگی را از چند جهت متحول میکند. 🏋️📚✨
بخش دیگری از سخنان او به قدرت گفتوگوهای مؤثر اختصاص دارد. دوهیگ معتقد است بسیاری از اختلافها به این دلیل شکل میگیرند که افراد در دو نوع گفتوگوی متفاوت قرار دارند. او سه نوع گفتوگو را معرفی میکند: گفتوگو درباره حل مسئله، گفتوگو درباره احساسات و گفتوگو درباره هویت و ارزشها. وقتی کسی در حال بیان احساسات است اما طرف مقابل فقط راهحل ارائه میدهد، ارتباط عملاً از هم گسسته میشود. 💬❤️
جمعبندی حرفهای دوهیگ ساده اما عمیق است: تغییر پایدار زمانی اتفاق میافتد که هم عادتهای روزمره خود را بازطراحی کنیم و هم شیوه صحبت کردن با دیگران را. شناخت چرخه عادت و تشخیص نوع گفتوگویی که در آن حضور داریم، میتواند کیفیت روابط، تصمیمگیری و حتی موفقیت حرفهای ما را به شکل محسوسی تغییر دهد. 🌱🤝🚀
لینک ویدئو:
https://youtu.be/ESMglAoD5vM
@ menogjournal
چارلز دوهیگ، نویسنده کتابهای پرفروش «قدرت عادت» و «ابرارتباطگران (Supercommunicators)»، میگوید حدود ۴۰ درصد کارهایی که هر روز انجام میدهیم عادتهایی هستند که مغز به صورت خودکار اجرا میکند. مغز برای صرفهجویی در انرژی، بسیاری از رفتارهای تکرارشونده را به الگوهای ثابت تبدیل میکند و در این فرآیند تفاوتی میان عادت خوب و بد قائل نیست. به همین دلیل، صرفاً تصمیم گرفتن برای ترک یک عادت معمولاً کافی نیست. ⚙️
به گفته دوهیگ، هر عادت از سه بخش تشکیل شده است: محرک، رفتار و پاداش. برای مثال، استرس میتواند محرک باشد، چک کردن مداوم تلفن همراه رفتار باشد و احساس آرامش یا فرار موقت از فشار، پاداش آن. به همین دلیل حذف کامل یک عادت از نظر عصبی بسیار دشوار است؛ راه مؤثرتر این است که رفتار را با یک رفتار سالمتر جایگزین کنیم، اما همان پاداش را حفظ کنیم. 🔁📱
او همچنین از مفهوم «عادتهای کلیدی» صحبت میکند؛ عادتهایی که تغییر آنها میتواند مجموعهای از تغییرات دیگر را نیز به دنبال داشته باشد. ورزش منظم، خواب کافی، مطالعه روزانه یا حتی مرتب کردن محیط کار، از جمله عادتهایی هستند که میتوانند بهرهوری، خلقوخو و نظم شخصی را همزمان بهبود دهند. به باور دوهیگ، همان عادتی که بیش از همه از تغییر آن میترسیم، ممکن است همان نقطهای باشد که زندگی را از چند جهت متحول میکند. 🏋️📚✨
بخش دیگری از سخنان او به قدرت گفتوگوهای مؤثر اختصاص دارد. دوهیگ معتقد است بسیاری از اختلافها به این دلیل شکل میگیرند که افراد در دو نوع گفتوگوی متفاوت قرار دارند. او سه نوع گفتوگو را معرفی میکند: گفتوگو درباره حل مسئله، گفتوگو درباره احساسات و گفتوگو درباره هویت و ارزشها. وقتی کسی در حال بیان احساسات است اما طرف مقابل فقط راهحل ارائه میدهد، ارتباط عملاً از هم گسسته میشود. 💬❤️
جمعبندی حرفهای دوهیگ ساده اما عمیق است: تغییر پایدار زمانی اتفاق میافتد که هم عادتهای روزمره خود را بازطراحی کنیم و هم شیوه صحبت کردن با دیگران را. شناخت چرخه عادت و تشخیص نوع گفتوگویی که در آن حضور داریم، میتواند کیفیت روابط، تصمیمگیری و حتی موفقیت حرفهای ما را به شکل محسوسی تغییر دهد. 🌱🤝🚀
لینک ویدئو:
https://youtu.be/ESMglAoD5vM
@ menogjournal
YouTube
Willpower is the wrong tool for changing habits. Do this instead. | Charles Duhigg: Full Interview
Become a Big Think member to unlock expert classes, premium print issues, exclusive events and more: https://bigthink.com/membership/?utm_source=youtube&utm_medium=social&utm_campaign=yt_desc
Subscribe to Big Think on YouTube ► https://www.youtube.com/…
Subscribe to Big Think on YouTube ► https://www.youtube.com/…
یکی از دلایل آرامش اینه که براتون مهم نباشه که
دیگران در مورد شما چه فکری میکنن.
دیگران اگر فکر کردن بلد بودن،
یه فکری به حال خودشون میکردن.
دیگران در مورد شما چه فکری میکنن.
دیگران اگر فکر کردن بلد بودن،
یه فکری به حال خودشون میکردن.
🔸 سخنی در مورد معنا (ویکتور فرانکل)
فرانکل، روانپزشکی که اردوگاه کار اجباری رو تجربه کرد، میگه انسان تا وقتی «چرایی» داشته باشه، هر «چطوری» رو تحمل میکنه.
الان که خیلی از ما درگیر مشکلات اقتصادی، بیکاری یا تنهایی هستیم،
به جای گفتن «چرا من؟»
بپرس «این سختی چه معنایی میتونه داشته باشه؟»
شاید معناش این باشه که باید تغییری در زندگیت ایجاد کنی،
به بقیه کمک کنی،
یا قدر چیزای کوچک رو بدون بدونی.
معنا، همان آدرنالین روح آدمه.
فرانکل، روانپزشکی که اردوگاه کار اجباری رو تجربه کرد، میگه انسان تا وقتی «چرایی» داشته باشه، هر «چطوری» رو تحمل میکنه.
الان که خیلی از ما درگیر مشکلات اقتصادی، بیکاری یا تنهایی هستیم،
به جای گفتن «چرا من؟»
بپرس «این سختی چه معنایی میتونه داشته باشه؟»
شاید معناش این باشه که باید تغییری در زندگیت ایجاد کنی،
به بقیه کمک کنی،
یا قدر چیزای کوچک رو بدون بدونی.
معنا، همان آدرنالین روح آدمه.
🔴آثار معناداری در زندگی
✍️مصطفی ملکیان
🔹به گفتهی بسیاری از روانشناسان اخلاق، کسانی که زندگی را معنادار میدانند، دستکم سه اثر عمیق را در زندگی خود تجربه میکنند.
1️⃣یکپارچگی درونی
نخستین اثر معناداری زندگی، ایجاد نوعی یکپارچگی درونی است.
انسان معمولاً از ساحتهای مختلفی تشکیل شده است: ساحتِ باورها، احساسات، هیجانات، خواستهها و اراده. این ساحتها همیشه با یکدیگر هماهنگ نیستند و گاه با هم در تعارضاند.
برای همین است که گاهی کاری انجام میدهیم و بلافاصله خودمان را سرزنش، ملامت یا نکوهش میکنیم. گویی یک بخش از وجودمان گفته است: «این کار را انجام بده» و بخش دیگری میگوید: «چرا این کار را کردی؟»
این کشمکش نشان میدهد که انسان با خودش در نزاع است و از آشتیِ درونی برخوردار نیست.
روانشناسان اخلاق معتقدند وقتی انسان زندگی را معنادار بداند، میان ساحتهای مختلفِ وجودش نوعی هماهنگی و سازگاری پدید میآید. انسان با خودش در صلح است و از آشفتگیِ درونی فاصله میگیرد.
2️⃣ افزایش توان تحمل رنج
دومین اثر معناداری زندگی، افزایش توان تحمل رنجهاست.
زندگی چیزی جز مجموعهای از رویدادها و رابطهها نیست و بسیاری از این رویدادها و رابطهها دردناک و رنجآورند.
کسی که زندگی را معنادار میداند، میتواند این رنجها را بهتر تحمل کند. هرچه توانِ تحمل بیشتر شود، شدتِ رنج نیز کمتر احساس میشود.
حتی گاهی میزان تحمل آنقدر افزایش پیدا میکند که آنچه پیشتر رنج محسوب میشد، دیگر همان سنگینیِ سابق را ندارد.
بنابراین، معناداری زندگی باعث میشود انسان ظرفیت بیشتری برای مواجهه با دردها و سختیهای زندگی پیدا کند.
3️⃣ هدفمند شدن زندگی
سومین اثر معناداری زندگی، هدف بخشیدن به زندگی است.
اگر انسان زندگی را معنادار بداند، بهتر میتواند تشخیص دهد که:
* در زندگی باید به دنبال چه چیزهایی باشد؛
* و از دنبال کردن چه چیزهایی صرفنظر کند.
معناداری، جهت حرکت انسان را روشن میکند و به زندگی او هدف میبخشد.
✍️مصطفی ملکیان
🔹به گفتهی بسیاری از روانشناسان اخلاق، کسانی که زندگی را معنادار میدانند، دستکم سه اثر عمیق را در زندگی خود تجربه میکنند.
1️⃣یکپارچگی درونی
نخستین اثر معناداری زندگی، ایجاد نوعی یکپارچگی درونی است.
انسان معمولاً از ساحتهای مختلفی تشکیل شده است: ساحتِ باورها، احساسات، هیجانات، خواستهها و اراده. این ساحتها همیشه با یکدیگر هماهنگ نیستند و گاه با هم در تعارضاند.
برای همین است که گاهی کاری انجام میدهیم و بلافاصله خودمان را سرزنش، ملامت یا نکوهش میکنیم. گویی یک بخش از وجودمان گفته است: «این کار را انجام بده» و بخش دیگری میگوید: «چرا این کار را کردی؟»
این کشمکش نشان میدهد که انسان با خودش در نزاع است و از آشتیِ درونی برخوردار نیست.
روانشناسان اخلاق معتقدند وقتی انسان زندگی را معنادار بداند، میان ساحتهای مختلفِ وجودش نوعی هماهنگی و سازگاری پدید میآید. انسان با خودش در صلح است و از آشفتگیِ درونی فاصله میگیرد.
2️⃣ افزایش توان تحمل رنج
دومین اثر معناداری زندگی، افزایش توان تحمل رنجهاست.
زندگی چیزی جز مجموعهای از رویدادها و رابطهها نیست و بسیاری از این رویدادها و رابطهها دردناک و رنجآورند.
کسی که زندگی را معنادار میداند، میتواند این رنجها را بهتر تحمل کند. هرچه توانِ تحمل بیشتر شود، شدتِ رنج نیز کمتر احساس میشود.
حتی گاهی میزان تحمل آنقدر افزایش پیدا میکند که آنچه پیشتر رنج محسوب میشد، دیگر همان سنگینیِ سابق را ندارد.
بنابراین، معناداری زندگی باعث میشود انسان ظرفیت بیشتری برای مواجهه با دردها و سختیهای زندگی پیدا کند.
3️⃣ هدفمند شدن زندگی
سومین اثر معناداری زندگی، هدف بخشیدن به زندگی است.
اگر انسان زندگی را معنادار بداند، بهتر میتواند تشخیص دهد که:
* در زندگی باید به دنبال چه چیزهایی باشد؛
* و از دنبال کردن چه چیزهایی صرفنظر کند.
معناداری، جهت حرکت انسان را روشن میکند و به زندگی او هدف میبخشد.
✅ درمان اسکیزوفرنی از ۱۹۴۹ تا ۲۰۲۴!
لوبوتومی یکی از خطرناک ترین جراحی ها در تاریخ بشر، نوعی جراحی مغز بود که تصور میشد در بهبود بسیاری از بیماری های روانی و نورولوژیک از جمله اسکیزوفرنی، موثر است اما زندگیهای بسیاری را نابود کرد.
در این روش با یک میله تیز شبیه به یخ شکنِ کوهنوردان، از طریق حدقه چشم مسیرهای مغزی را در بخشی از لوب پیشانی قطع میکردند.
این کار اغلب بدون بیهوشی و رضایت بیمار انجام میشد! تصور میشد که قطع مسیرهای عصبی موجب بهبودی بیماران میشود. البته در برخی موارد موجب کنترل بیماری میشد ولی اغلب بیماران دچار اختلال در حافظه، هوش و شخصیت میشدند! عجیبتر از همه اینکه مبدع این روش (اگاس مونز) در سال ۱۹۴۹ برای این کار برنده جایزه نوبل شد!
مدارس میان رشته ای
لوبوتومی یکی از خطرناک ترین جراحی ها در تاریخ بشر، نوعی جراحی مغز بود که تصور میشد در بهبود بسیاری از بیماری های روانی و نورولوژیک از جمله اسکیزوفرنی، موثر است اما زندگیهای بسیاری را نابود کرد.
در این روش با یک میله تیز شبیه به یخ شکنِ کوهنوردان، از طریق حدقه چشم مسیرهای مغزی را در بخشی از لوب پیشانی قطع میکردند.
این کار اغلب بدون بیهوشی و رضایت بیمار انجام میشد! تصور میشد که قطع مسیرهای عصبی موجب بهبودی بیماران میشود. البته در برخی موارد موجب کنترل بیماری میشد ولی اغلب بیماران دچار اختلال در حافظه، هوش و شخصیت میشدند! عجیبتر از همه اینکه مبدع این روش (اگاس مونز) در سال ۱۹۴۹ برای این کار برنده جایزه نوبل شد!
مدارس میان رشته ای
✅ الکتروشوک درمانی
〰 Electroconvulsive therapy
🔰برای درمان افسردگی حاد و اختلال دوقطبی استفاده میشود و یکی از بدنامترین درمانهای روانپزشکی در تاریخ این رشته است.
🔰این درمان که شامل اتصال جریان برقی به مغز است در تصور عموم مردم اقدامی وحشیانه و خشن به شمار میرود که تنها منجر به آزار بیمار میشود
🔰اما در گذر زمان این درمان ارتقا یافته است و با حذف جنبههای منفی آن اکنون پزشکان از آن برای درمان موثر بیمارانی استفاده میکنند که نسبت به سایر درمانها واکنش مناسب را نداشتهاند.
〰 Electroconvulsive therapy
🔰برای درمان افسردگی حاد و اختلال دوقطبی استفاده میشود و یکی از بدنامترین درمانهای روانپزشکی در تاریخ این رشته است.
🔰این درمان که شامل اتصال جریان برقی به مغز است در تصور عموم مردم اقدامی وحشیانه و خشن به شمار میرود که تنها منجر به آزار بیمار میشود
🔰اما در گذر زمان این درمان ارتقا یافته است و با حذف جنبههای منفی آن اکنون پزشکان از آن برای درمان موثر بیمارانی استفاده میکنند که نسبت به سایر درمانها واکنش مناسب را نداشتهاند.
آیا مشکلات اخلاقی هم نوعی اختلال روانپزشکی هستند؟ بیمارستان روزبه
Dr. Azarakhsh Mokri
آیا مشکلات اخلاقی هم نوعی اختلال روانپزشکی است!؟
➕دکتر آذرخش مکری
➕دکتر آذرخش مکری
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🎥 درمان اختلال استرس پس از سانحه (PTSD)
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
🎥″نظریه هشت مرحله ای روانی اجتماعی اریک اریکسون
Erikson's 8 Stages Theory"
Erikson's 8 Stages Theory"
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
🎥"نظریه اخلاقی کلبرگ
Kohlberg's Theory"
Kohlberg's Theory"
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
💢از شیدایی تا افسردگی💢
زندگی با اختلال دو قطبی
زندگی با اختلال دو قطبی
From Mania to Depression Living with Bipolar Disorder″
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
💢بیولوژی بهترین و بدترین رفتارهای ما
رابرت ساپولسکی💢
رابرت ساپولسکی💢
https://embed.ted.com/talks/lang/fa/robert_sapolsky_the_biology_of_our_best_and_worst_selves
#TED
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
تا حالا انجامش دادید؟
دوست دارید ۶ ساعت آموزش «راهکارهای علمی کاهش استرس و اضطراب» را ببینید؟
یک جسم رو لای دو زانو بگذارید و فشار بدهید،
برای اطلاعات بیشتر ویدیو را ببینید
دوست دارید ۶ ساعت آموزش «راهکارهای علمی کاهش استرس و اضطراب» را ببینید؟
یک جسم رو لای دو زانو بگذارید و فشار بدهید،
برای اطلاعات بیشتر ویدیو را ببینید
ایدئولوژی چگونه مغز ما را تصرف میکند؟
مغز ایدئولوژیک؛ صوتی
#معرفی_کتاب
چرا بعضی آدمها به باورهایشان آنقدر محکم میچسبند که دیگر هیچ واقعیتی نمیتواند نظرشان را تغییر دهد؟ در این ویدیو سراغ کتاب "مغز ایدئولوژیک" نوشتهی لیور زمیگراد میرویم؛ آیا چپ و راست افراطی از نظر شیوهی فکرکردن به هم شبیهاند؟ ایدئولوژی چگونه مغز ما را تغییر میدهد و از کجا بفهمیم باور داریم یا ذهنمان در یک باور گیر کرده است؟
- در مورد ایدئولوژی چی میدونیم
- چرا بعضیها جذب ایدئولوژی افراطی میشن؟
- خلاصه کتاب مغز ایدئولوژیک
- من کجای باورهای ماست؟
- چه معنیهایی با ایدئولوژی گره خورده
- چرا مغز انقدر جذب ایدئولوژی میشه؟
- ایدئولوژی ما رو از بلاتکلیفی در میاره
- چرا ما قبیله و شور جمعی رو دوست داریم؟
- سبک تربیتی خانواده دموکراتیک
- سبک تربیتی خانواده اقتدارگرا
- گرایشهای سیاسی ریشه ژنتیکی داره
- طردشدگی اجتماعی
- رسانه چگونه مغز ما رو مدیریت میکنه
- انعطافپذیر بودن قابل یادگیری و تمرینه
- چگونه سعی کنیم خودمون رو از ایدئولوژیک فکر کردن دور کنیم.
|یوتیوب بیپلاس|
#معرفی_کتاب
چرا بعضی آدمها به باورهایشان آنقدر محکم میچسبند که دیگر هیچ واقعیتی نمیتواند نظرشان را تغییر دهد؟ در این ویدیو سراغ کتاب "مغز ایدئولوژیک" نوشتهی لیور زمیگراد میرویم؛ آیا چپ و راست افراطی از نظر شیوهی فکرکردن به هم شبیهاند؟ ایدئولوژی چگونه مغز ما را تغییر میدهد و از کجا بفهمیم باور داریم یا ذهنمان در یک باور گیر کرده است؟
- در مورد ایدئولوژی چی میدونیم
- چرا بعضیها جذب ایدئولوژی افراطی میشن؟
- خلاصه کتاب مغز ایدئولوژیک
- من کجای باورهای ماست؟
- چه معنیهایی با ایدئولوژی گره خورده
- چرا مغز انقدر جذب ایدئولوژی میشه؟
- ایدئولوژی ما رو از بلاتکلیفی در میاره
- چرا ما قبیله و شور جمعی رو دوست داریم؟
- سبک تربیتی خانواده دموکراتیک
- سبک تربیتی خانواده اقتدارگرا
- گرایشهای سیاسی ریشه ژنتیکی داره
- طردشدگی اجتماعی
- رسانه چگونه مغز ما رو مدیریت میکنه
- انعطافپذیر بودن قابل یادگیری و تمرینه
- چگونه سعی کنیم خودمون رو از ایدئولوژیک فکر کردن دور کنیم.
|یوتیوب بیپلاس|
خودشناسی
آتیلا آذری
✨موضوع: خودشناسی
🎤محتوا: منظور از خودشناسی چیست؟
🧩بخش: اول
🗣گوینده: آتیلا آذری (روانشناس بالینی)
در این سری از اپیزودهای صدای پای کتاب اقای آتیلا آذری از منظر روانکاوی لکانی به بحث پیرامون مساله خودشناسی و میل میپردازد.
🎤محتوا: منظور از خودشناسی چیست؟
🧩بخش: اول
🗣گوینده: آتیلا آذری (روانشناس بالینی)
در این سری از اپیزودهای صدای پای کتاب اقای آتیلا آذری از منظر روانکاوی لکانی به بحث پیرامون مساله خودشناسی و میل میپردازد.
⚠️نکته: این سری از اپیزودها جنبه اموزشی داشته و به عنوان یک شیوه درمان مطرح نمیشوند. درمان برای بیماریها و اختلالها کاربرد دارد و نشناختن خود بیماری تلقی نمیشود، اما شناختن خود بنوعی گشایشی در فکر و نگاه است. و آنچه خود، شخصیت و رفتارهای انسان مینامیم بسیار پیچیده بوده و عوامل مختلفی در شکل گیری آن نقش دارند.
✍🏻 آتیلا آذری
صدای پای کتاب
📜 شناخت از نوع نزدیک
مرد را صد سال عمّ و خال او
یک سر مویی نبیند حال او
اگر این بیت را دقیقتر بخوانیم،
میبینیم مسئله فقط این نیست که حال درونی انسانی را نزدیکانش درنمییابند،
بلکه این بیت به درهای عمیق اشاره میکند میان «آنچه برای من تجربۀ زیسته است» ،
و «آنچه برای دیگری قابل مشاهده است».
۱. «حال» چیزی نیست که از بیرون دیده شود.
میان تجربهٔ زیسته و آنچه دیگری از بیرون میبیند تفاوتی بنیادی وجود دارد.
«حال» انسان، یعنی آن نحوهای که جهان برای او پدیدار میشود:
ترس، عشق، رنج، حیرت، امید، معنای هر خاطره، یا حتی کیفیت خاصی که لحظۀ اکنون برای او دارد.
این «حال» مستقیماً در برابر چشم دیگری حاضر نیست.
عمو و دایی و نزدیکان، حتی پدر و مادر و همسر و فرزند، ممکن است صد سال با آدم زندگی کنند؛
چهرهاش را ببینند، رفتارهایش را بشناسند، عادتهایش را بدانند و حتی دربارهٔ شخصیتش اطلاعات بسیار داشته باشند.
اما به تعبیر مولانا:
یک سر مو «حال» او را نمیبینند.
۲. «صد سال» در برابر «یک سر مو» هم تعبیر دقیقی است.
تقابل زمانی بیت بسیار مهم است:
صد سال شناخت بیرونی در برابر یک سر مو شناخت درونی.
مولانا میگوید مسئله کمبود زمان یا اطلاعات نیست.
حتی اگر مدت مشاهده را بینهایت کنیم،
باز هم گسستی باقی میماند.
آگاهیِ من از تجربهٔ خودم از جنس دیگری است،
بسیار متفاوت با آگاهیای که دیگری میتواند از من به دست آورد.
من درد خودم را از درون میزیَم؛
دیگری نهایتاً میتواند درد مرا از طریق چهره،
کلام، رفتار یا بدنم درک یا تفسیر کند.
پس «حال» یک موضوعِ قابل مشاهده مثل یک شیء نیست.
۳. دیگری مرا میبیند، اما «منِ زیسته» را نمیبیند.
فرض کنیم کسی غمگین است.
دیگری میتواند بگوید: «قیافهاش غمگین است».
اما این با تجربهٔ خودِ فرد از غم یکی نیست.
از این منظر، بیت مولانا نوعی دفاع از تکینگی تجربهٔ زیسته است:
هر انسان جهانی دارد که از مرکز آگاهی خودش تجربه میشود و هیچ دیگری نمیتواند عیناً در آن جایگاه قرار بگیرد.
۴. مولانا نمیگوید عمو و دایی و نزدیکان هیچ تصوری از حال آدمی ندارند؛
میگوید:
آن حال را نمیبینند.
«دیدن» در اینجا میتواند به معنای حضور مستقیم پدیدار در آگاهی باشد.
حالِ او برای خودش مستقیماً حاضر است، اما برای دیگری چنین نیست.
دیگری میتواند به آدمی نزدیک شود،
همدلانه سخنهایش را گوش کند،
نشانههایش را بفهمد و حتی تا حدی تجربهاش را بازسازی کند،
ولی نمیتواند آن را با همان نحوهٔ داده شدن تجربه کند.
بنابراین، این بیت لزوماً دربارهٔ تنهایی مطلق نیست؛
دربارهٔ ناهمپوشانی بنیادی افقهای تجربه است.
۵. بیت مولانا دربارهٔ فاصلهای هستیشناختی میان انسانها است:
دیگری میتواند مرا ببیند،
رفتارم را تفسیر کند،
سخنم را بشنود، سالها با من زندگی کند؛
اما «حالِ من» برای او هرگز دقیقاً همانگونه حاضر نمیشود که برای من حاضر است.
نزدیکی عاطفی لزوماً به معنای دسترسی به تجربهٔ دیگری نیست.
صد سال هم میتواند برای شناخت بیرونی کافی نباشد،
چون «حال» چیزی نیست که با افزایش مثلاً زمان مشاهده،
به شیء کاملاً قابل مشاهده تبدیل شود.
Truestoiclife
Deuterosplous
مرد را صد سال عمّ و خال او
یک سر مویی نبیند حال او
اگر این بیت را دقیقتر بخوانیم،
میبینیم مسئله فقط این نیست که حال درونی انسانی را نزدیکانش درنمییابند،
بلکه این بیت به درهای عمیق اشاره میکند میان «آنچه برای من تجربۀ زیسته است» ،
و «آنچه برای دیگری قابل مشاهده است».
۱. «حال» چیزی نیست که از بیرون دیده شود.
میان تجربهٔ زیسته و آنچه دیگری از بیرون میبیند تفاوتی بنیادی وجود دارد.
«حال» انسان، یعنی آن نحوهای که جهان برای او پدیدار میشود:
ترس، عشق، رنج، حیرت، امید، معنای هر خاطره، یا حتی کیفیت خاصی که لحظۀ اکنون برای او دارد.
این «حال» مستقیماً در برابر چشم دیگری حاضر نیست.
عمو و دایی و نزدیکان، حتی پدر و مادر و همسر و فرزند، ممکن است صد سال با آدم زندگی کنند؛
چهرهاش را ببینند، رفتارهایش را بشناسند، عادتهایش را بدانند و حتی دربارهٔ شخصیتش اطلاعات بسیار داشته باشند.
اما به تعبیر مولانا:
یک سر مو «حال» او را نمیبینند.
۲. «صد سال» در برابر «یک سر مو» هم تعبیر دقیقی است.
تقابل زمانی بیت بسیار مهم است:
صد سال شناخت بیرونی در برابر یک سر مو شناخت درونی.
مولانا میگوید مسئله کمبود زمان یا اطلاعات نیست.
حتی اگر مدت مشاهده را بینهایت کنیم،
باز هم گسستی باقی میماند.
آگاهیِ من از تجربهٔ خودم از جنس دیگری است،
بسیار متفاوت با آگاهیای که دیگری میتواند از من به دست آورد.
من درد خودم را از درون میزیَم؛
دیگری نهایتاً میتواند درد مرا از طریق چهره،
کلام، رفتار یا بدنم درک یا تفسیر کند.
پس «حال» یک موضوعِ قابل مشاهده مثل یک شیء نیست.
۳. دیگری مرا میبیند، اما «منِ زیسته» را نمیبیند.
فرض کنیم کسی غمگین است.
دیگری میتواند بگوید: «قیافهاش غمگین است».
اما این با تجربهٔ خودِ فرد از غم یکی نیست.
از این منظر، بیت مولانا نوعی دفاع از تکینگی تجربهٔ زیسته است:
هر انسان جهانی دارد که از مرکز آگاهی خودش تجربه میشود و هیچ دیگری نمیتواند عیناً در آن جایگاه قرار بگیرد.
۴. مولانا نمیگوید عمو و دایی و نزدیکان هیچ تصوری از حال آدمی ندارند؛
میگوید:
آن حال را نمیبینند.
«دیدن» در اینجا میتواند به معنای حضور مستقیم پدیدار در آگاهی باشد.
حالِ او برای خودش مستقیماً حاضر است، اما برای دیگری چنین نیست.
دیگری میتواند به آدمی نزدیک شود،
همدلانه سخنهایش را گوش کند،
نشانههایش را بفهمد و حتی تا حدی تجربهاش را بازسازی کند،
ولی نمیتواند آن را با همان نحوهٔ داده شدن تجربه کند.
بنابراین، این بیت لزوماً دربارهٔ تنهایی مطلق نیست؛
دربارهٔ ناهمپوشانی بنیادی افقهای تجربه است.
۵. بیت مولانا دربارهٔ فاصلهای هستیشناختی میان انسانها است:
دیگری میتواند مرا ببیند،
رفتارم را تفسیر کند،
سخنم را بشنود، سالها با من زندگی کند؛
اما «حالِ من» برای او هرگز دقیقاً همانگونه حاضر نمیشود که برای من حاضر است.
نزدیکی عاطفی لزوماً به معنای دسترسی به تجربهٔ دیگری نیست.
صد سال هم میتواند برای شناخت بیرونی کافی نباشد،
چون «حال» چیزی نیست که با افزایش مثلاً زمان مشاهده،
به شیء کاملاً قابل مشاهده تبدیل شود.
Truestoiclife
Deuterosplous