من آن روحم که انکار میکند؛
و این کار درستی است، زیرا هرچه وجود دارد،
به طرز فلاکتباری شایسته نابودی است.
بهتر آن است که هیچ چیز آغاز نشود!
پس هرآنچه را شما گناه، ویرانی
و به عبارتی حضورِ شیطان مینامید،
همان ذات واقعی من است.
یوهان ولفگانگ فون گوته- فاوست
و این کار درستی است، زیرا هرچه وجود دارد،
به طرز فلاکتباری شایسته نابودی است.
بهتر آن است که هیچ چیز آغاز نشود!
پس هرآنچه را شما گناه، ویرانی
و به عبارتی حضورِ شیطان مینامید،
همان ذات واقعی من است.
یوهان ولفگانگ فون گوته- فاوست
اگه من یه فرشته بودم که از بهشت تبعید شده بود، دلیلش این بود که حقیقتی رو فهمیده بودم که نباید میفهمیدم.
اگه شیطان بودم، شیطانی میشدم که برای هدفم هر مانعی رو بر میداشتم و همه چیز رو قربانی میکردم.
Forwarded from رویاپردازِ خسته
دست از تعمیر کردن چیزهای خراب بردار. فقط بندازشون دور.
چیزی که از آنتروپی میتونیم یاد بگیریم اینه که آنتروپی یه کمیت فیزیکه که کلاً میگه دنیا روی حالت 'بههم ریختن' تنظیم شده. اگه به یه چیزی نرسی، کمکم شلخته، خراب یا فرسوده میشه؛ اتاق، بدن، رابطه، مهارت، حتی یه جامعه.
پس در کل، نظم، موفقیت و رابطهی خوب خودبهخود به وجود نمیان؛ باید همیشه براشون وقت و انرژی بذاری. اگه هیچ کاری نکنی، زندگی معمولاً خودش بهتر نمیشه؛ کمکم بههمریختهتر میشه.
پس در کل، نظم، موفقیت و رابطهی خوب خودبهخود به وجود نمیان؛ باید همیشه براشون وقت و انرژی بذاری. اگه هیچ کاری نکنی، زندگی معمولاً خودش بهتر نمیشه؛ کمکم بههمریختهتر میشه.
👍7🆒1
دانشمندِ دیوانه
"تنها منبع روشنایی در وجودت، چشمهای سیاهت بودند که هر از گاهی زیر نور خورشید برق میزدند."
CH01 S01
Title : Flee
خبرنگار:
دو جسد پیدا شده بودند؛ هر دو از گردن آویزان بودند و دستها و پاهایشان از بدن جدا شده بودند. روی شکم هر دو با چاقو نوشته بودند:
Look Up, I'm Closer Than You Think.
پلیس معتقد بود این قتلها کار قاتل سریالی جدیدی است که رسانهها او را Lu مینامیدند.
تلویزیون را خاموش کردم.
برای چند ثانیه فقط به صفحهی سیاه تلویزیون خیره ماندم. تصویر محو خودم روی صفحه افتاده بود؛ رنگم پریده بود و نفسهایم کوتاه و بریده بیرون میآمد. آب دهانم را به سختی قورت دادم و با انگشتهایی که از شدت لرزش درست روی دکمهها نمینشستند، شمارهی میلی را گرفتم.
شروع کردم به قدم زدن. از آشپزخانه تا پذیرایی، از پذیرایی تا کنار پنجره. ناخنهایم را آنقدر میجویدم که طعم خون را روی زبانم حس کردم.
«الو؟»
صدای میلی از آن طرف خط آمد.
گفتم: «نه… خوب نیستم.»
سکوت.
«دیدیش؟ این دفعه دیگه کاملاً داره به من اشاره میکنه. داشتم خودم رو مجبور میکردم باور کنم که هنوز دنبالم نیست… که همهی اون اتفاقها فقط توهم من بوده. ولی نه. اون داره نزدیکتر میشه. هر روز نزدیکتر.»
نفسم لرزید.
«میلی… میترسم این آخرین نفسی باشه که میکشم. میترسم همین الان، پشت یکی از درهای این خونه ایستاده باشه و من فقط هنوز ندیده باشمش.»
«باشه، آروم باش. فقط سعی کن آروم نفس بکشی، خواهش میکنم.»
خندیدم؛ خندهای کوتاه و شکسته.
«چی میگی؟ دیوونه شدی؟ چطور باید آروم باشم؟ اون همین الان هم داره آدم میکشه تا به من پیام بده. این قتلها تصادفی نیستن. اون میخواد من خبرش رو ببینم. میخواد بفهمم که نزدیکه.»
صدایم پایین آمد.
«اون من رو پیدا میکنه، میلی… و وقتی پیدام کنه، دیگه هیچکس نمیتونه جلوش رو بگیره.»
#LU
🆒1
Forwarded from Tea.
اینو فوروارد کنید توی دیلیتون تا مشکلات روانی و تروماهاتونو بریزم روی میز.
Forwarded from 𝘈𝘧𝘵𝘦𝘳𝘨𝘭๑𝘸
FWD this msg and I'll give you an outfit + color combo based on your vibe
(you can also choose the color combination)
limit:20
nie genug
Cosima Kiby
Alles, was ich wollte, ist 'n bisschen mehr Zeit
Noch einmal so tun, als könnten wir okay sein
Hab' doch alles versucht
Warum war es nie genug?
Noch einmal so tun, als könnten wir okay sein
Hab' doch alles versucht
Warum war es nie genug?