دیگه هیچ انرژی واسه نگه داشتن آدمای زندگیم ندارم اگه میخوای بری فقط برو.
کین غم جانگیر مرا در پایان به کجا خواهد برد؟
هر غمی قابل تحمل است اما غم از دوری معشوق را باید فقط آه و افسوس سر بدهی باید نفیر از ته اعماق سر داد باید شیون و زاری بر سر مزار نبودش که در قلب خود قبرش را کنده ای سر بدهی .
این است آخر داستان های عاشقانه ، این جمله کران همیشه تلخ و نفسگیر است .
زندگیت تا زمانی زیباست که عاشق نشوی روزی که دل میبندی به انسانی بدان آن روز شب مرگ توست ، بدان که قرار است تمام اقبال های تو یک شبه به ادبار تبدیل شود .
بدان که در آخر تو همچون پرستویی افکار شده تنهای تنها میمانی ، و بال های شکسته تو دیگر نمیتوانند تورو به پرواز در آورند .
بدان تا دیر نشده است ...
روزی که لبهایت را بر سرخی رنگ مشروب زهرآلود معشوق میگذاری ، آن روز فقط غرق در عشق میشوی اما همان لبان سرخ مسموم تورو خواهد میکشت . روزی که در کنار او هستی شَعَف و شیفته لحظات خوش زندگی خود خواهی بود، و هلهله شادی سر میدهی اما بدان فردایی وجود خواهد داشت که خنده های تو به مروارید هایی در اعماق اقیانوس تبدیل میشود و تو در همون اقیانوسی که با اشکهایت برای خود ساختی غرق میشوی و غو سهم و اندوه سر میدی .
شبی که اتش عشق سو را از چشمانت میگیرد و غرق در لذت پیکر تابناک معشوق هستی آن شب نمیفهمی اما بدان صبحی وجود دارد که او نیست و تو هنگام طلوع خورشید الحاح زجه در ماندن او میکردی .
به این میگویند عشق که بعد داستان های طولانی دردناک تر از هر داستانی به پایان می رسد و اینجا که دیگر نه تو وجود داری بعد او نه اویی . وجود دارد و بخاطر همین است که انسانها برای شروع تعریف داستان عاشقانه خود با جمله یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبود استفاده میکنند
چون در پایان فقط خداوند است که میبیند و میماند .
هر غمی قابل تحمل است اما غم از دوری معشوق را باید فقط آه و افسوس سر بدهی باید نفیر از ته اعماق سر داد باید شیون و زاری بر سر مزار نبودش که در قلب خود قبرش را کنده ای سر بدهی .
این است آخر داستان های عاشقانه ، این جمله کران همیشه تلخ و نفسگیر است .
زندگیت تا زمانی زیباست که عاشق نشوی روزی که دل میبندی به انسانی بدان آن روز شب مرگ توست ، بدان که قرار است تمام اقبال های تو یک شبه به ادبار تبدیل شود .
بدان که در آخر تو همچون پرستویی افکار شده تنهای تنها میمانی ، و بال های شکسته تو دیگر نمیتوانند تورو به پرواز در آورند .
بدان تا دیر نشده است ...
روزی که لبهایت را بر سرخی رنگ مشروب زهرآلود معشوق میگذاری ، آن روز فقط غرق در عشق میشوی اما همان لبان سرخ مسموم تورو خواهد میکشت . روزی که در کنار او هستی شَعَف و شیفته لحظات خوش زندگی خود خواهی بود، و هلهله شادی سر میدهی اما بدان فردایی وجود خواهد داشت که خنده های تو به مروارید هایی در اعماق اقیانوس تبدیل میشود و تو در همون اقیانوسی که با اشکهایت برای خود ساختی غرق میشوی و غو سهم و اندوه سر میدی .
شبی که اتش عشق سو را از چشمانت میگیرد و غرق در لذت پیکر تابناک معشوق هستی آن شب نمیفهمی اما بدان صبحی وجود دارد که او نیست و تو هنگام طلوع خورشید الحاح زجه در ماندن او میکردی .
به این میگویند عشق که بعد داستان های طولانی دردناک تر از هر داستانی به پایان می رسد و اینجا که دیگر نه تو وجود داری بعد او نه اویی . وجود دارد و بخاطر همین است که انسانها برای شروع تعریف داستان عاشقانه خود با جمله یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبود استفاده میکنند
چون در پایان فقط خداوند است که میبیند و میماند .
- قلمِ من
هرچه پلیدی و زشتی در دنیا بود، جمع شد و دین اسلام را تشکیل داد .
صداق هدایت
چه ندایی بر سر دل خود نعره کشیدم آن زمان بانگ فریادم جهان های کوچک درون بدنم را به لرزه در آورد، نعره و فریادم دلیل بر این بود که من چون دیگران تسلیم بیماری به نام عشق نشوم با خود میگفتم که هرگز گول چنین هوسی را نخواهم خورد اما کین زمان فرا رسید که به اشتباهاتم خاتمه دهم و بپذیرم که اشتباه کردم.
این حس اشتباهی است که قرار است مرا نابود کند اما میخواهم رها کنم همچون باد در آسمان و زندگیم را به تیک تاک ساعت بسپارم که شاید آخر این اشتباه من در طول سفر مرا به لذت های زودگذر شاد کند و این شایسته است برای من چون این سبک از زندگی را خواهم پرستید ...
پس بیا ای معشوق من که تورا از زمانی که ملاقات کردهام همه وجود و هستی مرا عشق آتشین تو به وجودت در کنارم تشنه کرد پس بیا و دستانم را بگیر و به زندگی تلخم چند روزی شادی ببخش و بعد راهت را بگیر و برو تا من مرگ را بچشم که مرگ آغاز و آخر همهی ماست و میخواهم قبل از مرگم بدانم که زندگی شاد چیست؟ و چگونه آن را تجربه خواهند کرد؟ پس بیا و بگذار تو ۷ دقیقه پایان عمر من باشی که این روزها آخر عمر من است ...
این حس اشتباهی است که قرار است مرا نابود کند اما میخواهم رها کنم همچون باد در آسمان و زندگیم را به تیک تاک ساعت بسپارم که شاید آخر این اشتباه من در طول سفر مرا به لذت های زودگذر شاد کند و این شایسته است برای من چون این سبک از زندگی را خواهم پرستید ...
پس بیا ای معشوق من که تورا از زمانی که ملاقات کردهام همه وجود و هستی مرا عشق آتشین تو به وجودت در کنارم تشنه کرد پس بیا و دستانم را بگیر و به زندگی تلخم چند روزی شادی ببخش و بعد راهت را بگیر و برو تا من مرگ را بچشم که مرگ آغاز و آخر همهی ماست و میخواهم قبل از مرگم بدانم که زندگی شاد چیست؟ و چگونه آن را تجربه خواهند کرد؟ پس بیا و بگذار تو ۷ دقیقه پایان عمر من باشی که این روزها آخر عمر من است ...
دلم میخواد انقدر رها باشم از این انسانها که حتی یادشون بره منم هستم انقدری که یادشون بره منو نشناسند اونقدری که حتی مردم نپرسند چرا مرد؟ اونقدری که حتی بگن این کیه مرد؟
رها بودن آرزویی که آرزوی همه ماست ..
به اقبال بادها های لطیف بهاری و پرستو های شاداب در آسمان ، به برگ های سر سبز درختان حسادت خواهم کرد بابت این زندگی سرشار آرامشی که دارند.
اما من چی؟ چرا نشد من جای یک انسانی که هر روز در باتلاق مشکلات فرو می رود پرنده باشم ..
از این هیاهوی جهان غمگین مرا نجات بده که دیگر توان ادامه دادن ندارم ...
لحظات خوش زندگی را جز در خواب و رویا ندیده ام، تصویر های زیبا را جز سراب ندیده ام، خندهایم را در یک جمع جز ماسکی برای پنهان کردن اشکهایم ندیده ام، انتخاب کردن هایم را در میان منطق و قلب جز انتخاب دل خود ندیده ام، جهان را جز جهان دروغین ندیده ام، انسانها ها را به عنوان یک انسان ندیده ام تقدیرم را جز تقدیری سرخوردگی و مایوس ندیده ام، عاشق و معشوقی را جز در داستانهای عاشقانه ندیده ام،
انسانهای مهربان را جز داستانهای کودکانه ندیده ام، بلی خیلیا چیزا را هنوز ندیده ام و آرزویم دیدن این تصاویر زیباست ...
نمیدانم مرا چه میدانی در من چه مینگری؟ اما مرا هرچیزی احساس کردی بدان من بزرگتر از احساسات ناچیز توهم ..
اما بگذار بگویم چه چیزا دیده ام و شنیده ام ..
هرچند که همه ای آنها ناخوشایند و دردناک است اما بدان که حقیقتی تلخ است. انهایی که ندیده ام سراب های درون خیالات خوش من است،
دیدم انسان هایی که دو دست و پا داشتن اما همچون، گرگهایی دندان هایی تیز و چشمانی با حیله و نيرنگ داشتند دیدم بازی کردن دو نفر باهم و آن کارهای احمقانه را اسم مقدس عشق بر کارهایشان نامیدند ،
دیدم کودکی را که آرزوی بزرگ شدن دارد اما زمانی که بزرگ شد به زندگیش خاتمه داد، دیدم جوانی را که آرزوی بچگی اش را میکرد و میگفت حاضر بودم هربار هربار هنگام بازی بر روزی زمین بیافتم و زانوهای خراشیده شود او میدانست آن زانوی خراشیده خوب میشود اما قلب خراشیده هرگز ..
دیدم فرزندی را که بجای قدردان بودن از پدر و مادر خود گله کردند برای بوجود آمدن در این زندگی نکبت
دیدم و شنیده ام صدای گریه از سر نا امیدی پدران را جز شرمندگی و خستگی چیزی برای خانواده خود نداشتند، دیدم اشک های عاشقی را که درگیر عشق یک طرفه بود، دیدم دست های خالی و زخم شدهی گدایی در خیابان که سرنوشت او را از پا در آورده بود، دیدم دزدی را پشت میله های زندان برای سیر کردن شکم خود دست به چنین کارهایی زده بود، دیدم فاحشه ای را که در تلاش برای دووم آوردن و سیر کردن خود دست به چنین کاری زده بود دیدم، حیوان هایی گرسنه که با خون جوانان ما تغذیه میکردند و جوانانی که طاقت دیدن اشک های شرمندگی پدرانشان را نداشتند، طاقت دیدن گداهای خیابان، بیشتر شدن دزد های درون زندان ها ، فاحشه شدن زنان وطنشان ، بی عشق زندگی کردن جوانی شکسته ، فرزند افسرده که میلی به زندگی ندارد ،برای همین با دستهای خالی ایمانی قوی و امید به آینده و با شجاعت به جنگ با این انسان های گرگ صفت شتافتند اما برنگشتند... امید آنها را نا امید و آینده آنها را نابود کردند خون آنها بر روی زمین سرد این خیابان ها باعث گرم شدن قلب های ما شد ..
سنگینی روح های آنها بر روی وطن من است ..
اینها را من دیده ام اما من نمیتوانم کاری انجام بدهم فقط روز به روز نا امید تر و خستگی هایم بیشتر میشود
اما تو که میبینی و قدرتش را داری که درست کنی پس چرا کاری نمیکنی؟ سالهاست تو سکوت کرده ای گویی که وجود نداری یا شایدم نباشی ما برای فرار از مشکلات و تنهایی تورا درون خود ساخته باشیم ...
به اقبال بادها های لطیف بهاری و پرستو های شاداب در آسمان ، به برگ های سر سبز درختان حسادت خواهم کرد بابت این زندگی سرشار آرامشی که دارند.
اما من چی؟ چرا نشد من جای یک انسانی که هر روز در باتلاق مشکلات فرو می رود پرنده باشم ..
از این هیاهوی جهان غمگین مرا نجات بده که دیگر توان ادامه دادن ندارم ...
لحظات خوش زندگی را جز در خواب و رویا ندیده ام، تصویر های زیبا را جز سراب ندیده ام، خندهایم را در یک جمع جز ماسکی برای پنهان کردن اشکهایم ندیده ام، انتخاب کردن هایم را در میان منطق و قلب جز انتخاب دل خود ندیده ام، جهان را جز جهان دروغین ندیده ام، انسانها ها را به عنوان یک انسان ندیده ام تقدیرم را جز تقدیری سرخوردگی و مایوس ندیده ام، عاشق و معشوقی را جز در داستانهای عاشقانه ندیده ام،
انسانهای مهربان را جز داستانهای کودکانه ندیده ام، بلی خیلیا چیزا را هنوز ندیده ام و آرزویم دیدن این تصاویر زیباست ...
نمیدانم مرا چه میدانی در من چه مینگری؟ اما مرا هرچیزی احساس کردی بدان من بزرگتر از احساسات ناچیز توهم ..
اما بگذار بگویم چه چیزا دیده ام و شنیده ام ..
هرچند که همه ای آنها ناخوشایند و دردناک است اما بدان که حقیقتی تلخ است. انهایی که ندیده ام سراب های درون خیالات خوش من است،
دیدم انسان هایی که دو دست و پا داشتن اما همچون، گرگهایی دندان هایی تیز و چشمانی با حیله و نيرنگ داشتند دیدم بازی کردن دو نفر باهم و آن کارهای احمقانه را اسم مقدس عشق بر کارهایشان نامیدند ،
دیدم کودکی را که آرزوی بزرگ شدن دارد اما زمانی که بزرگ شد به زندگیش خاتمه داد، دیدم جوانی را که آرزوی بچگی اش را میکرد و میگفت حاضر بودم هربار هربار هنگام بازی بر روزی زمین بیافتم و زانوهای خراشیده شود او میدانست آن زانوی خراشیده خوب میشود اما قلب خراشیده هرگز ..
دیدم فرزندی را که بجای قدردان بودن از پدر و مادر خود گله کردند برای بوجود آمدن در این زندگی نکبت
دیدم و شنیده ام صدای گریه از سر نا امیدی پدران را جز شرمندگی و خستگی چیزی برای خانواده خود نداشتند، دیدم اشک های عاشقی را که درگیر عشق یک طرفه بود، دیدم دست های خالی و زخم شدهی گدایی در خیابان که سرنوشت او را از پا در آورده بود، دیدم دزدی را پشت میله های زندان برای سیر کردن شکم خود دست به چنین کارهایی زده بود، دیدم فاحشه ای را که در تلاش برای دووم آوردن و سیر کردن خود دست به چنین کاری زده بود دیدم، حیوان هایی گرسنه که با خون جوانان ما تغذیه میکردند و جوانانی که طاقت دیدن اشک های شرمندگی پدرانشان را نداشتند، طاقت دیدن گداهای خیابان، بیشتر شدن دزد های درون زندان ها ، فاحشه شدن زنان وطنشان ، بی عشق زندگی کردن جوانی شکسته ، فرزند افسرده که میلی به زندگی ندارد ،برای همین با دستهای خالی ایمانی قوی و امید به آینده و با شجاعت به جنگ با این انسان های گرگ صفت شتافتند اما برنگشتند... امید آنها را نا امید و آینده آنها را نابود کردند خون آنها بر روی زمین سرد این خیابان ها باعث گرم شدن قلب های ما شد ..
سنگینی روح های آنها بر روی وطن من است ..
اینها را من دیده ام اما من نمیتوانم کاری انجام بدهم فقط روز به روز نا امید تر و خستگی هایم بیشتر میشود
اما تو که میبینی و قدرتش را داری که درست کنی پس چرا کاری نمیکنی؟ سالهاست تو سکوت کرده ای گویی که وجود نداری یا شایدم نباشی ما برای فرار از مشکلات و تنهایی تورا درون خود ساخته باشیم ...
قلمِ من
مگر چه میخواهم از وطن؟
جز لقمهای نان و خیالی آسوده
چه میخواهم؟
جز تکهای آفتاب و بارانی که آهسته ببارد،
جز پنجرهای که رو به عشق و آزادی گشوده شود..
جز لقمهای نان و خیالی آسوده
چه میخواهم؟
جز تکهای آفتاب و بارانی که آهسته ببارد،
جز پنجرهای که رو به عشق و آزادی گشوده شود..
Forwarded from احتمالاکارلوس: (🍋)
Delam Tang Shod
Vinak, Sohrab Mj, Ashkan Kagan