Forwarded from شعرخواره
به جستوجوی تن روشنت، به کشف تنت
به احتمال حضورت، به دوستداشتنت
به زندگی، هر جایی که خانهمان جا شد
به دوستداشتنت، هر کجای دنیا شد
●●●
به راهرفتن در نقشهها، بدون لباس
به راهرفتن در جادهٔ پاریس-تگزاس
●●●
به هشتونیم نفس روی جادهٔ فلینی
به پلهٔ اودسا در غروب استالینی
●●●
به دوردستپریدن، به زندگی، به سفر
به دوستداشتنِ خاطراتِ یکدیگر
●●●
به زندگی را در چشمهات حلکردن
تو را ته همهٔ کوچهها بغلکردن
تو را بغلکردن بیهراس، بیکابوس
تو را بغلکردن، در قطار، در اتوبوس
●●●
به ببر و کوچهٔ بنبست فکر میکردم.
به چیزهایی از این دست فکر میکردم.
#حامد_ابراهیمپور، شعر «دو اپیزود زخم»
به احتمال حضورت، به دوستداشتنت
به زندگی، هر جایی که خانهمان جا شد
به دوستداشتنت، هر کجای دنیا شد
●●●
به راهرفتن در نقشهها، بدون لباس
به راهرفتن در جادهٔ پاریس-تگزاس
●●●
به هشتونیم نفس روی جادهٔ فلینی
به پلهٔ اودسا در غروب استالینی
●●●
به دوردستپریدن، به زندگی، به سفر
به دوستداشتنِ خاطراتِ یکدیگر
●●●
به زندگی را در چشمهات حلکردن
تو را ته همهٔ کوچهها بغلکردن
تو را بغلکردن بیهراس، بیکابوس
تو را بغلکردن، در قطار، در اتوبوس
●●●
به ببر و کوچهٔ بنبست فکر میکردم.
به چیزهایی از این دست فکر میکردم.
#حامد_ابراهیمپور، شعر «دو اپیزود زخم»
شعرخواره
تو را بغلکردن بیهراس، بیکابوس
تو را بغلکردن، در قطار، در اتوبوس
تو را بغلکردن، در قطار، در اتوبوس
برای این دو خط، و برای تمام رؤیاهای دور و درازی که واقعی شدن.🥂 :)
❤🔥19🗿1
این هفته، هفتهی آخر دانشگاهه. یه پروژهی مهم دارم که تحویل بدم، فردا ارائهی Big Lecture دارم که براش یه جلد از بازی تاج و تخت، یه جلد از قیام سرخ و یه جلد از نیکولای رو برداشتم آوردم ویکتوریا، و باید نمرههای آخرین تکالیف بچهها رو بدم. یه چیزی حدود صد تا تکلیف دارم برای نمرهدهی. و بعدش ترم تموم میشه! *پرتاب مشتها در هوا*
میخوام یه فهرست درست کنم از کارهایی که میخوام در یک ماه تعطیلات کریسمس و سال نو بین دو ترم انجام بدم برای این که همین که شروع شد، یادم نره چه کارایی داشتم.
یک. سه تا از کتابهایی که دیوید بهم داده رو بخونم: Unboxed, Make Your Own Board Game, Video Game Script. اگر شد چهارمی رو هم بخونم که عالی.
✅ . قوانین بردگیمم رو تنظیم کنم و کارتها رو طراحی کنم. Proposal رو بنویسم برای دیوید بفرستم.
✅ . دورهم رو مرتب کنم و برای رئیس دانشکده بفرستم ببینم میذارن درسش بدم یا نه.
چهار. بازنویسی مهم سازمان رو انجام بدم و جلد سه رو بدم به بتاریدرها.
فکر کنم خیلی هنر کنم به این چهار تا برسم. اگر زمان بیشتری داشتم، میام و این لیست رو آپدیت میکنم. دوست دارم بقیهی زمانم رو بذارم برای کتاب خوندن، کارهای گذری مربوط به جلد دو، فکر کردن به کتاب بعدیم شاید، وقت گذروندن با پارتنرم و جاهایی که دوست داریم دوتایی بریم و خلاصه استراحت دیگه. دلم نمیخواد سرم رو خیلی شلوغ کنم و زیادی کار کنم. فکر میکنم برای تعطیلات، همین کارا کافیان.
بالاخره تعطیلات باید تعطیلات باشه. :)
میخوام یه فهرست درست کنم از کارهایی که میخوام در یک ماه تعطیلات کریسمس و سال نو بین دو ترم انجام بدم برای این که همین که شروع شد، یادم نره چه کارایی داشتم.
یک. سه تا از کتابهایی که دیوید بهم داده رو بخونم: Unboxed, Make Your Own Board Game, Video Game Script. اگر شد چهارمی رو هم بخونم که عالی.
چهار. بازنویسی مهم سازمان رو انجام بدم و جلد سه رو بدم به بتاریدرها.
فکر کنم خیلی هنر کنم به این چهار تا برسم. اگر زمان بیشتری داشتم، میام و این لیست رو آپدیت میکنم. دوست دارم بقیهی زمانم رو بذارم برای کتاب خوندن، کارهای گذری مربوط به جلد دو، فکر کردن به کتاب بعدیم شاید، وقت گذروندن با پارتنرم و جاهایی که دوست داریم دوتایی بریم و خلاصه استراحت دیگه. دلم نمیخواد سرم رو خیلی شلوغ کنم و زیادی کار کنم. فکر میکنم برای تعطیلات، همین کارا کافیان.
بالاخره تعطیلات باید تعطیلات باشه. :)
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
🔥17
آه، بچههای قشنگم. ارائهی مهمم تموم شد، هیچ ازش خوشحال نیستم و خستهم. دوست دارید کمی صحبت کنیم؟ یه ساعت استراحت تا برم سراغ نمرهدهی؟
😭21🦄2🍓1🤝1
Forwarded from Hidden Chat
از اینکه مینویسی ممنونم. نمیدونم هیچ میدونی چقدر روی اینکه بخوام و بتونم بنویسم اثر گذاشتی. الان که نه، ولی خیلی دلم میخواد یه روز باهات دوست بشم و همهش رو بهت بگم
Oh fuck I sound like I'm 12.
In my defense I'm sleep deprived
Oh fuck I sound like I'm 12.
In my defense I'm sleep deprived
Forwarded from Hidden Chat
یه سوال اینکه میگن طرف تو کمده منظورشون چیه؟😭
😭11
یه اتفاقی توی مافیای هفتهی پیش افتاد که دلم خواست دربارهش حرف بزنم، چون خوشحالم کرد. خود اتفاق خوشحالکننده نبود، من گردانندهی بازی بودم و یه تصمیم گرفتم به کیک انضباطی یکی از بازیکنهای شهر (مَرد، فکر میکنم حدوداً پنجاهساله)؛ طرف شروع کرد دادوبیداد و هرکس که من رو میشناسه، میدونه من چه سریع با صدای بلند تریگر میشم و عقب کشیدم و گفتم به درک، ولش کن.
روز بعد که بازی شروع شد، مهسا توی تیم مافیا نوبتش که رسید، خیلی آروم ولی نمیدونم، حداقل من حس کردم که داره عصبانیتش رو کنترل میکنه، پاشد گفت که تیم مافیا اینجا داره زحمت میکشه، وقتی شما دادوبیداد میکنی بازی ما رو خراب میکنی؛ بگذریم از این که کلاً معنی نداره سر گاد بازی دادوبیداد کنی. مهسا همینطوری داشت آروم حرف میزد، اونطوری که خب مدلشه، که بازیکن دوباره صداش رو برد بالا و اینطوری که دیسکارد میکنم و غیره، که یکی دیگه از دوستامون (اون هم مَرد، توی تیم شهر) اومد تو بحث جلوش که فلانی اگر میخوای دادوبیداد کنی که هیچی، اگر میخوای صحبت کنیم آروم باش آروم صحبت کنیم و متقابلاً صداش رو برد بالا که صدای اون رو بپوشونه و وایساد به بحث باهاش. با صدایی همون اندازه بلند.
فکر میکنم گفتم قبلاً. من خیلی عادت ندارم کسی ازم دفاع کنه. درواقع مهسا گمونم اولین آدمی بود توی زندگیم که ازم دفاع کرد، فکر کنم داستانش رو گفتم؛ و خب تا مدتها تنها کسی هم بود که حاضر بود ازم دفاع کنه. :)) نمیدونم، شاید اخلاقمه؟ شاید مدلی که خودم همهش تو دعوام؟ شاید مدلی که به چشم بقیه خیلی سرد و بیتفاوت به نظر میام؟ هرچی که هست، فکر نکنم هیچوقت جز مهسا کسی توی جمعی دید من تحت فشارم و اذیتم، و بهخاطر من جلوی کسی وایساد.
فکر میکردم، تا مدتی طولانی یعنی، که آدم توی بزرگسالی دیگه دوستهای اینطوری پیدا نمیکنه. تو موقعیتهای اینطوری قرار نمیگیره. توی نوجوانی همهچی خیلی... سیاه یا سفید و درست یا غلطه. تو پای رفیقت وایمیسی، تو سمتت رو انتخاب میکنی و میمونی باهاشون. سیاست و روابط شخصی و اتیکت اجتماعی مطرح نیست. رفاقت خیلی در اولویت قرار میگیره. ولی خب بزرگسالی اینطوری نیست، که بهنظرم بدترین قسمت بزرگسالی و دوستهای بزرگسال داشتنه. یا حداقل بود بهنظرم.
بعد با یکی دوست میشی و توی موقعیتی قرار میگیری که اون آدم بلند میشه و پشتت میایسته، و تو میفهمی مشکل از بزرگسالی نیست.
مشکل از دوستات بودن، عزیزم.
روز بعد که بازی شروع شد، مهسا توی تیم مافیا نوبتش که رسید، خیلی آروم ولی نمیدونم، حداقل من حس کردم که داره عصبانیتش رو کنترل میکنه، پاشد گفت که تیم مافیا اینجا داره زحمت میکشه، وقتی شما دادوبیداد میکنی بازی ما رو خراب میکنی؛ بگذریم از این که کلاً معنی نداره سر گاد بازی دادوبیداد کنی. مهسا همینطوری داشت آروم حرف میزد، اونطوری که خب مدلشه، که بازیکن دوباره صداش رو برد بالا و اینطوری که دیسکارد میکنم و غیره، که یکی دیگه از دوستامون (اون هم مَرد، توی تیم شهر) اومد تو بحث جلوش که فلانی اگر میخوای دادوبیداد کنی که هیچی، اگر میخوای صحبت کنیم آروم باش آروم صحبت کنیم و متقابلاً صداش رو برد بالا که صدای اون رو بپوشونه و وایساد به بحث باهاش. با صدایی همون اندازه بلند.
فکر میکنم گفتم قبلاً. من خیلی عادت ندارم کسی ازم دفاع کنه. درواقع مهسا گمونم اولین آدمی بود توی زندگیم که ازم دفاع کرد، فکر کنم داستانش رو گفتم؛ و خب تا مدتها تنها کسی هم بود که حاضر بود ازم دفاع کنه. :)) نمیدونم، شاید اخلاقمه؟ شاید مدلی که خودم همهش تو دعوام؟ شاید مدلی که به چشم بقیه خیلی سرد و بیتفاوت به نظر میام؟ هرچی که هست، فکر نکنم هیچوقت جز مهسا کسی توی جمعی دید من تحت فشارم و اذیتم، و بهخاطر من جلوی کسی وایساد.
فکر میکردم، تا مدتی طولانی یعنی، که آدم توی بزرگسالی دیگه دوستهای اینطوری پیدا نمیکنه. تو موقعیتهای اینطوری قرار نمیگیره. توی نوجوانی همهچی خیلی... سیاه یا سفید و درست یا غلطه. تو پای رفیقت وایمیسی، تو سمتت رو انتخاب میکنی و میمونی باهاشون. سیاست و روابط شخصی و اتیکت اجتماعی مطرح نیست. رفاقت خیلی در اولویت قرار میگیره. ولی خب بزرگسالی اینطوری نیست، که بهنظرم بدترین قسمت بزرگسالی و دوستهای بزرگسال داشتنه. یا حداقل بود بهنظرم.
بعد با یکی دوست میشی و توی موقعیتی قرار میگیری که اون آدم بلند میشه و پشتت میایسته، و تو میفهمی مشکل از بزرگسالی نیست.
مشکل از دوستات بودن، عزیزم.
🍓41😭10🤝2
رپ اسپاتیفای اومده و من دارم کمکم متوجه میشم alternative rock (یا راک، واقعاً) هرگز قرار نیست از تاپ فایو ژانرهای محبوب من خارج شه.🤝🏼
🔥14
The Blasphemer (Design Agency #2)
BarlowLN – If You Care
ببینید من امسال داشتم جلد سوم سازمان رو تموم میکردم، و اینها تاپ فایو آهنگایی بودن که گوش دادم. فکر میکنم میتونه دستتون بیاد حالوهوای جلد سه چهطوریاست.💁🏻
+ ترجمهی خرابی از دو تا از این آهنگا هم توی جلد سه هست، که بابتش از هوزیر و بروبچههای Harpy Hare عذرخواهی میکنم.🚶🏻
+ ترجمهی خرابی از دو تا از این آهنگا هم توی جلد سه هست، که بابتش از هوزیر و بروبچههای Harpy Hare عذرخواهی میکنم.🚶🏻
🔥10
Flare and Fire
اگر استاد دانشگاه شدم، آفرین به من. اگر استاد دانشگاه نشدم ولی میدونم توی سخنرانیم باید از کی تشکر کنم که هر بار مکالمه باهاش تمام شور و شوقم به تدریس رو توی من تیکهپاره کرد.
امروز آخرین کلاسمون بود، و امشب با همکلاسیها دور هم جمع شدیم که فیلم مزخرف کریسمسی ببینیم، بینگو کارت داشته باشیم و حرف بزنیم. یه جای وسط این صحبتها رسیدیم به یکی از استادهای این ترممون و قبل از این که من حرفی زده باشم، بچهها شروع کردن به گفتن این که آره این چقدر رفتارش با تو بیشعورانه و مزخرفه و لکچرت خیلی هم عالی بود و به خودت نگیر و مشخصه تجربهی تدریس داری و غیره. کلیات بحث این بود که بله، تبعیض وجود داره، نژادپرستی، کوییرفوبیا، و این واقعیت که من یک ترم روانی شدم تا بهش بفهمونم بولشت استراکچری که فکر میکنه کلاساش داره برای من آتیستیک کمترین معنایی نداره. و اینا اذیتکنندهست. این واقعیت که توهم نبود، من پارانوییدی نبودم، و بقیه هم میدیدن رفتارش با من تدافعی و خصمانه و متفاوت با بقیهست، صرفاً چون من اون White Voiceای که اون انتظار داشت رو ندارم، واقعیت قشنگی نیست. این واقعیت که هیچکدوم از چیزایی که باهاش مشکل داشت، از رنگ پوستم گرفته تا لهجهم تا کارکرد مغزم تا حتی این که توی چهارچوب باینری جنسیتی مدنظرش نمیگنجم، هیچکدوم از این خصوصیات دست من نیست و واقعاً کاری نیست که بتونم دربارهش بکنم تا از این کثافت بیرون بیام و هردفعه از تدریس و هرچی بهش مربوطه متنفر نباشم چون هر یه ایدهی من رو محکم و درجا شاتداون میکنه، حتی وقتی دقیقاً عین همون حرف رو دو ثانیه قبلش همکلاسی وایت کاناداییم زده و پذیرفته، هیچکدوم از اینا خوشحالکننده نیست.
ولی آرامشبخشه. این که آدمها بگن بله ما هم متوجه شدیم. بله مشخصه زاویه داره. نه مشکل از تو نیست. نه، چیزایی که بهش فکر کردی به ما کمک کرد، برای ما مهم بود، ما بهش توجه کردیم و توی فیدبکمون نوشتیم، همهی اینا کمی... نمیدونم. برای برگشتن به خونه با مگان اوبر گرفتیم و توی ماشین گفت من فکر میکنم واقعاً باید دورهت رو ارائه بدی به رئیس دانشکده، خیلیا میخوان فانتزی و علمیتخیلی بنویسن و جای همچین دورهای خالیه و من فکر میکنم عالی در میاد. نه این که منتظر تأیید کسی باشه آدم، ولی وقتی چهار ماه پشتسر هم باهات مثل آدمفضاییها برخورد میشه، فکر میکنی... نمیدونم. فقط از لحاظ ذهنی خسته میشی از این که دنبال ایرادت بگردی. مشکلی رو رفع کنی که وجود نداره. شایدم وجود داره و رفع نمیشه: لهجهت، محل تولدت، آدمی که هستی. بعد این رو میشنوی.
در نتیجه... مرسی، مگان. مدی. جونی. شما هیچوقت این رو نمیخونید، ولی شبی که قرار بود فیلم مزخرف کریسمسی ببینیم، شراب و پیتزا و هاتچاکلت و بینگو داشته باشیم، شماها من رو نجات دادید.
الان دیگه میدونم اگر یه روزی استاد دانشگاه شدم باید از کیا تشکر کنم.
ولی آرامشبخشه. این که آدمها بگن بله ما هم متوجه شدیم. بله مشخصه زاویه داره. نه مشکل از تو نیست. نه، چیزایی که بهش فکر کردی به ما کمک کرد، برای ما مهم بود، ما بهش توجه کردیم و توی فیدبکمون نوشتیم، همهی اینا کمی... نمیدونم. برای برگشتن به خونه با مگان اوبر گرفتیم و توی ماشین گفت من فکر میکنم واقعاً باید دورهت رو ارائه بدی به رئیس دانشکده، خیلیا میخوان فانتزی و علمیتخیلی بنویسن و جای همچین دورهای خالیه و من فکر میکنم عالی در میاد. نه این که منتظر تأیید کسی باشه آدم، ولی وقتی چهار ماه پشتسر هم باهات مثل آدمفضاییها برخورد میشه، فکر میکنی... نمیدونم. فقط از لحاظ ذهنی خسته میشی از این که دنبال ایرادت بگردی. مشکلی رو رفع کنی که وجود نداره. شایدم وجود داره و رفع نمیشه: لهجهت، محل تولدت، آدمی که هستی. بعد این رو میشنوی.
در نتیجه... مرسی، مگان. مدی. جونی. شما هیچوقت این رو نمیخونید، ولی شبی که قرار بود فیلم مزخرف کریسمسی ببینیم، شراب و پیتزا و هاتچاکلت و بینگو داشته باشیم، شماها من رو نجات دادید.
الان دیگه میدونم اگر یه روزی استاد دانشگاه شدم باید از کیا تشکر کنم.
❤🔥61
من یه عمر هرچی نوشتم برای این بود که فضا رو برای آدمهای مثل خودم باز کنم. داستانهای خودمون رو بگم. برای خودمون خونه بسازم، شاید از کلمات، شاید توی خیال، ولی بههرحال خونه. جایی که امن باشی، جایی که بتونی خودت باشی.
و انگار جنگ بعدی که قراره توش بجنگم، کلاس درسه. کلاسی که برای آدمهای مثل خودم امن باشه، کلاسی که برای ما باشه. که صدای ما توش شنیده شه. شاید ارزش زیادی هم نداشته باشه؛ بههرحال توی زمینهای که من هستم آدمهای مثل ما زیاد نمیان.
It's a privilege, and I fight anyone who says it isn't. Art, being an artist, IS a privilege. You can't fight for your survival and give birth at the same time. You can't be systematically shut down and shut out, and raise your voice. That's just a fact. So, yes. Privilege. And people like me are not privileged in many ways. So, it might not mean much.
ولی من این کارو میکنم. من صدام رو بلند میکنم. چون اگر کلماتم رو به آرمینای هجدهساله بدهکار بودم که جنگید تا دووم بیاره، خودش رو پیدا کنه و برای این خودش یه خونه بسازه، صدام رو به آرمینای سیساله بدهکار بودم که جنگید تا مسیرش رو به کلاس درس باز کنه.
So, see you on the other side of the war, I guess.
و انگار جنگ بعدی که قراره توش بجنگم، کلاس درسه. کلاسی که برای آدمهای مثل خودم امن باشه، کلاسی که برای ما باشه. که صدای ما توش شنیده شه. شاید ارزش زیادی هم نداشته باشه؛ بههرحال توی زمینهای که من هستم آدمهای مثل ما زیاد نمیان.
It's a privilege, and I fight anyone who says it isn't. Art, being an artist, IS a privilege. You can't fight for your survival and give birth at the same time. You can't be systematically shut down and shut out, and raise your voice. That's just a fact. So, yes. Privilege. And people like me are not privileged in many ways. So, it might not mean much.
ولی من این کارو میکنم. من صدام رو بلند میکنم. چون اگر کلماتم رو به آرمینای هجدهساله بدهکار بودم که جنگید تا دووم بیاره، خودش رو پیدا کنه و برای این خودش یه خونه بسازه، صدام رو به آرمینای سیساله بدهکار بودم که جنگید تا مسیرش رو به کلاس درس باز کنه.
So, see you on the other side of the war, I guess.
🔥40🕊2🍓1🍾1
آره خلاصه بچههای عزیزم، آدم با خودش فکر میکنه کدوم اسگلی ممکنه هیجانزده باشه که روی تزش کار کنه و تعطیلات بین ترم یک و دو رو به نوشتن Proposal اختصاص بده؛ بعد به خودش میاد و میبینه دقیقاً بعد از این که به پارتنرش گفت: «بهنظرت یه کم استراحت نکنم؟» رفته قهوهی محبوبش (دومین قهوهی محبوبش در جهان در بین تمام قهوههایی که ازشون منزجره) رو گرفته، اومده کتابخونه و نشسته اولین نسخهی Proposalش رو نوشته.
ولی خب فکر کنم این اتفاقیه که میفته وقتی تزت عملاً طراحی بردگیم کوییره، بنابراین گمونم جای شکایت چندانی نداره.🌈
#سنگرهایرؤیا
ولی خب فکر کنم این اتفاقیه که میفته وقتی تزت عملاً طراحی بردگیم کوییره، بنابراین گمونم جای شکایت چندانی نداره.
#سنگرهایرؤیا
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
🥰35🔥11
در نهایت هم اگر کسی اونقدر ناآگاه و سادهدل بود که به Gay Agenda اعتقاد نداشت و ازتون پرسید این دیگه چه کوفتیه، میتونید بگید جایی در این جهان نویسندهی لزبینی وجود داره که داره برای دورهی جهانسازی و شخصیتپردازیش طرح درس میریزه و جزو Required Readingهاش رفته به صورت خاص یه نویسندهی لزبین دیگه رو پیدا کرده که خودش ساینس فیکشن مینویسه و همسرش فانتزی، و سفارش داده کتابش رو بیارن که بخونه و به آنچه دانشجوها باید برای این دوره بخونن، اضافه کنه.
این Gay Agendaی امروز بود خلاصه.🙏
این Gay Agendaی امروز بود خلاصه.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
🔥34💅2
Flare and Fire
در نهایت هم اگر کسی اونقدر ناآگاه و سادهدل بود که به Gay Agenda اعتقاد نداشت و ازتون پرسید این دیگه چه کوفتیه، میتونید بگید جایی در این جهان نویسندهی لزبینی وجود داره که داره برای دورهی جهانسازی و شخصیتپردازیش طرح درس میریزه و جزو Required Readingهاش…
در مسئلهای کمی بیربط به این، من اون روز به بچههای کارگاه گفته بودم اگه دوست دارید بیاید جمع شیم دربارهی درسهای پراکندهی این ترمم حرف بزنم، گمونم سرجمع نیم ساعت دربارهی فرم و استفادهش در ادبیات ضداستعماری و غیره صحبت کردم، و حداقل یک ساعت و نیم بچهها یه نمای لایو به زندگی لزبینهای madly in love داشتند که دربارهی لوازم آرایش روی میزتحریر و کلاههای روی میزتحریر جروبحث میکردند و بعضاً بهسمت هم بالشت پرت میکردند تا طرف مقابل رو از اتاق بیرون کنن.
گفتم اینجا هم بگم حالا که اگر براتون سؤاله در زندگی ما این روزها چی میگذره، دیگه براتون سؤال نباشه.🫶
گفتم اینجا هم بگم حالا که اگر براتون سؤاله در زندگی ما این روزها چی میگذره، دیگه براتون سؤال نباشه.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
🍓20🔥4
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
من کلاً این عمو رو خیلی دوست دارم، اگر خواستید بقیهی ویدیوهاش رو ببینید. :)
🔥19🍓2🗿1
من سخت بهت چنگ زدم. از اوین، تا دادگاه، تا فرار، تا فاصله، تا افسردگی، تا حملههای عصبی، تا ونکوور بهت چنگ زدم. بهت چنگ زدم تا پونزده سال بعد از «من خسته شدم از بس همه به چشم پسر نگاهم کردن.» و «دوستت ندارم، عاشقتم.»، تا هشت سال بعد از «چطوری بذارم بری؟» و تا دو سال بعد از «کلی دوناتفروشی و بستنیفروشی توی ونکوور فالو کردم.» و تا یه سال بعد از «تو برمیگردی پیش من.» و تا درخت کاج کوچیک لب پنجره، تا بیست تا بستنی کیتکت که از ذوق اومدنت رفتم از کاستکو خریدم و قوطی گندهی اماندام و کشیدن ماهی روی آینهی سفرهی هفتسین و حولههای کریسمسی و رومبلی کریسمسی و پیژامهای که تو خریدی و من میپوشم، مثل همهی لباسهای دیگهای که تو میخری و من میپوشم. من بهت چنگ زدم تا سؤالهای مسخرهی تو راه برگشت از خوانندهی ایرانی محبوبت، بازیگر محبوبت، فوتبالیست محبوبت، و بحث دربارهی بهترین دورهی جامجهانی در طول تاریخ و کاپیتانهای محبوبمون. من بهت چنگ زدم، چون میخواستم امشب رو کنار تو بگذرونم، که از خونهی دوستامون برمیگردیم، خوشحالیم، و یهو یه آهنگ جدید میاد توی پلیلیستمون که میخونه:
زندگی جنگه به خون فکر نکن
به اجاره خونهمون فکر نکن
تا ته دره کنارت هستم
جاده رو خواب برون فکر نکن.
بهت چنگ زدم فقط برای همین و نمیدونم، من که میگم همین دلیل کافیایه، عشق من.
همین کافیه که یه عمر به یه نفر چنگ بزنی.
زندگی جنگه به خون فکر نکن
به اجاره خونهمون فکر نکن
تا ته دره کنارت هستم
جاده رو خواب برون فکر نکن.
بهت چنگ زدم فقط برای همین و نمیدونم، من که میگم همین دلیل کافیایه، عشق من.
همین کافیه که یه عمر به یه نفر چنگ بزنی.
🍓83🦄20😭13❤🔥6😍4🔥3⚡2🥰2🕊1🤣1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بعد از مدتها با یه تایملپس از روزم برگشتم؛ مهسا رفت سر کار، من رفتم سراغ شام و وسطش برای چند تایی کار اپلای کردم و آخر سر هم مشغول دورهی جهانسازیم شدم.
این روزها کمتر تلگرام میام. دوست دارم بیشتر تو متن زندگی باشم انگار. رفته بودیم کادوی کریسمس بگیریم برای چند نفر، یه پک قلاببافی خریدم که عادت جدید داشته باشم؛ یهو متوجه شده بودم سرگرمی ندارم که ارتباطی به کتاب و نوشتن نداشته باشه. با دوستهامون داریم ریسک بازی میکنیم و با مهسا نقاشی میکشیم و آنلاک بازی میکنیم. خوبه دیگه، نیست؟ سرگرمیهای کوچک بیارتباط به تمام زندگی خوبه.
سرگرمیهای کوچک بیارتباط به تمامِ زندگی خودش نصف زندگیه.
+ کمی از دکور کریسمسی ما رو در پسزمینه میبینید و از بقیهش هم هروقت که کادوی کریسمس خونهمون رو گذاشتیم، عکس و فیلم میگیریم. فعلاً توجهتون رو به کوسن و رومبلی و خونههای لب پنجره جلب میکنم.😊
این روزها کمتر تلگرام میام. دوست دارم بیشتر تو متن زندگی باشم انگار. رفته بودیم کادوی کریسمس بگیریم برای چند نفر، یه پک قلاببافی خریدم که عادت جدید داشته باشم؛ یهو متوجه شده بودم سرگرمی ندارم که ارتباطی به کتاب و نوشتن نداشته باشه. با دوستهامون داریم ریسک بازی میکنیم و با مهسا نقاشی میکشیم و آنلاک بازی میکنیم. خوبه دیگه، نیست؟ سرگرمیهای کوچک بیارتباط به تمام زندگی خوبه.
سرگرمیهای کوچک بیارتباط به تمامِ زندگی خودش نصف زندگیه.
+ کمی از دکور کریسمسی ما رو در پسزمینه میبینید و از بقیهش هم هروقت که کادوی کریسمس خونهمون رو گذاشتیم، عکس و فیلم میگیریم. فعلاً توجهتون رو به کوسن و رومبلی و خونههای لب پنجره جلب میکنم.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
🍓41💅6😭4🦄2