Flare and Fire
بیاید یه چالش رندم بذارم، برای مطلقاً ده نفر اول چون زندگیم داره توی ترنزیت بین ویکتوریا و ونکوور میگذره و پیشپاتون داشتم یادداشتهای بعد از پلیتست دیشب رو (که ساعت یک تموم شد😇 ) مرتب میکردم. *crying in academia* اما چالش: این پیام رو فوروارد کنید و بهم…
I’d judge them based on where they run to, because it says a lot about them. About what they think they deserve.
If you run to the valley, you think you deserved better. That you’ve been framed, and you deserve a second chance.
If you run to the desert, though, deep down, you know you’re guilty. You know you fucked up. No arguing that. But, because there’s a but. But! You beg for a second chance. You beg for a miracle to come and save you. You beg to be found.
But those who run to the mountains.
They go there to pay for their crimes. They go there to do penance. They go there not to be found, but to die lost and lonely, like their souls.
Those.
You have to save those.
Mountains
#RandomWritings
If you run to the valley, you think you deserved better. That you’ve been framed, and you deserve a second chance.
If you run to the desert, though, deep down, you know you’re guilty. You know you fucked up. No arguing that. But, because there’s a but. But! You beg for a second chance. You beg for a miracle to come and save you. You beg to be found.
But those who run to the mountains.
They go there to pay for their crimes. They go there to do penance. They go there not to be found, but to die lost and lonely, like their souls.
Those.
You have to save those.
Mountains
#RandomWritings
🦄1
Flare and Fire
بیاید یه چالش رندم بذارم، برای مطلقاً ده نفر اول چون زندگیم داره توی ترنزیت بین ویکتوریا و ونکوور میگذره و پیشپاتون داشتم یادداشتهای بعد از پلیتست دیشب رو (که ساعت یک تموم شد😇 ) مرتب میکردم. *crying in academia* اما چالش: این پیام رو فوروارد کنید و بهم…
They say envy is the green-eyed monster. Is it, though? Is it a monster?
My envy is my closest friend. My most loyal companion. It sits with me. It understands me. It shares my sadness, my emptiness. It wraps its arms around me. It loves me.
Do you understand what it feels like when your envy loves you? What it means?
It means it never leaves.
Envy
#RandomWritings
My envy is my closest friend. My most loyal companion. It sits with me. It understands me. It shares my sadness, my emptiness. It wraps its arms around me. It loves me.
Do you understand what it feels like when your envy loves you? What it means?
It means it never leaves.
Envy
#RandomWritings
🦄1
امروز ساعت دوازده تا پنج که برم دنبال مهسا وقت دارم؛ چون صبح رفتم مهسا رو رسوندم و برگشتم جلسه داشتم تا کمی پیشتر. چه کارهایی رو بذاریم در صدر؟
✅ . ریدیزاین برد رو ببینم میتونم انجام بدم یا نه.
✅ . روی Rule Book بازی کار کنم. خیلی تغییرات اساسی کرده.
✅ . برای PXRtist ثبتنام کنم.
✅ . شاید کوکی درست کنم برای امروز که میریم مافیا.
پنج. ممکنه، ممکنه، ممکنه که وقت کنم فصل جدید شروع کنم؟🐙
ببینیم چی میشه!
پنج. ممکنه، ممکنه، ممکنه که وقت کنم فصل جدید شروع کنم؟
ببینیم چی میشه!
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
🔥8
Flare and Fire
ببینیم چی میشه!
یه چیزی میخورم با استراحت ده دقیقهای، شایدم در حین کار ناهار بخورم (ناهار: نیمرو پنیری بدون نون برای شکستن فست با پروتئین👋 ). یه ساعت روی Rule Book کار میکنم و بعد کوکی درست میکنم و لباس امتحان میکنم برای مافیای امشب. چطوره؟😊
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
🔥16
احساس میکنم مدتیه به این مسئله اشاره نکردم که واقعاً عاشق نوشتنم. آدم فکر میکنه، یا من فکر میکردم توی بردگیم یا کلاً داستانگویی تعاملی، اون احساس رضایت عمیقی به آدم دست نمیده که موقع نوشتن کتابش بهش دست میده. این که قطعات کنار هم میشینند و آدم غرق لذت میشه که چقدر زیبا جزئیات با هم شکل گرفتهند. بعد الان داشتم Rule Book بازیم رو درست میکردم، خیلی ساده اسمش رو تغییر دادم و با اون اسم داستان پشت بردگیم رو نوشتم، قشنگ chills. :)) احمقانهست؟ یا... متکبرانهست؟ این که از چهار کلمه کنار هم انقدر احساس رضایت کنی؟
گمونم حق داریم کمی متکبر باشیم، اگر خالقیم.
خدایان همیشه متکبر بودهن.
گمونم حق داریم کمی متکبر باشیم، اگر خالقیم.
خدایان همیشه متکبر بودهن.
❤🔥28🍓5🔥4
من از دوستیهای نوجوونیمون خوشم میومد که عمیق بود، محکم بود، تهشم دعوا میشد توشون و ملت وایمیسادن تو روی هم؛ حداقل اونطوری میفهمیدی مشکل چیه، میفهمیدی اصلاً باشه ما دوستهای خوبی نیستیم برای هم، میذاریم همدیگه رو کنار. ولی دوستیهای بزرگسالی اینطوریان که یهو میبینی یه حلقهی دوستیت کلاً از برنامههاشون حذفت کردن، ولی نه بحثی شده نه دعوایی بوده نه مشکلی. قشنگ شکل علامت سؤال میشی که خب به منم بگید دیگه، چطور شد؟ چرا دوستیه کنسل شد؟
ای بابا… بزرگسالیه دیگه. منم که هیچوقت توی چیزهای بزرگسالانه خوب نبودم.
ای بابا… بزرگسالیه دیگه. منم که هیچوقت توی چیزهای بزرگسالانه خوب نبودم.
😭38💔18🤝7
TW: potential cause of anxiety attack.
نکته رو گرفتید؟🥰
نکته رو گرفتید؟
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
😭3
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
در مسئلهای کمی مربوط، در رابطه با اقتصاد آزاد: اینجا هر پمپبنزین قیمت خودش رو داره. یعنی نه هر شرکت یا هر منطقه، دقیقاً هر پمپبنزین قیمت متفاوت داره. حدودش میتونه نهایتاً دهبیست سنت اینور اونور باشه (نه این که یهو دلاری قیمت فرق کنه)، ولی همیشه میتونی بگردی بنزین نسبتاً ارزونتر رو پیدا کنی.
+ حالا توی فیلم تفاوت زیادی نبوده، ولی مثلاً الان دم خونهی ما بنزین لیتری دو دلار و یازده سنت بود؛ دم خونهی ما کلاً خیلی همهچیش گرونه، و بنزینش هم اگر نه گرونترین، یکی از گرونترین بنزینهاست همیشه.
+ حالا توی فیلم تفاوت زیادی نبوده، ولی مثلاً الان دم خونهی ما بنزین لیتری دو دلار و یازده سنت بود؛ دم خونهی ما کلاً خیلی همهچیش گرونه، و بنزینش هم اگر نه گرونترین، یکی از گرونترین بنزینهاست همیشه.
🕊11
Forwarded from گلبو
تا حالا پیش اومده بعد از چندروز کار کردن، بدنت کم بیاره؟ تو سرت پر از فکر و ایده و خلاقیت و آیندهنگریه، اما بدنت؟ خستهست. مغزت داره به سمت راست رودخونه پارو میزنه، دستات، پاهات، رودههات، پوستت به سمت چپ.
این ناهماهنگی رو بهش میگیم «فرضیهی ناهماهنگی تکاملی».
یا Evolutionary Mismatch Hypothesis.
ایده چیه؟ اینه که محیط و سبک زندگی انسان به خصوص در چندصد سال گذشته؛ خیلی سریعتر از زیستشناسی بدنش تغییر کرده. تکنولوژی و صنعت، انسان رو به راحتیای رسوندن که براش آماده نبوده. بدن و سیستمعصبی ما در شرایطی تکامل پیدا کردن که شامل فعالیت بدنی زیاد، چرخهی طبیعی روشنایی و تاریکی، دورههای استراحت فصلی، کمبود مقطعی غذا و استرسهای کوتاهمدت بوده. درحالیکه امروز با کمخوابی، نور مصنوعی شبانه، نشستن طولانی، دسترسی دائم به غذا و استرس مزمن مواجهیم.
زادگاه این بدن، دانشگاه و مترو و گوشی و نور LED نبوده. بخش بزرگی از معماری بدن انسان، در افریقا و طی صدهاهزار زندگی در محیطهایی شکلگرفته که آدمها بیشتر شکارچی و گردآورنده بودن.
ماجرا اینجا جالب میشه که اونها هم استرس داشتن. ولی استرسشون معمولن یک مسئلهی مشخص داشت. آیا اون حیوان من رو میخوره یا نه؟
فرار کن.
زنده موندی؟ تمام.
اینجا اختلاف پیش میآد. مغز ما میتونه پرواز کنه اما جسممون نه. مغز ما میتونه رویا پردازی کنه و داستان بچینه و اهداف مختلف داشته باشه، جسممون همون شکلی باقی مونده و روزی که تو باید جلوی صد نفر از مهمترین ایدهی زندگیت پرزنت داشته باشی، هورمونهای بدنت تصمیم میگیرن که ما نمیتونیم این استرس رو تحمل کنیم و دچار malfunctioning میشی و سیستم ایمنی بدنت ضعیف میشه.
غذا هم همین داستانه.
در محیطی که ما توش تکامل پیدا کردیم، کالری ارزون نبود. اگه قند یا چربی پیدا میکردی، منطقی بود بخوری؛ شاید فردا چیزی پیدا نمیشد.
مغز هنوز غذاهای پرکالری رو دوست داره. فقط فرقش اینه که امروز لازم نیست سه ساعت دنبالش بدوی. سیستمی که زمانی برای بقا عالی بوده، توی محیط جدید میتونه علیه خودمون کار کنه.
خواب شاید واضحترین مثال باشه.
بدن هنوز تا حد زیادی با نور و تاریکی تنظیم میشه. ولی الان ساعت دو نصفهشبه و یه صفحهی روشن بیست سانتیمتر با صورتمون فاصله داره.
بعد صبح تعجب میکنیم چرا لهیم.
برای همین گاهی چیزی که اسمش رو میذاریم تنبلی، بیعرضگی یا بیارادگی، در واقع تجمع خستگیه.
یک نفر ممکنه یک ماه هر شب چهار ساعت بخوابه، ده ساعت کار کنه و با کافئین خودش رو سرپا نگه داره و فکر کنه خیلی productive شده. بعد یهویی چند روز حتی حوصلهی جواب دادن به پیام هم نداره.
این همون چیزیه که در زیستشناسی تکاملی بهش میگن ناهماهنگی تکاملی. یعنی محیط زندگی ما با سرعتی عوض شده که ژنها و فیزیولوژی ما فرصت نکردن با همان سرعت دنبالش کنن.
البته این معنیاش نیست که بدن ما دقیقن همون بدن انسان پنجاه هزار سال پیشه. تکامل متوقف نشده. مثلن توانایی هضم شیر در بزرگسالی در بعضی جمعیتهای انسانی نسبتن جدید تکامل پیدا کرده. سازگاری با ارتفاع هم مثال دیگهایه. ولی در مقیاس کلی، خیلی از سیستمهای اصلی بدن ــ خواب، گرسنگی، استرس، حرکت، پاداش، تولیدمثل ــ ریشههای قدیمی دارن.
رحم هنوز نه ماه زمان میخواد. عضله هنوز برای قوی شدن به فشار و بعد استراحت نیاز داره. مغز هنوز بدون خواب خراب کار میکنه. سیستم عصبی هنوز نمیتونه بینهایت در حالت هشدار بمونه. زخم هنوز زمان میخواد تا ترمیم بشه.
مغز ما میتونه دربارهی هوش مصنوعی بحث کنه، ولی هنوز با دیدن یک شیرینی دوپامین میگیره.
میتونه فلسفهی اگزیستانسیالیسم بخونه، ولی اگر سه شب نخوابه تبدیل میشه به موجودی که سر یک پیام ساده عصبی میشه.
میتونه برای بازنشستگی در شصتسالگی برنامهریزی کنه، ولی سیستم پاداشش هنوز «الان» رو خیلی بیشتر از «ده سال بعد» میفهمه.
میتونه مفهوم استرس شغلی رو تحلیل کنه، ولی غدهی آدرنال تفاوت چندانی بین «ددلاین فردا دارم» و «یه چیزی ممکنه منو بخوره» قائل نیست.
شیوهی تفکر عوض شده. زبان، فرهنگ، تکنولوژی، شهر، اینترنت و سرعت زندگی عوض شدن. ولی فیزیولوژی با سرعت خیلی کمتری تغییر کرده.
بدن فقط میفهمه چند شب نخوابیدی، چقدر حرکت کردی، چقدر خوردی، چقدر تحت فشاری و آخرین باری که استراحت کردی کِی بوده.
برای همین باید برنامهریزی رو فقط برای کار نکنی؛ برای ریکاوری هم باید برنامه داشته باشی. همونطور که میدونی چه روزی باید پروژه تحویل بدی، باید بدونی چه زمانی باید بخوابی، چه زمانی باید از کار جدا شی و کِی داری به نقطهای نزدیک میشی که بعدش دیگه خروجی بیشتر مساوی پیشرفت بیشتر نیست.
چون خیلی وقتها مسئله این نیست که «چقدر میتونی به خودت فشار بیاری».
مسئله اینه که چقدر میتونی فشار بیاری و فردا هنوز آدم قابل استفادهای باشی.
این ناهماهنگی رو بهش میگیم «فرضیهی ناهماهنگی تکاملی».
یا Evolutionary Mismatch Hypothesis.
ایده چیه؟ اینه که محیط و سبک زندگی انسان به خصوص در چندصد سال گذشته؛ خیلی سریعتر از زیستشناسی بدنش تغییر کرده. تکنولوژی و صنعت، انسان رو به راحتیای رسوندن که براش آماده نبوده. بدن و سیستمعصبی ما در شرایطی تکامل پیدا کردن که شامل فعالیت بدنی زیاد، چرخهی طبیعی روشنایی و تاریکی، دورههای استراحت فصلی، کمبود مقطعی غذا و استرسهای کوتاهمدت بوده. درحالیکه امروز با کمخوابی، نور مصنوعی شبانه، نشستن طولانی، دسترسی دائم به غذا و استرس مزمن مواجهیم.
زادگاه این بدن، دانشگاه و مترو و گوشی و نور LED نبوده. بخش بزرگی از معماری بدن انسان، در افریقا و طی صدهاهزار زندگی در محیطهایی شکلگرفته که آدمها بیشتر شکارچی و گردآورنده بودن.
ماجرا اینجا جالب میشه که اونها هم استرس داشتن. ولی استرسشون معمولن یک مسئلهی مشخص داشت. آیا اون حیوان من رو میخوره یا نه؟
فرار کن.
زنده موندی؟ تمام.
اینجا اختلاف پیش میآد. مغز ما میتونه پرواز کنه اما جسممون نه. مغز ما میتونه رویا پردازی کنه و داستان بچینه و اهداف مختلف داشته باشه، جسممون همون شکلی باقی مونده و روزی که تو باید جلوی صد نفر از مهمترین ایدهی زندگیت پرزنت داشته باشی، هورمونهای بدنت تصمیم میگیرن که ما نمیتونیم این استرس رو تحمل کنیم و دچار malfunctioning میشی و سیستم ایمنی بدنت ضعیف میشه.
غذا هم همین داستانه.
در محیطی که ما توش تکامل پیدا کردیم، کالری ارزون نبود. اگه قند یا چربی پیدا میکردی، منطقی بود بخوری؛ شاید فردا چیزی پیدا نمیشد.
مغز هنوز غذاهای پرکالری رو دوست داره. فقط فرقش اینه که امروز لازم نیست سه ساعت دنبالش بدوی. سیستمی که زمانی برای بقا عالی بوده، توی محیط جدید میتونه علیه خودمون کار کنه.
خواب شاید واضحترین مثال باشه.
بدن هنوز تا حد زیادی با نور و تاریکی تنظیم میشه. ولی الان ساعت دو نصفهشبه و یه صفحهی روشن بیست سانتیمتر با صورتمون فاصله داره.
بعد صبح تعجب میکنیم چرا لهیم.
برای همین گاهی چیزی که اسمش رو میذاریم تنبلی، بیعرضگی یا بیارادگی، در واقع تجمع خستگیه.
یک نفر ممکنه یک ماه هر شب چهار ساعت بخوابه، ده ساعت کار کنه و با کافئین خودش رو سرپا نگه داره و فکر کنه خیلی productive شده. بعد یهویی چند روز حتی حوصلهی جواب دادن به پیام هم نداره.
این همون چیزیه که در زیستشناسی تکاملی بهش میگن ناهماهنگی تکاملی. یعنی محیط زندگی ما با سرعتی عوض شده که ژنها و فیزیولوژی ما فرصت نکردن با همان سرعت دنبالش کنن.
البته این معنیاش نیست که بدن ما دقیقن همون بدن انسان پنجاه هزار سال پیشه. تکامل متوقف نشده. مثلن توانایی هضم شیر در بزرگسالی در بعضی جمعیتهای انسانی نسبتن جدید تکامل پیدا کرده. سازگاری با ارتفاع هم مثال دیگهایه. ولی در مقیاس کلی، خیلی از سیستمهای اصلی بدن ــ خواب، گرسنگی، استرس، حرکت، پاداش، تولیدمثل ــ ریشههای قدیمی دارن.
رحم هنوز نه ماه زمان میخواد. عضله هنوز برای قوی شدن به فشار و بعد استراحت نیاز داره. مغز هنوز بدون خواب خراب کار میکنه. سیستم عصبی هنوز نمیتونه بینهایت در حالت هشدار بمونه. زخم هنوز زمان میخواد تا ترمیم بشه.
مغز ما میتونه دربارهی هوش مصنوعی بحث کنه، ولی هنوز با دیدن یک شیرینی دوپامین میگیره.
میتونه فلسفهی اگزیستانسیالیسم بخونه، ولی اگر سه شب نخوابه تبدیل میشه به موجودی که سر یک پیام ساده عصبی میشه.
میتونه برای بازنشستگی در شصتسالگی برنامهریزی کنه، ولی سیستم پاداشش هنوز «الان» رو خیلی بیشتر از «ده سال بعد» میفهمه.
میتونه مفهوم استرس شغلی رو تحلیل کنه، ولی غدهی آدرنال تفاوت چندانی بین «ددلاین فردا دارم» و «یه چیزی ممکنه منو بخوره» قائل نیست.
شیوهی تفکر عوض شده. زبان، فرهنگ، تکنولوژی، شهر، اینترنت و سرعت زندگی عوض شدن. ولی فیزیولوژی با سرعت خیلی کمتری تغییر کرده.
بدن فقط میفهمه چند شب نخوابیدی، چقدر حرکت کردی، چقدر خوردی، چقدر تحت فشاری و آخرین باری که استراحت کردی کِی بوده.
برای همین باید برنامهریزی رو فقط برای کار نکنی؛ برای ریکاوری هم باید برنامه داشته باشی. همونطور که میدونی چه روزی باید پروژه تحویل بدی، باید بدونی چه زمانی باید بخوابی، چه زمانی باید از کار جدا شی و کِی داری به نقطهای نزدیک میشی که بعدش دیگه خروجی بیشتر مساوی پیشرفت بیشتر نیست.
چون خیلی وقتها مسئله این نیست که «چقدر میتونی به خودت فشار بیاری».
مسئله اینه که چقدر میتونی فشار بیاری و فردا هنوز آدم قابل استفادهای باشی.
🔥9❤🔥2
Flare and Fire
سال 2025 میشه ده سال که این داستان با منه. ببینیم کی باهاش خداحافظی میکنم...
هنوزم نه.
ببینیم کی آخرین بازنویسی جلد سه تموم میشه…
ببینیم کی آخرین بازنویسی جلد سه تموم میشه…
😭12
ولی بهنظرتون این که هوپا پیام داد که داداش جلد دو رو تسویه کردیما؟! یعنی چهخبر از جلد سه که قرار بود دو سال پیش تحویلش بدی؟
من که فکر نکنم.🍫
من که فکر نکنم.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
😭30
Flare and Fire
یعنی چهخبر از جلد سه که قرار بود دو سال پیش تحویلش بدی؟
نه بابا ولش کن! بذار عوضش امروز بریم سر کلاس یه چپتر از Remembering رو برای یه عده دانشجوی کارشناسی سالاولی بخونیم تراماتایزدشون کنیم.🫱🏼🫲🏽
🔥3
در مسئلهای کمی مرتبط، گروه کتابخوانی رکسانا دارن جلد یک رو همخوانی میکنن، الان اتفاقی رفتم تحلیل یکیشون رو خوندم و حقیقتاً طوری که عمیق شده بود توی صحنهها، روابط، اتفاقات حتی ظاهراً بیاهمیت؛ من میتونم تحلیلهای این بندهی خدا روی دو فصل آخر رو به انتهای کتاب حتی اضافه کنم انقدر که بهنظرم همهی خوانندهها بهاندازهی خوندن اصل داستان میتونن ازش لذت ببرن.
واقعاً شگفتانگیز بود، زنده باد.🍺
ویرایش: توی کامنتها گذاشتم قسمتی از پیامها رو.👌
واقعاً شگفتانگیز بود، زنده باد.
ویرایش: توی کامنتها گذاشتم قسمتی از پیامها رو.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
🦄8
𝖢𝖺𝗋𝗉𝖾𝖣𝗂𝖾𝗆.
در فیکشن، بحث لقبگذاری که میآد وسط ما یه طیف داریم. یک سر طیف، بکمنه. دزد دریایی، وزغ، یککسی، دستمالی که با آن باسنمان را تمیز میکنیم. در سمت دیگه آرمینا سالمی قرار داره. ماهوخورشید، ستارهی شمال، موهنهای سرخوسیاه، برگزیدهی شورای عالی تویینکها. …
و در ادامه، خوانندگان سازمان طراحی یک طیفن:
واقعیتش رو بخواید خیلی کار دارم و استرس خیلی کار باعث میشه خوابالو شم و مغزم کار نکنه که اون خیلی کار رو توی راه انجام بدم و در نتیجهش اینجا نشستهم دارم سخن بیهوده میپراکنم. کاش بخوابم حداقل سر کلاس خمار نباشم با قدرت به بچههای مردم آسیب روحی وارد کنم.😐
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
🦄12🍓1🤝1
#سنگرهایرؤیا، در چهار ساعت بین کلاسهام. اون فصل از کتابم رو که سر کلاس خوندم، یکی از دانشجوها بعد از کلاس اومد که اسم کتاب چیه من میخوام بخونمش، گفتم دارم مینویسمش، گفت شما کدوم گروه درس میدی من بیام توی اون گروه. بامزه بود و نمیدونم، خوشحال شدم. خوندنش برام سخت بود، و یه نفر دوست داشت بقیهشم بخونه. یه تیای دیگه داریم که اونم ایرانیه، و وقتی برگشتم نشستم، آروم لب زد و گفت thank you.
همینه دیگه.
زندگی همینه.
همینه دیگه.
زندگی همینه.
🕊16🔥9🍓6
صادقانه خیلی خستهم. ساعت هم ده و بیست دقیقهست. باید استراحت کنم ولی مغزم اجازه نمیده و اینطوریه که خبببب، الان چیکار کنیم؟🙂 بابا چیکار میخوای بکنی، مغز تکاملنیافتهی زن ایرانی که فکر میکنی طبیعیش اینه که از خروسخون تا بوق سگ در حال یه کاری کردن باشی!😠
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
😭21
#سنگرهایرؤیا روی آب؛ مثل اینایی که خیلی سرشون شلوغه (🎓 ) کلاً لپتاپ رو که توی کیفم نمیذارم، معمولاً هم یه سری کاغذ و یه خودکار دستمه که یا اطلاعات لپتاپ داره روی نسخههای کاغذی یادداشت میشه، یا یادداشتهای کاغذیم داره روی فایلها پیاده میشه.
بهش که فکر میکنیم کمی تا قسمتی ترسناکه: جلد سه سازمان باید بازنویسی نهایی شه، پایاننامهم هست، و Remembering. هیچکدوم هم ربطی به اون یکی ندارن که مغزم بهسادگی جابهجا شه؛ یکی رمان فارسیه، یکی رمان انگلیسیه، یکی هم که کلاً بردگیمه.
اون ایموجی دلقک کو؟👋
بهش که فکر میکنیم کمی تا قسمتی ترسناکه: جلد سه سازمان باید بازنویسی نهایی شه، پایاننامهم هست، و Remembering. هیچکدوم هم ربطی به اون یکی ندارن که مغزم بهسادگی جابهجا شه؛ یکی رمان فارسیه، یکی رمان انگلیسیه، یکی هم که کلاً بردگیمه.
اون ایموجی دلقک کو؟
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
😭8