This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
😭7
اومدم یه متن بنویسم دربارهی این که چطور هر استفادهای از خلاقیت، چه طرح درس جلسهی اول دورهی فرضیت دربارهی جهانسازی و شخصیتپردازی باشه، چه برنامهی ارائهت دربارهی کتابی که خوندی باشه، چه کلیات داستان و ایدهی تجربهای که قراره توی وی آر طراحی کنی، در نهایت همهشون خلاقیت و استفاده از اون ماهیچهایه که بالاخره در نقطهای خسته میشه که حتی نتونستم درست جملهبندی کنم پست رو و بهم یادآوری شد همین نوشتن توی این چنل هم استفاده از خلاقیته، گیریم خیلی سطحی.
خلاصه که خستهم دوستان. همخونهی ژاپنی نازنینم هم رفته و دیگه اصلاً خیلی خستهم. یه Reading Break داریم هفتهی دیگه که برنامهریزی کردم قدر هشت هفته تو اون یه هفته کار انجام بدم و دورنماش وحشتزدهم میکنه کلاً.
به نظر شماها چطوری خوشحال شیم؟
خلاصه که خستهم دوستان. همخونهی ژاپنی نازنینم هم رفته و دیگه اصلاً خیلی خستهم. یه Reading Break داریم هفتهی دیگه که برنامهریزی کردم قدر هشت هفته تو اون یه هفته کار انجام بدم و دورنماش وحشتزدهم میکنه کلاً.
به نظر شماها چطوری خوشحال شیم؟
🦄9
این پیام رو که دوستی برام فرستاد میذارم اینجا. با یادآوری این پیام خوشحال میشیم.
با یادآوری این بازم مینویسیم.
آخه مگه آدم دیگه برای چی مینویسه؟
با یادآوری این بازم مینویسیم.
یکی از ساختمونهای دانشکدهی پزشکی ما کلاً آزمایشگاهه. میکروبشناسی، انگلشناسی، ایمنی، سم و دارو و...
جمعیت زیادی دانشجو از رشته و ترمهای مختلف اونجا همیشه هستن و رسماً راهروهاش تبدیل به لابی شده از بس صندلی و وندینگ ماشین گذاشتن
دیروز نشسته بودم تا جلسهی آزمایشگاهم شروع شه
دوتا دختره (من گیدارم اونقدرها خوب نیست ولی واضح بودن کاپلن) نشستن و یکیشون از کولهش سازمان کشید بیرون
اون یکی سرش رو گذاشت روی شونهش و دوتایی شروع کردن از روی یه کتاب خوندن
هرکدوم میرسید آخر صفحه به اون خیره میشد تا تموم کنه و ورق بزنه
جدای از اینکه لحظهی قشنگی بود میخوام بدونی کرمان شهر سنتیایه
شهریه که ادبیات گمانهزن رو هنوز قبول نداره
شهریه که عمدهی جمعیت نسل زدش هم حتی فکر میکنن کوییر فقط مال خارج از ایرانه
حس کردم باید بدونی کتابت توی شهری که چنین کتابی رو پس میزنه، رسیده به دست آدمهایی که این شهر حتی وجودشون رو کتمان میکنه چه برسه به مخالفت باهاشون
لازم بود این رو بدونی
منی که چندین ساله اینجا زندگی میکنم درگیری همسنوسالهام با این سنتگراییای که روی شهر چادر زده رو مدام میبینم
و میبینم چطور یواش یواش دارن کنارش میزنن تا بتونن خودشون رو ابراز کنن
و سازمان طراحی بهشون رسیده و داره در این مسیر کمکشون میکنه
برای من چیز بزرگی بود این موضوع و خواستم بدونی متشکرم
آخه مگه آدم دیگه برای چی مینویسه؟
❤🔥63🍓10🕊1😭1
بچههای قشنگم، یادآوری میکنم این پست ماری رو. لطفاً شما هم یادآوری کنید به اطرافیانتون. #چون_برای_مامانه.❤️
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
Telegram
بلو ماری 🌊
.
🍓23🕊2
Mother, loosen my tongue
Or adorn me
With a lighter burden...
Audre Lorde
از کلاسم که درومدم برم سمت ترمینال، چون دوچرخه رو سر کلاس زده بودم به شارژ تصمیم گرفتم یکی از اتوبوسها رو بیخیال شم و با دوچرخه برم تا اتوبوسی که مستقیم میره بندر. قبلش کمی بارون اومده بود، فکر کردم توی شهرم دیگه، اگر دوباره بارون خرکی شروع شد یا شارژ دوچرخهم که زیاد نمیکشه تموم شد، سوار اتوبوس میشم بقیهش رو.
به محض این که پیچیدم تو کوچهپشتی و حیاط خلوت وایتهای پولدار ویکتوریا، در تاریکی و دسترسیناپذیری (؟) مطلق، بارون شروع شد. بعدم که خیس و خسته رسیدم به ایستگاه اتوبوس، رانندهی اتوبوس اسهول حاضر نبود دوچرخه رو بذاره جلوی اتوبوس ببره چون زیادی کوچیکه، و حاضر نبود بیارتش توی اتوبوس چون بزرگه! منم که خیس بودم و خسته و میخواستم برم خونه، انقدر اعصاب نداشتم که همونجا وایسادم گفتم پیاده نمیشم و نمیتونید دوچرخه رو بیارید توی شهر و برش نگردونید همونجایی که ازش اومده. اونم گفت زنگ میزنم سوپروایزرم، زنگ زد و تا سوپروایزره بیاد و یه دورم با اون دعوا کنم که مسخرهش رو درآوردید، نیم ساعتی توی ایستگاه اتوبوس وایساده بودیم. در نهایت دید من کوتاه نمیام گفت این دفعه قوانین رو برات میشکنیم because you’re special (آره عوضی، I’m a brown queer Karen, that’s how fucking special I am) و راه افتادیم بالاخره به سمت بندر بلکه من سوار یه کشتیای بشم برگردم به شهر کوفتی احمق خودم.
حالا در انتهای این همه اعصاب خوردی، اون وسطا داشتم از مسیرم فیلم میگرفتم. گفتم بذارم اینجا شما هم ببینید، به افتخار آرمینایی که takes no shit from random assholes anymore.
به محض این که پیچیدم تو کوچهپشتی و حیاط خلوت وایتهای پولدار ویکتوریا، در تاریکی و دسترسیناپذیری (؟) مطلق، بارون شروع شد. بعدم که خیس و خسته رسیدم به ایستگاه اتوبوس، رانندهی اتوبوس اسهول حاضر نبود دوچرخه رو بذاره جلوی اتوبوس ببره چون زیادی کوچیکه، و حاضر نبود بیارتش توی اتوبوس چون بزرگه! منم که خیس بودم و خسته و میخواستم برم خونه، انقدر اعصاب نداشتم که همونجا وایسادم گفتم پیاده نمیشم و نمیتونید دوچرخه رو بیارید توی شهر و برش نگردونید همونجایی که ازش اومده. اونم گفت زنگ میزنم سوپروایزرم، زنگ زد و تا سوپروایزره بیاد و یه دورم با اون دعوا کنم که مسخرهش رو درآوردید، نیم ساعتی توی ایستگاه اتوبوس وایساده بودیم. در نهایت دید من کوتاه نمیام گفت این دفعه قوانین رو برات میشکنیم because you’re special (آره عوضی، I’m a brown queer Karen, that’s how fucking special I am) و راه افتادیم بالاخره به سمت بندر بلکه من سوار یه کشتیای بشم برگردم به شهر کوفتی احمق خودم.
حالا در انتهای این همه اعصاب خوردی، اون وسطا داشتم از مسیرم فیلم میگرفتم. گفتم بذارم اینجا شما هم ببینید، به افتخار آرمینایی که takes no shit from random assholes anymore.
💯21🔥10
من اومدم این بمب رو بندازم و برم: دوستپسر اسبق من که دوستپسر سابق مهسا هم بوده، اومده ونکوور.
چائو.😉
چائو.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
😭86🗿20🤣15
Flare and Fire
من اومدم این بمب رو بندازم و برم: دوستپسر اسبق من که دوستپسر سابق مهسا هم بوده، اومده ونکوور. چائو.😉
AND HE TURNED OUT TO BE GAY?!❄️
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
😭73🤣25🕊2🦄2
امروز آره، فردا شاید
خیلی خوشحالم که این هفته دارم واستون کیک مرغ میزنم. چون کیک مرغامون واقعا ۱۰/۱۰.
من کیک مرغهای مادر رو خیلی دوست دارم. من و دوستام همگی یعنی، و نمیدونم چون خیلی دوستش دارم، یا چون غذاییه که گرم کردن نمیخواد و بند و بساط نداره و میشه با یه چنگال وایسید تو فرودگاه بخورید، کیک مرغ تبدیل شد به یه جور... غذای استقبال؟ هروقت که میرفتم ایران مادر کیک مرغ درست میکرد و چنگال میاورد و ما توی همون فرودگاه جمع میشدیم دور اون ظرف و شروع میکردیم خوردن کیک مرغ.
الان این رو دیدم و نمیدونم چه حسی دارم. کمی غمگین؟ کمی دلتنگ؟ کارهایی که مادرها برای بچههاشون میکنن عجیبه، نیست؟ چرا باید کیک مرغ درست کنی بیاری فرودگاه؟ آدمی که دو ساله دستپخت مادرش رو نخورده میتونه صبر کنه از فرودگاه برسه خونه اونجا غذا بخوره. آدمی که قراره حداقل یک ماه بمونه خونه پیشت، میشه اصلاً فرداشب بخوره اون کیک مرغ رو، چرا انقدر برات مهم بود که کیک مرغ رو بیاری فرودگاه؟
چرا انقدر برام مهم بود اون کیک مرغ رو بیاری فرودگاه برام؟
ولی بود. خیلی مهم بود. و یه وقتی سالها بعد از آخرین باری که ایران بودم یه پست رندم دربارهی کیک مرغ دیدم و گریهم گرفت چون دلم برات شده بود.
تو و کیک مرغ استقبال فرودگاه و چنگالها و آدمهایی که جمع شده بودن دور یه ظرف کوچیک.
الان این رو دیدم و نمیدونم چه حسی دارم. کمی غمگین؟ کمی دلتنگ؟ کارهایی که مادرها برای بچههاشون میکنن عجیبه، نیست؟ چرا باید کیک مرغ درست کنی بیاری فرودگاه؟ آدمی که دو ساله دستپخت مادرش رو نخورده میتونه صبر کنه از فرودگاه برسه خونه اونجا غذا بخوره. آدمی که قراره حداقل یک ماه بمونه خونه پیشت، میشه اصلاً فرداشب بخوره اون کیک مرغ رو، چرا انقدر برات مهم بود که کیک مرغ رو بیاری فرودگاه؟
چرا انقدر برام مهم بود اون کیک مرغ رو بیاری فرودگاه برام؟
ولی بود. خیلی مهم بود. و یه وقتی سالها بعد از آخرین باری که ایران بودم یه پست رندم دربارهی کیک مرغ دیدم و گریهم گرفت چون دلم برات شده بود.
تو و کیک مرغ استقبال فرودگاه و چنگالها و آدمهایی که جمع شده بودن دور یه ظرف کوچیک.
😭58❤🔥6💔6
شما فکر کردید ما شوخی میکنیم، ولی ما جدی و واقعی اکس مشترکمون رو دعوت کردیم خونهمون و داریم براش کوکی نوتلایی درست میکنیم.😎
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
🫡61🗿14🤣10🦄8😭5🍓1
کارهایی که دلم میخواد این هفته انجام بدم درحالیکه خیر سرش Reading Breakعه و میدونم که نمیرسم به همهشون:
✅ . VR Experience: Showcase on Saturday noon.
2. مکانیزم بردگیمم رو برای اپلیکیشن SSHRC نهایی کنم و اپلیکیشن رو سابمیت کنم.
3. نامقدس رو ویرایش و نهایی کنم که برای وید بفرستم.
4. مقالههای ماریتا رو بنویسم.
✅ . تکالیف بچهها رو تصحیح کنم و تموم کنم.
+ ولی خب اینا همهش مسائل حرفهایه. دلم میخواد کتاب بخونم. دلم میخواد یه چیزی ببینم که هیجانزده شم باهاش ولی حوصله هم ندارم مثلاً فصل دو هزبین رو ببینم (باورتون میشه؟!). انگار زمان داره میدوئه و منم دنبالش میدوام. کی فکرش رو میکرد یه روز انقدر کمبود وقت داشته باشم برای این که بنویسم، صرفاً چون دارم مینویسم؟ یه وضعی شده واقعاً دایی جان...
2. مکانیزم بردگیمم رو برای اپلیکیشن SSHRC نهایی کنم و اپلیکیشن رو سابمیت کنم.
3. نامقدس رو ویرایش و نهایی کنم که برای وید بفرستم.
4. مقالههای ماریتا رو بنویسم.
+ ولی خب اینا همهش مسائل حرفهایه. دلم میخواد کتاب بخونم. دلم میخواد یه چیزی ببینم که هیجانزده شم باهاش ولی حوصله هم ندارم مثلاً فصل دو هزبین رو ببینم (باورتون میشه؟!). انگار زمان داره میدوئه و منم دنبالش میدوام. کی فکرش رو میکرد یه روز انقدر کمبود وقت داشته باشم برای این که بنویسم، صرفاً چون دارم مینویسم؟ یه وضعی شده واقعاً دایی جان...
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
😍6
Flare and Fire
4. مقالههای ماریتا رو بنویسم.
از مقیاس یک تا ده، بهنظرتون چقدر برای رزومهی آکادمیک من مضره که به استاد وایتم بگم این مزخرفاتی که منِ دانشجوی غیر-وایتت رو مجبور میکنی بخونم و دربارهش گزارش بنویسم، اگر خودت میخوندی وضعیت من این نبود؟
Just asking.
Just asking.
😭31
Flare and Fire
حس میکنم کاملم.
تو ماشین داشتم رانندگی میکردم، مهسا کنارم نشسته بود. بهش گفتم آقای هوپا چند تا وویس داده بذار گوش کنم. صحبت تبلیغات جلد دو بود و میگفت اگر پیشنهادی داشتی بگو که از این هفتهها میخوایم تبلیغ رو شروع کنیم؛ داشتم یه سری پیشنهاد میدادم و تهش میخواستم برسم به رونمایی، دیدم چطوری رونمایی؟ با کی رونمایی؟ من اینجام، نیمهی بهترم هم کنارمه. نیمهخواب، داریم از خونهی دوستامون برمیگردیم.
و یه جورایی این که مهسا دیگه ایران نیست حس عجیبی بود.
یادتونه گفته بودم حس میکنم کاملم؟ همونقدر که الان حس میکنم کاملم، انگار پارهی تنم که ازم دور بوده بهم برگشته، وقتی مهسا ایران بود حس میکردم خودم هنوز ایرانم. هنوز ریشهم اونجا بود. هنوز با دوستام از نزدیک در ارتباط بودم. هنوز خودم ایران بودم و میشد رونمایی بگیریم و میشد نویسنده، نیمهای از نویسنده بیاد و کتاب رو امضا کنه. میشد خیلی جاها رو رفته باشم؛ خونهی دوستامون، مسافرتهایی که هرگز نرفتم، ویلاهایی که هیچوقت ندیدم، بازیهایی که هرگز با دوستامون نکردم. من هنوز ایران بودم، چون مهسا هنوز ایران بود.
الان ولی اینجاست. همهی من اینجاست. و… احمقانهست؟
الان دلم برای دوستام خیلی تنگ میشه…
و یه جورایی این که مهسا دیگه ایران نیست حس عجیبی بود.
یادتونه گفته بودم حس میکنم کاملم؟ همونقدر که الان حس میکنم کاملم، انگار پارهی تنم که ازم دور بوده بهم برگشته، وقتی مهسا ایران بود حس میکردم خودم هنوز ایرانم. هنوز ریشهم اونجا بود. هنوز با دوستام از نزدیک در ارتباط بودم. هنوز خودم ایران بودم و میشد رونمایی بگیریم و میشد نویسنده، نیمهای از نویسنده بیاد و کتاب رو امضا کنه. میشد خیلی جاها رو رفته باشم؛ خونهی دوستامون، مسافرتهایی که هرگز نرفتم، ویلاهایی که هیچوقت ندیدم، بازیهایی که هرگز با دوستامون نکردم. من هنوز ایران بودم، چون مهسا هنوز ایران بود.
الان ولی اینجاست. همهی من اینجاست. و… احمقانهست؟
الان دلم برای دوستام خیلی تنگ میشه…
🍓39💔6😭5❤🔥3
ساعت یه ربع به هفت صبح بیدار شدم و دیدم زیادی برای این که تلاش کنم و دوباره بخوابم، هوشیارم. فکر کردم پاشم، ماشین ظرفشویی رو خالی کنم، چایی دم کنم، مقالههام رو بخونم و گزارشم رو بنویسم و شاید کارهای بیشتری رو هم پیش ببرم تا مهسا رو ساعت ده بیدار کنم و بریم مرکز شهر دنبال یه سری کارهامون. بعدش ساعت دوازده تا سه Showcase کارمون بعد از یک هفتهست، و شب هم دعوت شدیم خونهی دوستپسر سابق مشترکمون.👋
ببینیم کارمون به کجا میکشه دیگه...
ببینیم کارمون به کجا میکشه دیگه...
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤🔥11🤣6
حالا این بین، خواستم از شما عزیزانی که سازمان رو خوندید یه همفکری هم بگیرم. چه اونهایی که جلد یک رو فقط خوندهند، چه اونهایی که جلد دو رو هم خوندند: پیشنهادتون برای تبلیغات جلد دو چیه؟ و لطفاً توی کامنتهای این پست جوابهای جدیتون رو بذارید، بعد توی گروه شوخیها یا «پیشنهادم اینه که نخونید» و غیره. صادقانه میخوام همفکری کنیم و من ایدهها رو انتقال بدم به اونور. اگر آرت یا مرچ یا چیزی دیدید و دارید و فکر میکنید جالبه برای تبلیغات استفاده شه هم ممنون میشم به اشتراک بذاریدشون.🫶
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
⋆ Pole star area 🏳️🌈 ⋆
یادم اومد قبل جلد دو بهتون تور جلد اول رو نداده بودم #سازمان
مثلاً پیشنهاداتم برای تبلیغ جلد دو این بود که «بیاید این ویدیو رو بذارید، کافیه.💁🏻»
🦄9