Flare and Fire
2.07K subscribers
2.51K photos
543 videos
4 files
470 links
زن، زندگی، آزادی.❤️🤍💚
آرمینام، They/Them. نویسنده، معلم، و مضطربِ تمام‌وقت. اگر نژادپرست، کوییرفوب یا سمپات جمهوری اسلامی هستید، لطفاً پاتون رو توی کانال نذارید. اینجا جایی امن برای همه‌ست.
Download Telegram
و هالووین.👻

#home
🎃51🔥6🍓2🕊1
یه استادی داریم توی دانشگاه، دبرا کمپبل، که مثلاً یکی از روش‌های نمره گرفتن سر کلاسش اینه که یه هفته Digital Cleanse مطلق انجام بدید و یه آف‌لاین کلاب داره که ملت جمع می‌شن هر کاری می‌کنن جز این که گوشی و لپ‌تاپ داشته باشن. کلاً خودش هم آدم خیلی جالبیه، مثلاً خانوم وایت خودش رو توریست جا زده بود شیش ماه اومده (رفته؟) بود ایران برای خبرنگاری و اونجا یه سند ازدواج جعل کرده بود بتونه جاهای مختلف اتاق و خونه بگیره و غیره، آخراش نزدیک بود بگیرنش بندازنش زندان با بدبختی فرار کرده بود. :))
من اصلاً با دبرا درس ندارم، یه بار توی شام دانشکده تصادفی دیدمش و اینا رو تعریف کرد و در ادامه‌ش بعد از بحثی که سر هوش مصنوعی بود، برگه‌ی Digital Cleanse و Digital Privacyش رو بهم داد که من واقعاً دوست داشتم. مثلاً دوست دارم از اپل‌واچ به ساعت مچی معمولی تغییر ساعت بدم، یا می‌گفت هر روز یه سری فهرست ایمیل رو آن‌ساکسرایب کنید و دارم انجامش می‌دم، یا اپ‌های سوشال مدیا رو حذف کنید از روی گوشی و همین که برای یه مسئله‌ای راه‌حل پیدا کنم با اینستا شروع می‌کنم، و این وسط خودم به ذهنم رسید کمی تلگرامم خلوت کنم چون حس می‌کنم روی تمرکز و آرامش ذهنی‌م داره تأثیر منفی می‌ذاره این شلوغی‌ها.
در نتیجه‌ی همه‌ی این‌ها، خواستم بگم من دارم از تعدادی چنل لیو می‌دم و تعدادی دیگه رو احتمالاً آرشیو خواهم کرد تا با اضطرار کمتری مدام چک کنم. اگر چنلتون پرایوته و ازش می‌رم، بهتون دسترسی دارم به طریقی و زمانی که فکر کنم ظرفیتم بیشتر شده، حتماً میام ازتون لینک می‌گیرم و برمی‌گردم.
فهرست دبرا رو هم فعلاً گذاشتم ویکتوریا، ولی بعداً میام اینجا باهاتون به اشتراک می‌ذارم برای این که شما هم ازش استفاده کنید. نمی‌دونم. من حس می‌کنم دنیای امروز زیادی شلوغه؛ شما اینطور فکر نمی‌کنید؟ مهمه که از آرامش و فضای ذهنی‌مون محافظت کنیم.
و ماچ به کله‌های رنگی‌پنگی‌تون.🌱
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
🍓51❤‍🔥5
🔥21🎃3🗿1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
😭7
اومدم یه متن بنویسم درباره‌ی این که چطور هر استفاده‌ای از خلاقیت، چه طرح درس جلسه‌ی اول دوره‌ی فرضیت درباره‌ی جهان‌سازی و شخصیت‌پردازی باشه، چه برنامه‌ی ارائه‌ت درباره‌ی کتابی که خوندی باشه، چه کلیات داستان و ایده‌ی تجربه‌ای که قراره توی وی آر طراحی کنی، در نهایت همه‌شون خلاقیت و استفاده از اون ماهیچه‌ایه که بالاخره در نقطه‌ای خسته می‌شه که حتی نتونستم درست جمله‌بندی کنم پست رو و بهم یادآوری شد همین نوشتن توی این چنل هم استفاده از خلاقیته، گیریم خیلی سطحی.
خلاصه که خسته‌م دوستان. هم‌خونه‌ی ژاپنی نازنینم هم رفته و دیگه اصلاً خیلی خسته‌م. یه Reading Break داریم هفته‌ی دیگه که برنامه‌ریزی کردم قدر هشت هفته تو اون یه هفته کار انجام بدم و دورنماش وحشت‌زده‌م می‌کنه کلاً.
به نظر شماها چطوری خوشحال شیم؟
🦄9
این پیام رو که دوستی برام فرستاد می‌ذارم اینجا. با یادآوری این پیام خوشحال می‌شیم.
با یادآوری این بازم می‌نویسیم.
یکی از ساختمون‌های دانشکده‌ی پزشکی ما کلاً آزمایشگاهه. میکروب‌شناسی، انگل‌شناسی، ایمنی، سم و دارو و...
جمعیت زیادی دانشجو از رشته‌ و ترم‌های مختلف اونجا همیشه هستن و رسماً راهروهاش تبدیل به لابی شده از بس صندلی و وندینگ ماشین گذاشتن
دیروز نشسته بودم تا جلسه‌ی آزمایشگاهم شروع شه
دوتا دختره (من گی‌دارم اونقدرها خوب نیست ولی واضح بودن کاپلن) نشستن و یکی‌شون از کوله‌ش سازمان کشید بیرون
اون یکی سرش رو گذاشت روی شونه‌ش و دوتایی شروع کردن از روی یه کتاب خوندن
هرکدوم می‌رسید آخر صفحه به اون خیره می‌شد تا تموم کنه و ورق بزنه
جدای از اینکه لحظه‌ی قشنگی بود می‌خوام بدونی کرمان شهر سنتی‌ایه
شهریه که ادبیات گمانه‌زن رو هنوز قبول نداره
شهریه که عمده‌ی جمعیت نسل زدش هم حتی فکر می‌کنن کوییر فقط مال خارج از ایرانه
حس کردم باید بدونی کتابت توی شهری که چنین کتابی رو پس می‌زنه، رسیده به دست آدم‌هایی که این شهر حتی وجودشون رو کتمان می‌کنه چه برسه به مخالفت باهاشون
لازم بود این رو بدونی
منی که چندین ساله اینجا زندگی می‌کنم درگیری هم‌سن‌و‌سال‌هام با این سنت‌گرایی‌ای که روی شهر چادر زده رو مدام می‌بینم
و می‌بینم چطور یواش یواش دارن کنارش می‌زنن تا بتونن خودشون رو ابراز کنن
و سازمان طراحی بهشون رسیده و داره در این مسیر کمک‌شون می‌کنه

برای من چیز بزرگی بود این موضوع و خواستم بدونی متشکرم

آخه مگه آدم دیگه برای چی می‌نویسه؟
‌‌
❤‍🔥63🍓10🕊1😭1
بچه‌های قشنگم، یادآوری می‌کنم این پست ماری رو. لطفاً شما هم یادآوری کنید به اطرافیانتون. #چون_برای_مامانه.❤️
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
🍓23🕊2
Mother, loosen my tongue
Or adorn me
With a lighter burden...

Audre Lorde
از کلاسم که درومدم برم سمت ترمینال، چون دوچرخه رو سر کلاس زده بودم به شارژ تصمیم گرفتم یکی از اتوبوس‌ها رو بی‌خیال شم و با دوچرخه برم تا اتوبوسی که مستقیم می‌ره بندر. قبلش کمی بارون اومده بود، فکر کردم توی شهرم دیگه، اگر دوباره بارون خرکی شروع شد یا شارژ دوچرخه‌م که زیاد نمی‌کشه تموم شد، سوار اتوبوس می‌شم بقیه‌ش رو.
به محض این که پیچیدم تو کوچه‌پشتی و حیاط خلوت وایت‌های پولدار ویکتوریا، در تاریکی و دسترسی‌ناپذیری (؟) مطلق، بارون شروع شد. بعدم که خیس و خسته رسیدم به ایستگاه اتوبوس، راننده‌ی اتوبوس اسهول حاضر نبود دوچرخه رو بذاره جلوی اتوبوس ببره چون زیادی کوچیکه، و حاضر نبود بیارتش توی اتوبوس چون بزرگه! منم که خیس بودم و خسته و می‌خواستم برم خونه، انقدر اعصاب نداشتم که همون‌جا وایسادم گفتم پیاده نمی‌شم و نمی‌تونید دوچرخه رو بیارید توی شهر و برش نگردونید همون‌جایی که ازش اومده. اونم گفت زنگ می‌زنم سوپروایزرم، زنگ زد و تا سوپروایزره بیاد و یه دورم با اون دعوا کنم که مسخره‌ش رو درآوردید، نیم ساعتی توی ایستگاه اتوبوس وایساده بودیم. در نهایت دید من کوتاه نمیام گفت این دفعه قوانین رو برات می‌شکنیم because you’re special (آره عوضی، I’m a brown queer Karen, that’s how fucking special I am) و راه افتادیم بالاخره به سمت بندر بلکه من سوار یه کشتی‌ای بشم برگردم به شهر کوفتی احمق خودم.
حالا در انتهای این همه اعصاب خوردی، اون وسطا داشتم از مسیرم فیلم می‌گرفتم. گفتم بذارم اینجا شما هم ببینید، به افتخار آرمینایی که takes no shit from random assholes anymore.
💯21🔥10
من اومدم این بمب رو بندازم و برم: دوست‌پسر اسبق من که دوست‌پسر سابق مهسا هم بوده، اومده ونکوور.
چائو.😉
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
😭86🗿20🤣15
امروز آره، فردا شاید
خیلی خوشحالم که این هفته دارم واستون کیک مرغ می‌زنم. چون کیک مرغامون واقعا ۱۰/۱۰.
من کیک مرغ‌های مادر رو خیلی دوست دارم. من و دوستام همگی یعنی، و نمی‌دونم چون خیلی دوستش دارم، یا چون غذاییه که گرم کردن نمی‌خواد و بند و بساط نداره و می‌شه با یه چنگال وایسید تو فرودگاه بخورید، کیک مرغ تبدیل شد به یه جور... غذای استقبال؟ هروقت که می‌رفتم ایران مادر کیک مرغ درست می‌کرد و چنگال میاورد و ما توی همون فرودگاه جمع می‌شدیم دور اون ظرف و شروع می‌کردیم خوردن کیک مرغ.
الان این رو دیدم و نمی‌دونم چه حسی دارم. کمی غمگین؟ کمی دلتنگ؟ کارهایی که مادرها برای بچه‌هاشون می‌کنن عجیبه، نیست؟ چرا باید کیک مرغ درست کنی بیاری فرودگاه؟ آدمی که دو ساله دستپخت مادرش رو نخورده می‌تونه صبر کنه از فرودگاه برسه خونه اونجا غذا بخوره. آدمی که قراره حداقل یک ماه بمونه خونه پیشت، می‌شه اصلاً فرداشب بخوره اون کیک مرغ رو، چرا انقدر برات مهم بود که کیک مرغ رو بیاری فرودگاه؟
چرا انقدر برام مهم بود اون کیک مرغ رو بیاری فرودگاه برام؟
ولی بود. خیلی مهم بود. و یه وقتی سال‌ها بعد از آخرین باری که ایران بودم یه پست رندم درباره‌ی کیک مرغ دیدم و گریه‌م گرفت چون دلم برات شده بود.
تو و کیک مرغ استقبال فرودگاه و چنگال‌ها و آدم‌هایی که جمع شده بودن دور یه ظرف کوچیک.
😭58❤‍🔥6💔6
شما فکر کردید ما شوخی می‌کنیم، ولی ما جدی و واقعی اکس مشترکمون رو دعوت کردیم خونه‌مون و داریم براش کوکی نوتلایی درست می‌کنیم.😎
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
🫡61🗿14🤣10🦄8😭5🍓1
🔥28🍓3🦄3