Flare and Fire
2.06K subscribers
2.51K photos
543 videos
4 files
470 links
زن، زندگی، آزادی.❤️🤍💚
آرمینام، They/Them. نویسنده، معلم، و مضطربِ تمام‌وقت. اگر نژادپرست، کوییرفوب یا سمپات جمهوری اسلامی هستید، لطفاً پاتون رو توی کانال نذارید. اینجا جایی امن برای همه‌ست.
Download Telegram
توی جمعی نشستی و دعوات می‌شه، عصبانی می‌شی کتت رو برمی‌داری و اشاره می‌کنی به پارتنرت که بریم. دعوا هیچ ربطی به پارتنرت نداره، برعکس تو، اون آدم خونسردیه و به این راحتیا جوش نمیاره. معمولاً اون کسیه که سعی می‌کنه آرومت کنه. تقریباً منتظری که سر جاش بشینه و به تو هم بگه که آروم بگیری، از طرفت عذرخواهی کنه از جمع، یا سعی کنه دیالوگ کنه با طرف دیگه‌ی دعوا. در عوض ولی، بلافاصله کاپشنش رو می‌پوشه و دنبالت راه میفته.
و این چیزیه که تو یادت می‌مونه؛ این که یه روزی که یادت نمی‌مونه چه روزی بود، یه جایی که یادت نمیاد کجا بود، تو کتت رو برداشتی و گفتی بریم، به‎خاطر دعوایی که پارتنرت اصلاً بخشی ازش نبود، و این آدم دنبالت اومد.
یادت می‌مونه که این آدمیه که دنبالت میاد.
آدمیه که تا کانادا دنبالت میاد.
‌‌‌
😭94❤‍🔥37💯7💔5🍓5🤣2🦄2🍾1
🍓17💅7🤣2
پارسال فکر می‌کنم حوالی همین موقع‌ها بود که اپلیکیشنم برای ویکتوریا رو جمع کردم، با استاد الانم چند تایی جلسه گذاشتم و بالاخره سابمیتش کردم. یادمه بعد از این که سابمیت کردم اپلیکیشنم رو، یه بار دیگه با استادم جلسه داشتم و خیلی کژوال اشاره کرد آره دپارتمان ما هر سال فقط پنج تا ورودی ارشد داره برای همین همه همدیگه رو می‌شناسن و غیره. من که مطمئن نبودم درست شنیده باشم دو بار باهاش چک کردم که پنج تا؟ پنج تا دانشجو و تو گذاشتی من اپلای کنم و بهم نگفتی؟! مگه احمقی؟!
چون خب، انقدر مطمئن بودم قطعاً برای همچین پروگرمی که انقدر ظرفیتش کمه پذیرش نمی‌گیرم. با بک‌گراند مهندسی، تمام چیزهایی که بلدم به فارسی، تمام چیزهایی که چاپ کردم توی ایران، روی چه حسابی به من پذیرش بدن و شهریه‌ی سال اولم هم بدن؟
و دادن. اولین ایمیل دیوید انقدر غیررسمی بود که من حس می‌کردم خودشم مطمئن نیست من پذیرش گرفتم. :)) بعد نامه‌ی دپارتمان اومد، بعد دانشکده، بعد هم دانشگاه: همه‌ش تو ناباوری. هرلحظه منتظر این که یکی‌شون ایمیل بزنه ببخشید اشتباه شده، سال بعد اپلای کن. دیوید بگه نظرم عوض شده، اصلاً تو کی هستی؟ یه چیزی رو اشتباه فهمیده باشم اساساً، این اونی نباشه که می‌خواستم، این اون رشته‌ی نویسندگی واقعی نباشه. اولین پذیرشم از سایمون فریزر رو یادمه، ساعت دوازده یه روز سه‌شنبه ایمیلش رو خوندم و سردرگم بودم چطوری می‌خوان خبر ردی رو با I am pleased to inform you بدن، همه‌ی قبلیا با I regret to inform you شروع می‌شدن. این فکر صادقانه رو یادمه. برای ویکتوریا حتی یادم نیست کی اولین ایمیلم اومد، انقدر همه‌چی… نمی‌دونم. جدی و واقعی به نظر نمی‌رسید که هیچی‌ش یادم نمونده.
الان تقریباً یه سال از اون جلسه‌ها و اپلای کردن‌ها و انتظار کشیدن‌ها می‌گذره. کلاسمون شیش نفره، پنج نفر ورودی سپتامبر و یه نفر از ژانویه که با ما کلاس‌های ترم اول رو داره برمی‌داره. مگان، مدی، نوآ، جنت، جونی، و من. چهار نفر کوییر، دو نفر person of colour، از هفتاد ساله تا ۲۸ ساله. از نیویورک و تورنتو تا تهران، از شاعر تا نویسنده‌ی وحشت. یکی پیشنهاد می‌ده بریم کافه با هم کار کنیم، اون یکی که شوهرش ایرانیه می‌پرسه توی چایی چی می‌ریزی و براش زعفرون می‌برم بریزه توی چایی‌ش. یکی حالت رو بعد از یه روز سخت می‌پرسه و اون یکی می‌گه من میام دنبالت که با هم بریم مینی‌گلف ترسناک برای تولدم. یکی‌مون گروه می‌زنه که توش با هم در ارتباط باشیم و نظرسنجی می‌ذاره برای گیم نایت.
انگار سال‌ها می‌گذره از اولین جلسه‌ای که با دیوید داشتم و توش گفت: «این دپارتمان خیلی کوچیکه، هر سال پنج تا ورودی داریم برای همین همه همدیگه رو می‌شناسن…» و من پنیک کردم که پنج تا ورودی؟! و کلاً نشنیدم «همه همدیگه رو می‌شناسن.» پنج تا ورودی، یکی هم از سال قبل. که همه همدیگه رو می‌شناسیم.
آرمینای ۲۰۲۴، کی فکر می‌کردی ۲۰۲۵ این زندگیت باشه؟
❤‍🔥44🍓5😍3🦄2🕊1
حالا نمی‌دونم چقدر به‌نظرتون مسخره میاد، ولی برای هالووین از اونجا که یه عالمه بچه میان دم در ما که شکلات بگیرن، ما به دوستامون گفتیم اونا بیان خونه‌مون که ما از خونه بیرون نریم. بعد از مدت‌ها مهمون داریم و انقدر ذوق‌زده بودیم که رفتیم کل کاستکو و سوپر استور رو خالی کردیم و برنامه‌های آن‌چنانی برای بخش خوشمزه‌ی ماجرا که جفتمونم عاشق هم غذا درست کردنیم، هم خوردن.🤭
خلاصه امروز رفتم برای صبحونه یخچال رو باز کردم، با این صحنه مواجه شدم و یه لحظه فکر کردم: نکنه زیادی هیجان‌زده شدیم؟ که خدا رو شکر فقط یه لحظه بود و بعدش دوباره ذوق کردم که قراره مهمون داشته باشیم و رفتم دنبال کارام.🕺🏻
🍾44🔥7😍4🌚1🤣1
در باب مزایای زن داشتن.🌸
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🦄26🍓4❤‍🔥1🍾1
و هالووین.👻

#home
🎃51🔥6🍓2🕊1
یه استادی داریم توی دانشگاه، دبرا کمپبل، که مثلاً یکی از روش‌های نمره گرفتن سر کلاسش اینه که یه هفته Digital Cleanse مطلق انجام بدید و یه آف‌لاین کلاب داره که ملت جمع می‌شن هر کاری می‌کنن جز این که گوشی و لپ‌تاپ داشته باشن. کلاً خودش هم آدم خیلی جالبیه، مثلاً خانوم وایت خودش رو توریست جا زده بود شیش ماه اومده (رفته؟) بود ایران برای خبرنگاری و اونجا یه سند ازدواج جعل کرده بود بتونه جاهای مختلف اتاق و خونه بگیره و غیره، آخراش نزدیک بود بگیرنش بندازنش زندان با بدبختی فرار کرده بود. :))
من اصلاً با دبرا درس ندارم، یه بار توی شام دانشکده تصادفی دیدمش و اینا رو تعریف کرد و در ادامه‌ش بعد از بحثی که سر هوش مصنوعی بود، برگه‌ی Digital Cleanse و Digital Privacyش رو بهم داد که من واقعاً دوست داشتم. مثلاً دوست دارم از اپل‌واچ به ساعت مچی معمولی تغییر ساعت بدم، یا می‌گفت هر روز یه سری فهرست ایمیل رو آن‌ساکسرایب کنید و دارم انجامش می‌دم، یا اپ‌های سوشال مدیا رو حذف کنید از روی گوشی و همین که برای یه مسئله‌ای راه‌حل پیدا کنم با اینستا شروع می‌کنم، و این وسط خودم به ذهنم رسید کمی تلگرامم خلوت کنم چون حس می‌کنم روی تمرکز و آرامش ذهنی‌م داره تأثیر منفی می‌ذاره این شلوغی‌ها.
در نتیجه‌ی همه‌ی این‌ها، خواستم بگم من دارم از تعدادی چنل لیو می‌دم و تعدادی دیگه رو احتمالاً آرشیو خواهم کرد تا با اضطرار کمتری مدام چک کنم. اگر چنلتون پرایوته و ازش می‌رم، بهتون دسترسی دارم به طریقی و زمانی که فکر کنم ظرفیتم بیشتر شده، حتماً میام ازتون لینک می‌گیرم و برمی‌گردم.
فهرست دبرا رو هم فعلاً گذاشتم ویکتوریا، ولی بعداً میام اینجا باهاتون به اشتراک می‌ذارم برای این که شما هم ازش استفاده کنید. نمی‌دونم. من حس می‌کنم دنیای امروز زیادی شلوغه؛ شما اینطور فکر نمی‌کنید؟ مهمه که از آرامش و فضای ذهنی‌مون محافظت کنیم.
و ماچ به کله‌های رنگی‌پنگی‌تون.🌱
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
🍓51❤‍🔥5
🔥21🎃3🗿1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
😭7
اومدم یه متن بنویسم درباره‌ی این که چطور هر استفاده‌ای از خلاقیت، چه طرح درس جلسه‌ی اول دوره‌ی فرضیت درباره‌ی جهان‌سازی و شخصیت‌پردازی باشه، چه برنامه‌ی ارائه‌ت درباره‌ی کتابی که خوندی باشه، چه کلیات داستان و ایده‌ی تجربه‌ای که قراره توی وی آر طراحی کنی، در نهایت همه‌شون خلاقیت و استفاده از اون ماهیچه‌ایه که بالاخره در نقطه‌ای خسته می‌شه که حتی نتونستم درست جمله‌بندی کنم پست رو و بهم یادآوری شد همین نوشتن توی این چنل هم استفاده از خلاقیته، گیریم خیلی سطحی.
خلاصه که خسته‌م دوستان. هم‌خونه‌ی ژاپنی نازنینم هم رفته و دیگه اصلاً خیلی خسته‌م. یه Reading Break داریم هفته‌ی دیگه که برنامه‌ریزی کردم قدر هشت هفته تو اون یه هفته کار انجام بدم و دورنماش وحشت‌زده‌م می‌کنه کلاً.
به نظر شماها چطوری خوشحال شیم؟
🦄9
این پیام رو که دوستی برام فرستاد می‌ذارم اینجا. با یادآوری این پیام خوشحال می‌شیم.
با یادآوری این بازم می‌نویسیم.
یکی از ساختمون‌های دانشکده‌ی پزشکی ما کلاً آزمایشگاهه. میکروب‌شناسی، انگل‌شناسی، ایمنی، سم و دارو و...
جمعیت زیادی دانشجو از رشته‌ و ترم‌های مختلف اونجا همیشه هستن و رسماً راهروهاش تبدیل به لابی شده از بس صندلی و وندینگ ماشین گذاشتن
دیروز نشسته بودم تا جلسه‌ی آزمایشگاهم شروع شه
دوتا دختره (من گی‌دارم اونقدرها خوب نیست ولی واضح بودن کاپلن) نشستن و یکی‌شون از کوله‌ش سازمان کشید بیرون
اون یکی سرش رو گذاشت روی شونه‌ش و دوتایی شروع کردن از روی یه کتاب خوندن
هرکدوم می‌رسید آخر صفحه به اون خیره می‌شد تا تموم کنه و ورق بزنه
جدای از اینکه لحظه‌ی قشنگی بود می‌خوام بدونی کرمان شهر سنتی‌ایه
شهریه که ادبیات گمانه‌زن رو هنوز قبول نداره
شهریه که عمده‌ی جمعیت نسل زدش هم حتی فکر می‌کنن کوییر فقط مال خارج از ایرانه
حس کردم باید بدونی کتابت توی شهری که چنین کتابی رو پس می‌زنه، رسیده به دست آدم‌هایی که این شهر حتی وجودشون رو کتمان می‌کنه چه برسه به مخالفت باهاشون
لازم بود این رو بدونی
منی که چندین ساله اینجا زندگی می‌کنم درگیری هم‌سن‌و‌سال‌هام با این سنت‌گرایی‌ای که روی شهر چادر زده رو مدام می‌بینم
و می‌بینم چطور یواش یواش دارن کنارش می‌زنن تا بتونن خودشون رو ابراز کنن
و سازمان طراحی بهشون رسیده و داره در این مسیر کمک‌شون می‌کنه

برای من چیز بزرگی بود این موضوع و خواستم بدونی متشکرم

آخه مگه آدم دیگه برای چی می‌نویسه؟
‌‌
❤‍🔥63🍓10🕊1😭1
بچه‌های قشنگم، یادآوری می‌کنم این پست ماری رو. لطفاً شما هم یادآوری کنید به اطرافیانتون. #چون_برای_مامانه.❤️
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
🍓23🕊2
Mother, loosen my tongue
Or adorn me
With a lighter burden...

Audre Lorde
از کلاسم که درومدم برم سمت ترمینال، چون دوچرخه رو سر کلاس زده بودم به شارژ تصمیم گرفتم یکی از اتوبوس‌ها رو بی‌خیال شم و با دوچرخه برم تا اتوبوسی که مستقیم می‌ره بندر. قبلش کمی بارون اومده بود، فکر کردم توی شهرم دیگه، اگر دوباره بارون خرکی شروع شد یا شارژ دوچرخه‌م که زیاد نمی‌کشه تموم شد، سوار اتوبوس می‌شم بقیه‌ش رو.
به محض این که پیچیدم تو کوچه‌پشتی و حیاط خلوت وایت‌های پولدار ویکتوریا، در تاریکی و دسترسی‌ناپذیری (؟) مطلق، بارون شروع شد. بعدم که خیس و خسته رسیدم به ایستگاه اتوبوس، راننده‌ی اتوبوس اسهول حاضر نبود دوچرخه رو بذاره جلوی اتوبوس ببره چون زیادی کوچیکه، و حاضر نبود بیارتش توی اتوبوس چون بزرگه! منم که خیس بودم و خسته و می‌خواستم برم خونه، انقدر اعصاب نداشتم که همون‌جا وایسادم گفتم پیاده نمی‌شم و نمی‌تونید دوچرخه رو بیارید توی شهر و برش نگردونید همون‌جایی که ازش اومده. اونم گفت زنگ می‌زنم سوپروایزرم، زنگ زد و تا سوپروایزره بیاد و یه دورم با اون دعوا کنم که مسخره‌ش رو درآوردید، نیم ساعتی توی ایستگاه اتوبوس وایساده بودیم. در نهایت دید من کوتاه نمیام گفت این دفعه قوانین رو برات می‌شکنیم because you’re special (آره عوضی، I’m a brown queer Karen, that’s how fucking special I am) و راه افتادیم بالاخره به سمت بندر بلکه من سوار یه کشتی‌ای بشم برگردم به شهر کوفتی احمق خودم.
حالا در انتهای این همه اعصاب خوردی، اون وسطا داشتم از مسیرم فیلم می‌گرفتم. گفتم بذارم اینجا شما هم ببینید، به افتخار آرمینایی که takes no shit from random assholes anymore.
💯21🔥10