ساعت شش و نیم کلاس دارم که ترجیحم اینه که زودتر راه بیفتم، مثلاً دو ساعت دیگه. با استادم هی جلسه داشتم و هنوز تمرینی که باید برای هفتهی دیگه طراحی کنم درنیومده، ولی خیلی هیجانزدهم که کارگاه جدیدم (برای آدمیان در ایران) رو حول محور شخصیتپردازی طراحی کنم و همهی این تمرینهایی که توی وقت محدود این کلاس جا نمیشه، اونجا بیارم. فردا قراره برم ست ویآرم رو بگیرم و امیدوارم وقت بشه کمک بگیرم برای ستآپش، دو هفته دیگه شروع کنفرانس مهم ویآریه که قراره توش شرکت کنم. پنجشنبه شب هم یه کمپانی گیم اینجا هست که دورهمی گذاشته برای این که بریم بازی کمپانیها یا ایندیهای مختلف رو امتحان کنیم و آشنا شیم. چهارشنبه هم که کارگاه دارم.
الان این وسط بهنظرتون تمرینهای این کتابه رو بخونم (🔥)، کارهایی که قراره چهارشنبه ورکشاپ بشن رو بخونم (😍)، یا روی ایدهی گیم خودم کار کنم برای اپلیکیشن بورسیهم (👻)؟
الان این وسط بهنظرتون تمرینهای این کتابه رو بخونم (🔥)، کارهایی که قراره چهارشنبه ورکشاپ بشن رو بخونم (😍)، یا روی ایدهی گیم خودم کار کنم برای اپلیکیشن بورسیهم (👻)؟
👻38😍4🔥3
Flare and Fire
عصر هم کلاسی دارم که قراره نیم ساعت اولش رو من دربارهی اهمیت ادبیات کوییر و اهمیت Representation حرف بزنم.
رفتم نیم ساعت دربارهی گیها و داستانها حرف زدم و اومدم.🤭
🔥27🦄3
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
🎃27🔥6😭5😍2
Forwarded from کوآژین!؟
بچهها فکر کنید شما وسط وسط وسط سکس هستید. همون لحظه اتفاقی میوفته، درونی یا بیرونی و دیگه نمیخواید ادامه بدید. بیانش میکنید. اگر طرف مقابل توجه نکنه و همچنان ادامه بده، از اونجا به بعد شما سکس نمیکنید، تجاوز داره صورت میگیره.
این سادهترین اصل رابطهست و گویا مردها سختترین تلاش ممکن رو میکنن تا نفهمنش.
این سادهترین اصل رابطهست و گویا مردها سختترین تلاش ممکن رو میکنن تا نفهمنش.
💯59💔12
Forwarded from فیلسوف مرده
یکی بود میگفت من ترجیح میدم مشخص بشه در واقع طرف آدم دروغگو رو گرفتم تا اینکه معلوم بشه برای لحظهای از یک متجاوز دفاع کردم.
🤝63💯3❤🔥2
امروز سر کلاسمون باید یه تدریس پنج دقیقهای دربارهی هرچیزی میداشتیم که بهش مسلطیم و علاقهمندیم، من بهشون بشکن ایرانی یاد دادم ولی مطالب دیگهای که تدریس شدن اینها بودن: چطور ترشی زنجبیل بندازیم، یه نوع ترکیب خاص از چایهای مختلف (که هرکدوممون یه شیشه هم گرفتیم)، ارائهای دربارهی آریانا گرانده و چرا هنرمند فوقالعادهایه، چطور روی کتابها ریویو بنویسم و صحبت دربارهی کانسنت و کینک (که واقعاً با توجه به اخبار اخیر کنایی بود).
آره خلاصه بچهها جون. من خیلی سخت دارم درس میخونم.😞
+ بعد از کلاس هم رفتم هدست وی آرم رو گرفتم، که دانشکده برامون سفارش داده چون داریم میریم کنفرانس مربوط به تجربههای وی آر، و بعدشم مال خودمون میشه.
بله. سخت درس میخونم.🙂↕️
#TripleAs
آره خلاصه بچهها جون. من خیلی سخت دارم درس میخونم.😞
+ بعد از کلاس هم رفتم هدست وی آرم رو گرفتم، که دانشکده برامون سفارش داده چون داریم میریم کنفرانس مربوط به تجربههای وی آر، و بعدشم مال خودمون میشه.
بله. سخت درس میخونم.🙂↕️
#TripleAs
🔥43🤣5😭4
Farbod
اگه با خود کودکتون روبهرو بشید، چی بهش میگید؟
“This is not your fault. None of this is your fault.”
💔14
بچهها بهنظرتون کی بالاخره از این بولشت گذر میکنیم که «وای پرونانها خیلی سخت و پیچیده و گیجکننده هستند و من میترسم قاطیشون کنم و مغزم نمیکشه این همه پرونان رو یادم بمونه و وقتی میگید They گیج میشم که منظورتون چند نفر آدمه یا یه نفر نانباینری»؟ من یه کم خسته شدهم.
😭34🤨15🤝12
یعنی میگم اگر تعداد محدودی پرونان برات گیجکننده و سخت و پیچیدهن، مشخصاً مغزت هنوز برای تمدن و زندگی شهری و انبوه اسمهای نامحدود از فرهنگهای مختلف با تلفظهای خیلی پیچیدهتر از They/She/He تکامل پیدا نکرده و باید برگردی به همون دوران غارنشینی عزیزم.
💅33🤝8🤣5🤨1
امروز یه ایونتی رفتم که یه گروهی میخواستن برای بازی وی آرشون تست ران برن، و انقدر از روزهای قبل اعصابم خراب بود که این پین رو زدم به لباسم و آمادهی این بودم که تمام مهارتهای کلامیم رو روی اولین انسانی که بهم بگه she پیاده کنم تا یادش بیاد وقتی چهار سالش بوده چرا تختش رو خیس میکرده.
ایونت انقدر مناسب و انسانها به حدی با شخصیت بودن که آخرش اینطوری بودم که طرف دیگهی معادله عشق زندگیمه، وگرنه همین امشب موو میکردم ویکتوریا.
از این به بعد همهجا پین میزنم. بیشتر انسانها دوست دارن که آدمهای بهتری باشن. منم دوست دارم بهشون ابزار لازم رو بدم.
ایونت انقدر مناسب و انسانها به حدی با شخصیت بودن که آخرش اینطوری بودم که طرف دیگهی معادله عشق زندگیمه، وگرنه همین امشب موو میکردم ویکتوریا.
از این به بعد همهجا پین میزنم. بیشتر انسانها دوست دارن که آدمهای بهتری باشن. منم دوست دارم بهشون ابزار لازم رو بدم.
🍓39❤🔥3🔥3🤣3
فیلسوف مرده
منم کلوپ ۲۷ سالهها میزنم تا به کلوپ ۲۵ سالهها حمله کنیم بهشون بگیم ما هنوزم نمیدونیم داریم چیکار میکنیم. ۲۵ سالهها گریه میکنن و ما ۲۷ سالهها، که با سردرگمی کنار اومدیم، میخندیم بهشون.
کلوپ سیودو سالهها، صرفاً برای این که به همه انسانهای در بازهی بیستسالگی که از این ننه-من-غریبم بازیها در میارن نفرت بورزیم و ضمناً به همدیگه اطمینان بدیم که We are cool. We are still cool.😉
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
🔥20🤣6
Flare and Fire
We are cool. We are still cool
I mean if we have to say it...😓
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
🔥13
بلو ماری 🌊
خیلیاتون اینجا منو میشناسید و میدونید که ما دو ساله درگیر بیماری لنفوم مامانیم. متاسفانه بیماریای که همه میگفتن سریع درمان میشه، شرایطمون رو هر روز سختتر کرد تا الان که رسیدیم به نقطهای که چارهای جز درمان خارج از ایران نداریم. تو این چند وقت خیلی دنبال…
بچههای قشنگم، من ماری رو خیلی از دور میشناسم و میدونم خیلیا بیشتر میشناسنش. این پستها رو میذارم اینجا چون بهخصوص میدونم احتمالاً این چنل چند تایی مخاطب خارج از ایران داشته باشه که بتونن بهتر کمک کنن. لطفاً پخششون کنید تا جایی که میتونید، و اگرم کمکی از دستتون برمیاد دیگه بقیهش رو بلدید دیگه.🌼
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤🔥31🕊4🎃1
توی جمعی نشستی و دعوات میشه، عصبانی میشی کتت رو برمیداری و اشاره میکنی به پارتنرت که بریم. دعوا هیچ ربطی به پارتنرت نداره، برعکس تو، اون آدم خونسردیه و به این راحتیا جوش نمیاره. معمولاً اون کسیه که سعی میکنه آرومت کنه. تقریباً منتظری که سر جاش بشینه و به تو هم بگه که آروم بگیری، از طرفت عذرخواهی کنه از جمع، یا سعی کنه دیالوگ کنه با طرف دیگهی دعوا. در عوض ولی، بلافاصله کاپشنش رو میپوشه و دنبالت راه میفته.
و این چیزیه که تو یادت میمونه؛ این که یه روزی که یادت نمیمونه چه روزی بود، یه جایی که یادت نمیاد کجا بود، تو کتت رو برداشتی و گفتی بریم، بهخاطر دعوایی که پارتنرت اصلاً بخشی ازش نبود، و این آدم دنبالت اومد.
یادت میمونه که این آدمیه که دنبالت میاد.
آدمیه که تا کانادا دنبالت میاد.
و این چیزیه که تو یادت میمونه؛ این که یه روزی که یادت نمیمونه چه روزی بود، یه جایی که یادت نمیاد کجا بود، تو کتت رو برداشتی و گفتی بریم، بهخاطر دعوایی که پارتنرت اصلاً بخشی ازش نبود، و این آدم دنبالت اومد.
یادت میمونه که این آدمیه که دنبالت میاد.
آدمیه که تا کانادا دنبالت میاد.
😭94❤🔥37💯7💔5🍓5🤣2🦄2🍾1
پارسال فکر میکنم حوالی همین موقعها بود که اپلیکیشنم برای ویکتوریا رو جمع کردم، با استاد الانم چند تایی جلسه گذاشتم و بالاخره سابمیتش کردم. یادمه بعد از این که سابمیت کردم اپلیکیشنم رو، یه بار دیگه با استادم جلسه داشتم و خیلی کژوال اشاره کرد آره دپارتمان ما هر سال فقط پنج تا ورودی ارشد داره برای همین همه همدیگه رو میشناسن و غیره. من که مطمئن نبودم درست شنیده باشم دو بار باهاش چک کردم که پنج تا؟ پنج تا دانشجو و تو گذاشتی من اپلای کنم و بهم نگفتی؟! مگه احمقی؟!
چون خب، انقدر مطمئن بودم قطعاً برای همچین پروگرمی که انقدر ظرفیتش کمه پذیرش نمیگیرم. با بکگراند مهندسی، تمام چیزهایی که بلدم به فارسی، تمام چیزهایی که چاپ کردم توی ایران، روی چه حسابی به من پذیرش بدن و شهریهی سال اولم هم بدن؟
و دادن. اولین ایمیل دیوید انقدر غیررسمی بود که من حس میکردم خودشم مطمئن نیست من پذیرش گرفتم. :)) بعد نامهی دپارتمان اومد، بعد دانشکده، بعد هم دانشگاه: همهش تو ناباوری. هرلحظه منتظر این که یکیشون ایمیل بزنه ببخشید اشتباه شده، سال بعد اپلای کن. دیوید بگه نظرم عوض شده، اصلاً تو کی هستی؟ یه چیزی رو اشتباه فهمیده باشم اساساً، این اونی نباشه که میخواستم، این اون رشتهی نویسندگی واقعی نباشه. اولین پذیرشم از سایمون فریزر رو یادمه، ساعت دوازده یه روز سهشنبه ایمیلش رو خوندم و سردرگم بودم چطوری میخوان خبر ردی رو با I am pleased to inform you بدن، همهی قبلیا با I regret to inform you شروع میشدن. این فکر صادقانه رو یادمه. برای ویکتوریا حتی یادم نیست کی اولین ایمیلم اومد، انقدر همهچی… نمیدونم. جدی و واقعی به نظر نمیرسید که هیچیش یادم نمونده.
الان تقریباً یه سال از اون جلسهها و اپلای کردنها و انتظار کشیدنها میگذره. کلاسمون شیش نفره، پنج نفر ورودی سپتامبر و یه نفر از ژانویه که با ما کلاسهای ترم اول رو داره برمیداره. مگان، مدی، نوآ، جنت، جونی، و من. چهار نفر کوییر، دو نفر person of colour، از هفتاد ساله تا ۲۸ ساله. از نیویورک و تورنتو تا تهران، از شاعر تا نویسندهی وحشت. یکی پیشنهاد میده بریم کافه با هم کار کنیم، اون یکی که شوهرش ایرانیه میپرسه توی چایی چی میریزی و براش زعفرون میبرم بریزه توی چاییش. یکی حالت رو بعد از یه روز سخت میپرسه و اون یکی میگه من میام دنبالت که با هم بریم مینیگلف ترسناک برای تولدم. یکیمون گروه میزنه که توش با هم در ارتباط باشیم و نظرسنجی میذاره برای گیم نایت.
انگار سالها میگذره از اولین جلسهای که با دیوید داشتم و توش گفت: «این دپارتمان خیلی کوچیکه، هر سال پنج تا ورودی داریم برای همین همه همدیگه رو میشناسن…» و من پنیک کردم که پنج تا ورودی؟! و کلاً نشنیدم «همه همدیگه رو میشناسن.» پنج تا ورودی، یکی هم از سال قبل. که همه همدیگه رو میشناسیم.
آرمینای ۲۰۲۴، کی فکر میکردی ۲۰۲۵ این زندگیت باشه؟
چون خب، انقدر مطمئن بودم قطعاً برای همچین پروگرمی که انقدر ظرفیتش کمه پذیرش نمیگیرم. با بکگراند مهندسی، تمام چیزهایی که بلدم به فارسی، تمام چیزهایی که چاپ کردم توی ایران، روی چه حسابی به من پذیرش بدن و شهریهی سال اولم هم بدن؟
و دادن. اولین ایمیل دیوید انقدر غیررسمی بود که من حس میکردم خودشم مطمئن نیست من پذیرش گرفتم. :)) بعد نامهی دپارتمان اومد، بعد دانشکده، بعد هم دانشگاه: همهش تو ناباوری. هرلحظه منتظر این که یکیشون ایمیل بزنه ببخشید اشتباه شده، سال بعد اپلای کن. دیوید بگه نظرم عوض شده، اصلاً تو کی هستی؟ یه چیزی رو اشتباه فهمیده باشم اساساً، این اونی نباشه که میخواستم، این اون رشتهی نویسندگی واقعی نباشه. اولین پذیرشم از سایمون فریزر رو یادمه، ساعت دوازده یه روز سهشنبه ایمیلش رو خوندم و سردرگم بودم چطوری میخوان خبر ردی رو با I am pleased to inform you بدن، همهی قبلیا با I regret to inform you شروع میشدن. این فکر صادقانه رو یادمه. برای ویکتوریا حتی یادم نیست کی اولین ایمیلم اومد، انقدر همهچی… نمیدونم. جدی و واقعی به نظر نمیرسید که هیچیش یادم نمونده.
الان تقریباً یه سال از اون جلسهها و اپلای کردنها و انتظار کشیدنها میگذره. کلاسمون شیش نفره، پنج نفر ورودی سپتامبر و یه نفر از ژانویه که با ما کلاسهای ترم اول رو داره برمیداره. مگان، مدی، نوآ، جنت، جونی، و من. چهار نفر کوییر، دو نفر person of colour، از هفتاد ساله تا ۲۸ ساله. از نیویورک و تورنتو تا تهران، از شاعر تا نویسندهی وحشت. یکی پیشنهاد میده بریم کافه با هم کار کنیم، اون یکی که شوهرش ایرانیه میپرسه توی چایی چی میریزی و براش زعفرون میبرم بریزه توی چاییش. یکی حالت رو بعد از یه روز سخت میپرسه و اون یکی میگه من میام دنبالت که با هم بریم مینیگلف ترسناک برای تولدم. یکیمون گروه میزنه که توش با هم در ارتباط باشیم و نظرسنجی میذاره برای گیم نایت.
انگار سالها میگذره از اولین جلسهای که با دیوید داشتم و توش گفت: «این دپارتمان خیلی کوچیکه، هر سال پنج تا ورودی داریم برای همین همه همدیگه رو میشناسن…» و من پنیک کردم که پنج تا ورودی؟! و کلاً نشنیدم «همه همدیگه رو میشناسن.» پنج تا ورودی، یکی هم از سال قبل. که همه همدیگه رو میشناسیم.
آرمینای ۲۰۲۴، کی فکر میکردی ۲۰۲۵ این زندگیت باشه؟
❤🔥44🍓5😍3🦄2🕊1
حالا نمیدونم چقدر بهنظرتون مسخره میاد، ولی برای هالووین از اونجا که یه عالمه بچه میان دم در ما که شکلات بگیرن، ما به دوستامون گفتیم اونا بیان خونهمون که ما از خونه بیرون نریم. بعد از مدتها مهمون داریم و انقدر ذوقزده بودیم که رفتیم کل کاستکو و سوپر استور رو خالی کردیم و برنامههای آنچنانی برای بخش خوشمزهی ماجرا که جفتمونم عاشق هم غذا درست کردنیم، هم خوردن.🤭
خلاصه امروز رفتم برای صبحونه یخچال رو باز کردم، با این صحنه مواجه شدم و یه لحظه فکر کردم: نکنه زیادی هیجانزده شدیم؟ که خدا رو شکر فقط یه لحظه بود و بعدش دوباره ذوق کردم که قراره مهمون داشته باشیم و رفتم دنبال کارام.🕺🏻
خلاصه امروز رفتم برای صبحونه یخچال رو باز کردم، با این صحنه مواجه شدم و یه لحظه فکر کردم: نکنه زیادی هیجانزده شدیم؟ که خدا رو شکر فقط یه لحظه بود و بعدش دوباره ذوق کردم که قراره مهمون داشته باشیم و رفتم دنبال کارام.🕺🏻
🍾44🔥7😍4🌚1🤣1