🤩31🍓7
Flare and Fire
Photo
یه نسخهی دیگهای از این هشتگ الان برام وجود داره، و اون همهی «خوب شی این کارو میکنیم»هاییان که به مهسا میگم. مثلاً الان خیلی رندم بهش گفتم: «خوب شی سمت هم مرغ پرت میکنیم.» که گفت: «عالی شد. الان نمیدونم بخوام خوب شم، خوب نشم…»
بههرحال #مهساخوبشه سمتش مرغ پرت میکنم.🤝🏼
بههرحال #مهساخوبشه سمتش مرغ پرت میکنم.🤝🏼
😭36🦄5🤣2
#گزارشهای_پراکنده
یک.
صبح برای کلاس یوگا خواب موندم و با شکم کاملاً خالی رفتم سر یوگا. آخراش واقعاً داشت سرم گیج میرفت.
دو.
من یوگا رو برای این شروع کردم که استاد اندیشه اسلامی (؟) یکی از بچهها بهش اطمینان داده بود با یوگا به انرژیهای تاریک وصل میشیم. تا اینجای کار نهتنها خبری از انرژیهای تاریک نبوده، بلکه فهمیدم یوگا از ایناست که با پنبه سر میبره. بهش نمیاد ها. ولی آخراش به درگاه انرژیهای تاریک و بابابرقی متوسل میشی که یکی منو خلاصم کنه.
سه.
از معدود چیزهایی که این مدت مهسا میتونسته بخوره فرنی بوده، که میگه گلوم رو ناز میکنه. در نتیجه باید میدونستم احتمالاً شیر برای بار دوم توی این هفته رو به اتمامه. ولی ندونستم.
نصف مقدار پنکیکی که میخواستم درست کنم درست کردم.
چهار.
داشتم به پنکیک تپلی شکلاتیم نگاه میکردم و حسابی راضی بودم که موقع برگردوندنش گرفت به لبهی ماهیتابه و دیگه اونقدری راضی نبودم.
پنج.
تو This Is Us طرف میگفت اولین دوستپسر آدم مثل اولین پنکیکشه، همیشه میندازیش دور و هیچوقت خوب در نمیاد. نمیتونم با قطعیت دربارهی اولین دوستپسر خودم بگم، از اونجا که خب، پسر بوده و سرنوشتمش محتوم. ولی دربارهی اولین پنکیکهای خودم اینو میدونم که درسته.
شش.
آن گروهی از شمایان که بابل رو خوندهید و سلیقهی من رو میدونید، آیا این کتاب بهتر میشه و من از این کسالت نجات پیدا میکنم و با شخصیتی ارتباط میگیرم؟ من سر پاپی وار پنجاه صفحه خوندم و خسته شدم و رها کردم.
(گذاشتمش برای یه وقت بهتر.)
هفت.
در مطلبی کمی مربوط، بازگشت به کتابهای محبوب دوران نوجوانیتون در بزرگسالی، حتی اونهایی که هزاران بار خوندینشون و عاشقشون شدید، تا اینجای کار توصیه نمیشه. شاید در ادامه کمتر نویسندگی کالفر رو قضاوت کنم و بیشتر به داستان دل بدم.
شایدم با ترجمه مشکل دارم، کی میدونه.
هشت.
داشتم به بچهها میگفتم از گیهای غمگین خستهم و میخوام برم از لزبینهای خشمگین بنویسم. کاش هوش مصنوعی بیاد و این کتاب لعنتی رو برای من تموم کنه.🥰
نُه.
با توجه به تیای احتمالی در باب مارول و ابرقهرمانها، من بالاخره برگشتم به فاز چهارم مارول تا چیزهایی که ندیدم رو ببینم. آیا من تبدیل به بزرگسالی کسلکننده شدهم؟ چرا دیگه از فیلمهای ابرقهرمانی ذوق نمیکنم؟
(ضمناً، فخرفروشی زیرپوستی به جهت تحقیقات درسی/کاریم: بشین سریال وانداویژن ببین.😎 )
ده.
شاید باید برم یه کارتون قدیمی رو دوباره ببینم. احتمالاً Brave.
یک.
صبح برای کلاس یوگا خواب موندم و با شکم کاملاً خالی رفتم سر یوگا. آخراش واقعاً داشت سرم گیج میرفت.
دو.
من یوگا رو برای این شروع کردم که استاد اندیشه اسلامی (؟) یکی از بچهها بهش اطمینان داده بود با یوگا به انرژیهای تاریک وصل میشیم. تا اینجای کار نهتنها خبری از انرژیهای تاریک نبوده، بلکه فهمیدم یوگا از ایناست که با پنبه سر میبره. بهش نمیاد ها. ولی آخراش به درگاه انرژیهای تاریک و بابابرقی متوسل میشی که یکی منو خلاصم کنه.
سه.
از معدود چیزهایی که این مدت مهسا میتونسته بخوره فرنی بوده، که میگه گلوم رو ناز میکنه. در نتیجه باید میدونستم احتمالاً شیر برای بار دوم توی این هفته رو به اتمامه. ولی ندونستم.
نصف مقدار پنکیکی که میخواستم درست کنم درست کردم.
چهار.
داشتم به پنکیک تپلی شکلاتیم نگاه میکردم و حسابی راضی بودم که موقع برگردوندنش گرفت به لبهی ماهیتابه و دیگه اونقدری راضی نبودم.
پنج.
تو This Is Us طرف میگفت اولین دوستپسر آدم مثل اولین پنکیکشه، همیشه میندازیش دور و هیچوقت خوب در نمیاد. نمیتونم با قطعیت دربارهی اولین دوستپسر خودم بگم، از اونجا که خب، پسر بوده و سرنوشتمش محتوم. ولی دربارهی اولین پنکیکهای خودم اینو میدونم که درسته.
شش.
آن گروهی از شمایان که بابل رو خوندهید و سلیقهی من رو میدونید، آیا این کتاب بهتر میشه و من از این کسالت نجات پیدا میکنم و با شخصیتی ارتباط میگیرم؟ من سر پاپی وار پنجاه صفحه خوندم و خسته شدم و رها کردم.
(گذاشتمش برای یه وقت بهتر.)
هفت.
در مطلبی کمی مربوط، بازگشت به کتابهای محبوب دوران نوجوانیتون در بزرگسالی، حتی اونهایی که هزاران بار خوندینشون و عاشقشون شدید، تا اینجای کار توصیه نمیشه. شاید در ادامه کمتر نویسندگی کالفر رو قضاوت کنم و بیشتر به داستان دل بدم.
شایدم با ترجمه مشکل دارم، کی میدونه.
هشت.
داشتم به بچهها میگفتم از گیهای غمگین خستهم و میخوام برم از لزبینهای خشمگین بنویسم. کاش هوش مصنوعی بیاد و این کتاب لعنتی رو برای من تموم کنه.
نُه.
با توجه به تیای احتمالی در باب مارول و ابرقهرمانها، من بالاخره برگشتم به فاز چهارم مارول تا چیزهایی که ندیدم رو ببینم. آیا من تبدیل به بزرگسالی کسلکننده شدهم؟ چرا دیگه از فیلمهای ابرقهرمانی ذوق نمیکنم؟
(ضمناً، فخرفروشی زیرپوستی به جهت تحقیقات درسی/کاریم: بشین سریال وانداویژن ببین.
ده.
شاید باید برم یه کارتون قدیمی رو دوباره ببینم. احتمالاً Brave.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
🔥26🍓2
Flare and Fire
آن گروهی از شمایان که بابل رو خوندهید و سلیقهی من رو میدونید، آیا این کتاب بهتر میشه و من از این کسالت نجات پیدا میکنم و با شخصیتی ارتباط میگیرم؟
از اونجا که به عقیدهی عدهای این انتخاب مناسبی نبود، بیاید کمک کنید جهت انتخاب کتاب بعدیای که بخونم. یادآوری میکنم که من مغزم نیمسوزه، دارم پایان سازمان طراحی رو جمع میکنم و از لحاظ روحی اونقدر شاد و بشاش نیستم.
یک. کتاب جدید فردریک بکمن، My Friends. میدونم قورتش میدم، ولی نمیدونم از لحاظ روحی قدرت مواجهه باهاش رو دارم یا نه.
دو. جلد دوم Dark Rise. از چیزی که شنیدم، جلد سه فعلاً ازش خبری نیست و پایان جلد دو از پایان جلد دو سازمان بدتره، که یعنی خیلی بد. ولی آلردی جلد یک رو دوست داشتهم و میدونم عاشق این هم میشم. فقط میخوام رنج و دردش رو تا حد امکان به تعویق بندازم.
سه. پیکارگسل. ترجمهش رو از ایران برام فرستادن، در نتیجه فارسیه و خوندنش سریع و راحت پیش میره. فقط نمیدونم خوشحالم میکنه یا نه.
چهار. Gideon. به من گفتهند لزبینهای جذاب داره و از لحاظ روحی به لزبینهای جذاب نیاز دارم. ولی خب اینم جلد اول یه مجموعهست که بالاخره باید بفهمم خوشحالم میکنه یا نه.
پنج. Don't let the forest in. گیها و اندوه. تکجلدی. هرچند نمیدونم چقدر خوشحال شم باهاش.
شش. کتاب جدید هانگر گیمز، Sunrise on the reaping. یادمه یه عده غمگین و ناامید شده بودن ازش. از لحاظ روحی نمیخوام و نمیتونم از مجموعهی محبوبم ناامید شم.
حالا بیاید رأی بدید!
(از دریافت کامنت و نظراتتون هم خوشحال میشم.)
یک. کتاب جدید فردریک بکمن، My Friends. میدونم قورتش میدم، ولی نمیدونم از لحاظ روحی قدرت مواجهه باهاش رو دارم یا نه.
دو. جلد دوم Dark Rise. از چیزی که شنیدم، جلد سه فعلاً ازش خبری نیست و پایان جلد دو از پایان جلد دو سازمان بدتره، که یعنی خیلی بد. ولی آلردی جلد یک رو دوست داشتهم و میدونم عاشق این هم میشم. فقط میخوام رنج و دردش رو تا حد امکان به تعویق بندازم.
سه. پیکارگسل. ترجمهش رو از ایران برام فرستادن، در نتیجه فارسیه و خوندنش سریع و راحت پیش میره. فقط نمیدونم خوشحالم میکنه یا نه.
چهار. Gideon. به من گفتهند لزبینهای جذاب داره و از لحاظ روحی به لزبینهای جذاب نیاز دارم. ولی خب اینم جلد اول یه مجموعهست که بالاخره باید بفهمم خوشحالم میکنه یا نه.
پنج. Don't let the forest in. گیها و اندوه. تکجلدی. هرچند نمیدونم چقدر خوشحال شم باهاش.
شش. کتاب جدید هانگر گیمز، Sunrise on the reaping. یادمه یه عده غمگین و ناامید شده بودن ازش. از لحاظ روحی نمیخوام و نمیتونم از مجموعهی محبوبم ناامید شم.
حالا بیاید رأی بدید!
(از دریافت کامنت و نظراتتون هم خوشحال میشم.)
🦄8
🦄5
نمیدونم، آدمها مدتی چنل من رو میخونن و به دلیلی نامعلوم تصور میکنن من آدم نایسیام؟ که به بولشت مردانه گوش بدم؟؟ و ریمووشون نکنم از چنل خودم؟؟؟
دوستان گروهی از شمایان جدیدید، بنابراین ممکنه ندونید:
I’m a lesbian, so I’m under no obligation to take the smallest amount of shit from men. But most importantly, I’m a bitch, hon. I’ll kick you out so fast you get whiplash.
Now go, run to papa.✨
دوستان گروهی از شمایان جدیدید، بنابراین ممکنه ندونید:
I’m a lesbian, so I’m under no obligation to take the smallest amount of shit from men. But most importantly, I’m a bitch, hon. I’ll kick you out so fast you get whiplash.
Now go, run to papa.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
🔥93🤣2🗿2
ساعت شش صبحه، و من دارم توی پینترست فنآرتهای زوج لزبین احتمالی این کتاب رو نگاه میکنم. یک، فکر میکنم کتابم رو درست انتخاب کردم. دو، مهسا که بیدار شه و این پست رو ببینه پوست من رو میکنه.🫶
(ولی عزیزم، اونا همین الان یه جنگ مشخصاً عاشقانه داشتن که یکیشون یه شمشیر گنده داشت و اون یکی با ارتشی از مردهها پاره کرد دخترهی شمشیربهدست رو، تهش هم چکمهش رو گذاشت روی صورت خونین و مالین طرف! چطور میتونستم که نه؟!)
(ولی عزیزم، اونا همین الان یه جنگ مشخصاً عاشقانه داشتن که یکیشون یه شمشیر گنده داشت و اون یکی با ارتشی از مردهها پاره کرد دخترهی شمشیربهدست رو، تهش هم چکمهش رو گذاشت روی صورت خونین و مالین طرف! چطور میتونستم که نه؟!)
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
😍38🤝5
بچههای عزیزم، با توجه به این که تعدادمون کمی بیشتر از گروه کوچک قدیمیمون شده، لازم دیدم یه چیزی رو اعلام کنم: گروه متصل به این چنل، منطقاً گروه چنله. هرچقدر هم که من دوست دارم جمع راحت و دوستانه باشه، نهایتاً برای صحبت دربارهی مسائل مرتبط و به قولی «کامنت گذاشتن» زیر پستهاست یا در مواردی، همفکری و همصحبتی. رک بخوام بگم، جای دوستیابی و غیره نیست. نه مسئولیتش رو میخوام بپذیرم، نه انرژی و توان نظارت بهش رو دارم. ضمن این که حس میکنم اتفاقاً اون حالت خودمونی و بیخیال گروه رو از بین میبره.
در نتیجه، زین پس پیامهایی با فحوای: سلام، کسی هست، دوست میشید، کی هستی چی هستی، و امثالهم پاک میشن.
ماچ به کلههای رنگیپنگیتون.🐚
در نتیجه، زین پس پیامهایی با فحوای: سلام، کسی هست، دوست میشید، کی هستی چی هستی، و امثالهم پاک میشن.
ماچ به کلههای رنگیپنگیتون.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
🍓52🕊9⚡1💯1🤝1
فیلسوف مرده
هر کی بوده موفق شده سانسورها و سختگیریها کلیسا رو دور بزنه و در روند فکری مسیحیت جایگاهی پیدا کنه، که بنده فکر میکنم نشاندهندهی گنگ بالای مرحوم بوده.
فقط پانیذ میتونه در حال خوندن فلسفه و مطالعهی آثار فلاسفهی معروف دنیا در انتهای Nerd Out کردنش بگه فلان مسئله نشاندهندهی گنگ بالای مرحوم بوده.
عالی هستیم. کاش سریعتر دنیا رو بگیریم، آکادمیا خیلی جالبتر میشه.
عالی هستیم. کاش سریعتر دنیا رو بگیریم، آکادمیا خیلی جالبتر میشه.
❤🔥35🤝1
حالا من اصلاً اومدم دربارهی این کتابه که دارم میخونم حرف بزنم. شخصیت اصلی این کتاب چنان گیه که جداً از وصف خارجه. خانومی حدود یک صفحه در مدح زیبایی و جذابیت یه شخصیت زن دیگه حرف میزنه، و نه در سطح وای چه بالی عجب سر و پایی، در این سطح که The way she pronounced Ninth was so hot و لیترالی چون بانوی زیبا ازش میخواد میره با بقیه شوالیهها وارد چالش بشه چون کی میتونه به این زن بگه نه؟! و بعد یه شخصیت مذکر وارد میشه:
Yeah he was like a bit shorter than me whatever.
واقعاً که اگر سکشوالیتی انتخابی بود، من انتخاب میکردم در این حد گی باشم.
Yeah he was like a bit shorter than me whatever.
واقعاً که اگر سکشوالیتی انتخابی بود، من انتخاب میکردم در این حد گی باشم.
❤🔥54🤣1
Flare and Fire
حالا من اصلاً اومدم دربارهی این کتابه که دارم میخونم حرف بزنم. شخصیت اصلی این کتاب چنان گیه که جداً از وصف خارجه. خانومی حدود یک صفحه در مدح زیبایی و جذابیت یه شخصیت زن دیگه حرف میزنه، و نه در سطح وای چه بالی عجب سر و پایی، در این سطح که The way she pronounced…
حالا رفتم آپدیتهای گودریدز انسانها رو روی این دو کتاب خوندهم و میترسم، ولی ضمناً هیجان هم دارم. کیه که نخواد کتابها قلبش رو پارهپاره کنن حقیقتاً؟
#JoyCountDown
(این واقعیت که هشتگ شمارش معکوس شوقوذوق روی چیزی زده شده که آپدیت یه نفر روش سه خط No بوده، باز ما رو برمیگردونه به منتال بنده.🌷 )
#JoyCountDown
(این واقعیت که هشتگ شمارش معکوس شوقوذوق روی چیزی زده شده که آپدیت یه نفر روش سه خط No بوده، باز ما رو برمیگردونه به منتال بنده.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
❤🔥12😍3
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
😍8❤🔥2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔥10😍4😭1
صبح پاشدم برای یوگا، مربیم کنسلش کرد. از انرژیهای تاریک خبری نبود، ولی تو همون ده دقیقهی اول حداقل جای 🧘🏻جریانی از آرامش🧘🏻 تمام مدت داشتم به لزبینهای نکرومنسر و محافظانشون فکر میکردم. شاید این مشمول اون جریان انرژیهای تاریک بشه؟ هموسکشوالیتی.✨
حالا بههرحال صبحونه درست کردم، چای دم کردم، شیرموز خوشحالکنندهی صبحم رو خوردم و اگرچه مقدمهی بخش بعدی کتابم داره سرم جیغ میکشه (همونطور اون سکوت آوکوردی که توی جلسه پیش اومد وقتی بچههای نشر پرسیدن: «شما جلد سه رو تحویل ما... ندادین؟!») ولی میخوام برم بشینم کتاب عزیزم رو بخونم. قبلش فقط میخواستم یه سؤالی بپرسم.
شمایانی که مینویسید، تا حالا شده intimidate بشید با حجم نویسندگانی که در جهان وجود دارند، و درصد اوناییشون که واقعاً خوبن؟ لایک، میدونن دارن چه غلطی میکنن؟ تا حدی که البته نویسندهها ممکنه بدونن دارن چه غلطی میکنن، چون تا اینجا که من فهمیدم، تقریباً نود درصدمون نمیدونیم داریم چه غلطی میکنیم. یعنی مثلاً من اون کتاب بابل رو باز کردم، عاشق داستانش نشدم حقیقت، ولی جداً... معادل فارسیش چیه مترجمهای جمع؟ چیز شدم از این که نویسندهای وجود داره با این سطح از دانش و مطالعه و تسلط بر هنرش. واقعاً مضطرب شدم که اگه این نویسندهست، پس من چه کوفتیام؟ حس میکنم باقی ما فقط داریم فضا رو پر میکنیم. در پسزمینه. مطلقاً فاقد اهمیت.
کسی هنوز شفافسازی نکرده کِی ما به این نتیجه میرسیم که نویسندهی واقعیایم؟
حالا بههرحال صبحونه درست کردم، چای دم کردم، شیرموز خوشحالکنندهی صبحم رو خوردم و اگرچه مقدمهی بخش بعدی کتابم داره سرم جیغ میکشه (همونطور اون سکوت آوکوردی که توی جلسه پیش اومد وقتی بچههای نشر پرسیدن: «شما جلد سه رو تحویل ما... ندادین؟!») ولی میخوام برم بشینم کتاب عزیزم رو بخونم. قبلش فقط میخواستم یه سؤالی بپرسم.
شمایانی که مینویسید، تا حالا شده intimidate بشید با حجم نویسندگانی که در جهان وجود دارند، و درصد اوناییشون که واقعاً خوبن؟ لایک، میدونن دارن چه غلطی میکنن؟ تا حدی که البته نویسندهها ممکنه بدونن دارن چه غلطی میکنن، چون تا اینجا که من فهمیدم، تقریباً نود درصدمون نمیدونیم داریم چه غلطی میکنیم. یعنی مثلاً من اون کتاب بابل رو باز کردم، عاشق داستانش نشدم حقیقت، ولی جداً... معادل فارسیش چیه مترجمهای جمع؟ چیز شدم از این که نویسندهای وجود داره با این سطح از دانش و مطالعه و تسلط بر هنرش. واقعاً مضطرب شدم که اگه این نویسندهست، پس من چه کوفتیام؟ حس میکنم باقی ما فقط داریم فضا رو پر میکنیم. در پسزمینه. مطلقاً فاقد اهمیت.
کسی هنوز شفافسازی نکرده کِی ما به این نتیجه میرسیم که نویسندهی واقعیایم؟
😭20🔥4
منم از اینا بذارم اینجا.🙂
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
Telegram
Flare and Fire
از این کانال حمایت کنید تا بتواند به قابلیتهای اضافی دسترسی پیدا کند.
برنامههای مهم امروز:
یک. کتابم رو تموم میکنم، فکر کنم صد صفحه کمتر مونده و مثل سگ میترسم.🙏
دو. مقدمهی بخش بعدیم رو مینویسم.
سه. به مارک ایمیل میدم ازش میپرسم چیا ببینم و بخونم.
چهار. میرم جلد دو رو از کتابخونه میگیرم!🥳
(مشخصاً این که مثل سگ میترسم مانع از این نشده که وسطهای جلد یک بگم جلد دو رو بیارن کتابخونهی دم خونهمون برم بگیرم.)
یک. کتابم رو تموم میکنم، فکر کنم صد صفحه کمتر مونده و مثل سگ میترسم.
دو. مقدمهی بخش بعدیم رو مینویسم.
سه. به مارک ایمیل میدم ازش میپرسم چیا ببینم و بخونم.
چهار. میرم جلد دو رو از کتابخونه میگیرم!
(مشخصاً این که مثل سگ میترسم مانع از این نشده که وسطهای جلد یک بگم جلد دو رو بیارن کتابخونهی دم خونهمون برم بگیرم.)
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
🐳11