This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
وظیفهی مدنی من ایجاب میکرد این رو اینجا بفرستم، اگر نه برای همهش، فقط برای اون تیکهی مربوط به آمادهشدن و «هیچی ندارم بپوشم!» که باعث میشه همه کاملاً توجیه شیم که چرا مهسا این همه وقت داخل کمد بود.😇
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
😭31🤣9
یک.
مهسا خیلی بد مریض شده. نمیدونیم چیه دقیقاً، دکتر هم رفتیم. کل روز داره سرفههای وحشتناکی میکنه و بیحال یه گوشه افتاده.
دو.
من هم احتمالاً مریضم، ولی نه به اون بدی. فقط همونطور که گفتم سردرد من رو به جایی رسونده که در عرض دو روز سه تا ژلوفن خوردم. یادداشت جانبی: من تا به حال مرگ نباشم ژلوفن نمیخورم.
سه.
دو تا از دوستامون میخواستن برامون سوپ بیارن. وقتی با اصرار و بهخدا دارم غذا درست میکنم و بالاخره عکس گرفتن از عدسپلوی در حال پخت قانعشون کردم که سوپ نیارن، اینطوری بودن که لیست خریدا رو بده خرید کنیم بیاریم براتون. از یه شهر اونورتر، درواقع دو تا شهر اونورتر چون رفتن مغازهی ایرانی که بهدونه بخرن. اومدن و باعث شدن ما فردا صبحونه داشته باشیم.
چهار.
بچهها که رفتن، ما جمع کردیم بریم اورژانس چون تب نزدیک سیوهشت درجه داشت مهسا. نزدیکترین اورژانس به ما یو-بی-سیه، که پارکینگهاش قیمت خون پدرشونه. برای دو ساعت (چون معمول زمان انتظار اورژانس حداقل چهار ساعته؛ بله، اینا با مفهوم اورژانس هم شوخی دارن) پارکینگ گرفتم نُه دلار، فقط برای این که تا جلوی در بریم و ببینیم اورژانس بستهست.
پنج.
برگشتیم خونه و من جلسه داشتم. قرار شد اگر تا بعد جلسهم تبش نیومده بود پایین بریم بیمارستان وست. جلسه دربارهی جلد یک سازمان با چند نفر از نشر و بچههای بوکستاگرامر بود. سؤالهاشون هیجانانگیز بودن. نشر برنامههاش رو گفت و یه جورایی باعث شد دلم بخواد سریعتر جلد سه رو ببندم. فردا دوباره گمونم بنویسم.
شش.
ایمیلم رو بالاخره از صبح چک کردم. دیدم ظهر دانشگاه ایمیل زده که ثبتنام باز شده و انقدر هم فاند قراره بگیرید توی دوازده قسط. فانده خوشحالکننده بود، قسطه نه. ایمیل زدم به دیوید ببینم چه واحدهایی باید بردارم و خودم هم رفتم نگاه کردم واحدها رو. خوشحالم کردن.
هفت.
یکی دیگه از دوستامون پیام داد لیست خریدت رو بده فردا میخرم میام. به مهسا گفتم و هر دو :) شدیم.
هشت.
تبش اومد پایین. سیوهفت و دو.
نُه.
آدم اینطوری ادامه میده. با لاک زرد. واحدهای درسیای که برای همهشون هیجان داری. عدسپلو. دوستهای خوب. این آخری از همه مهمتره.
ده.
میرم ماشین ظرفشویی رو خالی کنم. فردا مینویسم.
مهسا خیلی بد مریض شده. نمیدونیم چیه دقیقاً، دکتر هم رفتیم. کل روز داره سرفههای وحشتناکی میکنه و بیحال یه گوشه افتاده.
دو.
من هم احتمالاً مریضم، ولی نه به اون بدی. فقط همونطور که گفتم سردرد من رو به جایی رسونده که در عرض دو روز سه تا ژلوفن خوردم. یادداشت جانبی: من تا به حال مرگ نباشم ژلوفن نمیخورم.
سه.
دو تا از دوستامون میخواستن برامون سوپ بیارن. وقتی با اصرار و بهخدا دارم غذا درست میکنم و بالاخره عکس گرفتن از عدسپلوی در حال پخت قانعشون کردم که سوپ نیارن، اینطوری بودن که لیست خریدا رو بده خرید کنیم بیاریم براتون. از یه شهر اونورتر، درواقع دو تا شهر اونورتر چون رفتن مغازهی ایرانی که بهدونه بخرن. اومدن و باعث شدن ما فردا صبحونه داشته باشیم.
چهار.
بچهها که رفتن، ما جمع کردیم بریم اورژانس چون تب نزدیک سیوهشت درجه داشت مهسا. نزدیکترین اورژانس به ما یو-بی-سیه، که پارکینگهاش قیمت خون پدرشونه. برای دو ساعت (چون معمول زمان انتظار اورژانس حداقل چهار ساعته؛ بله، اینا با مفهوم اورژانس هم شوخی دارن) پارکینگ گرفتم نُه دلار، فقط برای این که تا جلوی در بریم و ببینیم اورژانس بستهست.
پنج.
برگشتیم خونه و من جلسه داشتم. قرار شد اگر تا بعد جلسهم تبش نیومده بود پایین بریم بیمارستان وست. جلسه دربارهی جلد یک سازمان با چند نفر از نشر و بچههای بوکستاگرامر بود. سؤالهاشون هیجانانگیز بودن. نشر برنامههاش رو گفت و یه جورایی باعث شد دلم بخواد سریعتر جلد سه رو ببندم. فردا دوباره گمونم بنویسم.
شش.
ایمیلم رو بالاخره از صبح چک کردم. دیدم ظهر دانشگاه ایمیل زده که ثبتنام باز شده و انقدر هم فاند قراره بگیرید توی دوازده قسط. فانده خوشحالکننده بود، قسطه نه. ایمیل زدم به دیوید ببینم چه واحدهایی باید بردارم و خودم هم رفتم نگاه کردم واحدها رو. خوشحالم کردن.
هفت.
یکی دیگه از دوستامون پیام داد لیست خریدت رو بده فردا میخرم میام. به مهسا گفتم و هر دو :) شدیم.
هشت.
تبش اومد پایین. سیوهفت و دو.
نُه.
آدم اینطوری ادامه میده. با لاک زرد. واحدهای درسیای که برای همهشون هیجان داری. عدسپلو. دوستهای خوب. این آخری از همه مهمتره.
ده.
میرم ماشین ظرفشویی رو خالی کنم. فردا مینویسم.
🍓67🕊9🫡1🦄1
برای رها
Happy pride month to my favorite couple. You’re the representation we NEED. It takes a hell lot of courage to do all the things you guys do. You have no idea how much you’ve helped other queers. I love you two, thank you for being the light in the darkness…
چند وقت پیش سر یه ماجرایی مهسا یهو برگشت گفت فکر میکنی باعث شدیم چند نفر این رو راجع به خودشون کشف کنن و بفهمن؟ این که کی هستن، چه هویتی یا گرایشی دارن. اون موقع کمی خندیدیم، ولی همون موقعشم گفتم برای همینه که من برام مهم بود اوت بودن. اینطوری نیست که آدمها تبدیل شن به این، یا انتخابش کنن. فقط ما رو میبینن و یهو میفهمن عه. منم همین بودم. عه، یه چیز دیگه هم هست. خیلی چیزای دیگه هم هست و عیبی نداره من اگه توی اون ساختار سنتی که باهاش بزرگ شدم نمیگنجم. اونهایی که میگنجن مثل من استخونهاشون توی این چهارچوب نمیشکنه. اونا به این ساختار تعلق دارن، من ندارم.
و جای دیگهای هست که من بهش تعلق دارم.
برای اینه که representation مهمه. برای این که آدمها ببینن تنها نیستن. برای این که ببینن چیز عجیبی نیست. برای این که اصلاً ببینن چی هست. من باور دارم که این یک شکل از هزاران شکل جنگیدنه که واقعاً دنیا رو جای بهتری میکنه. هموفوبیا و کوییرفوبیا رو کم میکنه. آدمها رو با وجودشون به صلح میرسونه. شاید فردا مهسایی وجود نداشته باشه که فکر میکنه ترنسه، چون این تنها چیزیه که دیده. آرمینایی که فکر میکنه عادیه کرینج کردنش هر بار کسی خانوم خطابش میکنه فقط چون میدونه که نمیخواد آقا خطاب شه. فردایی که آدمها ببینن نگاه؟ ما چیز ترسناکی نیستیم. چیز بدی نیستیم. فرق زیادی با هر زوج دیگهای نداریم. فقط میخوایم بتونیم عاشق هم باشیم.
And love is a terrible thing to hate.
و جای دیگهای هست که من بهش تعلق دارم.
برای اینه که representation مهمه. برای این که آدمها ببینن تنها نیستن. برای این که ببینن چیز عجیبی نیست. برای این که اصلاً ببینن چی هست. من باور دارم که این یک شکل از هزاران شکل جنگیدنه که واقعاً دنیا رو جای بهتری میکنه. هموفوبیا و کوییرفوبیا رو کم میکنه. آدمها رو با وجودشون به صلح میرسونه. شاید فردا مهسایی وجود نداشته باشه که فکر میکنه ترنسه، چون این تنها چیزیه که دیده. آرمینایی که فکر میکنه عادیه کرینج کردنش هر بار کسی خانوم خطابش میکنه فقط چون میدونه که نمیخواد آقا خطاب شه. فردایی که آدمها ببینن نگاه؟ ما چیز ترسناکی نیستیم. چیز بدی نیستیم. فرق زیادی با هر زوج دیگهای نداریم. فقط میخوایم بتونیم عاشق هم باشیم.
And love is a terrible thing to hate.
😍24🦄16❤🔥8🍓6🍾1
برای رها
Happy pride month to my favorite couple. You’re the representation we NEED. It takes a hell lot of courage to do all the things you guys do. You have no idea how much you’ve helped other queers. I love you two, thank you for being the light in the darkness…
خلاصه که، خوشحالم که این کارو کردیم، اگر کردیم. اگر دنیا رو کمی برای کسی امنتر، روشنتر، پذیراتر کردیم. فردا روز بهتریه، عزیزان من. فردا روزیه که عشق نبرد دیگهای رو میبره، و این فقط بهخاطر ماهاست که یه روز دیگه رفتیم اون بیرون و به خودمونبودن ادامه دادیم. :)
🍓44😍4🕊1😭1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
داشتم توی کشوی میزتحریرم دنبال دفتر میگشتم برای دانشگاه، و دفتر آلمانیم رو پیدا کردم. هرچی بهش فکر میکنم من توی زندگیم عاشق هیچ زبان و درسی به اندازهی آلمانی نشدم. انقدر که برام معنی داشت، انقدر که منطقی بود همهچی. یادم نمیاد حتی یه کلاس رو پیچونده باشم، یا بهزور سر کلاسی رفته باشم. هر کتاب تمرین اضافهای که میگفتن میگرفتم و تمرینهاش رو مرتب برای خودم حل میکردم، صرفاً چون خوشم میومد. این هم که دفترمه. میگم. فقط چون خوشم میومد.
یکی از همین روزا دوباره برمیگردم بهش. از همین A1.1 دوباره شروع میکنم و میخونم و تا تهش میرم. اینم فقط چون خوشم میاد. نه چون حرفهمه، یا درسمه، یا مجبورم و میخوام مهاجرت کنم. چون خوشم میاد.
امیدوارم شما هم یه چیزی توی زندگیتون داشته باشید که وقتی میرید سراغش بگید «فقط چون خوشم میاد.» :)
یکی از همین روزا دوباره برمیگردم بهش. از همین A1.1 دوباره شروع میکنم و میخونم و تا تهش میرم. اینم فقط چون خوشم میاد. نه چون حرفهمه، یا درسمه، یا مجبورم و میخوام مهاجرت کنم. چون خوشم میاد.
امیدوارم شما هم یه چیزی توی زندگیتون داشته باشید که وقتی میرید سراغش بگید «فقط چون خوشم میاد.» :)
🍓54
هردفعه کسی ازم میخواست #کلاغ رو توصیف کنم، اولین چیزی که میگفتم این بود: «شخصیت لزبینم در اولین برخورد باهاش میگه زنی که اگر روی صورتش پا میذاشت، ازش تشکر میکرد.» حالا این آرت قرار نیست جایی بره، ولی همین که آرتیستش برام فرستادش، اینطوری بودم که اینه. نگاهش. موهایی که با کارد شکاری کوتاه کرده. دستهایی که مشتن.
دستهایی که همیشه مشتن.
#سازمان_طراحی
دستهایی که همیشه مشتن.
#سازمان_طراحی
🔥49
توی جلسهی دیروز یکی از بچهها پیشنهاد گیم بر اساس #سازمان_طراحی رو داد. به شکل عجیبی، اگرچه خیلی خوب توی ایدهم برای تزم مینشست، تا اون لحظه به ذهنم نرسیده بود از ستینگ سازمان استفاده کنم. امروز که پاشدم، رفتم که این ایده رو بنویسم، و پلات خیلی قدیمی سازمان رو پیدا کردم و خوندم؛ مال سری قبلی که جلد دو رو تا تقریباً آخراش نوشتم و بعد ریختم به هم تا این سری باز بنویسمش. واقعاً وحشتناک بود دوستان. :)) یعنی من یادمه داستان رو برای مهسا تعریف کرده بودم و توی دیت بودیم. بعد از چند لحظه سکوت خیره شد تو چشمام و گفت: «من نگرانتم آرمینا.» و جدی بود. خیلی جدی میگفت آدم باید چقدر توی دلش غم باشه که انقدرش رو بنویسه.
بههرجهت. داستان عوض شد. و سازمان الان بیاندازه کتاب بهتریه. ولی من اون پلات رو پیدا کردم و حالا توی یه دنیای جدیدم و اینطوری شدم که هی! میشه این تراژدیها رو برد توی گیم! Nobody cares about my stories there!
خلاصه که این از #سنگرهایرؤیا برای امروز، و اگر فقط کتاب میخونید، اهل گیم نیستید و از کارهای منم بدتون نمیاد، بهتون تبریک میگم. مصائب آرمینا هدف جدیدی پیدا کردهند و احتمالاً در کتابهاش کمی آروم خواهد گرفت.🙏
بههرجهت. داستان عوض شد. و سازمان الان بیاندازه کتاب بهتریه. ولی من اون پلات رو پیدا کردم و حالا توی یه دنیای جدیدم و اینطوری شدم که هی! میشه این تراژدیها رو برد توی گیم! Nobody cares about my stories there!
خلاصه که این از #سنگرهایرؤیا برای امروز، و اگر فقط کتاب میخونید، اهل گیم نیستید و از کارهای منم بدتون نمیاد، بهتون تبریک میگم. مصائب آرمینا هدف جدیدی پیدا کردهند و احتمالاً در کتابهاش کمی آروم خواهد گرفت.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
🔥45🕊3
من اومدم حرف بزنم، دیدم همهی حرفهای مهم رو گلبو از اینجا به بعد گفته. نمیدونم دیگه در تکمیلش چی لازمه که گفته شه.
Telegram
گلبو
شرایطی رو تصور کن که به فرض این دختر با رضایت خودش رفته با این پسرها سکس کنه(اعلام رضایت برقراری رابطهجنسی در شرایط مستی طبق قوانین در هیچ دادگاهی پذیرفته نیست! ولی تو فرض کن خودش گفته و در هوشیاری کامل رفته). این پسرا رو که دیده ترسیده. یا پشیمون شده. یا…
🔥19
بلو ماری 🌊
امروز بابام زنگ زد، توی زنگ اول دستم بند بود برنداشتم، امیدوارم جامعه و فرشاد این مردستیزی من رو ببخشه.
من همجنسگرام و مردها ذرهای برام جاذبهی جنسی ندارن. امیدوارم فرشاد و جامعه مردستیزی من رو ببخشن.😞
💅39🤝1
از بین پونصد گونه کوسه، فقط حدود دوازده گونه مستعد حملهی مرگبار به انسان هستن و هیچکدوم به صورت فعال انسان رو شکار نمیکنن. بیشتر حملات ناشی از اشتباه گرفتن انسان با طعمهی معمولیه، مثلاً موجسوار با فُک. سالانه حدود هفتاد تا هشتاد حملهی تأییدشده در دنیا اتفاق میفته و مرگومیر کمتر از پنج نفر در ساله. به طور خلاصه یعنی احتمال مرگ در اثر حملهی کوسه حدود یک در سه میلیونه. شما در آب مشغول شنا هستید که بالهی کوسه رو از دور میبینید.
سؤال: دقیقاً چقدر صبر میکنید ببینید آیا قراره اون یک در سه میلیون احتمال حملهی مرگبار باشه یا نه؟
ولی نه همهی مردها. خدا ما رو لال کنه اگر چیزی بگیم به همهی مردها!
+ واکنشهای مردها به تجاوز وقتی ناراحت میشن میان میگن وای ولی نه همهی مردها همینقدر مسخرهست و من مایلم این آزمایش رو انجام بدم که بندازمشون توی استخر کوسه ببینم چقدر طول میکشه آب استخر زرد شه.
سؤال: دقیقاً چقدر صبر میکنید ببینید آیا قراره اون یک در سه میلیون احتمال حملهی مرگبار باشه یا نه؟
ولی نه همهی مردها. خدا ما رو لال کنه اگر چیزی بگیم به همهی مردها!
+ واکنشهای مردها به تجاوز وقتی ناراحت میشن میان میگن وای ولی نه همهی مردها همینقدر مسخرهست و من مایلم این آزمایش رو انجام بدم که بندازمشون توی استخر کوسه ببینم چقدر طول میکشه آب استخر زرد شه.
🤝108🔥10⚡3👻2
شما هم از این ذوقهای کوچیک برای فردا یا پایان روز دارید؟ منظورم خیلی کوچیکه ها، مثلاً من از الان ذوق دارم که فردا پاشم برای خودم شیرموز درست کنم بخورم خوشحال شم.😊
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
⚡42🍓10🔥7🤝3🍾1
الان داشتم کامنتهای پست یه چنلی رو میخوندم، یه کامنت شدیداً نژادپرستانه با ادبیات بسیار زشت دیدم و برگشتم به مهسا گفتم نژادپرستی ایرانی واقعاً اذیتم میکنه، خوشحالم که مرد نیستم. ولی راه مواجهه باهاش هم این نیست که بگم مهاجر، دوست، همسایه، همزبان فلان کشور، همه ایرانیا اینطوری نیستنا. اولویتم نباید این باشه. حداقل توی ذهن من اولویت اینه که من ایرانی بهتری باشم. من بپذیرم این ظلم رو، من جبرانش کنم، و طلبکار نباشم که کمی بیشتر از همگروهیهای زبالهم تلاش میکنم آدم باشم. از چی طلبکاری اصلاً؟ از این که امثال تو به امثال من زخم زدهن و تو وایسادی کنار سر تکون دادی؟ اون گردنی که با تأسف تکون دادی و درد گرفت، حالش خیلی بهتر از این گردنیه که پوتین روشه و داره میشکنه.
💯54💔10
یه جایی توی This Is Us، یه نفر نسبت به پارتنر سیاهپوست یه شخص سفیدپوست نژادپرسته؛ رفتارش بیادبانهست و مشخصه هدفمنده، و شخص سفیدپوست خیلی بیتوجه ردش میکنه که «اوه نه ما با همیم» و تموم میشه میره. این خیلی مثال دقیق و درستی بود به نظرم، از این که چطور شخص بهرهمند از یه مزیت، از یه Privilege از رفتار جامعه با شخص فاقد اون مزیت ناآگاهه. حتی متوجه هم نمیشه وقتی کسی نژادپرسته، کسی سکسیسته، کسی هموفوب و کوییرفوبه. خیلی ساده، چون اون آدم رو هدف نگرفته.
حالا، تو روزهای خوبم، من به این مسئله واقفم. تقصیر تو نیست که مرد/استریت/سیسجندر/سفیدپوست دنیا اومدی. خوش به حالت. لاتاری رو بردی. تقصیر تو نیست که جامعه تو رو گذاشته روی سرش حلواحلوا کرده، و تو هیچوقت نفهمیدی دستش چقدر میتونه سنگین باشه وقتی میخوابونه تو گوشت. هیچوقت نفهمیدی منظور از جنس دوم و نگاه جنس دوم چیه، هیچوقت این اضطراب رو تجربه نکردی که مردی بهت نزدیک شه و همهچی به درک، تو حالا باید مجبور باشی کاماوت کنی که دست از سرت بردارن. حتی این اعصابخوردی پنهان رو هم تجربه نکردی که اگر کاماوت نکنی، طرف ازت طلبکار میشه که چرا به من نگفتی به مردها علاقه نداری (چون اگر لزبین نبودی، قطعاً عاشق من میشدی دیگه)؟ تقصیر تو نیست که هدف این سؤال نبودی، بنابراین متوجه نیستی پرسیدن تاپ یا باتم از یه زوج کوییر جدا از توهینآمیز بودنش، ریشه در زنستیزی داره. هیچکدوم از اینها تقصیر تو نیست، و من حاضرم، وظیفهم نیست، ولی حاضرم برای نسل بعد، نه اصلاً، برای اون گروهی از همنسلهای خودم که میخوان یاد بگیرن و هنوز میتونن یاد بگیرن زمان بذارم و توضیح بدم. زمان بذارم و آموزش بدم. توی روزهای خوبم پا میشم و میگم نه، این که مردها اینطوری بار میان تقصیر مادرانشون نیست؛ چون مهم نیست مادر چیکار کنه، پسر به پدرش نگاه میکنه و میگه آها، مرد اینه. منم اگر قراره مرد باشم باید به این تبدیل شم. و به اون تبدیل میشه. آره. تو روزهای خوبم همهی اینها رو توضیح میدم. بحث میکنم. طرف آموزشم. بهخاطر همون معدود مردهای زیبایی که توی زندگیم دیدهم، طرف آموزشم.
تو روزهای بدم ولی فقط خسته و سوگوار و عزادارم. تو روزهای بدم میدونم من هم بهتر نبودم اگر با این مزیت به دنیا میومدم. هِل، من بهتر نبودم وقتی آگاه نبودم که با این مزیت به دنیا نیومدهم. من فکر میکردم زن سیسجندر استریتم و بهتر نبودم. پس واقعاً چقدر امید هست به آدمایی که هرگز زندگیشون تحتتأثیر این ظلم قرار نمیگیره؟
تو روزهای بدم خستهم، و ناامیدم. آموزش به چه درد کی میخوره، وقتی الهه مُرده؟
حالا، تو روزهای خوبم، من به این مسئله واقفم. تقصیر تو نیست که مرد/استریت/سیسجندر/سفیدپوست دنیا اومدی. خوش به حالت. لاتاری رو بردی. تقصیر تو نیست که جامعه تو رو گذاشته روی سرش حلواحلوا کرده، و تو هیچوقت نفهمیدی دستش چقدر میتونه سنگین باشه وقتی میخوابونه تو گوشت. هیچوقت نفهمیدی منظور از جنس دوم و نگاه جنس دوم چیه، هیچوقت این اضطراب رو تجربه نکردی که مردی بهت نزدیک شه و همهچی به درک، تو حالا باید مجبور باشی کاماوت کنی که دست از سرت بردارن. حتی این اعصابخوردی پنهان رو هم تجربه نکردی که اگر کاماوت نکنی، طرف ازت طلبکار میشه که چرا به من نگفتی به مردها علاقه نداری (چون اگر لزبین نبودی، قطعاً عاشق من میشدی دیگه)؟ تقصیر تو نیست که هدف این سؤال نبودی، بنابراین متوجه نیستی پرسیدن تاپ یا باتم از یه زوج کوییر جدا از توهینآمیز بودنش، ریشه در زنستیزی داره. هیچکدوم از اینها تقصیر تو نیست، و من حاضرم، وظیفهم نیست، ولی حاضرم برای نسل بعد، نه اصلاً، برای اون گروهی از همنسلهای خودم که میخوان یاد بگیرن و هنوز میتونن یاد بگیرن زمان بذارم و توضیح بدم. زمان بذارم و آموزش بدم. توی روزهای خوبم پا میشم و میگم نه، این که مردها اینطوری بار میان تقصیر مادرانشون نیست؛ چون مهم نیست مادر چیکار کنه، پسر به پدرش نگاه میکنه و میگه آها، مرد اینه. منم اگر قراره مرد باشم باید به این تبدیل شم. و به اون تبدیل میشه. آره. تو روزهای خوبم همهی اینها رو توضیح میدم. بحث میکنم. طرف آموزشم. بهخاطر همون معدود مردهای زیبایی که توی زندگیم دیدهم، طرف آموزشم.
تو روزهای بدم ولی فقط خسته و سوگوار و عزادارم. تو روزهای بدم میدونم من هم بهتر نبودم اگر با این مزیت به دنیا میومدم. هِل، من بهتر نبودم وقتی آگاه نبودم که با این مزیت به دنیا نیومدهم. من فکر میکردم زن سیسجندر استریتم و بهتر نبودم. پس واقعاً چقدر امید هست به آدمایی که هرگز زندگیشون تحتتأثیر این ظلم قرار نمیگیره؟
تو روزهای بدم خستهم، و ناامیدم. آموزش به چه درد کی میخوره، وقتی الهه مُرده؟
💔69🔥3🤝2❤🔥1
تو روزهای بدم از اون دوستپسر سابقی خستهم که بهش گفته بودم من یکی دیگه رو دوست دارم که رابطهمون تموم شده، ولی میخوام تلاش کنم ازش رد شم و I'm experimenting with others و حالا که به من پیشنهاد دادی، بدون که این شرایط منه، ببین هنوزم میخوای با من وارد رابطه شی؟ و بعدش که رابطه کار نکرد، در بازهای که من فکر میکردم استریتم چون مهسا فکر میکرد ترنسه، به هم زدیم و بعدها فهمید پارتنر من مهساست، شاکی بود که چرا به من نگفتی گرایشت رو. چون تغییری به وجود میاورد. چون من باید میدونستم گرایشم رو، و این توضیحاتی که برات داده بودم کافی نبود، و تمام صداقتی که داشتم و باهاش اومدم توی رابطه بدون این که هویت پارتنر سابقم رو باهات در میون بذارم کافی نبود، چون خب مردِ ترنس قبل از ترنزیشن واقعاً مرد نیست که تو به من گفته بودی دوستپسر داری، چون الان که میدونم تو کلاً به مردها جذب نمیشه من احساس بهتری به خودم دارم چون قطعاً مشکل از من نبوده که «نه یعنی نه» رو در شرایطی که تو از اوین برگشته بودی متوجه نمیشدم و همچنان فشار میاوردم که برگردی بهم از اونجا که میدونستم مرد دیگهای توی زندگیت نیست.
تو روزهای بدم از این خستهم.
تو روزهای بدم از این خستهم.
💔47🕊9
تو روزهای بدم، یاد اون دختره میفتم که یه نفر دزدیده بودش و چهارده ماه؟ بیشتر؟ توی یه کلبه حبسش کرده بود و میدونید چی شده بود. بعدها توی دادگاه یارو گفته بود مامانم بهم گفت این مرد همین حالاش چهارده ماه از زندگی تو رو گرفته، نذار بیشتر از این چیزی ازت بگیره؛ پس من تصمیم گرفتم نذارم بیشتر از این ازم چیزی بگیره.
درحالیکه گفتنش آسونتر از عملکردن بهشه، توی روزهای بدم پا میشم میرم برای پرندهها دونه میریزم. یه کم زیر آفتاب وایمیسم و به صدای باد تو بیشهی بغل خونه گوش میدم. برای خودم نیمروی پنیری درست میکنم و به امید شیرموز ادامه میدم تا دوباره به روزهای خوبم برسم. چون نمیخوام اجازه بدم بیشتر از این چیزی ازم گرفته شه.
دیگه نه.
درحالیکه گفتنش آسونتر از عملکردن بهشه، توی روزهای بدم پا میشم میرم برای پرندهها دونه میریزم. یه کم زیر آفتاب وایمیسم و به صدای باد تو بیشهی بغل خونه گوش میدم. برای خودم نیمروی پنیری درست میکنم و به امید شیرموز ادامه میدم تا دوباره به روزهای خوبم برسم. چون نمیخوام اجازه بدم بیشتر از این چیزی ازم گرفته شه.
دیگه نه.
💔73🕊13❤🔥1🐳1🤝1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بیاید با هم واحدهای پاییز رو ببینیم و فکر کنیم جداً چطوری باید از بین این همه درس هیجانانگیز انتخاب کرد.🥲
+ Fuck me if I'm not a feminist. I have this, I can do this, because of that. I can DREAM because of that. I can have an opinion on being feminist or not because of that. So, fuck yeah, I'm a feminist.
+ Fuck me if I'm not a feminist. I have this, I can do this, because of that. I can DREAM because of that. I can have an opinion on being feminist or not because of that. So, fuck yeah, I'm a feminist.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
🔥42
این هم پتیشن برای بستن صفحهی اونی که خودتون میدونید. وقتی اومدم به اشتراک بذارم، چند دقیقهای نشستم اسمها رو نگاه کردم. فکر کنم بیستسی تا اسم زن اومد و رفت، تا یه اسم مرد دیدم. یه «آرش». خواستم بهتون بگم که اگر شما ندیدید، ما که دیدیم بگیم وجود دارن.
+ حس میکنم مردان خوب مثل جن و پریهای افسانهای شدهن. لازمه آدم مشاهدهشون رو به سایرین اطلاع بده که بقیه بدونن واقعیان. :))
+ حس میکنم مردان خوب مثل جن و پریهای افسانهای شدهن. لازمه آدم مشاهدهشون رو به سایرین اطلاع بده که بقیه بدونن واقعیان. :))
Change.org
Call for Legal Action Against Aisan Eslami
Can you spare a minute to help this campaign?
⚡43🕊5🤣4🦄2
Flare and Fire
شما هم از این ذوقهای کوچیک برای فردا یا پایان روز دارید؟
در کامنتهای این پست یکی گفت من یه وقتی برای هرروز این کارو میکردم، دلم خواست هشتگ #JoyCountDown رو شروع کنم.
این چند وقت روزهای سختی داشتیم، اول مهسا مریض شد، بعد من مریض شدم و خوب شدم و مهسا همچنان مریضه. بیحاله و خونه بیحاله. دلم میخواد سوار ماشینش کنم ببرمش یه جایی، اون روز حتی انرژی نداشت از دم ماشین تا توی اورژانس رو راه بره. برای همین. آره. روزهای کمذوقیان. قرار بود برای بچلرت دوستمون بریم مسافرت، براش مایو سفارش داده بودم و باهاش این دمپاییها رو جایزه گرفتم. حالا با مسافرت کنسلشده، ذوقم خیلی روزا اینه که پاشم این دمپاییها رو پام کنم که نرم و آرمینان.
فردا با ذوق دمپاییهای نرمم از خواب بیدار میشم.😊
این چند وقت روزهای سختی داشتیم، اول مهسا مریض شد، بعد من مریض شدم و خوب شدم و مهسا همچنان مریضه. بیحاله و خونه بیحاله. دلم میخواد سوار ماشینش کنم ببرمش یه جایی، اون روز حتی انرژی نداشت از دم ماشین تا توی اورژانس رو راه بره. برای همین. آره. روزهای کمذوقیان. قرار بود برای بچلرت دوستمون بریم مسافرت، براش مایو سفارش داده بودم و باهاش این دمپاییها رو جایزه گرفتم. حالا با مسافرت کنسلشده، ذوقم خیلی روزا اینه که پاشم این دمپاییها رو پام کنم که نرم و آرمینان.
فردا با ذوق دمپاییهای نرمم از خواب بیدار میشم.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
🍓45😭6❤🔥2