Isn’t that the coolest requirement for a job EVER?!
+ بیرون بودیم این ایمیله اومد، بعدش همهش موقع راه رفتن بالا پایین میپریدم. :)) انقدر هیجانزده، برای یه تیاِی احتمالی چهار ماه دیگه. انقدر دانشگاهت و رشتهت رو دوست داشته باشی.
مگه این چی بود عزیزم، که باید ده سال برای رسیدن بهش صبر میکردی؟
+ بیرون بودیم این ایمیله اومد، بعدش همهش موقع راه رفتن بالا پایین میپریدم. :)) انقدر هیجانزده، برای یه تیاِی احتمالی چهار ماه دیگه. انقدر دانشگاهت و رشتهت رو دوست داشته باشی.
مگه این چی بود عزیزم، که باید ده سال برای رسیدن بهش صبر میکردی؟
🔥47😍12❤🔥4🍓1
عکسهای ۲۰۱۹ گوشیم رو میدیدم. خونهی اولم اینجا، سوری، جز اون اتاقه که توی خونهی یه خانوم چینی داشتم. عکسهای مختلف از میز کارم توی خونه در حال کلنجار رفتن با پلات جلد سازمان، یا جلد یک کوارتت، یا حتی از میزم توی لب و مانیتورهای بزرگ در حال نوشتن تز و مقاله. عکسهام روی چمنها در حال کتاب خوندن، خوشحال و راحت. بیخیال. فکر نمیکردم یه روزی برگردم به اون دوران و بهش بگم بیخیال، ولی واقعاً بیخیال. غمگین، ولی آروم. نمیدونم چطوری توضیح بدم. یه عکس میفرستم میگم غمگین ولی آسوده چه شکلیه.
میخوام سازمان رو که تموم کردم، بشینم برای دانشگاه درس بخونم، و کتاب بخونم. یه برنامهی آروم و راحت تابستونی، اونقدری که اضطراب شرایط عجیبمون اجازه میده. احساس میکنم دارم توی ذهن خودم سقوط میکنم و میخوام سعی کنم خودم رو نگه دارم. حس میکنم اینطوری میتونم خودم رو نگه دارم: برنامه، کتابها، کلمات.
همهی زندگیم اینطوری خودم رونگه داشتهم؛ برنامه، کتابها، کلمات.
میخوام سازمان رو که تموم کردم، بشینم برای دانشگاه درس بخونم، و کتاب بخونم. یه برنامهی آروم و راحت تابستونی، اونقدری که اضطراب شرایط عجیبمون اجازه میده. احساس میکنم دارم توی ذهن خودم سقوط میکنم و میخوام سعی کنم خودم رو نگه دارم. حس میکنم اینطوری میتونم خودم رو نگه دارم: برنامه، کتابها، کلمات.
همهی زندگیم اینطوری خودم رونگه داشتهم؛ برنامه، کتابها، کلمات.
❤🔥34🍓4
Flare and Fire
غمگین، ولی آروم.
غمگین، ولی آروم. نوامبر ۲۰۱۹، روزهایی که توی لب سایکولوژی کمپس برنابی کار میکردم.
⚡26🍓2
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
من تا حالا فکر نکرده بودم آدمهای غیرکوییر واقعاً نمیدونن یه رنگینکمون چه تأثیری ممکنه روی ماها بذاره. دونستن این که اینجا امنه. این آدم امنه. تو در خطر نیستی. حتی وقتی خودم این کارو میکردم، با پرچم و دستبند و هرچی که میشد، که اطمینان بدم اینجا امنه. تو پیش من امنی. هیچوقت فکر نکردم آدمهای غیرکوییر واقعاً به این فکر نمیکنن.
میدونید چه حسیه؟ که تمام زندگیت دنبال این نشونهها باشی؟ این که قبل از ورود به مغازه، به جایی، سریع نگاه میکنی دنبال همین برچسب کوچیک؟ اون لبخندی که میزنی وقتی بند ساعت کسی رو میبینی، برای مصاحبهی کاری میری و بند گردنی رنگینکمونی رو میبینی؟ برای اون طرف اهمیتی نداره. یه رنگینکمون کسی رو گی نمیکنه.
ولی شاید دنیا رو برای کسی کمی امنتر کنه.
میدونید چه حسیه؟ که تمام زندگیت دنبال این نشونهها باشی؟ این که قبل از ورود به مغازه، به جایی، سریع نگاه میکنی دنبال همین برچسب کوچیک؟ اون لبخندی که میزنی وقتی بند ساعت کسی رو میبینی، برای مصاحبهی کاری میری و بند گردنی رنگینکمونی رو میبینی؟ برای اون طرف اهمیتی نداره. یه رنگینکمون کسی رو گی نمیکنه.
ولی شاید دنیا رو برای کسی کمی امنتر کنه.
🥰71❤🔥19🦄8🍓3🤝3🕊2🐳2🔥1😭1
Forwarded from سیاههی شبانگاه
تو ماندهای و گورستانی که خالیاست، که دیشب مردگانش برخاسته و پی شبتابها دویدهاند. جنازهای مانده و تویی که دیروز در آغوشش میرقصیدهای، که امروز خیال خندهها خاطرت را خراشیدهاند. تو ماندهای و جنازهای که غسل میت میخواهد، که از کاسهی چشمِ سلسبیل مشتمشت آب زلال برمیدارد. تو ماندهای و نمازی که به فُرادا اقامه میشود، که مقتدای این صفوف از ارواح مقرب بودهاست. تو ماندهای و او و گورکنی که توبه کردهاست، که این آخرین گور را برای خاطرات خودش کندهاست. تو هستی و این قصه که با یک بیل خاک بر آن نقطه میگذاری، که لاجرم از این فصل داستان نیز آخر میگذری. و اینک تو و گورستان یادوارهها، تو و جایی شبیه آرامگاه چلچلهها، تو ماندهای و جاودانهای که در تابوت میپوسد، تو ماندهای و در سرت: «وه که کفن چه به این خاطره میآمدهاست!»
💔19
You know why it's called Pride? 'Cause it takes real guts to get through life with a rainbow burning in your heart. We take pride in who we are, 'cause we go toe to toe with life every single breath we take.
Happy Pride, my fierce rainbow babies.🌈
Happy Pride, my fierce rainbow babies.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
🍓63🔥5❤🔥2🦄2
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
Telegram
sorry I'm late, I didn't want to come. 🏳️🌈
🍓Tell us about your favourite queer ship.
🍓Tell us the story of all the labels you've tried.
🍓When was the first time you realized you belong in the fruit basket?
🍓Tell us something you want the community to learn more about.
🍓Watch a queer movie.
🍓Paint!…
🍓Tell us the story of all the labels you've tried.
🍓When was the first time you realized you belong in the fruit basket?
🍓Tell us something you want the community to learn more about.
🍓Watch a queer movie.
🍓Paint!…
sorry I'm late, I didn't want to come.
🍓Tell us about your favourite queer ship.
I mean, that’s my favourite person in the whole world. Whichever ship they’re a part of is my favourite queer ship.✨
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤🔥78🍓7🐳5🦄3
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
وقت بهخیر، هرجای دنیا که هستید. به روز دوم جون و اپیزود دوم فان کوییر فکت خوش اومدید!
#PrideMonth
#PrideMonth
🦄23🐳3
سرم یه جوری درد میکنه که پشت چشمهام نبض میزنه. باید غذا درست کنم و با این سردردی که جلوی چشمم رو نمیبینم، نمیدونم چطور. از اون بدتر باید برم خرید چون هیچی توی خونه نداریم و انرژیم واقعاً زیر صفره. مغزم در این حد ناکارآمده که الان روی صفر مکث کردم و اینطوری بودم که صفر؟ سفر؟ و ثانیهای طول کشید یاد بیاد اون سَفَره. الان هم رفتم چک کردم ببینم ماه صفر چه شکلی نوشته میشه. این شکلی. اگر نمیدونستید. بیربط به ماه صفر، الان در ماه جونیم (شاید یکیان؟ نمیدونم.) و هوا بیرون عالیه. یعنی ما کم بدبختی داریم، هوا هم باید عالی باشه.
جون خوب شروع نشده دوستان. صفر از پنج. پیشنهاد نمیکنم.
جون خوب شروع نشده دوستان. صفر از پنج. پیشنهاد نمیکنم.
💔37
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
وظیفهی مدنی من ایجاب میکرد این رو اینجا بفرستم، اگر نه برای همهش، فقط برای اون تیکهی مربوط به آمادهشدن و «هیچی ندارم بپوشم!» که باعث میشه همه کاملاً توجیه شیم که چرا مهسا این همه وقت داخل کمد بود.😇
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
😭31🤣9
یک.
مهسا خیلی بد مریض شده. نمیدونیم چیه دقیقاً، دکتر هم رفتیم. کل روز داره سرفههای وحشتناکی میکنه و بیحال یه گوشه افتاده.
دو.
من هم احتمالاً مریضم، ولی نه به اون بدی. فقط همونطور که گفتم سردرد من رو به جایی رسونده که در عرض دو روز سه تا ژلوفن خوردم. یادداشت جانبی: من تا به حال مرگ نباشم ژلوفن نمیخورم.
سه.
دو تا از دوستامون میخواستن برامون سوپ بیارن. وقتی با اصرار و بهخدا دارم غذا درست میکنم و بالاخره عکس گرفتن از عدسپلوی در حال پخت قانعشون کردم که سوپ نیارن، اینطوری بودن که لیست خریدا رو بده خرید کنیم بیاریم براتون. از یه شهر اونورتر، درواقع دو تا شهر اونورتر چون رفتن مغازهی ایرانی که بهدونه بخرن. اومدن و باعث شدن ما فردا صبحونه داشته باشیم.
چهار.
بچهها که رفتن، ما جمع کردیم بریم اورژانس چون تب نزدیک سیوهشت درجه داشت مهسا. نزدیکترین اورژانس به ما یو-بی-سیه، که پارکینگهاش قیمت خون پدرشونه. برای دو ساعت (چون معمول زمان انتظار اورژانس حداقل چهار ساعته؛ بله، اینا با مفهوم اورژانس هم شوخی دارن) پارکینگ گرفتم نُه دلار، فقط برای این که تا جلوی در بریم و ببینیم اورژانس بستهست.
پنج.
برگشتیم خونه و من جلسه داشتم. قرار شد اگر تا بعد جلسهم تبش نیومده بود پایین بریم بیمارستان وست. جلسه دربارهی جلد یک سازمان با چند نفر از نشر و بچههای بوکستاگرامر بود. سؤالهاشون هیجانانگیز بودن. نشر برنامههاش رو گفت و یه جورایی باعث شد دلم بخواد سریعتر جلد سه رو ببندم. فردا دوباره گمونم بنویسم.
شش.
ایمیلم رو بالاخره از صبح چک کردم. دیدم ظهر دانشگاه ایمیل زده که ثبتنام باز شده و انقدر هم فاند قراره بگیرید توی دوازده قسط. فانده خوشحالکننده بود، قسطه نه. ایمیل زدم به دیوید ببینم چه واحدهایی باید بردارم و خودم هم رفتم نگاه کردم واحدها رو. خوشحالم کردن.
هفت.
یکی دیگه از دوستامون پیام داد لیست خریدت رو بده فردا میخرم میام. به مهسا گفتم و هر دو :) شدیم.
هشت.
تبش اومد پایین. سیوهفت و دو.
نُه.
آدم اینطوری ادامه میده. با لاک زرد. واحدهای درسیای که برای همهشون هیجان داری. عدسپلو. دوستهای خوب. این آخری از همه مهمتره.
ده.
میرم ماشین ظرفشویی رو خالی کنم. فردا مینویسم.
مهسا خیلی بد مریض شده. نمیدونیم چیه دقیقاً، دکتر هم رفتیم. کل روز داره سرفههای وحشتناکی میکنه و بیحال یه گوشه افتاده.
دو.
من هم احتمالاً مریضم، ولی نه به اون بدی. فقط همونطور که گفتم سردرد من رو به جایی رسونده که در عرض دو روز سه تا ژلوفن خوردم. یادداشت جانبی: من تا به حال مرگ نباشم ژلوفن نمیخورم.
سه.
دو تا از دوستامون میخواستن برامون سوپ بیارن. وقتی با اصرار و بهخدا دارم غذا درست میکنم و بالاخره عکس گرفتن از عدسپلوی در حال پخت قانعشون کردم که سوپ نیارن، اینطوری بودن که لیست خریدا رو بده خرید کنیم بیاریم براتون. از یه شهر اونورتر، درواقع دو تا شهر اونورتر چون رفتن مغازهی ایرانی که بهدونه بخرن. اومدن و باعث شدن ما فردا صبحونه داشته باشیم.
چهار.
بچهها که رفتن، ما جمع کردیم بریم اورژانس چون تب نزدیک سیوهشت درجه داشت مهسا. نزدیکترین اورژانس به ما یو-بی-سیه، که پارکینگهاش قیمت خون پدرشونه. برای دو ساعت (چون معمول زمان انتظار اورژانس حداقل چهار ساعته؛ بله، اینا با مفهوم اورژانس هم شوخی دارن) پارکینگ گرفتم نُه دلار، فقط برای این که تا جلوی در بریم و ببینیم اورژانس بستهست.
پنج.
برگشتیم خونه و من جلسه داشتم. قرار شد اگر تا بعد جلسهم تبش نیومده بود پایین بریم بیمارستان وست. جلسه دربارهی جلد یک سازمان با چند نفر از نشر و بچههای بوکستاگرامر بود. سؤالهاشون هیجانانگیز بودن. نشر برنامههاش رو گفت و یه جورایی باعث شد دلم بخواد سریعتر جلد سه رو ببندم. فردا دوباره گمونم بنویسم.
شش.
ایمیلم رو بالاخره از صبح چک کردم. دیدم ظهر دانشگاه ایمیل زده که ثبتنام باز شده و انقدر هم فاند قراره بگیرید توی دوازده قسط. فانده خوشحالکننده بود، قسطه نه. ایمیل زدم به دیوید ببینم چه واحدهایی باید بردارم و خودم هم رفتم نگاه کردم واحدها رو. خوشحالم کردن.
هفت.
یکی دیگه از دوستامون پیام داد لیست خریدت رو بده فردا میخرم میام. به مهسا گفتم و هر دو :) شدیم.
هشت.
تبش اومد پایین. سیوهفت و دو.
نُه.
آدم اینطوری ادامه میده. با لاک زرد. واحدهای درسیای که برای همهشون هیجان داری. عدسپلو. دوستهای خوب. این آخری از همه مهمتره.
ده.
میرم ماشین ظرفشویی رو خالی کنم. فردا مینویسم.
🍓67🕊9🫡1🦄1
برای رها
Happy pride month to my favorite couple. You’re the representation we NEED. It takes a hell lot of courage to do all the things you guys do. You have no idea how much you’ve helped other queers. I love you two, thank you for being the light in the darkness…
چند وقت پیش سر یه ماجرایی مهسا یهو برگشت گفت فکر میکنی باعث شدیم چند نفر این رو راجع به خودشون کشف کنن و بفهمن؟ این که کی هستن، چه هویتی یا گرایشی دارن. اون موقع کمی خندیدیم، ولی همون موقعشم گفتم برای همینه که من برام مهم بود اوت بودن. اینطوری نیست که آدمها تبدیل شن به این، یا انتخابش کنن. فقط ما رو میبینن و یهو میفهمن عه. منم همین بودم. عه، یه چیز دیگه هم هست. خیلی چیزای دیگه هم هست و عیبی نداره من اگه توی اون ساختار سنتی که باهاش بزرگ شدم نمیگنجم. اونهایی که میگنجن مثل من استخونهاشون توی این چهارچوب نمیشکنه. اونا به این ساختار تعلق دارن، من ندارم.
و جای دیگهای هست که من بهش تعلق دارم.
برای اینه که representation مهمه. برای این که آدمها ببینن تنها نیستن. برای این که ببینن چیز عجیبی نیست. برای این که اصلاً ببینن چی هست. من باور دارم که این یک شکل از هزاران شکل جنگیدنه که واقعاً دنیا رو جای بهتری میکنه. هموفوبیا و کوییرفوبیا رو کم میکنه. آدمها رو با وجودشون به صلح میرسونه. شاید فردا مهسایی وجود نداشته باشه که فکر میکنه ترنسه، چون این تنها چیزیه که دیده. آرمینایی که فکر میکنه عادیه کرینج کردنش هر بار کسی خانوم خطابش میکنه فقط چون میدونه که نمیخواد آقا خطاب شه. فردایی که آدمها ببینن نگاه؟ ما چیز ترسناکی نیستیم. چیز بدی نیستیم. فرق زیادی با هر زوج دیگهای نداریم. فقط میخوایم بتونیم عاشق هم باشیم.
And love is a terrible thing to hate.
و جای دیگهای هست که من بهش تعلق دارم.
برای اینه که representation مهمه. برای این که آدمها ببینن تنها نیستن. برای این که ببینن چیز عجیبی نیست. برای این که اصلاً ببینن چی هست. من باور دارم که این یک شکل از هزاران شکل جنگیدنه که واقعاً دنیا رو جای بهتری میکنه. هموفوبیا و کوییرفوبیا رو کم میکنه. آدمها رو با وجودشون به صلح میرسونه. شاید فردا مهسایی وجود نداشته باشه که فکر میکنه ترنسه، چون این تنها چیزیه که دیده. آرمینایی که فکر میکنه عادیه کرینج کردنش هر بار کسی خانوم خطابش میکنه فقط چون میدونه که نمیخواد آقا خطاب شه. فردایی که آدمها ببینن نگاه؟ ما چیز ترسناکی نیستیم. چیز بدی نیستیم. فرق زیادی با هر زوج دیگهای نداریم. فقط میخوایم بتونیم عاشق هم باشیم.
And love is a terrible thing to hate.
😍24🦄16❤🔥8🍓6🍾1
برای رها
Happy pride month to my favorite couple. You’re the representation we NEED. It takes a hell lot of courage to do all the things you guys do. You have no idea how much you’ve helped other queers. I love you two, thank you for being the light in the darkness…
خلاصه که، خوشحالم که این کارو کردیم، اگر کردیم. اگر دنیا رو کمی برای کسی امنتر، روشنتر، پذیراتر کردیم. فردا روز بهتریه، عزیزان من. فردا روزیه که عشق نبرد دیگهای رو میبره، و این فقط بهخاطر ماهاست که یه روز دیگه رفتیم اون بیرون و به خودمونبودن ادامه دادیم. :)
🍓44😍4🕊1😭1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
داشتم توی کشوی میزتحریرم دنبال دفتر میگشتم برای دانشگاه، و دفتر آلمانیم رو پیدا کردم. هرچی بهش فکر میکنم من توی زندگیم عاشق هیچ زبان و درسی به اندازهی آلمانی نشدم. انقدر که برام معنی داشت، انقدر که منطقی بود همهچی. یادم نمیاد حتی یه کلاس رو پیچونده باشم، یا بهزور سر کلاسی رفته باشم. هر کتاب تمرین اضافهای که میگفتن میگرفتم و تمرینهاش رو مرتب برای خودم حل میکردم، صرفاً چون خوشم میومد. این هم که دفترمه. میگم. فقط چون خوشم میومد.
یکی از همین روزا دوباره برمیگردم بهش. از همین A1.1 دوباره شروع میکنم و میخونم و تا تهش میرم. اینم فقط چون خوشم میاد. نه چون حرفهمه، یا درسمه، یا مجبورم و میخوام مهاجرت کنم. چون خوشم میاد.
امیدوارم شما هم یه چیزی توی زندگیتون داشته باشید که وقتی میرید سراغش بگید «فقط چون خوشم میاد.» :)
یکی از همین روزا دوباره برمیگردم بهش. از همین A1.1 دوباره شروع میکنم و میخونم و تا تهش میرم. اینم فقط چون خوشم میاد. نه چون حرفهمه، یا درسمه، یا مجبورم و میخوام مهاجرت کنم. چون خوشم میاد.
امیدوارم شما هم یه چیزی توی زندگیتون داشته باشید که وقتی میرید سراغش بگید «فقط چون خوشم میاد.» :)
🍓54
هردفعه کسی ازم میخواست #کلاغ رو توصیف کنم، اولین چیزی که میگفتم این بود: «شخصیت لزبینم در اولین برخورد باهاش میگه زنی که اگر روی صورتش پا میذاشت، ازش تشکر میکرد.» حالا این آرت قرار نیست جایی بره، ولی همین که آرتیستش برام فرستادش، اینطوری بودم که اینه. نگاهش. موهایی که با کارد شکاری کوتاه کرده. دستهایی که مشتن.
دستهایی که همیشه مشتن.
#سازمان_طراحی
دستهایی که همیشه مشتن.
#سازمان_طراحی
🔥49
توی جلسهی دیروز یکی از بچهها پیشنهاد گیم بر اساس #سازمان_طراحی رو داد. به شکل عجیبی، اگرچه خیلی خوب توی ایدهم برای تزم مینشست، تا اون لحظه به ذهنم نرسیده بود از ستینگ سازمان استفاده کنم. امروز که پاشدم، رفتم که این ایده رو بنویسم، و پلات خیلی قدیمی سازمان رو پیدا کردم و خوندم؛ مال سری قبلی که جلد دو رو تا تقریباً آخراش نوشتم و بعد ریختم به هم تا این سری باز بنویسمش. واقعاً وحشتناک بود دوستان. :)) یعنی من یادمه داستان رو برای مهسا تعریف کرده بودم و توی دیت بودیم. بعد از چند لحظه سکوت خیره شد تو چشمام و گفت: «من نگرانتم آرمینا.» و جدی بود. خیلی جدی میگفت آدم باید چقدر توی دلش غم باشه که انقدرش رو بنویسه.
بههرجهت. داستان عوض شد. و سازمان الان بیاندازه کتاب بهتریه. ولی من اون پلات رو پیدا کردم و حالا توی یه دنیای جدیدم و اینطوری شدم که هی! میشه این تراژدیها رو برد توی گیم! Nobody cares about my stories there!
خلاصه که این از #سنگرهایرؤیا برای امروز، و اگر فقط کتاب میخونید، اهل گیم نیستید و از کارهای منم بدتون نمیاد، بهتون تبریک میگم. مصائب آرمینا هدف جدیدی پیدا کردهند و احتمالاً در کتابهاش کمی آروم خواهد گرفت.🙏
بههرجهت. داستان عوض شد. و سازمان الان بیاندازه کتاب بهتریه. ولی من اون پلات رو پیدا کردم و حالا توی یه دنیای جدیدم و اینطوری شدم که هی! میشه این تراژدیها رو برد توی گیم! Nobody cares about my stories there!
خلاصه که این از #سنگرهایرؤیا برای امروز، و اگر فقط کتاب میخونید، اهل گیم نیستید و از کارهای منم بدتون نمیاد، بهتون تبریک میگم. مصائب آرمینا هدف جدیدی پیدا کردهند و احتمالاً در کتابهاش کمی آروم خواهد گرفت.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
🔥45🕊3