Flare and Fire
2.06K subscribers
2.51K photos
542 videos
4 files
470 links
زن، زندگی، آزادی.❤️🤍💚
آرمینام، They/Them. نویسنده، معلم، و مضطربِ تمام‌وقت. اگر نژادپرست، کوییرفوب یا سمپات جمهوری اسلامی هستید، لطفاً پاتون رو توی کانال نذارید. اینجا جایی امن برای همه‌ست.
Download Telegram
که ما باشیم که تاریخ رو قضاوت می‌کنیم، نه برعکس. چون سعی کردیم. دنیا این کارو برامون آسون نکرد، ولی ما سعی کردیم.

#سازمان_طراحی
‌‌‌
8
مادر مادرم سه تا بچه داره؛ دایی بزرگم، مادر، و دایی کوچیکم. مادر زودتر ازدواج کرد و زودتر بچه‌دار شد، یعنی من نوه‌ی بزرگم. بعد دایی بزرگه ازدواج کرد و پسردایی‌م دنیا اومد، و هم‌زمان با دختردایی‌م، اون یکی دایی‌م هم پسردار شد. می‌تونید ترتیب علاقه‌مندی‌ها رو حدس بزنید: پسر پسر بزرگ، پسر پسر کوچیک، دختر پسر بزرگ، و در آخر دختر دختر وسطی، که برخلاف اون دو تای دیگه نه سفید بوده نه تپل. از تصاویری که از خونه‌شون یادم میاد، خیلی قبل از این که بیام اینجا، یه قاب بزرگ عکس خانوادگی خانواده‌ی دایی بزرگه بود و چند تایی قاب بزرگ عکس پسردایی کوچیکه و گوشه‌ی اون قاب بزرگه که گفتم؟ یه گوشه‌ی کوچیکش عکس سه‌درچهار من رو زده بودن.
مادر مادرم هیچوقت دکتر زن نرفت. تمام این سال‌ها حتی ترجیحش این بود که دایی کوچیکه بدون گواهینامه و با تصادف‌های متعدد رانندگی کنه، تا بشینه تو ماشین مادر که راننده‌ش زنه. یه حجمی از مبارزات اوایل اومدنم اینجا تلاش برای تثبیت این مرز بود که دلیلی نمی‌بینم چون دخترم مادربزرگم (their words, not mine. برای من همون مادرِ مادره) بیاد اینجا تو خونه‌ی من زندگی کنه من ازش مراقبت کنم، و وظیفه از مادرم که تنها موند ایران برای مراقبت از مادرش، منتقل شه به دخترش. اونم وقتی می‌نشست توی آشپزخونه‌ی دخترش، و با خواهر شوهر همون دختر از این می‌گفت که پسر یه چیز دیگه‌ست.
مادر اینطوری بزرگ شد. تو قلب سرکوب سیستماتیک. در نتیجه به نظرش پادشاهم کامل بود، چون مرد بود و گاهی می‌دیدم عصبانیتش از اینه که می‌دونه چون مرد نیست، کسی برحق‌بودن اون رو نمی‌بینه، حتی خودش. حتی خودش توی ذهنش نمی‌دید، به خودش حق نمی‌داد که بهتر باشه. باور نمی‌کرد که باشه. من ولی خوب بودم. من عالی بودم، چون شبیه پادشاهم بودم. نظرات سیاسی من مهم بودن، از من می‌پرسید «خب تحلیل تو چیه؟» چون شبیه پادشاهم بودم. باهوش بودم، چون مثل پادشاهم مهندس بودم و مثل پدرش، نویسنده. من خوش‌صحبت و اجتماعی بودم، چون مثل پادشاهم حرف می‌زدم و بی‌رحم بودم. من حتی رانندگی‌م خوب بود، چون از پادشاهم یاد گرفتم، چون مثل اون رانندگی می‌کردم. مادر، پادشاهم، همه، من رو طوری بزرگ کردن که اگر شبیه مادر باشم یعنی ضعف. یعنی دیگه خوب نیست. یعنی ایرادی داری.
ایرادی داری که مثل مادر از شیرینی‌پزی و آشپزی لذت می‌بری. طول کشید یاد بگیرم این که به زبان‌های مختلف علاقه‌مندی و نسبتاً راحت یادشون می‌گیری، از مادر میاد. این که ماجراجویی، کنجکاوی، برای کشف جهان ذوق داری، و سریع چیزها رو یاد می‌گیری.
تو شبیه مادرتی، و این یه افتخاره.
حالا می‌پرسید چرا زن‌ها در بهترین‌های هر رشته، شغل، فعالیت جا ندارن؟ یک، می‌دونستی جلیقه‌ی ضدگلوله رو یه زن اختراع کرد؟ دو، همین الآن، همین لحظه، همین تاریخ، زنی وجود داره که فکر می‌کنه دخترش از خودش بهتره، فقط چون شکل پدرشه.
و ازش می‌پرسه: «خب، تحلیل سیاسی تو چیه؟»
‌‌‌
🔥42💔37
Flare and Fire
دیشب بالاخره بعد از دو روز که بکوب نشستم سر نوشتن آخرین فصلم (جدای مؤخره و وان‌شات‌های بخش چهار)، فصل آخر جلد آخر سازمان طراحی تموم شد. رسیدیم به دویست و هشت هزار کلمه، خود فصل چهارده‌وهزار و پونصد کلمه شد حدوداً، مغزم left the group، و فایل رو پی‌دی‌اف کردم…
حالا در مسئله‌ای نامربوط، یادتونه اینجا گفتم فصل آخرو تموم کردم و فیدبک گرفتم و مشکل داشت و غیره؟ دیروز مجدداً کل بخش رو با تغییرات اول و آخرش بستم و فرستادم برای خواننده‌هام. نسبتاً راضی، حس می‌کردم درومده. ولی خب ذهنم درگیر بود تا فیدبک بگیرم دیگه. شب قاطی خواب‌های کسشر دیگه‌م، خواب دیدم پاشدم گوشی‌م رو چک کرده‌م، یه نوتیف از لیام دارم که فقط یه جمله‌ست: «جای کار داره.»
و با سردرد برگشتم خوابیدم.
خواستم بگم منتال نویسنده عزیزانم. منتال نویسنده.
‌‌
💔21🎃2🐳1
Welcome to another episode of M&A's cheesy series, last night, while trying to sleep.
من: «پانسیون امسال چند شده؟»
(پانسیونی که ما سال کنکورمون می‌رفتیم.)
مهسا: «نمی‌دونم، چطور؟»
«داشتم فکر می‌کردم تو اون سال مامان بابای طفلکت رو مجبور کردی سه میلیون تومن پول پانسیون بدن فقط چون به قول خودت روی من کراش داشتی.»
مهسا نیمه‌خواب: «اون موقع دستبند طلای خودم رو گفتم بفروشن.»
من غمگین از این که اون طلا الان چقدر بود. «الهی بمیرم.🥺»
«😐... واسه دستبند طلا؟ من چه استفاده‌ای از دستبند طلا داشتم؟!»
«سرمایه‌ی زندگی‌ت بود.🥺»
«سرمایه‌ی زندگی‌م الان بغلم خوابیده.» و خوابید.
«...»
«...»
«این فردا می‌ره توی چنل.» و خوابیدم.

#قصه‌های_ما
‌‌
😭114❤‍🔥28🍓7🐳5😍2
Memorized (From "This Is Us")
Blake Stadnik
I told a story before I knew the ending
I got an answer before I heard the question
How did a stranger ever end up being you? :)

@FlareAndFire
🔥10🍓1
سول: «چون با خودم مسابقه گذاشته بودم که همه‌شون رو قبل از جمعه بِکِشم...»
ترجمه‌ی تلگرام:
‌‌
🤣23🍓1
Isn’t that the coolest requirement for a job EVER?!

+ بیرون بودیم این ایمیله اومد، بعدش همه‌ش موقع راه رفتن بالا پایین می‌پریدم. :)) انقدر هیجان‌زده، برای یه تی‌اِی احتمالی چهار ماه دیگه. انقدر دانشگاهت و رشته‌ت رو دوست داشته باشی.
مگه این چی بود عزیزم، که باید ده سال برای رسیدن بهش صبر می‌کردی؟
🔥47😍12❤‍🔥4🍓1
Forwarded from واژه‌فروش
مشخص نیستند
نه جای زخم‌هایت
نه آنان‌که زخمت زده‌اند
به برکه‌ها می‌مانی عزیزم
و هر سنگ که زخمی‌ات می‌کند
در تو آرام می‌گیرد

حسن آذری
#شعر
💔10
عکس‌های ۲۰۱۹ گوشی‌م رو می‌دیدم. خونه‌ی اولم اینجا، سوری، جز اون اتاقه که توی خونه‌ی یه خانوم چینی داشتم. عکس‌های مختلف از میز کارم توی خونه در حال کلنجار رفتن با پلات جلد سازمان، یا جلد یک کوارتت، یا حتی از میزم توی لب و مانیتورهای بزرگ در حال نوشتن تز و مقاله. عکس‌هام روی چمن‌ها در حال کتاب خوندن، خوشحال و راحت. بی‌خیال. فکر نمی‌کردم یه روزی برگردم به اون دوران و بهش بگم بی‌خیال، ولی واقعاً بی‌خیال. غمگین، ولی آروم. نمی‌دونم چطوری توضیح بدم. یه عکس می‌فرستم می‌گم غمگین ولی آسوده چه شکلیه.
می‌خوام سازمان رو که تموم کردم، بشینم برای دانشگاه درس بخونم، و کتاب بخونم. یه برنامه‌ی آروم و راحت تابستونی، اون‌قدری که اضطراب شرایط عجیبمون اجازه می‌ده. احساس می‌کنم دارم توی ذهن خودم سقوط می‌کنم و می‌خوام سعی کنم خودم رو نگه دارم. حس می‌کنم اینطوری می‌تونم خودم رو نگه دارم: برنامه، کتاب‌ها، کلمات.
همه‌ی زندگی‌م اینطوری خودم رو‌نگه داشته‌م؛ برنامه، کتاب‌ها، کلمات.
❤‍🔥34🍓4
Flare and Fire
غمگین، ولی آروم.
غمگین، ولی آروم. نوامبر ۲۰۱۹، روزهایی که توی لب سایکولوژی کمپس برنابی کار می‌کردم.
26🍓2
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
من تا حالا فکر نکرده بودم آدم‌های غیرکوییر واقعاً نمی‌دونن یه رنگین‌کمون چه تأثیری ممکنه روی ماها بذاره. دونستن این که اینجا امنه. این آدم امنه. تو در خطر نیستی. حتی وقتی خودم این کارو می‌کردم، با پرچم و دستبند و هرچی که می‌شد، که اطمینان بدم اینجا امنه. تو پیش من امنی. هیچوقت فکر نکردم آدم‌های غیرکوییر واقعاً به این فکر نمی‌کنن.
می‌دونید چه حسیه؟ که تمام زندگی‌ت دنبال این نشونه‌ها باشی؟ این که قبل از ورود به مغازه، به جایی، سریع نگاه می‌کنی دنبال همین برچسب کوچیک؟ اون لبخندی که می‌زنی وقتی بند ساعت کسی رو می‌بینی، برای مصاحبه‌ی کاری می‌ری و بند گردنی رنگین‌کمونی رو می‌بینی؟ برای اون طرف اهمیتی نداره. یه رنگین‌کمون کسی رو گی نمی‌کنه.
ولی شاید دنیا رو برای کسی کمی امن‌تر کنه.
🥰71❤‍🔥19🦄8🍓3🤝3🕊2🐳2🔥1😭1
تو مانده‌ای و گورستانی که خالی‌است، که دیشب مردگانش برخاسته و پی شب‌تاب‌ها دویده‌اند. جنازه‌ای مانده و تویی که دیروز در آغوشش می‌رقصیده‌ای، که امروز خیال خنده‌ها خاطرت را خراشیده‌اند. تو مانده‌ای و جنازه‌ای که غسل میت می‌خواهد، که از کاسه‌ی چشمِ سلسبیل مشت‌مشت آب زلال برمی‌دارد. تو مانده‌ای و نمازی که به فُرادا اقامه می‌شود، که مقتدای این صفوف از ارواح مقرب بوده‌است. تو مانده‌ای و او و گورکنی که توبه کرده‌است، که این آخرین گور را برای خاطرات خودش کنده‌است. تو هستی و این قصه که با یک بیل خاک بر آن نقطه می‌گذاری، که لاجرم از این فصل داستان نیز آخر می‌گذری. و اینک تو و گورستان یادواره‌ها، تو و جایی شبیه آرامگاه چلچله‌ها، تو مانده‌ای و جاودانه‌ای که در تابوت می‌پوسد، تو مانده‌ای و در سرت: «وه که کفن چه به این خاطره می‌آمده‌است!»
💔19
❤‍🔥16🔥6
You know why it's called Pride? 'Cause it takes real guts to get through life with a rainbow burning in your heart. We take pride in who we are, 'cause we go toe to toe with life every single breath we take.
Happy Pride, my fierce rainbow babies.🌈
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
🍓63🔥5❤‍🔥2🦄2
به دوستم داشتم می‌گفتم مهسا مریض شده افتاده و منم هم‌زمان با این مریضیه پریود شدم، این رو گفت. انقدر دقیق بود که ناراحت شدم.
Is that a thing now you people? You have a god TOO?!
💔40
sorry I'm late, I didn't want to come.
🍓Tell us about your favourite queer ship.
I mean, that’s my favourite person in the whole world. Whichever ship they’re a part of is my favourite queer ship.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤‍🔥78🍓7🐳5🦄3
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
وقت به‌خیر، هرجای دنیا که هستید. به روز دوم جون و اپیزود دوم فان کوییر فکت خوش اومدید!
#PrideMonth
🦄23🐳3
سرم یه جوری درد می‌کنه که پشت چشم‌هام نبض می‌زنه. باید غذا درست کنم و با این سردردی که جلوی چشمم رو نمی‌بینم، نمی‌دونم چطور. از اون بدتر باید برم خرید چون هیچی توی خونه نداریم و انرژی‌م واقعاً زیر صفره. مغزم در این حد ناکارآمده که الان روی صفر مکث کردم و اینطوری بودم که صفر؟ سفر؟ و ثانیه‌ای طول کشید یاد بیاد اون سَفَره. الان هم رفتم چک کردم ببینم ماه صفر چه شکلی نوشته می‌شه. این شکلی. اگر نمی‌دونستید. بی‌ربط به ماه صفر، الان در ماه جونیم (شاید یکی‌ان؟ نمی‌دونم.) و هوا بیرون عالیه. یعنی ما کم بدبختی داریم، هوا هم باید عالی باشه.
جون خوب شروع نشده دوستان. صفر از پنج. پیشنهاد نمی‌کنم.
💔37
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
وظیفه‌ی مدنی من ایجاب می‌کرد این رو اینجا بفرستم، اگر نه برای همه‌ش، فقط برای اون تیکه‌ی مربوط به آماده‌شدن و «هیچی ندارم بپوشم!» که باعث می‌شه همه کاملاً توجیه شیم که چرا مهسا این همه وقت داخل کمد بود.😇
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
😭31🤣9
یک.
مهسا خیلی بد مریض شده. نمی‌دونیم چیه دقیقاً، دکتر هم رفتیم. کل روز داره سرفه‌های وحشتناکی می‌کنه و بی‌حال یه گوشه افتاده.

دو.
من هم احتمالاً مریضم، ولی نه به اون بدی. فقط همون‌طور که گفتم سردرد من رو به جایی رسونده که در عرض دو روز سه تا ژلوفن خوردم. یادداشت جانبی: من تا به حال مرگ نباشم ژلوفن نمی‌خورم.

سه.
دو تا از دوستامون می‌خواستن برامون سوپ بیارن. وقتی با اصرار و به‌خدا دارم غذا درست می‌کنم و بالاخره عکس گرفتن از عدس‌پلوی در حال پخت قانعشون کردم که سوپ نیارن، اینطوری بودن که لیست خریدا رو بده خرید کنیم بیاریم براتون. از یه شهر اون‌ورتر، درواقع دو تا شهر اون‌ورتر چون رفتن مغازه‌ی ایرانی که به‌دونه بخرن. اومدن و باعث شدن ما فردا صبحونه داشته باشیم.

چهار.
بچه‌ها که رفتن، ما جمع کردیم بریم اورژانس چون تب نزدیک سی‌وهشت درجه داشت مهسا. نزدیک‌ترین اورژانس به ما یو-بی-سیه، که پارکینگ‌هاش قیمت خون پدرشونه. برای دو ساعت (چون معمول زمان انتظار اورژانس حداقل چهار ساعته؛ بله، اینا با مفهوم اورژانس هم شوخی دارن) پارکینگ گرفتم نُه دلار، فقط برای این که تا جلوی در بریم و ببینیم اورژانس بسته‌ست.

پنج.
برگشتیم خونه و من جلسه داشتم. قرار شد اگر تا بعد جلسه‌م تبش نیومده بود پایین بریم بیمارستان وست. جلسه درباره‌ی جلد یک سازمان با چند نفر از نشر و بچه‌های بوکستاگرامر بود. سؤال‌هاشون هیجان‌انگیز بودن. نشر برنامه‌هاش رو گفت و یه جورایی باعث شد دلم بخواد سریع‌تر جلد سه رو ببندم. فردا دوباره گمونم بنویسم.

شش.
ایمیلم رو بالاخره از صبح چک کردم. دیدم ظهر دانشگاه ایمیل زده که ثبت‌نام باز شده و انقدر هم فاند قراره بگیرید توی دوازده قسط. فانده خوشحال‌کننده بود، قسطه نه. ایمیل زدم به دیوید ببینم چه واحدهایی باید بردارم و خودم هم رفتم نگاه کردم واحدها رو. خوشحالم کردن.

هفت.
یکی دیگه از دوستامون پیام داد لیست خریدت رو بده فردا می‌خرم میام. به مهسا گفتم و هر دو :) شدیم.

هشت.
تبش اومد پایین. سی‌وهفت و دو.

نُه.
آدم اینطوری ادامه می‌ده. با لاک زرد. واحدهای درسی‌ای که برای همه‌شون هیجان داری. عدس‌پلو. دوست‌های خوب. این آخری از همه مهم‌تره.

ده.
می‌رم ماشین ظرف‌شویی رو خالی کنم. فردا می‌نویسم.
‌‌
🍓67🕊9🫡1🦄1