I don't know what it's like to be fighting for my life
But if you do, I'll be fighting too
When you're feeling weak, I'll be the words if you can't speak
And if you lose, I'll be losing too
And I can't lose you...
🍓89😭12❤🔥10😍2
Flare and Fire
I don't know what it's like to be fighting for my life But if you do, I'll be fighting too When you're feeling weak, I'll be the words if you can't speak And if you lose, I'll be losing too And I can't lose you...
روزهای سختی رو داریم پشتسر میذاریم. هیچکدوممون شغل نداریم، پساندازمون برای گذشتن از تابستون و رسیدن به سپتامبر کافی نیست و صادقانه بخوام بگم، هر دو مستأصلیم که چیکار کنیم. شغلی رو که براش اپلای کرده بودم و امید داشتم که بگیرمش، نگرفتم. انقدر فکر میکردم اون شغل رو خواهم گرفت که برنامهی دیگهای نداشتم، که تقصیر خودمه. ولی خب، دونستن این که تقصیر خودته تأثیری توی آشفتگی و اضطرابت نمیذاره. روزی که ایمیل ریجکتی اون موقعیت شغلی اومد، مهسا هم سرماخورده توی اتاق خوابیده بود و نمیخواستم بیدارش کنم، نشستم تنهایی توی سالن گریه کردم، غرق این استیصال که چیکار کنم. چه کاری بکنم که بتونم اجارهخونه و قسط ماشین رو برای جون و جولای گیر بیارم. دیگه مسئلهم این نبود که دلم میخواد فلان مسافرت رو برم، دلم میخواد برای عروسی دوستهامون لباس بخرم، دلم میخواد برم موهام رو رنگ کنم. مسئله این بود که چطوری زندگی کنم. و نمیدونستم.
روز سختی بود. تا وقتی برم سر کار داشتم گریه میکردم. رفتم و بچهها رو دیدم، حتی در حد مصاحبه، و حالم بهتر شد. برگشتنی ماست خریدم. فکر کردم به کارهایی که میشه کرد؛ از کی میشه قرض گرفت تا آگست بتونم وام دانشجویی بگیرم. تا سپتامبر بتونیم پسانداز لاکشدهمون رو در بیاریم از حساب. تا هزار تا چیز دیگه که واقعاً درست میشه.میدونم که میشه. فقط باید تا سپتامبر خودمون رو برسونیم، همین. اوضاع درست میشه. فقط باید همین چند ماه رو یه جوری دووم بیاریم.
و امروز که رفته بودم اینستا پست بذارم، این رو دیدم. این... این که چقدر خوشبختم کنارش. چقدر روشنم، آرومم، خوشحالم. چقدر زندگی راحتتره، با همهی این که سختتره. یه عالمه دیگه بعد از این جملات نوشتم و پاک کردم، چون حس کردم این عکس همینه. احساسم همینه. که زندگی قشنگتره. خیلی سخته و نمیخوام بگم همیشه همهچی گل و بلبله؛ اصلاً همین رو اومدم گفتم که چقدر روزهای سختی رو داریم پشتسر میذاریم. ولی... این عکس. این آرامش. این رنگ. این دنیای روشن جدید.
زندگی سخته، ولی تو قشنگتری.
و همین از کافی هم بیشتره. :)
روز سختی بود. تا وقتی برم سر کار داشتم گریه میکردم. رفتم و بچهها رو دیدم، حتی در حد مصاحبه، و حالم بهتر شد. برگشتنی ماست خریدم. فکر کردم به کارهایی که میشه کرد؛ از کی میشه قرض گرفت تا آگست بتونم وام دانشجویی بگیرم. تا سپتامبر بتونیم پسانداز لاکشدهمون رو در بیاریم از حساب. تا هزار تا چیز دیگه که واقعاً درست میشه.میدونم که میشه. فقط باید تا سپتامبر خودمون رو برسونیم، همین. اوضاع درست میشه. فقط باید همین چند ماه رو یه جوری دووم بیاریم.
و امروز که رفته بودم اینستا پست بذارم، این رو دیدم. این... این که چقدر خوشبختم کنارش. چقدر روشنم، آرومم، خوشحالم. چقدر زندگی راحتتره، با همهی این که سختتره. یه عالمه دیگه بعد از این جملات نوشتم و پاک کردم، چون حس کردم این عکس همینه. احساسم همینه. که زندگی قشنگتره. خیلی سخته و نمیخوام بگم همیشه همهچی گل و بلبله؛ اصلاً همین رو اومدم گفتم که چقدر روزهای سختی رو داریم پشتسر میذاریم. ولی... این عکس. این آرامش. این رنگ. این دنیای روشن جدید.
زندگی سخته، ولی تو قشنگتری.
و همین از کافی هم بیشتره. :)
❤🔥87🕊8🍓4🦄2⚡1
در جنگ با فصل آخر و اساساً ساختار بخش آخر، مسلح به رژ سرخ و سایهی اکلیلی. یا مرگ، یا درآوردن این فصل کذایی!
(دارم میرم بخوابم و از اونجا که خواب یه جور مرگ موقته، به نظر میرسه حداقل جواب این رو گرفتهم.)
#سنگرهایرؤیا
(دارم میرم بخوابم و از اونجا که خواب یه جور مرگ موقته، به نظر میرسه حداقل جواب این رو گرفتهم.)
#سنگرهایرؤیا
❤🔥28🍓5
یک. سازمان بالاخره به دست نویسندهشم رسید، همراه با یکی از این عروسکها که ما بچه بودیم بهش میگفتیم عروسک زشت. بسیار نژادپرستانه. بعد یه نخ آبی به موهاش هست اگر توجه کنید چون من تصمیم گرفته بودم کریپیترین اتاق دنیا رو داشتم باشم و به دورتادور تختم (که طبقهی بالا بود، زیرش میزتحریرم بود) عروسک آویزون کنم.
No wonder I didn’t have a single fuckin g friend.
دو. شمام از اینا داشتید؟
سه. من الان سه تا کارت آرشیتکت دارم، یکی از دو جلد کتابم، یکی هم از ست کامل کارتهای خودم. واقعاً نمیشد یکیشون طلایی میبود؟🚶🏻
چهار. من یه فکری داشتم!
حالا که سازمان طراحی رسیده دستم، نظرتون چیه هفتهای حدوداً ۱۵۰ صفحه بخونیم و توی لایو اینستا (یا اینجا؟) با اسپویل دربارهش حرف بزنیم؟ برنامهای هم براش ریختم که در نتیجهش چهار هفتهای در خدمتتون هستیم.😉
نظرتون؟
No wonder I didn’t have a single f
دو. شمام از اینا داشتید؟
سه. من الان سه تا کارت آرشیتکت دارم، یکی از دو جلد کتابم، یکی هم از ست کامل کارتهای خودم. واقعاً نمیشد یکیشون طلایی میبود؟🚶🏻
چهار. من یه فکری داشتم!
حالا که سازمان طراحی رسیده دستم، نظرتون چیه هفتهای حدوداً ۱۵۰ صفحه بخونیم و توی لایو اینستا (یا اینجا؟) با اسپویل دربارهش حرف بزنیم؟ برنامهای هم براش ریختم که در نتیجهش چهار هفتهای در خدمتتون هستیم.
نظرتون؟
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
🫡35🔥14🥰2🗿1
ساعت شش صبح بیدار شدم و الان هفته. خوابم نبرد. خونهی ما خیلی کوچولوئه، آفتاب از سر صبح میاد تا وسط خونه. کتری گذاشتم. کلکسیون سبزیهای خشکمون رو که مادرانمون با ایمانی نابهجا به تواناییهای ما برامون گذاشتن گشتم دنبال شیوید که به مهسا قول داده بودم امروز نیمروی شمالی براش درست کنم (اساساً هر غذای شمالیای نسخهی غیرشمالیشه با یه عالمه سبزی💁🏻) و پیداش نکردم. به نظر میرسه برنامه املت قهوهخونهای باشه. دلم میخواست بیدار شم براش یه کاری کنم. شاید برم پرتقال بگیرم برای آب پرتقال صبحونه. شاید شیر برای پنکیک.
دوست دارید یه ناشناس بذارم کمی گپ بزنیم تا من دارم فکر میکنم چطوری خوشحالش کنم؟ :)
+ منتقل شدن به بایگانی ناشناسها. مرسی که بودید.🐚
دوست دارید یه ناشناس بذارم کمی گپ بزنیم تا من دارم فکر میکنم چطوری خوشحالش کنم؟ :)
+ منتقل شدن به بایگانی ناشناسها. مرسی که بودید.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
Telegram
بایگانی ناشناسهای Flare And Fire
تمام پیامهای ناشناس و جوابهاشون از چنل اصلی اینجا فوروارد و بایگانی میشن.
🍓30🦄5❤🔥1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🍓13😭5
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
که ما باشیم که تاریخ رو قضاوت میکنیم، نه برعکس. چون سعی کردیم. دنیا این کارو برامون آسون نکرد، ولی ما سعی کردیم.
#سازمان_طراحی
#سازمان_طراحی
⚡8
مادر مادرم سه تا بچه داره؛ دایی بزرگم، مادر، و دایی کوچیکم. مادر زودتر ازدواج کرد و زودتر بچهدار شد، یعنی من نوهی بزرگم. بعد دایی بزرگه ازدواج کرد و پسرداییم دنیا اومد، و همزمان با دخترداییم، اون یکی داییم هم پسردار شد. میتونید ترتیب علاقهمندیها رو حدس بزنید: پسر پسر بزرگ، پسر پسر کوچیک، دختر پسر بزرگ، و در آخر دختر دختر وسطی، که برخلاف اون دو تای دیگه نه سفید بوده نه تپل. از تصاویری که از خونهشون یادم میاد، خیلی قبل از این که بیام اینجا، یه قاب بزرگ عکس خانوادگی خانوادهی دایی بزرگه بود و چند تایی قاب بزرگ عکس پسردایی کوچیکه و گوشهی اون قاب بزرگه که گفتم؟ یه گوشهی کوچیکش عکس سهدرچهار من رو زده بودن.
مادر مادرم هیچوقت دکتر زن نرفت. تمام این سالها حتی ترجیحش این بود که دایی کوچیکه بدون گواهینامه و با تصادفهای متعدد رانندگی کنه، تا بشینه تو ماشین مادر که رانندهش زنه. یه حجمی از مبارزات اوایل اومدنم اینجا تلاش برای تثبیت این مرز بود که دلیلی نمیبینم چون دخترم مادربزرگم (their words, not mine. برای من همون مادرِ مادره) بیاد اینجا تو خونهی من زندگی کنه من ازش مراقبت کنم، و وظیفه از مادرم که تنها موند ایران برای مراقبت از مادرش، منتقل شه به دخترش. اونم وقتی مینشست توی آشپزخونهی دخترش، و با خواهر شوهر همون دختر از این میگفت که پسر یه چیز دیگهست.
مادر اینطوری بزرگ شد. تو قلب سرکوب سیستماتیک. در نتیجه به نظرش پادشاهم کامل بود، چون مرد بود و گاهی میدیدم عصبانیتش از اینه که میدونه چون مرد نیست، کسی برحقبودن اون رو نمیبینه، حتی خودش. حتی خودش توی ذهنش نمیدید، به خودش حق نمیداد که بهتر باشه. باور نمیکرد که باشه. من ولی خوب بودم. من عالی بودم، چون شبیه پادشاهم بودم. نظرات سیاسی من مهم بودن، از من میپرسید «خب تحلیل تو چیه؟» چون شبیه پادشاهم بودم. باهوش بودم، چون مثل پادشاهم مهندس بودم و مثل پدرش، نویسنده. من خوشصحبت و اجتماعی بودم، چون مثل پادشاهم حرف میزدم و بیرحم بودم. من حتی رانندگیم خوب بود، چون از پادشاهم یاد گرفتم، چون مثل اون رانندگی میکردم. مادر، پادشاهم، همه، من رو طوری بزرگ کردن که اگر شبیه مادر باشم یعنی ضعف. یعنی دیگه خوب نیست. یعنی ایرادی داری.
ایرادی داری که مثل مادر از شیرینیپزی و آشپزی لذت میبری. طول کشید یاد بگیرم این که به زبانهای مختلف علاقهمندی و نسبتاً راحت یادشون میگیری، از مادر میاد. این که ماجراجویی، کنجکاوی، برای کشف جهان ذوق داری، و سریع چیزها رو یاد میگیری.
تو شبیه مادرتی، و این یه افتخاره.
حالا میپرسید چرا زنها در بهترینهای هر رشته، شغل، فعالیت جا ندارن؟ یک، میدونستی جلیقهی ضدگلوله رو یه زن اختراع کرد؟ دو، همین الآن، همین لحظه، همین تاریخ، زنی وجود داره که فکر میکنه دخترش از خودش بهتره، فقط چون شکل پدرشه.
و ازش میپرسه: «خب، تحلیل سیاسی تو چیه؟»
مادر مادرم هیچوقت دکتر زن نرفت. تمام این سالها حتی ترجیحش این بود که دایی کوچیکه بدون گواهینامه و با تصادفهای متعدد رانندگی کنه، تا بشینه تو ماشین مادر که رانندهش زنه. یه حجمی از مبارزات اوایل اومدنم اینجا تلاش برای تثبیت این مرز بود که دلیلی نمیبینم چون دخترم مادربزرگم (their words, not mine. برای من همون مادرِ مادره) بیاد اینجا تو خونهی من زندگی کنه من ازش مراقبت کنم، و وظیفه از مادرم که تنها موند ایران برای مراقبت از مادرش، منتقل شه به دخترش. اونم وقتی مینشست توی آشپزخونهی دخترش، و با خواهر شوهر همون دختر از این میگفت که پسر یه چیز دیگهست.
مادر اینطوری بزرگ شد. تو قلب سرکوب سیستماتیک. در نتیجه به نظرش پادشاهم کامل بود، چون مرد بود و گاهی میدیدم عصبانیتش از اینه که میدونه چون مرد نیست، کسی برحقبودن اون رو نمیبینه، حتی خودش. حتی خودش توی ذهنش نمیدید، به خودش حق نمیداد که بهتر باشه. باور نمیکرد که باشه. من ولی خوب بودم. من عالی بودم، چون شبیه پادشاهم بودم. نظرات سیاسی من مهم بودن، از من میپرسید «خب تحلیل تو چیه؟» چون شبیه پادشاهم بودم. باهوش بودم، چون مثل پادشاهم مهندس بودم و مثل پدرش، نویسنده. من خوشصحبت و اجتماعی بودم، چون مثل پادشاهم حرف میزدم و بیرحم بودم. من حتی رانندگیم خوب بود، چون از پادشاهم یاد گرفتم، چون مثل اون رانندگی میکردم. مادر، پادشاهم، همه، من رو طوری بزرگ کردن که اگر شبیه مادر باشم یعنی ضعف. یعنی دیگه خوب نیست. یعنی ایرادی داری.
ایرادی داری که مثل مادر از شیرینیپزی و آشپزی لذت میبری. طول کشید یاد بگیرم این که به زبانهای مختلف علاقهمندی و نسبتاً راحت یادشون میگیری، از مادر میاد. این که ماجراجویی، کنجکاوی، برای کشف جهان ذوق داری، و سریع چیزها رو یاد میگیری.
تو شبیه مادرتی، و این یه افتخاره.
حالا میپرسید چرا زنها در بهترینهای هر رشته، شغل، فعالیت جا ندارن؟ یک، میدونستی جلیقهی ضدگلوله رو یه زن اختراع کرد؟ دو، همین الآن، همین لحظه، همین تاریخ، زنی وجود داره که فکر میکنه دخترش از خودش بهتره، فقط چون شکل پدرشه.
و ازش میپرسه: «خب، تحلیل سیاسی تو چیه؟»
🔥42💔37
Flare and Fire
دیشب بالاخره بعد از دو روز که بکوب نشستم سر نوشتن آخرین فصلم (جدای مؤخره و وانشاتهای بخش چهار)، فصل آخر جلد آخر سازمان طراحی تموم شد. رسیدیم به دویست و هشت هزار کلمه، خود فصل چهاردهوهزار و پونصد کلمه شد حدوداً، مغزم left the group، و فایل رو پیدیاف کردم…
حالا در مسئلهای نامربوط، یادتونه اینجا گفتم فصل آخرو تموم کردم و فیدبک گرفتم و مشکل داشت و غیره؟ دیروز مجدداً کل بخش رو با تغییرات اول و آخرش بستم و فرستادم برای خوانندههام. نسبتاً راضی، حس میکردم درومده. ولی خب ذهنم درگیر بود تا فیدبک بگیرم دیگه. شب قاطی خوابهای کسشر دیگهم، خواب دیدم پاشدم گوشیم رو چک کردهم، یه نوتیف از لیام دارم که فقط یه جملهست: «جای کار داره.»
و با سردرد برگشتم خوابیدم.
خواستم بگم منتال نویسنده عزیزانم. منتال نویسنده.✨
و با سردرد برگشتم خوابیدم.
خواستم بگم منتال نویسنده عزیزانم. منتال نویسنده.✨
💔21🎃2🐳1
Welcome to another episode of M&A's cheesy series, last night, while trying to sleep.
من: «پانسیون امسال چند شده؟»
(پانسیونی که ما سال کنکورمون میرفتیم.)
مهسا: «نمیدونم، چطور؟»
«داشتم فکر میکردم تو اون سال مامان بابای طفلکت رو مجبور کردی سه میلیون تومن پول پانسیون بدن فقط چون به قول خودت روی من کراش داشتی.»
مهسا نیمهخواب: «اون موقع دستبند طلای خودم رو گفتم بفروشن.»
من غمگین از این که اون طلا الان چقدر بود. «الهی بمیرم.🥺»
«😐... واسه دستبند طلا؟ من چه استفادهای از دستبند طلا داشتم؟!»
«سرمایهی زندگیت بود.🥺»
«سرمایهی زندگیم الان بغلم خوابیده.» و خوابید.
«...»
«...»
«این فردا میره توی چنل.» و خوابیدم.
#قصههای_ما
من: «پانسیون امسال چند شده؟»
(پانسیونی که ما سال کنکورمون میرفتیم.)
مهسا: «نمیدونم، چطور؟»
«داشتم فکر میکردم تو اون سال مامان بابای طفلکت رو مجبور کردی سه میلیون تومن پول پانسیون بدن فقط چون به قول خودت روی من کراش داشتی.»
مهسا نیمهخواب: «اون موقع دستبند طلای خودم رو گفتم بفروشن.»
من غمگین از این که اون طلا الان چقدر بود. «الهی بمیرم.🥺»
«😐... واسه دستبند طلا؟ من چه استفادهای از دستبند طلا داشتم؟!»
«سرمایهی زندگیت بود.🥺»
«سرمایهی زندگیم الان بغلم خوابیده.» و خوابید.
«...»
«...»
«این فردا میره توی چنل.» و خوابیدم.
#قصههای_ما
😭114❤🔥28🍓7🐳5😍2