یه سری کارهای کوچک دوستها حقیقتاً قلب آدمی رو گرم میکنه. (مهسا خواهش میکنم این رو نخون.😭)
دارم برای تولدش برنامه میریزم (و چون بهش اعتماد ندارم که نخونه، نمیگم دقیقاً برنامه چیه). و باید زنگ میزدیم جایی یه سری سؤالات میپرسیدیم. قبل از این که فکر کنم با مهسا ور دلم چطوری زنگ بزنم قیمت بگیرم و غیره، رفیقی که داشتم باهاش مشورت میکردم گفت خب بذار من فردا زنگ میزنم فلان چیز رو میپرسم.
و نمیدونم. من ازش نخواسته بودم. یعنی حتی بهش فکر هم نکرده بودم. خودش همینطوری گفت من این کارو میکنم. میدونید، تنهایی اینجا خیلی عمیق میشه. و کارهایی مثل این توی سرمای زمستون مثل پتوی گرم میپیچه دور آدم که نترس. اینجا هم امنه.
زمستون میگذره عزیزم، و دوستات تو رو توی این سرزمین سرد هم زنده نگه میدارن.
و نمیدونم. من ازش نخواسته بودم. یعنی حتی بهش فکر هم نکرده بودم. خودش همینطوری گفت من این کارو میکنم. میدونید، تنهایی اینجا خیلی عمیق میشه. و کارهایی مثل این توی سرمای زمستون مثل پتوی گرم میپیچه دور آدم که نترس. اینجا هم امنه.
زمستون میگذره عزیزم، و دوستات تو رو توی این سرزمین سرد هم زنده نگه میدارن.
❤53💘5😭2💅1
یکی از این ویدیو سمیهای اینستا بود داشت میگفت زنگ نزن به یارو بگو «کجایی؟» ممکنه سوءتفاهم شه. مثل وحشی بافقی بپرس: «باعث خوشحالی جان غمین من کجاست؟» برگشتم به مهسا میگم من زنگ بزنم بگم باعث خوشحالی جان غمین من کجاست چیکار میکنی؟ گفت قطع میکنم. فکر میکنم تسخیر شدی.😐
بیا. حالا هی بیاید از من مشاورهی رابطه بگیرید.🚶🏻♀️
بیا. حالا هی بیاید از من مشاورهی رابطه بگیرید.🚶🏻♀️
🤣73💘3
واقعیت اینه که آدمی از دلشکستگی نمیمیره، و این همزمان غمانگیزترین و امیدبخشترین حقیقت هستیه. این که تو فکر میکنی بسه، و مغزت معتقده که نه. مغزت معتقده که بخواب، بیدار شی همهچی بهتر میشه. بدنت معتقده که نه هنوز. تو فکر میکنی درد اونقدری زیاد هست که وقتش باشه همهچی رو خاموش کنی و بری سراغ زندگی بعدیت، و بدنت معتقده که نه هنوز. ما هنوز میتونیم دووم بیاریم. تو هنوز میتونی دووم بیاری.
قلبِ شکسته آدم رو نمیکشه، و این یه معنی بیشتر نداره:
Your brain is not done fighting.
قلبِ شکسته آدم رو نمیکشه، و این یه معنی بیشتر نداره:
Your brain is not done fighting.
💔27👍4😢4
یه حجمی از کارهای رندم دارم که اینجا بنویسم ببینم امروز به چند تاش میرسم:
✅. میخوام یه چیزی دربارهی دوستی بنویسم اینجا.
✅. فایلی که بهنام فرستاده رو نگاه کنم.
✅. جواب ایمیل مهمه رو بدم.
۴. یه کیک سیب شکلاتی درست کنم.
✅. زنگ بزنم وندوسن.
۶. آرایشگاه احتمالاً.
۷. دلم میخواست سازمان بنویسم، ولی بعید میدونم وقت شه.
✅. تمیزکاری خونه (مسئلهی خیلی مهم: دیروز از کاستکو اومدیم و یه حجمی از زباله تولید شده بعد از جابهجایی چیزها. اونا رو باید بریم بندازیم.)
✅. پیام مهمه برای مصاحبه.
✅. بریم پیاس دوستمون رو بگیریم.🤭
بریم ببینیم دنیا دست کیه.🦄
پینوشت:
سگ تو پریود دوستان که ادرار میکنه وسط برنامههای آدمی. سگ!
✅. میخوام یه چیزی دربارهی دوستی بنویسم اینجا.
✅. فایلی که بهنام فرستاده رو نگاه کنم.
✅. جواب ایمیل مهمه رو بدم.
۴. یه کیک سیب شکلاتی درست کنم.
✅. زنگ بزنم وندوسن.
۷. دلم میخواست سازمان بنویسم، ولی بعید میدونم وقت شه.
✅. تمیزکاری خونه (مسئلهی خیلی مهم: دیروز از کاستکو اومدیم و یه حجمی از زباله تولید شده بعد از جابهجایی چیزها. اونا رو باید بریم بندازیم.)
✅. پیام مهمه برای مصاحبه.
✅. بریم پیاس دوستمون رو بگیریم.🤭
بریم ببینیم دنیا دست کیه.🦄
پینوشت:
سگ تو پریود دوستان که ادرار میکنه وسط برنامههای آدمی. سگ!
🦄25
بهار اخیراً دربارهی از دست دادن دوستها حرف زده بود و اگرچه من نمیتونم به اون زیبایی حرف بزنم، مدتی بود که میخواستم در این باره چیزی بنویسم. این واقعیت که چرا شکستن رابطهی دوستانه و فقدان دوست سختتر از فقدان پارتنره. یا حداقل به نظر من اینطوره. و خب اینه که من همیشه معتقد بودم و هستم که رفاقت قبل از عشق میاد. بوده بازههای زمانی که من "او" رو نداشتم، ولی جری همیشه بخش ثابتی از زندگیم بوده، دقیقاً چون فکر میکنم آدم میتونه زندگی رو بدون پارتنر ادامه بده، ولی نه بدون رفیق و همرزم و همتیمیت. و میگم چرا.
نکته اینه که... پارتنر خیلی تعریف و جایگاه مشخصی داره. اتفاقاً دیشب در ادامهی بحثی داشتم به مهسا میگفتم من فلانی نیستم، من پارتنرتم. من ازت توقع دارم که تلاش کنی، هردومون تلاش کنیم و با هم هماهنگ شیم؛ نمیتونی به من بگی ما فقط سر این کوچه با هم پارتنریم، وسط کوچه که با هم جور در نمیایم دیگه پارتنر نیستیم، بعد دوباره سر کوچه جلوی اون خونههه پارتنریم، ولی جلوی این یکی خونههه نه. نکتهش همینه. شریک زندگی اینه. شما قراره کل زندگی، همهی بخشهای زندگی رو با هم باشید. پارتنرها اینن برای هم: همهچی؛ دقیقاً همهچی. نه کمتر، نه بیشتر.
ولی دوست چیه؟ چیز عجیبی که بین خانوادهست و پارتنر و هیچ تعریف مشخصی نداره. تو یه روز این آدم رو پیدا میکنی، این آدمی که فلان و بهمان اخلاق مزخرف رو داره و متعهد هم نیست که بهخاطر تو تغییری در خودش به وجود بیاره، به هم وصل نیستید، نه توسط خون نه توسط پیوندی به اسم عشق، و به هم قول نمیدید که تو تا وسط کوچه بیا، منم از اینور تا وسط اون کوچه میام. هیچی نیست. هیچ جای مشخصی نداره اون آدم.
و خودش میاد و یه جایگاه مختص خودش برای خودش میسازه. کل زندگی نیست، دقیقاً جلوی اون خونهی نمای آجری آخرای کوچهست. دقیقاً اونجا یه چهارپایهی چوبیه، که روی اون این یک نفر همیشه منتظرتونه. تو اون نقطه به زبون خاصی صحبت میکنن که فقط شما و این یک نفر بلدید. تو اون نقطه اتفاقاتی افتاده که فقط شما و این یک نفر میدونیدش. توی روح شما، کوچهای که از اول تا آخرش رو با عشق زندگی میرید و توی خونههای سنگی و آجریش اعضای خانوادهن که جاهای خودشون رو دارن، وسط اون کوچهی فرعی خاکی، یه صندلی چوبی هست که فقط مال یک نفره.
و وقتی اون یه نفر رو از دست میدید، دیگه کی قراره بیاد اون صندلی رو بگیره که خودش نساخته؟ کی زبون اون کوچهی خاکی رو بلده؟ کی خبر داره اون روز سر ظهر کی جلوی اون صندلی زمین خورد و شما دو نفر با هم انقدر بهش خندیدید که دلدرد گرفتید؟ کی میتونه بیاد، کی میخواد بیاد و اون صندلی چوبی رو صاحب شه؟ سر تخت و تاجها و قصرها دعواست، کی اصلاً از اون صندلی چوبی خبر داره؟
اینطوریه که... دوست هیچوقت جایگزین نمیشه.
و اون صندلی چوبی، اون کوچهی خلوت، تا ابد خالی میمونه.
نکته اینه که... پارتنر خیلی تعریف و جایگاه مشخصی داره. اتفاقاً دیشب در ادامهی بحثی داشتم به مهسا میگفتم من فلانی نیستم، من پارتنرتم. من ازت توقع دارم که تلاش کنی، هردومون تلاش کنیم و با هم هماهنگ شیم؛ نمیتونی به من بگی ما فقط سر این کوچه با هم پارتنریم، وسط کوچه که با هم جور در نمیایم دیگه پارتنر نیستیم، بعد دوباره سر کوچه جلوی اون خونههه پارتنریم، ولی جلوی این یکی خونههه نه. نکتهش همینه. شریک زندگی اینه. شما قراره کل زندگی، همهی بخشهای زندگی رو با هم باشید. پارتنرها اینن برای هم: همهچی؛ دقیقاً همهچی. نه کمتر، نه بیشتر.
ولی دوست چیه؟ چیز عجیبی که بین خانوادهست و پارتنر و هیچ تعریف مشخصی نداره. تو یه روز این آدم رو پیدا میکنی، این آدمی که فلان و بهمان اخلاق مزخرف رو داره و متعهد هم نیست که بهخاطر تو تغییری در خودش به وجود بیاره، به هم وصل نیستید، نه توسط خون نه توسط پیوندی به اسم عشق، و به هم قول نمیدید که تو تا وسط کوچه بیا، منم از اینور تا وسط اون کوچه میام. هیچی نیست. هیچ جای مشخصی نداره اون آدم.
و خودش میاد و یه جایگاه مختص خودش برای خودش میسازه. کل زندگی نیست، دقیقاً جلوی اون خونهی نمای آجری آخرای کوچهست. دقیقاً اونجا یه چهارپایهی چوبیه، که روی اون این یک نفر همیشه منتظرتونه. تو اون نقطه به زبون خاصی صحبت میکنن که فقط شما و این یک نفر بلدید. تو اون نقطه اتفاقاتی افتاده که فقط شما و این یک نفر میدونیدش. توی روح شما، کوچهای که از اول تا آخرش رو با عشق زندگی میرید و توی خونههای سنگی و آجریش اعضای خانوادهن که جاهای خودشون رو دارن، وسط اون کوچهی فرعی خاکی، یه صندلی چوبی هست که فقط مال یک نفره.
و وقتی اون یه نفر رو از دست میدید، دیگه کی قراره بیاد اون صندلی رو بگیره که خودش نساخته؟ کی زبون اون کوچهی خاکی رو بلده؟ کی خبر داره اون روز سر ظهر کی جلوی اون صندلی زمین خورد و شما دو نفر با هم انقدر بهش خندیدید که دلدرد گرفتید؟ کی میتونه بیاد، کی میخواد بیاد و اون صندلی چوبی رو صاحب شه؟ سر تخت و تاجها و قصرها دعواست، کی اصلاً از اون صندلی چوبی خبر داره؟
اینطوریه که... دوست هیچوقت جایگزین نمیشه.
و اون صندلی چوبی، اون کوچهی خلوت، تا ابد خالی میمونه.
❤24💔9👍2
Independent🪁
اگر مترجم یا نویسنده یا به طور کلی هنرمند هستید، یه سوالی از خدمتتون داشتم.
شما در حین کار احساس میکنید دارید شاهکار خلق میکنید یا یک زباله که امیدوارید کسی نبینتش؟ :))))
شما در حین کار احساس میکنید دارید شاهکار خلق میکنید یا یک زباله که امیدوارید کسی نبینتش؟ :))))
والا عرضم به حضور شما که ما همهش اینطوریایم که این مزخرفات رو کی نوشته، کی اینا رو میخونه، این کاراکترا چرا انقدر مسخرهن، این لوسبازیا چیه. و تهشم میرسیم به همون ایدهی همیشگی: «چطوره که بریم لولهکش شیم؟🥰»
ولی خب خوانندههامون ناراحت میشن، برای همین به روی خودمون نمیاریم و در سکوت رنج میکشیم.🚶🏻♀️
ولی خب خوانندههامون ناراحت میشن، برای همین به روی خودمون نمیاریم و در سکوت رنج میکشیم.🚶🏻♀️
👍23
Flare and Fire
دیدی؟ بهخاطر پازل تو روی میز گوشهی خونه و کتاب من روی میز وسط، لیوانهای چایی مونده از روز قبل و شلختگی نرم خونهای که توش زندگی جریان داره، باید میومدی.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بهخاطر آخر شبی که تو نشستی مورتال کمبت بازی میکنی و جاهایی که زیادی سخت میشه اعصابت خورد میشه، دسته رو میدی دست من با وحشیبازی ردش کنم، باید میومدی.
❤🔥17❤8
این ریلزها رو دیدین تو اینستا که یارو میگه پارتنرم رفته بخوابه بعد گوشیش هی درررر دررررر صدا میده پارتنره صدوپنجاهوسه هزار تا ریلز و پست و فلان براش داره میفرسته پشت هم؟ مهسا با من به همچین جایی رسیده؛ بعد دیشب با کلی بدبختی رسید به ته دایرکتمون، همون موقع زارت یه ریلز جدید براش فرستادم گوشی رو ول کرد شروع کرد زدن من: «من! تازه! رسیده بودم! به! تهش!🤬» :))))))
امشبم بعد از چهار تا پست تهدیدم کرد که «هرچی هست همین الان نشونم بده ها! نفرست!» حالا بشینه ببینه هر دو ثانیه وسط سریالش گوشیم رو بکنم تو دماغش: «اینو دیدی؟!»🤭
+ بعد همین آدم ناراحت میشه چت تلگراممون نقش پیامهای ذخیرهشده رو برای من بازی میکنه.😒 خب تکلیف ما رو روشن کن آقا. یا این یا اون دیگه!
امشبم بعد از چهار تا پست تهدیدم کرد که «هرچی هست همین الان نشونم بده ها! نفرست!» حالا بشینه ببینه هر دو ثانیه وسط سریالش گوشیم رو بکنم تو دماغش: «اینو دیدی؟!»🤭
+ بعد همین آدم ناراحت میشه چت تلگراممون نقش پیامهای ذخیرهشده رو برای من بازی میکنه.😒 خب تکلیف ما رو روشن کن آقا. یا این یا اون دیگه!
🤣53❤2👍1😭1
Keep it hidden, rewrite history
Leave it wrapped up in a mystery
Because no one can figure it out
I think they figured it out
Stash the proof, hide the evidence
Keep it locked until it's relevant
Because they can't figure it out
I think they figured it out…
#قصههای_ما :)
Leave it wrapped up in a mystery
Because no one can figure it out
I think they figured it out
Stash the proof, hide the evidence
Keep it locked until it's relevant
Because they can't figure it out
I think they figured it out…
#قصههای_ما :)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
❤24😍4😭2❤🔥1
فکر میکنم فرق داره وقتی عاشقشی. وقتی جنگیدی برای این که همین رو داشته باشی؛ همین که بتونی صبح پاشی براش صبحونه درست کنی. هیچوقت وظیفهت نبود. حتی حقت هم نبود. باید میجنگیدی تا برسی به این نقطه، که بشه دنبال صبحونههای هیجانانگیز بگردی و صبح خوشحالش کنی.
برای همینه که تبدیل میشی به اون مفهوم زن خانهدار سنتی که چیدن صبحونه خوشحالش میکنه. :)
#home
برای همینه که تبدیل میشی به اون مفهوم زن خانهدار سنتی که چیدن صبحونه خوشحالش میکنه. :)
#home
❤53❤🔥9💘3💔2
•مکالمه در حین مشاهدهی مافیا و بازی با گوشیهامون همزمان•
مهسا (بدون این که سرش رو بالا بیاره): فلانی مافیاست؟
من: نه.
مهسا: کسخله؟
من: بله.
مهسا: مرسی.
[هردو برمیگردیم تو گوشیهامون.]
مهسا (بدون این که سرش رو بالا بیاره): فلانی مافیاست؟
من: نه.
مهسا:
مهسا: مرسی.
[هردو برمیگردیم تو گوشیهامون.]
🤣43
این هم اندر احوالات پارتنر نویسنده داشتن: از سر شب که برگشتم خونه دربهدر یه سطحیام که مهسا بره روش وایسه، تناسب قدمون مثل تناسب قد یه شخصیت خیلی کوچک و یه شخصیت نسبتاً قدبلندم بشه، ببینم میتونم با آرنج بزنم تخت سینهش یا نه.💁🏻
+ تهشم نزدیک بود خفهم کنه توی بازسازی صحنه. کمی بهخاطر این که یکی از شخصیتها باید ساعدش رو میپیچید دور گردن اون یکی، کمی هم بهخاطر این که کلهش کانسرنی شده بود. شایدم چون من با آرنجم زدم تو سینهش، کی میدونه واقعاً.
+ تهشم نزدیک بود خفهم کنه توی بازسازی صحنه. کمی بهخاطر این که یکی از شخصیتها باید ساعدش رو میپیچید دور گردن اون یکی، کمی هم بهخاطر این که کلهش کانسرنی شده بود. شایدم چون من با آرنجم زدم تو سینهش، کی میدونه واقعاً.
🤣53✍3
رضا یزدانی یه آهنگ داره که دقیق یادم نیستش، صبح پیداش میکنم میفرستمش. ولی ترجیعبند آهنگ اینه که: «کی فکرشو میکرد؟» و داره میگه کی فکرشو میکرد عاقبت راه این باشه و ما به هم برسیم و غیره و غیره.
الان ساعت چهار صبحه و الکی بیدار شدم. مهسا کنارم خوابه، داره آروم نفس میکشه. خواستم بگم «بعد از یه عمر حسرت» واقعاً کی فکرش رو میکرد آقای یزدانی؟ ما که چیز زیادی نمیخواستیم، همین که دستمون رو دراز کنیم تو خواب و بیداری موهاش رو ناز کنیم، ولی همونم.
کی فکرش رو میکرد؟
الان ساعت چهار صبحه و الکی بیدار شدم. مهسا کنارم خوابه، داره آروم نفس میکشه. خواستم بگم «بعد از یه عمر حسرت» واقعاً کی فکرش رو میکرد آقای یزدانی؟ ما که چیز زیادی نمیخواستیم، همین که دستمون رو دراز کنیم تو خواب و بیداری موهاش رو ناز کنیم، ولی همونم.
کی فکرش رو میکرد؟
❤48😭8💘3👍2💔2
Flare and Fire
رضا یزدانی یه آهنگ داره که دقیق یادم نیستش، صبح پیداش میکنم میفرستمش. ولی ترجیعبند آهنگ اینه که: «کی فکرشو میکرد؟» و داره میگه کی فکرشو میکرد عاقبت راه این باشه و ما به هم برسیم و غیره و غیره. الان ساعت چهار صبحه و الکی بیدار شدم. مهسا کنارم خوابه، داره…
Ki Fekresho Mikard
Reza Yazdani
❤8