آقای هوپا گفته بود آهنگهای جلد یک رو بذاریم توی یه پلیلیست که کیو آر کدش رو بذارن اول کتاب، منم رفتم توی هشتگهای اولیهی سازمان اونقدر رفتم عقب که رسیدم به نقطهای که نوشتنش رو شروع کردم؛ فان فکت، تازه از روسیه برگشته بودم. حالا خلاصه اون عقب یه آهنگی رو پیدا کردم که اسپاتیفای به دلیلی دیگه نمیذاره پلی شه. قشنگ پرت شدم به اولین باری که جلد یک رو نوشتم.
خلاصه که… بیاید. این یکی از اولین آهنگهای سازمانیه. باشه اینجا. :)
خلاصه که… بیاید. این یکی از اولین آهنگهای سازمانیه. باشه اینجا. :)
❤17👀3🔥1💔1
Iron Sky
Sunrise Avenue
You're a danger to yourself
And to me and all my friends
If you underestimate them
Cause they're savage to the bone
And they'll never leave you alone
Until they have taken your head
So war is on us, it's time to begin
We're the bravest ones we'll never give in
No promises, I don't know how this will end
But the Iron Sky comes crumbling down tonight
#سازمان_طراحی
@FlareAndFire
And to me and all my friends
If you underestimate them
Cause they're savage to the bone
And they'll never leave you alone
Until they have taken your head
So war is on us, it's time to begin
We're the bravest ones we'll never give in
No promises, I don't know how this will end
But the Iron Sky comes crumbling down tonight
#سازمان_طراحی
@FlareAndFire
🍾8😍1
Flare and Fire
اونقدر رفتم عقب که رسیدم به نقطهای که نوشتنش رو شروع کردم
27 نوامبر 2016 این رو از کانال خصوصی سابقم فوروارد کردم کانال جدیدم؛ اون مسافرت، عکسی که جلوی کیوسک فروش اسلحه تو روسیه دارم، مال جولای همون ساله. دقیقش رو بخوام بگم، 2015 شروع کردم ایدهپردازیش رو. و تابستون 2016 بالاخره رسیدم به این نقطه:
«اینطوری نیست که بخوای و بخوای و بخوای. اینطوریه که فکر میکنی. روزای طولانی. توی اتوبوس. توی هواپیما. توی مسیر رفتن و برگشتن. موقع حرف زدن با آدما. موقع نگاه کردن به تفنگای یه مغازه توی مسافرت. فکر میکنی. فکر میکنی. فکر میکنی.
تا یهو بالاخره یه شب که برمیگردی اتاق هتل، حس میکنی دیگه نمیتونی نگهشون داری. کلمههای لعنتیو میگم.
و بیقرار فایل وُردو دوباره باز میکنی..
#سازمان_طراحی»
سال 2025 میشه ده سال که این داستان با منه. ببینیم کی باهاش خداحافظی میکنم...
«اینطوری نیست که بخوای و بخوای و بخوای. اینطوریه که فکر میکنی. روزای طولانی. توی اتوبوس. توی هواپیما. توی مسیر رفتن و برگشتن. موقع حرف زدن با آدما. موقع نگاه کردن به تفنگای یه مغازه توی مسافرت. فکر میکنی. فکر میکنی. فکر میکنی.
تا یهو بالاخره یه شب که برمیگردی اتاق هتل، حس میکنی دیگه نمیتونی نگهشون داری. کلمههای لعنتیو میگم.
و بیقرار فایل وُردو دوباره باز میکنی..
#سازمان_طراحی»
سال 2025 میشه ده سال که این داستان با منه. ببینیم کی باهاش خداحافظی میکنم...
❤26👍2❤🔥1🦄1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
این دو تا برادر نیستن، ولی میخوام بذارم اینجا برای برادرهای #سازمان_طراحی، چون داشتم فکر میکردم چی میشد اگر که با هم بزرگ میشدن...
[منبع]
[منبع]
🔥13❤1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
داریم با مهسا پدرخوانده میبینیم؛ من، هردفعه که فرزاد حسنی دهنش رو باز میکنه:
🤣16💘2
Forwarded from 𝖢𝖺𝗋𝗉𝖾𝖣𝗂𝖾𝗆. (LIAM)
دوستان عزیز، من قصد دارم چندین کلاس آلمانی در سطحهای مختلف برگزار کنم: A2 ،A1 و B1. برای هرکدوم ظرفیت محدودی هست؛ زمان برگزاری هم شنبه-سهشنبه برای A1، یکشنبه-چهارشنبه برای A2 و دوشنبه-پنجشنبه برای B1 هست، ساعت هرکدوم هم از هفت تا هشتونیم شب.
اگر مایل هستید توی کلاسها شرکت کنید، یا سوالهای بیشتری دارید، به آیدی زیر پیام بدید:
@LDehbozorgi
اگر مایل هستید توی کلاسها شرکت کنید، یا سوالهای بیشتری دارید، به آیدی زیر پیام بدید:
@LDehbozorgi
کاش این آقای نبویان به ما هم میگفت این «ذهن برنده» چیه که انقدرم پشت بزرگوار بهش گرم بود؛ والا ما هم گناه داریم، یه شهروند سادهایم زندگی داره تارگتکشمون میکنه.
👍13
Flare and Fire
داریم با مهسا پدرخوانده میبینیم؛ من، هردفعه که فرزاد حسنی دهنش رو باز میکنه:
#گزارشهای_پراکنده از «پدرخوانده» دیدنمون:
یک.
کی فکرش رو میکرد یکی بیاد حتی از اینم بدتر، که نبویان و اکتور بودنش هم نتونه حریف کرینج یارو بشه. چطور ممکنه یعنی. کاش منفجر شی مرد.
دو.
این رامین راستاد رو خیلی دوست دارم، که خیلی جالبه. چون بازیش واقعاً خوب نیست. باهوش هم نیست. خونسرد هم نیست. بامزه هم نیست. ولی خیلی صاف و سادهی قشنگیه که ازش خوشم میاد.
سه.
داشتیم سر یه چیزی جروبحث میکردیم، یعنی "او" یه چیزی گفت و من همینطوری بحث که ثابت کنه حرفش رو. آخرش گفت: «همینه ما هیچوقت تو مافیا با هم بازیمون نمیشه.» و من دقت کردم دیدم دیدین این زوجها توی مافیا چه اعتماد الکی به همدیگه دارن؟ من و مهسا با هم مافیا بازی میکردیم اولین نفر مینداختیم رو اون یکی.
آره دیگه خلاصه... بعضیام اینطوریان.
چهار.
بهش میگم به فلانی فلان چیز رو بگو، از تو خوشش میاد کلاً. خندید که به نظر تو که همه از من خوششون میاد. گفتم آقا من با فکت حرف میزنم، فکتهای من روش میشینه! گفت کدوم فکت؟ گفتم: «فلانی شیش ساله من رو میشناسه، یک بار نیومده بگه آرمینا حالت چطوره. شیش ماهه تو رو میشناسه، زارت پیام داده بیایم ببینیمتون معاشرت کنیم!🥰» سکوت اختیار کرد.
با یه فکت به چهار سیخ کشیدمش.💅🏼
پنج.
فکر میکنم کلاً بازیکنهای آروم و موقر و خونسرد رو دوست دارم. بعد برای این که بازیکنهای محبوبم بازیکن خوبی هم باشن، لازمه کاریزمای لیدری داشته باشن که متأسفانه زیاد با اون خونسردی و آرامشی که من میپسندم جور در نمیاد.
زندگی کلاً سخت.
شش.
آقا، نظر نامحبوب: امیرعلی نبویان شهر بیاندازه مزخرفیه. نقطه. یعنی یک بازی من ندیدم این بشر شهر باشه، بمب نندازه وسط شهر همه رو به خاک و خون نکشه. در عوض قبول دارم، مافیا/جک عوضی و خوبیه.🤝🏼
+ هرچند نهایتاً، با عرض پوزش، جاکش بازی میخواید فقط ژوله.👌🏼
هفت.
از تیپ بازی باربد بابایی؟ خیلی بدم میاد. خیلی قلدری میکنه برای این و اون، و با بیاحترامی قلدری میکنه، و بازیش اونقدری خوب نیست که محقش کنه برای قلدری کردن تو این سطح.
هشت.
داشتم به مهسا میگفتم بعضیها غریزهی خیلی تیزی دارن، یعنی اینطوری که درجا تشخیص میدن فلانی یه مشکلی داره، ولی نمیتونن خوب استدلال کنن. مثلاً بهنام تشکر خیلی غریزهی تیزی داره (بازیشم خوبه بهنظرم) ولی استدلالش اونقدر قوی نیست. از اونور، تا جایی که من دیدم، نبویان خیلی غریزهی داغونی داره، بهتره بگم اصلاً نداره، ولی استدلال و بازی قویای داره. برای همین میگم نبویان مافیای خوبیه. خوب نقشه میکشه و خوب استدلال میکنه و استدلال بقیه رو میپیچونه/جواب میده. ولی شهروند خوبی نیست، دقیقاً چون غریزهش تو دیواره.
خلاصه که... این نظریات منه. مهسا ولی همچنان معتقده نبویان عالیه.🚶🏻♀️لابد دیگه.🚶🏻♀️
نُه.
مهسا الان روشن کرد چرا نبویان انقدر رفت تو چشم، چون اولین بار اون «خودزنی» و بازی کثیف مافیایی رو آورد تو بازی. منطقی شد و قانع شدم، نبویان همچنان شهروند جالبی نیست ولی. و روی نظرم دربارهی بهنام تشکر هستم؛ این که نبویان و واشقانی با هم اینطوری بودم که تشکر گرفته بود ول نمیکرد ما رو و مستأصل بودن خودش says a lot.🦦
ده.
از بازیکنهای خیلی آندرریتد بهنظرم یکی بهنام تشکره، یکی اون بچه پوربخش، یکی این یکی بچهعلی صبوری. هم خوب بازی میکنن، هم بااخلاقن، هم گوگولیان. :)) خلاصه که... نظرات من.💁🏻♀️
یازده.
در این لحظه که داشتم سرچ میکردم برای اپیزودهای دیگهای که واشقانی بازی کرده، اسمش رو کپی کرده بودم. همزمان با مافیا دیدن هم دارم تکالیف بچهها رو تصحیح میکنم. بعد از اونجا ته فیدبکم به تکلیف بچهها جای این که لینک خرید از آمازون رو کپی کنم بذارم، ته فیدبک چنین چیزی بود: Well done! Please submit your list of supplised in this lin: مجید واشقانی.
مطمئنم شاگردهام میفهمن.✨
دوازده.
[فصل یک - قسمت آخر]
امیرعلی نبویان: بابا نقش مجید واشقانی داره این وسط راه میره!
مجید واشقانی که نقشش شهروند سادهست: داره میره...؟🧐😶
سیزده.
واقعاً این نبویان بامزهست. :)) علی صبوری یه چیز خیلی پرت و مزخرفی گفت، بعد استعلام گرفتن خورد تو پوزش، نبویان برگشت سمت علی صبوری: «حالا این *خویشتنداری کظم غیظ* ... چیزی که گفتی رو برای من توضیح بده.😒» :)) بعد یه جا اعصابش خورد شد از دریوریهای ملت دستش رو زد زیر لپهاش، جداً خندهدار بود. :))
چهارده.
باشه. نبویانتون خوب بازی میکنه. شهر بود شهر داشت میبرد، بعد تغییر چهره مافیا شد، یهنفره مافیا رو برد. احسنت واقعاً.
+ واشقانی داره خودش رو میزنه. :))
یک.
کی فکرش رو میکرد یکی بیاد حتی از اینم بدتر، که نبویان و اکتور بودنش هم نتونه حریف کرینج یارو بشه. چطور ممکنه یعنی. کاش منفجر شی مرد.
دو.
این رامین راستاد رو خیلی دوست دارم، که خیلی جالبه. چون بازیش واقعاً خوب نیست. باهوش هم نیست. خونسرد هم نیست. بامزه هم نیست. ولی خیلی صاف و سادهی قشنگیه که ازش خوشم میاد.
سه.
داشتیم سر یه چیزی جروبحث میکردیم، یعنی "او" یه چیزی گفت و من همینطوری بحث که ثابت کنه حرفش رو. آخرش گفت: «همینه ما هیچوقت تو مافیا با هم بازیمون نمیشه.» و من دقت کردم دیدم دیدین این زوجها توی مافیا چه اعتماد الکی به همدیگه دارن؟ من و مهسا با هم مافیا بازی میکردیم اولین نفر مینداختیم رو اون یکی.
آره دیگه خلاصه... بعضیام اینطوریان.
چهار.
بهش میگم به فلانی فلان چیز رو بگو، از تو خوشش میاد کلاً. خندید که به نظر تو که همه از من خوششون میاد. گفتم آقا من با فکت حرف میزنم، فکتهای من روش میشینه! گفت کدوم فکت؟ گفتم: «فلانی شیش ساله من رو میشناسه، یک بار نیومده بگه آرمینا حالت چطوره. شیش ماهه تو رو میشناسه، زارت پیام داده بیایم ببینیمتون معاشرت کنیم!🥰» سکوت اختیار کرد.
با یه فکت به چهار سیخ کشیدمش.💅🏼
پنج.
فکر میکنم کلاً بازیکنهای آروم و موقر و خونسرد رو دوست دارم. بعد برای این که بازیکنهای محبوبم بازیکن خوبی هم باشن، لازمه کاریزمای لیدری داشته باشن که متأسفانه زیاد با اون خونسردی و آرامشی که من میپسندم جور در نمیاد.
زندگی کلاً سخت.
شش.
آقا، نظر نامحبوب: امیرعلی نبویان شهر بیاندازه مزخرفیه. نقطه. یعنی یک بازی من ندیدم این بشر شهر باشه، بمب نندازه وسط شهر همه رو به خاک و خون نکشه. در عوض قبول دارم، مافیا/جک عوضی و خوبیه.🤝🏼
+ هرچند نهایتاً، با عرض پوزش،
هفت.
از تیپ بازی باربد بابایی؟ خیلی بدم میاد. خیلی قلدری میکنه برای این و اون، و با بیاحترامی قلدری میکنه، و بازیش اونقدری خوب نیست که محقش کنه برای قلدری کردن تو این سطح.
هشت.
داشتم به مهسا میگفتم بعضیها غریزهی خیلی تیزی دارن، یعنی اینطوری که درجا تشخیص میدن فلانی یه مشکلی داره، ولی نمیتونن خوب استدلال کنن. مثلاً بهنام تشکر خیلی غریزهی تیزی داره (بازیشم خوبه بهنظرم) ولی استدلالش اونقدر قوی نیست. از اونور، تا جایی که من دیدم، نبویان خیلی غریزهی داغونی داره، بهتره بگم اصلاً نداره، ولی استدلال و بازی قویای داره. برای همین میگم نبویان مافیای خوبیه. خوب نقشه میکشه و خوب استدلال میکنه و استدلال بقیه رو میپیچونه/جواب میده. ولی شهروند خوبی نیست، دقیقاً چون غریزهش تو دیواره.
خلاصه که... این نظریات منه. مهسا ولی همچنان معتقده نبویان عالیه.🚶🏻♀️لابد دیگه.🚶🏻♀️
نُه.
مهسا الان روشن کرد چرا نبویان انقدر رفت تو چشم، چون اولین بار اون «خودزنی» و بازی کثیف مافیایی رو آورد تو بازی. منطقی شد و قانع شدم، نبویان همچنان شهروند جالبی نیست ولی. و روی نظرم دربارهی بهنام تشکر هستم؛ این که نبویان و واشقانی با هم اینطوری بودم که تشکر گرفته بود ول نمیکرد ما رو و مستأصل بودن خودش says a lot.🦦
ده.
از بازیکنهای خیلی آندرریتد بهنظرم یکی بهنام تشکره، یکی اون بچه پوربخش، یکی این یکی بچه
یازده.
در این لحظه که داشتم سرچ میکردم برای اپیزودهای دیگهای که واشقانی بازی کرده، اسمش رو کپی کرده بودم. همزمان با مافیا دیدن هم دارم تکالیف بچهها رو تصحیح میکنم. بعد از اونجا ته فیدبکم به تکلیف بچهها جای این که لینک خرید از آمازون رو کپی کنم بذارم، ته فیدبک چنین چیزی بود: Well done! Please submit your list of supplised in this lin: مجید واشقانی.
مطمئنم شاگردهام میفهمن.✨
دوازده.
[فصل یک - قسمت آخر]
امیرعلی نبویان: بابا نقش مجید واشقانی داره این وسط راه میره!
مجید واشقانی که نقشش شهروند سادهست: داره میره...؟🧐😶
سیزده.
واقعاً این نبویان بامزهست. :)) علی صبوری یه چیز خیلی پرت و مزخرفی گفت، بعد استعلام گرفتن خورد تو پوزش، نبویان برگشت سمت علی صبوری: «حالا این *خویشتنداری کظم غیظ* ... چیزی که گفتی رو برای من توضیح بده.😒» :)) بعد یه جا اعصابش خورد شد از دریوریهای ملت دستش رو زد زیر لپهاش، جداً خندهدار بود. :))
چهارده.
باشه. نبویانتون خوب بازی میکنه. شهر بود شهر داشت میبرد، بعد تغییر چهره مافیا شد، یهنفره مافیا رو برد. احسنت واقعاً.
+ واشقانی داره خودش رو میزنه. :))
❤🔥18❤2🤯2👍1🔥1
اینجا من نشستم زیر رگبار گلوله، برادرم پای چوبهی دار، خواهرم سینه قبرستون، بعد عمو میاد دست میذاره روی شونهم که «چرخهی خشونت باید متوقف شه.🧐» من باید متوقفش کنم؟ من که دارم پاره میشم؟ خیر آقا. بنده از جام بلند شم میزنم، خوبم میزنم. یه جوری میزنم این بیشرفها رو که نوه نتیجهشون به جد کبیرهشون بگه های ددی. تو هم اگه توپهاش رو داری، برو به اونی بگو که به خاک و خون کشیده مردم من رو، و نفس بکشی خود تو رو هم میگیره آسفالت اتوبانی به جهنم میکنه.
👏43
"I did love my father, but I think he was loved by many people. His eternal soul doesn't need my love. You, on the other hand, your soul is love-deprived. So I'll love you, and I forgive you for what you did to him."
He froze. "You love me out of pity?"
"No." He shook his head. "Didn't you listen? I love you out of love." He smiled. "And I believe there's no one more deserving to be loved than you are."
#کلماتپراکنده
#سازمان_طراحی
He froze. "You love me out of pity?"
"No." He shook his head. "Didn't you listen? I love you out of love." He smiled. "And I believe there's no one more deserving to be loved than you are."
#کلماتپراکنده
#سازمان_طراحی
💔7💘4🗿2🐳1😭1
دیشب قبل از خواب، بعد از این که سه تا اپیزود مافیا رو پشت سر هم دیدیم و روزهای قبلی هم حتی تو اتوبوس داشتیم میرفتیم جایی با هم نشستیم تو گوشی مافیا دیدیم و خیلی رندم آخر شب کامنت میشنید ازم دربارهی بازیکنها و بازی و غیره، رفتم تو اتاق، یه ذره نگاهش کردم، پرسیدم: «دوستم داری؟» خندید، گفت چرا انقدر افسرده پرسیدی حالا؟ و گفتم من فکر نکنم این هیچوقت درست بشه؛ پرسید: «افسردگی؟ :))». گفتم نه، این که من توی بازههای زمانی مختلف با چیزهای مختلف آبسسد میشم و انگار وصل میشم بهشون. مثلاً الان خیلی ناراحتم که تد لسو رو نتونستم دو بار ببینم، و این که میگی چند وقته مدام از این سریال به اون سریال میپریم، بهخاطر اینه که اون تو زندگیم نبود و من نیاز دارم با یه چیز دیگه جایگزینش کنم. اگر میشد آرکین رو دوباره ببینم، قطعاً دنبال آبسشن بعدی نمیگشتم. برای همین پرسیدم دوستم داری. میخوام بدونم من اینم، تو میتونی با من زندگی کنی؟ تو که میخوای چیزها رو آهسته و پیوسته داشته باشی توی زندگیت، هیچ سریالی رو دو بار نمیبینی، هیچ کتابی رو دو بار نمیخونی؟
یه ذره فکر کرد، پرسید سؤال من اینه که میخوای عوض شه؟ به این دلیل و اون دلیل؟ گفتم نه. و گفتم کلاً میخوام بدونم تو میخوای این رو توی زندگیت داشته باشی؟ چون من خیلی... آشفتهم. تو... خیلی جمعی. تو دستخطت کوچولو و ظریفه، توی پانسیون پشت میز خودت رو جمع میکردی مینوشتی، کلماتت، زندگیت، روحیهت مینیمالیستیه. من دستخطم فانتزیه و درشت، من کتابهای هفتصدصفحهای مینویسم، من آشفتهم. انگار طوفانم، آشوب میارم توی زندگی. زندگی رو با آشوبش میخوام.
عجیبه. نیست؟ عجیب نه، سخته. این که مردی باشی دوربین بهدست، آدمی که زندگی رو میذاری توی کادرها، و عاشق طوفان بشی. این قسمت سختشه. عجیبش این که هیچوقت سعی نکنی اون طوفان رو بکنی توی کادر. فقط در رو باز کنی. بهش لبخند بزنی. و آخر شب بگی: «بله. دوستت دارم.»
اینطوریه که طوفان عاشقت میشه.
یه ذره فکر کرد، پرسید سؤال من اینه که میخوای عوض شه؟ به این دلیل و اون دلیل؟ گفتم نه. و گفتم کلاً میخوام بدونم تو میخوای این رو توی زندگیت داشته باشی؟ چون من خیلی... آشفتهم. تو... خیلی جمعی. تو دستخطت کوچولو و ظریفه، توی پانسیون پشت میز خودت رو جمع میکردی مینوشتی، کلماتت، زندگیت، روحیهت مینیمالیستیه. من دستخطم فانتزیه و درشت، من کتابهای هفتصدصفحهای مینویسم، من آشفتهم. انگار طوفانم، آشوب میارم توی زندگی. زندگی رو با آشوبش میخوام.
عجیبه. نیست؟ عجیب نه، سخته. این که مردی باشی دوربین بهدست، آدمی که زندگی رو میذاری توی کادرها، و عاشق طوفان بشی. این قسمت سختشه. عجیبش این که هیچوقت سعی نکنی اون طوفان رو بکنی توی کادر. فقط در رو باز کنی. بهش لبخند بزنی. و آخر شب بگی: «بله. دوستت دارم.»
اینطوریه که طوفان عاشقت میشه.
❤🔥36👍9😭7❤5🔥2🐳1🍾1
Forwarded from درباره تنهایی، تهنشینی و موز
تو میگی من آدم سیاسیای نیستم و خودتو کنار کشیدی و به قول خودت داری کارتو میکنی، و میخوای مطمئن شی من آدم سیاسیای هستم یا نه؟
باید بهت یادآوری میکردم که من زنم، تو میتونی یه مرد باشی و به قول خودت از سیاست بکشی کنار و اینقدر محافظه کار بمونی که هیچکس دردسر برات ایجاد نکنه، از هیچ سمت.
ولی مگه من خواستم که اکتیویست بشم؟ سیاسی بشم؟ اخراج بشم؟ من اگر زندگی عادی و رفت و آمد معمولی جوری که دوست دارم تو خیابون رو هم بخوام، میره تو حوزه سیاست. مثلا همین قانون حجاب.
تو میترسی ولی. کنار میکشی. ممکنه اگر بخوای باهام کار کنی خیلی بیش از حد روم کنترل داشته باشی. بگی که باید چارچوبها رو رعایت کنم. اگر هم بخوام رو مواضعم پافشاری کنم، پس به اندازه کافی روی کارم عشق ندارم که به خاطرش همه چیو رعایت کنم و فکرامو برای خودمم نگه دارم.
باید بهت یادآوری میکردم که من زنم، تو میتونی یه مرد باشی و به قول خودت از سیاست بکشی کنار و اینقدر محافظه کار بمونی که هیچکس دردسر برات ایجاد نکنه، از هیچ سمت.
ولی مگه من خواستم که اکتیویست بشم؟ سیاسی بشم؟ اخراج بشم؟ من اگر زندگی عادی و رفت و آمد معمولی جوری که دوست دارم تو خیابون رو هم بخوام، میره تو حوزه سیاست. مثلا همین قانون حجاب.
تو میترسی ولی. کنار میکشی. ممکنه اگر بخوای باهام کار کنی خیلی بیش از حد روم کنترل داشته باشی. بگی که باید چارچوبها رو رعایت کنم. اگر هم بخوام رو مواضعم پافشاری کنم، پس به اندازه کافی روی کارم عشق ندارم که به خاطرش همه چیو رعایت کنم و فکرامو برای خودمم نگه دارم.
🔥23❤5👍4🗿1
وقتهایی که قبل از دوازده میرم تو تخت و دیگه دوازده اینها خوابم میبره، انگار بدنم با چهار-پنج ساعت خواب سیر میشه. ساعت پنج صبح پاشدم و هرچی غلت زدم خوابم نبرد. دیگه تسلیم شدم، اومدم کتری گذاشتم و چایی دم کردم، گفتم بشینم پای کارهایی که هوپا امروز پیام داد و خواست: یه «آنچه در جلد دو میخوانید»، یه معرفی نویسنده و غیره. هوا داره کمکم روشن میشه. چایی دم میکشه. و یه روز دیگه توی خونهی ما شروع میشه.
الانم که نشسته بودم، مهسا خوابالو از توی اتاق صدام کرد: «آرمینا؟ کجا رفتی؟ خوبی؟» و من حس میکنم این گرمترین شروع برای روزه، که یکی از توی اتاق با صدای گرفتهی خوابآلود صدات بزنه و بپرسه کجا رفتی، و حالت خوبه یا نه. امیدوارم یه روزی روزهای شما هم اینطوری شروع شه، چون راستش رو بخواید، بقیهش دیگه واقعاً بیاهمیته. :)
الانم که نشسته بودم، مهسا خوابالو از توی اتاق صدام کرد: «آرمینا؟ کجا رفتی؟ خوبی؟» و من حس میکنم این گرمترین شروع برای روزه، که یکی از توی اتاق با صدای گرفتهی خوابآلود صدات بزنه و بپرسه کجا رفتی، و حالت خوبه یا نه. امیدوارم یه روزی روزهای شما هم اینطوری شروع شه، چون راستش رو بخواید، بقیهش دیگه واقعاً بیاهمیته. :)
❤58😭9💘4😢2🤝1
الان که فایل ورد جدید باز کردم برای این که «آنچه در جلد دوم میخوانید» بنویسم، متوجه شدم چندوقته فایل ورد جدید باز نکردم. یادم رفته بود فونتی که باهاش مینویسم میتراست یا نازنین. دقیقاً مطمئن نبودم چه سایزیه، یا چطوری indentation رو تنظیم میکنم. حس میکنم سالهاست دارم جلد سه رو مینویسم. مدام هم دارم تو ذهنم تکرار میکنم جلد سه تموم شد استراحت ها؛ اینطوری که دست به هیچی نزن، نه پلات جدید، نه ایدهپردازی، نه حتی دوباره خوندن چیزی که ده سال زندگیت پاش رفته! ولی خب.
خودمم میدونم که I always write like I'm running out of time.
خودمم میدونم که I always write like I'm running out of time.
❤21👍2🔥1
خب، فهرست کارهای امروز، اونهایی رو هم که انجام دادم تیک میزنم:
✅. انتخاب از متن کتاب برای جلد یک.
✅. یه متن بنویسم، در باب آنچه در جلد دو میخوانید، با یاد و خاطرهی پرنیان که اگر الان بود قطعاً مسخرهم میکرد.☺️
✅. معرفی نویسنده بفرستم.
✅. شروع جلد دو رو بفرستم.
✅. جزوهی الکترونیک رو برای بچهها پرینت بگیرم.
✅. فرم خودمون رو پرینت بگیرم.
نصفه✅. ببینم میتونم اسکچ نقشه رو بزنم و برسونم به آرتیست یا نه.
و بعید میدونم، ولی شاید بشه یه خط به اون جلد سهی فلکزده اضافه کنم با شخصیتهایی که وسط دعوا خشکشون زده.🚶🏻♀️یعنی مثلاً دو فصل از این بخش مونده و یه بخش خیلی کوتاه دیگه + مؤخره، و صد ساله توی این صحنه موندم. خدایان عادل داستانها همهمون رو نجات بدن.🤦🏻
✅. انتخاب از متن کتاب برای جلد یک.
✅. یه متن بنویسم، در باب آنچه در جلد دو میخوانید، با یاد و خاطرهی پرنیان که اگر الان بود قطعاً مسخرهم میکرد.☺️
✅. معرفی نویسنده بفرستم.
✅. شروع جلد دو رو بفرستم.
✅. جزوهی الکترونیک رو برای بچهها پرینت بگیرم.
✅. فرم خودمون رو پرینت بگیرم.
نصفه✅. ببینم میتونم اسکچ نقشه رو بزنم و برسونم به آرتیست یا نه.
و بعید میدونم، ولی شاید بشه یه خط به اون جلد سهی فلکزده اضافه کنم با شخصیتهایی که وسط دعوا خشکشون زده.🚶🏻♀️یعنی مثلاً دو فصل از این بخش مونده و یه بخش خیلی کوتاه دیگه + مؤخره، و صد ساله توی این صحنه موندم. خدایان عادل داستانها همهمون رو نجات بدن.🤦🏻
Forwarded from جایی منتظرم باش
تو رفته ای. و به کسی که رفته چه میتوان گفت؟ جز خداحافظ. که به دردت هم نمیخورَد. چرا که خداحافظ را به کسی میگویند که بشنود. کسی که رفته، رفته که نشنَود. تو رفته ای و این یک رفتنِ معمولی نیست. دیده ای وقتی ناخواسته روی دستت خوابت میبَرَد، طرح سر آستینت یا متکا یا هر کوفتی که رویش خوابیده ای عکس برگردان میشود روی سر و صورتت؟ تو شبیه جای سرآستین لباسم روی صورتم، صبح روزی که یه قرار مهم دارم، رفتی. خودت رفتی، خاطره هات جا مونده. پس خداحافظ. که به دردَت هم نمیخورَد. چرا که تو رفتهای. و با کسی که رفته حرف نمیزنند.
@manonasrin
@manonasrin
💔21⚡1😢1