Flare and Fire
2.06K subscribers
2.49K photos
542 videos
4 files
470 links
زن، زندگی، آزادی.❤️🤍💚
آرمینام، They/Them. نویسنده، معلم، و مضطربِ تمام‌وقت. اگر نژادپرست، کوییرفوب یا سمپات جمهوری اسلامی هستید، لطفاً پاتون رو توی کانال نذارید. اینجا جایی امن برای همه‌ست.
Download Telegram
Flare and Fire
وقتشه به جبران بیایم از تو راجب لیام بپرسیم
نه نیاید. من از لیام می‌ترسم.🥰
Forwarded from Hidden Chat
سلام، میخواستم بگم دیدن زندگیت و جایی که هستی هرروز بهم امید میده. امیدوارم یک روز من هم بتونم پارتنرم رو با صدای بلند و بدون ترس دوست داشته باشم و شغلی داشته باشم که حاضرم بخاطرش تا صبح بیدار بمونم. ازت ممنونم که درباره روز هات و روند پیشرفت کتابت می نویسی، باعث میشه حس کنم یه آینده ای برای منم هست :)
امیدوارم هرروزت بهتر از دیروز باشه و کتاب بعدیت رو زودتر بتونم بخونم 🩷
10💘7
Flare and Fire
سلام، میخواستم بگم دیدن زندگیت و جایی که هستی هرروز بهم امید میده. امیدوارم یک روز من هم بتونم پارتنرم رو با صدای بلند و بدون ترس دوست داشته باشم و شغلی داشته باشم که حاضرم بخاطرش تا صبح بیدار بمونم. ازت ممنونم که درباره روز هات و روند پیشرفت کتابت می نویسی،…
سلام به روی ماهت جانم. :)
این حرف‌ها رو می‌زنید حس می‌کنم باید بیشتر حرف بزنم و این مسئله "او" رو خیلی ناراحت می‌کنه.🤭
هوم. روزهای بهتری میان. من می‌دونم. شمام بدونین.
💘16
Forwarded from Hidden Chat
آرشیتیکت من کجاست سالمی ؟؟
Flare and Fire
آرشیتیکت من کجاست سالمی ؟؟
ببین نمی‌دونم چقدر این حرفم مسخره‌ست به‌نظرتون، ولی یه جوری روحیه داد این سؤال که آماده شدم برم فصل بعد رو بنویسم. :))))
والا دیگه از هوپا بپرسید، هیچی دست من نیست. :))
👍2
Forwarded from Hidden Chat
قلاب زنده بودن من فقط خوندن کتاب جدید نویسنده موردعلاقه‌مه
لطفا به هوپا بگید هوای تنفسی این آدم رو زودتر چاپ کنه تا آتیشش نزدم🫳
Forwarded from Hidden Chat
آرمینا خسته ام و ناراحت. گمراه و نگران از اینکه دارم درست پیش می‌رم؟ پس چرا نتیجه ای نگرفتم اگه راهم درسته؟ روحیه ام رو زوری نگه داشتم و دارم ادامه می‌دم. فقط دلم میخواد اون روزی که نتیجه های کنکور رو دیدم بگم وای خوبه که ادامه دادی و کم نیاوردی. جمله ای که این روزا به خودم می‌گم اینه: سخته ولی تو سخت تر باش. مرسی که آرمینا هستی و نوشتی و شدی نور روزای سختم
Flare and Fire
سخته ولی تو سخت تر باش
:)
می‌دونید چیزایی هست که آدم بهش فکر می‌کنه موقع نوشتن. براش مهمه که خواننده‌ش ببینه. براش مهمه که خودش ببینه و بخونه. ماها... من کتابی رو می‌نویسم که وقتی شونزده سالم بود، وقتی بیست سالم بود، می‌تونست نجاتم بده؛ می‌دونم چیا می‌نویسم که اون آرمینا رو نجات می‌داد.
ولی یه وقتایی یه خط‌هایی هست، که آرمینای سی‌ساله رو نجات می‌ده یه روزی. آرمینای چهل‌ساله، پنجاه‌ساله شاید، کی می‌دونه. این یکی از خط‌هایی بود که آرمینای بیست‌ودو ساله نمی‌دونست قراره آرمینای بیست‌وهشت‌ساله رو نجات بده. همیشه می‌گم این خط‌ها چیز دیگه‌ای‌ان. به خدایان عادل داستان‌ها تعلق دارن.
خدایان عادل داستان‌ها پشت و پناه داستانت باشن. :)
11
Forwarded from Hidden Chat
💘94
Forwarded from Hidden Chat
کتاب ها و فیلم های مورد علاقه ات رو بگو 🫠
Flare and Fire
کتاب ها و فیلم های مورد علاقه ات رو بگو 🫠
آی. سؤال سخت.
توی جلسه‌م با هوپا که پرسیدن سازمان شبیه کدوم مجموعه‌هاست، گفتم هانگر گیمز. فکر کنم یکی از علمی‌تخیلی‌های محبوبمه. فیلم محبوب... نمی‌دونم. کلاً خیلی فیلمی نیستم. اگر یادم بیاد می‌گم. :)
8
Forwarded from Hidden Chat
بر اساس حرفات میفهمیم،
که تو هم هر لحظه و هر روز با مهسا حرف نمیزنی(یعنی منظورم همون فاصله دادن است)
و میدونی که آدمای جدیدی داره که خیلیم دوستشون داره ولی لازم‌نیست خودتو بکشی
چون خب تویی
و تو جای خودتو میدونی و محکم نشستی سرجات
Flare and Fire
بر اساس حرفات میفهمیم، که تو هم هر لحظه و هر روز با مهسا حرف نمیزنی(یعنی منظورم همون فاصله دادن است) و میدونی که آدمای جدیدی داره که خیلیم دوستشون داره ولی لازم‌نیست خودتو بکشی چون خب تویی و تو جای خودتو میدونی و محکم نشستی سرجات
یه مسئله‌ی خیلی بی‌ربط شاید اینه که دوست‌های من... یا آدمایی که من اول باهاشون آشنا شدم همیشه مهسا رو خیلی بیشتر دوست دارن و بیشتر باهاش دوست می‌شن؟ :)) یعنی مثلاً من با یه زوجی شیش سال اینجا آشنا بودم، قبل از این که مهسا بیاد تقریباً اصلاً نمی‌دیدمشون جز دورهمی‌های دوستای مشترک، بعد مهسا اومد و دختره به مهسا گفت آره ما هیچی با هم وقت نگذروندیم و اومدن خونه‌ی ما یه آخر هفته رو که وقت بگذرونیم. بعدم من سرکار بودم مهسا رفت خونه‌شون همینطوری. یعنی نمی‌دونم، واقعاً عجیبن مردم با این پارتنر من. :))

حالا خلاصه. بله. معلومه که کسی جای منو نمی‌گیره. من عشق زندگی‌شم، و امروز بدون این که بهم یادآوری کنه یا حتی خودش یادش باشه، یادم مونده بود فلفل بخرم که می‌خواست خیارشور بذاره.😎 کی می‌خواد جای منو بگیره؟!
💘15
Forwarded from Hidden Chat
سلام آرمینا🩵🩵
امیدوارم حالت خوب باشه
چندتا سوال دارم!

نامقدس رو داری به انگلیسی ترجمه می‌کنی؟ قراره اونور چاپ شه؟ برنامه چیه؟
بعد از سازمان برنامه چیه؟؟ (که قرار باشه به فارسی بنویسی)
شده وسط نوشتن احساس کنی کل داستانت کرینج و لوس و مسخره‌ست؟ چیکار می‌کنی این مواقع؟
و اینکه سرگرم‌کننده‌ ترین بخش نوشتن برات چیه؟ چجوری بخش‌های ناسرگرم کننده رو تحمل می‌کنی؟😂
و آیا هیچ برنامه‌ای برای داستانی داری که حس کنی خیلی انرژی متفاوتی نسبت به باقی کارات داره؟
Flare and Fire
سلام آرمینا🩵🩵 امیدوارم حالت خوب باشه چندتا سوال دارم! نامقدس رو داری به انگلیسی ترجمه می‌کنی؟ قراره اونور چاپ شه؟ برنامه چیه؟ بعد از سازمان برنامه چیه؟؟ (که قرار باشه به فارسی بنویسی) شده وسط نوشتن احساس کنی کل داستانت کرینج و لوس و مسخره‌ست؟ چیکار می‌کنی…
سلام به روی ماهت زیبا. من همیشه خوشحال می‌شم سؤال‌های کتابی رو جواب بدم.🥹

نامقدس رو دارم (و می‌خوام) ترجمه می‌کنم چون حس می‌کنم ایران هیچوقت مجوز نمی‌گیره و نمی‌شه که چاپ شه. ولی خودم می‌خوام فارسی بنویسمش. بعد از سازمان... خیلی سنگینه برام فکر بعد از سازمان. فکر کنم یه فاز گذار داشته باشم. احتیاج به یه دوره‌ی زمانی‌ای دارم که کم‌کم بتونم ازشون جدا شم. شاید سرم با بازنویسی کوارتت گرم شه. شاید اون اسپین‌آفی که می‌خواستم برای کوارتت بنویسم رو بنویسم. شاید بالاخره سایتم رو بیارم بالا. شاید دو سه تا داستان حداقل به مجموعه داستان کوتاهم اضافه کنم که اتفاقاً دوستش هم دارم. شاید آرتیست پیدا کنم برای کمیک‌های کوتاهم. کی می‌دونه.
نهایتاً اما پروژه‌ی سنگین و اصلی بعدی، نامقدسه. خیلی وقته توی نوبت مونده. باید کتاب بعدی‌م اون باشه.

بله شده. واقعاً باورت نمی‌شه چقدر وسط سازمان حس کردم این چه مزخرفیه. ولی می‌گذره.
(معمولاً به مهسا می‌گم. بعد مهسا یه طوری نگاهم می‌کنه که بهتره بگذره، وگرنه بد می‌شه.🥰)

سرگرم‌کننده‌ترین بخش نوشتن... بیشترش خوشحالم می‌کنه. شاید این واقعیت که تو همیشه می‌تونی برگردی به اول داستان و مطمئن باشی من یه چیزی اونجا گذاشتم که همون موقع متوجهش نشدی، ولی حالا که کتاب تموم شده می‌فهمی؟ شخصیت‌ها برام خیلی هیجان‌انگیزن. داستان‌هاشون. واقعیت‌هاشون. من خیلی روشون وقت می‌ذارم. خیلی... تلاش می‌کنم تک‌تکشون هویت داشته باشن. اینش خیلی خوش می‌گذره بهم.
بخش‌های ناسرگرم‌کننده... خب. اون‌موقع فقط از نویسنده‌بودنم لذت می‌برم. :))

فکر کنم گفته بودم قبلاً که یه داستان کودک دارم، پسرکوچولو و پادشاه قاصدک‌ها. اون تو ذهنم خیلی نرم و درخشان و لطیفه. و خیلی ایرانیه؟ اسم ندارن هیچکدوم، ولی سبک و سیاقش، اصطلاحاش خیلی ایرانی‌ان؛ یه جایی پسربچه‌هه قیافه‌ی باباش رو که ناراحته اینطوری توصیف می‌کنه: «انگار همه آلبالوپلوهای عالم رو گذاشته بودن جلوش که بخوره.» منظورم اینطوری ایرانیه. :))
فکر می‌کنم این با باقی کارام خیلی فرق داشته باشه، اگر بتونم درش بیارم.
👍41
Forwarded from Hidden Chat
😍122👍1
Forwarded from Hidden Chat
😍121
Forwarded from Hidden Chat
😍91👍1😭1
Forwarded from Hidden Chat
😍121😭1
Forwarded from Hidden Chat
😍12😭21