Flare and Fire
2.07K subscribers
2.51K photos
542 videos
4 files
470 links
زن، زندگی، آزادی.❤️🤍💚
آرمینام، They/Them. نویسنده، معلم، و مضطربِ تمام‌وقت. اگر نژادپرست، کوییرفوب یا سمپات جمهوری اسلامی هستید، لطفاً پاتون رو توی کانال نذارید. اینجا جایی امن برای همه‌ست.
Download Telegram
[مکالمه‌ی آخر شب. مکان: خونه. وضعیت: "او" سرما خورده و دارم براش بخور پونه و آویشن آماده می‌کنم. پونه‌ی خشک و رزماری و آویشن ریختم توی قابلمه‌ی کوچیک توی آب منتظرم جوش بیاد که ببرم براش زیر پتو.]
من *بالای سر قابلمه، درحالی‌که دارم متفکرانه به پونه‌های خشک روی آب نگاه می‌کنم*: قاشق بیارم همشون بزنی؟
مهسا از توی اتاق: نه.
من همچنان خیره به پونه‌های خشک: خودم نباید همش بزنم؟
مهسا: نه.
من: پونه‌ها رو غرق نکنم توی آب؟
مهسا: نه بابا ول کن!
...
دو دقیقه‌ی بعد، من از توی آشپزخونه با صدای بلند: به حرفت گوش ندادم!🤸🏻‍♂️
مهسا: مرسی.😐
من پای گاز مشغول غرق کردن پونه‌ها با جدیت تمام، زیرلبی: زن زیبا بود در این زمونه بلا...💃🏻 خونه‌ای بی‌بلا هرگز نمونه خدا...🕺🏻

#قصه‌های_ما 🤭
‌‌
39🤣18🍓3🦄2🐳1💘1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
امروز صبح یکی از دوستامون دو تا شهر اون‌ورتر می‌خواست دفاع تمرینی داشته باشه. مهسا از دیشب حال‌ندار بود و امروزم نتونست بیاد، پس تنهایی رفتم و تو راه برگشت رفتم خرید، شلغم و پرتقال و هویج که سوپ درست کنم و آب‌پرتقال بگیرم براش. از سوپرمارکت که درومدم، اسپاتیفای یهو این آهنگ رو آورد و خب... نمی‌شد فیلم نگیرم. برگشتم خونه، داشتم فیلم رو نگاه می‌کردم، یهو گفت: «نیست که.» گفتم چی؟ گفت Ocean between us. لبخند زدم. «برای همین فیلم گرفتم.»
برای امروز. روزی که سرما خورده، دیگه یه اقیانوس بینمون فاصله نیست و من می‌تونم تو راه برگشت مسیرم رو کج کنم و برم براش پرتقال و شلغم بخرم. :)
#home
‌‌
😭28💘93❤‍🔥2👍2😱1🤗1
منم از اینا. :)
17💘4😢3
بهش گفتم یه تصویر از زندگی رؤیایی آینده‌م بهم بده، این رو داد. :)
💘31🔥3😍2🗿21
31💘3
💘8😭4
Flare and Fire
#home
بی‌حال بودم و مریض، بچه مجبور شد سرعتی یه چیزی سرهم کنه. بهش خندیدم که white people food عه. ولی خب ضمناً داشتیم فیلم غیرجالبی می‌دیدیم که بهترین قسمت اون فیلم برای من ترکیب این غذا با ماست اسفناجش بود، بنابراین اونقدری در جایگاه گله و شکایت نیستم گمونم.

#home
😍268💘31🍓1💅1
بتنی‌نوشت
ولی هر دفعه مهمون داریم از دست‌پخت من خیلی تعریف میشه و من خوشوم میاد.
این اشتباه استراتژیک رو مرتکب شد مجدداً (از سر ناچاری) که من رو تنها فرستاد خرید دنبال لازانیا و Heavy Cream. من رفتم اونجا دربه‌در این Heavy Cream، اولش سؤالم این بود که Heavy Cream یا Heavy Cheese. از یه کارمندی پرسیدم اونجا که کدوم رو داره، رفت یکی دیگه رو بیاره کمکم کنه. پسره که اومد من پای تلفن با مهسا بودم: «این یا اون؟» و قطع کردم، طرف منو برد جلوی خامه‌های مختلف و خامه‌ی زده‌شده‌ی سی‌وسه درصد نشونم داد. پرسیدم با این می‌شه سس درست کرد؟ گفت you might need to make another call. زنگ زدم پرسیدم چند درصد و اینا انقدر درصد دارن. بعد که قطع کردم، به پسره گفتم sorry my partner does all the cooking and everything...
پسره گفت Oh you're just the muscle.
من: Yeah... I'm just the muscle.🚶🏻‍♀️

بعد برگشتم خونه مفتخرانه در یه شیشه رو که خودم قبلاً محکم بسته بودم باز کردم توش اسموثی بریزم و احساس مفید بودن کردم.😎
‌‌
🤣44😭32👍2💘2
فیلسوف مرده
چه حسی داری فصل اول رو با دوست‌هات دیدی که الآن دیگه ایران نیستن؟
عوضش دوستت اومده اینجا، با پارتنرش آرکین دیده و پارتنرش (Being very gay) بسیار به وای علاقه‌مند بوده، تو هر سکانس از هر زاویه بررسی کرده شخصیت رو، و به دوستت یه جور دیگه‌ای خوش گذشته.🥰
‌‌
🌚5🍓2💘2👍1
Flare and Fire
من: Yeah... I'm just the muscle.🚶🏻‍♀️
بعد اون سری تو Girls Night خیلی جدی داشتم می‌پرسیدم از دوستامون که مردهای شما تو خونه موقع مهمونی‌ها چی‌کار می‌کنن؟ خب تو چی‌کار می‌کنی آرمینا جون؟ همون. جاروبرقی می‌کشن و وسیله جابه‌جا می‌کنن و در شیشه‌ها رو باز می‌کنن.💀
🗿16😭5💘2🐳1
اتفاق غم‌انگیز این بود که هندزفری‌م رو جا گذاشتم و نشد آهنگ گوش کنم سازمان بنویسم. ولی اتفاق خوشحال‌کننده این بود که مانگا همراهم بود، پس تا رسیدن به محل کارم کف نمی‌کنم.🤝🏼
(چون آدم باید پیروزی‌های کوچک رو توی زندگی‌ش جشن بگیره.)
🍾22💘2
از بالشت بغل چه‌خبر:

+ همین لحظه هم به حافظه‌ی اکسترنال کتابی/شخصیت‌های فیکشنالی‌ش مراجعه کرد: «آنا دختره‌ست مایا دوستشه؟»
حافظه‌ی اکسترنال، مجهز به مترجم جری‌ها: «مایا دختره‌ست، آنا دوستشه.»
😍21
به دلیلی نامشخص، امروز صبح که پاشدم با ایمیل آی‌پدم کار داشتم، تصمیم گرفت برگرده به ده‌دوازده سال پیش. ایمیل‌های «گزارش آز سیالات» و «نمرات درس شاسی و بدنه» و «ارائه‌ی انتقال حرارت» و غیره. ایمیل‌هایی که ردوبدل شد بین من و هم‌کلاسی‌هام که «تمرین‌های سری اول سیستم سوخت» و «ترجمه‌ی دیزل» و غیره. این وسط یه سری ایمیل با معلم آیلتسم اون موقع که فکر کنم دو-سه جلسه رفتم و بعد قطع شد، هر هفته براش رایتینگ می‌فرستادم و تصحیح می‌کرد برمی‌گردوند. یه سری ایمیل به دانشجوهای یه دانشگاهی تو آمریکا که ازش درباره‌ی اساتید و دانشگاه و مهاجرت پرسیده بودم. یه سری ایمیل از جاهای دیگه و غیره.
همه‌ی اون دوران یهو تو قالب چهار تا دونه ایمیل پراکنده برگشت. خیلی عجیب بود. آرمینای دوازده سال پیش عجیب بود. مدل حرف زدنش، دغدغه‌هاش، روزمره‌ش، اطرافیانش. وسط ایمیل‌ها اسم‌هایی زنده شدن که اینطوری بودم که اوه. این. یعنی الان کجاست؟ یعنی داره چی‌کار می‌کنه؟ استاد راهنمایی که ردم کرد، چون حجابت فلان و سر کلاس کنار اون پسره نشسته بودی... حتی پسره رو هم یادمه. کیان. بچه‌ی نازنینی بود. فکر کنم تو اینستا دیدم که رفته بود اروپا. شایدم اینجا بود. مطمئن نیستم، ولی ایران نبود. یه استاد راهنمای دیگه که توی دفتر مرکزی دانشگاه دفتر داشت و وقتی می‌رفتی تو دفترش از پشت میز بلند می‌شد: بفرمایید خواهش می‌کنم. اون یعنی کجاست؟ این آدما کجا رفتن؟ چی شدن؟ داستانشون به کجا کشید؟ اگه آرمینای دوازده سال پیش من رو امروز می‌دید، چی فکر می‌کرد...؟

فکر کنم... فکر کنم ذوق‌زده می‌شد. شگفت‌زده می‌شد. «تو تونستی!» «بهش رسیدی!» «به همه‌شون رسیدی!» «هیچکدوم رو ول نکردی!» کتاب نوشتی، کتاب چاپ کردی، باز نوشتی، باز چاپ می‌کنی. مهاجرت کردی. مدرکت رو از دانشگاهت تو کانادا گرفتی. مهسا رو آوردی اینجا. دارید با هم زندگی می‌کنید! همه‌ی اینا! «تو همه‌ش رو تونستی!» فکر کنم آرمینای الان... بلندپروازانه‌ترین آرزوهای آرمینای دوازده سال پیش بود.

و این برای شروع امروز کافیه. :)
‌‌‌
💘49😭87❤‍🔥7🍾4👍2🍓1
Forwarded from برای رها
بچه‌ها کتابم روی طاقچه قرار گرفته و تخفیف خوبی خورده. فرصت خوبیه که اگر دوست داشتین بخونینش.
24
15💔1
شما فکر می‌کنید این خیلی خوبه که پارتنرتون نان‌باینری باشه، مثلاً خط‌چشمتون رو می‌گیره براتون خط‌چشم بکشه و هم‌زمان بلده کرواتتون رو ببنده. ولی بعد از تعدادی تلاش ناموفق برای کشیدن خط‌چشم صداش در میاد: «وای چقدر خط‌چشم کشیدن سخته!» و توضیح می‌ده چه‌شکلی باید بکشید که چطوری بشه (که شما بلد نیستید و کنکله)، و بعدم که میاد کروات رو ببنده دو ثانیه همین‌طوری خیره نگاهتون می‌کنه: «از روبه‌رو بلد نیستم که.» تهشم برمی‌داره برای خودش می‌بنده، می‌ده شما بذاری دور گردنت. اونم خراب می‌شه، کنارت وایمیسه شدو می‌کنه تا ببنده کروات رو. در نتیجه از لحاظ فنی نه با خط‌چشم به جایی رسید، نه کروات خیلی نقطه‌ی قوتش بود. صرفاً بهم گفت چی رو چطوری و چه‌رنگی بپوشم.

ولی امشب رفتیم بیرون و دوستامون اینطوری بودن که «چه خوش‌تیپ شدی!» و من مفتخر اعلام کردم: «مهسا بهم لباس پوشونده.🤭»
پس فکر کنم نهایتاً من برد کردم.
4317🦄10❤‍🔥1
14💔3
دیروز به تراپیستم گفتم: «چند وقت پیش یه ویدیویی دیده بودم از میشل اوباما، می‌گفت ملت می‌گن ازدواج پنجاه‌پنجاهه. نیست. یه روزایی من هفتادم، اون سی. یه روزایی اون هشتاده، من بیست درصدش رو میارم. ازدواج کامل کردن این درصدهاست. و من فکر می‌کنم این چیزیه که مهمه ما یاد بگیریم. که ارتباط لزوماً پنجاه پنجاه نیست. عیبی نداره، یه روزایی تو ده درصد میاری، من نود درصد می‌ذارم. یه روزایی من صفرم، تو صد باش. مهم اینه که من هر روز تو رو انتخاب می‌کنم. روزهایی که سی درصدی، روزهایی که صد درصدی، من همه‌ی اینا رو انتخاب می‌کنم. اینه که مهمه. این که من هرروز تو رو انتخاب می‌کنم، هرچند درصدی که بیاری و بذاری توی این رابطه. من اون درصدها رو کامل می‌کنم، و می‌دونم تو هم درصدهای من رو کامل می‌کنی.»
62👍5💘2🔥1🙏1🦄1
امروز مقدار زیادی نویسنده‌بودگی دارم. چون روزهای اوله و مهسا مدام خوابه و دردش زیاده، امروز و فردا رو گفتم نمی‌رم سر کار و از خونه کار می‌کنم (یا نمی‌کنم🤡). پس امروز رو می‌شینم به کارهام می‌رسم. شامل:
. ترجمه‌ی نامقدس رو چک کنم و اگه شد نهایی کنم و بفرستم.
. فصل جدیدی رو که نوشتم بخونم و ویرایش کنم.
. دو تا فصل از کتاب یکی از بچه‌ها رو باید بخونم، اون رو برم سراغش.
چهار. یه نامه‌ی دیگه باید بنویسم و یه کار دیگه رو باید شروع کنم، که اگه بشه امروز عالی می‌شه.

جز اون برای خونه ناهار و شام می‌خوایم، جاروبرقی و شیرموز درست کنم و وان رو تمیز کنم و اگر بشه هم برای خودم هم برای مهسا یه سری کار اپلای کنم، روزم کامله.
برم بیام ببینم چند تا تیک می‌زنم. :)
223🙏2💘1
Flare and Fire
امروز مقدار زیادی نویسنده‌بودگی دارم.
این که کارهای متنوع مربوط به نوشتن داشته باشم، خوشحالم می‌کنه. امروز نصف روز داشتم با کتاب در دست نوشتنم ور می‌رفتم، نصف روز داشتم ترجمه‌ی کتاب بعدی‌م رو که قبلاًها چند فصل ازش نوشته بودم رو درست می‌کردم. هرکدوم برای پروژه‌های جدایی بودن؛ یه وقتی هم باید باز کنم این وسط که یه نگاه به جلد یک سازمان طراحی بندازم و چند تا جمله ازش دربیارم برای یه سری از شخصیت‌ها. و اینا خوشحالم می‌کنن. هرچی میام و می‌رم، می‌رم سر کلاس، می‌رم سراغ کارهای تخصصی‌تر، درباره‌ی هوش مصنوعی و ماشین لرنینگ و کد حرف می‌زنم و درس می‌دم، باز ته روز، همینه. این نوشتنه که زنده‌م می‌کنه. نوشتنه که حاضرم زندگی‌م رو براش بذارم. حاضرم زندگی‌م رو بگیره. آدم اینطوری می‌فهمه عاشق چیه دیگه، نه؟
امیدوارم... امیدوارم امسال ازش بیشتر تو زندگی‌م باشه. و امیدوارم اگر شما هم می‌دونید چیه که می‌خواید به‌خاطرش پنج صبح بیدار شید و دو صبح بخوابید، زندگی‌تون پر شه ازش. :)
❤‍🔥14🔥2🙏1
Flare and Fire
این که کارهای متنوع مربوط به نوشتن داشته باشم، خوشحالم می‌کنه. امروز نصف روز داشتم با کتاب در دست نوشتنم ور می‌رفتم، نصف روز داشتم ترجمه‌ی کتاب بعدی‌م رو که قبلاًها چند فصل ازش نوشته بودم رو درست می‌کردم. هرکدوم برای پروژه‌های جدایی بودن؛ یه وقتی هم باید باز…
الانم بشینم برای فصل بعد یادداشت‌هام رو مرتب کنم.

+ بالش بغلی داره شهر خرس می‌خونه، تو نقطه‌ای مرگبار رهاش کرده و نمی‌خونه من استرس دارم.🚶🏻‍♀️
++ این وسط دو صفحه یه بارم فحشش رو من می‌خورم: «اینم مثل توئه! چرا نمی‌گید کی قراره چی بشه، چی شده، چی می‌شه! این مسخره‌بازیا چیه! اه!»
من طفلک.🚶🏻‍♀️

#home
🦄15