Penumbra
Imma go do my hand studies now💃🏻
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
این ویدیو تنها شامل واگویههای شخصی من، نمایش انواع چای عجیبوغریب که از David's Tea خریداری شده، و کمی افکت دود از سمت مهساست و هیچ ارزش مادی یا معنوی دیگری ندارد.🤝🏼
صبح جمعهتون بهخیر.✨
+ اگر میخواید اسم چایها رو ببینید، تو همین تلگرامتون ویدیو رو سروته کنید. من فکر کردم وقتی برای خودم تغییر دادم کلاً تغییر کرد، نگو فقط برای من عوض شده.👹
صبح جمعهتون بهخیر.✨
+ اگر میخواید اسم چایها رو ببینید، تو همین تلگرامتون ویدیو رو سروته کنید. من فکر کردم وقتی برای خودم تغییر دادم کلاً تغییر کرد، نگو فقط برای من عوض شده.👹
❤14
باید دو تا ایمیل مهم بزنم که چیزهایی نیاز دارن و اون چیزها رو باید بشینم آماده کنم. یه متن مهمتر باید بنویسم، و کامنتهای بهنام روی یه متن دیگهای باید چک کنم. همه کارهای خیلی مهم. ولی دلم میخواد اول بنویسم. پس بیاید، این لینک جم اسپاتیفایام. من این صحنه رو مینویسم تموم میکنم، و میرم سر کارهای جدیترم.
بذار اول یادمون بیاد عاشق چی بودیم که حاضر شدیم این مسیر سخت رو بریم. :)
بذار اول یادمون بیاد عاشق چی بودیم که حاضر شدیم این مسیر سخت رو بریم. :)
👍2
Flare and Fire
مثل آن که وقتی در حال سقوطی، ناگهان دستآویزی بیابی و به آن چنگ بیندازی. ارتشی وحشی از امید بیرحمانه هجوم بیاورد و قوم غاصب وحشت را بتاراند. قلبت هنوز سرزمینیست جنگزده در آن سپیدهدم پس از آخرین نبرد، ولی خورشید به سرزمینهای آزاد طور دیگری میتابد. #سازمان_طراحی…
Audio
امروز داشتم به مهسا میگفتم ما طور دیگهای مینویسیم. ما طور دیگهای میخونیم. کلمات، جملات برای ما معناهای دیگهای دارن. من فکر نمیکنم هرکسی بتونه این جمله رو بخونه، که «خورشید به سرزمینهای آزاد طور دیگری میتابد.» و همون چیزی رو احساس کنه که من. که ما.
خلاصه که... یکی از شمایان این تیکه از کتاب رو با صدای شگفتانگیز و زیباش خوند، دلم خواست بذارم اینجا. برای همهی ماهایی که اون سپیدهدم بعد از آخرین نبرد رو تصور میکنیم. :)
#سازمان_طراحی
@FlareAndFire
خلاصه که... یکی از شمایان این تیکه از کتاب رو با صدای شگفتانگیز و زیباش خوند، دلم خواست بذارم اینجا. برای همهی ماهایی که اون سپیدهدم بعد از آخرین نبرد رو تصور میکنیم. :)
#سازمان_طراحی
@FlareAndFire
❤18🔥2🤓2👍1👌1🕊1
[مکالمهی آخر شب. مکان: خونه. وضعیت: "او" سرما خورده و دارم براش بخور پونه و آویشن آماده میکنم. پونهی خشک و رزماری و آویشن ریختم توی قابلمهی کوچیک توی آب منتظرم جوش بیاد که ببرم براش زیر پتو.]
من *بالای سر قابلمه، درحالیکه دارم متفکرانه به پونههای خشک روی آب نگاه میکنم*: قاشق بیارم همشون بزنی؟
مهسا از توی اتاق: نه.
من همچنان خیره به پونههای خشک: خودم نباید همش بزنم؟
مهسا: نه.
من: پونهها رو غرق نکنم توی آب؟
مهسا: نه بابا ول کن!
...
دو دقیقهی بعد، من از توی آشپزخونه با صدای بلند: به حرفت گوش ندادم!🤸🏻♂️
مهسا: مرسی.😐
من پای گاز مشغول غرق کردن پونهها با جدیت تمام، زیرلبی: زن زیبا بود در این زمونه بلا...💃🏻 خونهای بیبلا هرگز نمونه خدا...🕺🏻
#قصههای_ما 🤭
من *بالای سر قابلمه، درحالیکه دارم متفکرانه به پونههای خشک روی آب نگاه میکنم*: قاشق بیارم همشون بزنی؟
مهسا از توی اتاق: نه.
من همچنان خیره به پونههای خشک: خودم نباید همش بزنم؟
مهسا: نه.
من: پونهها رو غرق نکنم توی آب؟
مهسا: نه بابا ول کن!
...
دو دقیقهی بعد، من از توی آشپزخونه با صدای بلند: به حرفت گوش ندادم!🤸🏻♂️
مهسا: مرسی.😐
من پای گاز مشغول غرق کردن پونهها با جدیت تمام، زیرلبی: زن زیبا بود در این زمونه بلا...💃🏻 خونهای بیبلا هرگز نمونه خدا...🕺🏻
#قصههای_ما 🤭
❤39🤣18🍓3🦄2🐳1💘1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
امروز صبح یکی از دوستامون دو تا شهر اونورتر میخواست دفاع تمرینی داشته باشه. مهسا از دیشب حالندار بود و امروزم نتونست بیاد، پس تنهایی رفتم و تو راه برگشت رفتم خرید، شلغم و پرتقال و هویج که سوپ درست کنم و آبپرتقال بگیرم براش. از سوپرمارکت که درومدم، اسپاتیفای یهو این آهنگ رو آورد و خب... نمیشد فیلم نگیرم. برگشتم خونه، داشتم فیلم رو نگاه میکردم، یهو گفت: «نیست که.» گفتم چی؟ گفت Ocean between us. لبخند زدم. «برای همین فیلم گرفتم.»
برای امروز. روزی که سرما خورده، دیگه یه اقیانوس بینمون فاصله نیست و من میتونم تو راه برگشت مسیرم رو کج کنم و برم براش پرتقال و شلغم بخرم. :)
#home
برای امروز. روزی که سرما خورده، دیگه یه اقیانوس بینمون فاصله نیست و من میتونم تو راه برگشت مسیرم رو کج کنم و برم براش پرتقال و شلغم بخرم. :)
#home
😭28💘9❤3❤🔥2👍2😱1🤗1
Flare and Fire
#home
بیحال بودم و مریض، بچه مجبور شد سرعتی یه چیزی سرهم کنه. بهش خندیدم که white people food عه. ولی خب ضمناً داشتیم فیلم غیرجالبی میدیدیم که بهترین قسمت اون فیلم برای من ترکیب این غذا با ماست اسفناجش بود، بنابراین اونقدری در جایگاه گله و شکایت نیستم گمونم.
#home
#home
😍26❤8💘3⚡1🍓1💅1
بتنینوشت
ولی هر دفعه مهمون داریم از دستپخت من خیلی تعریف میشه و من خوشوم میاد.
این اشتباه استراتژیک رو مرتکب شد مجدداً (از سر ناچاری) که من رو تنها فرستاد خرید دنبال لازانیا و Heavy Cream. من رفتم اونجا دربهدر این Heavy Cream، اولش سؤالم این بود که Heavy Cream یا Heavy Cheese. از یه کارمندی پرسیدم اونجا که کدوم رو داره، رفت یکی دیگه رو بیاره کمکم کنه. پسره که اومد من پای تلفن با مهسا بودم: «این یا اون؟» و قطع کردم، طرف منو برد جلوی خامههای مختلف و خامهی زدهشدهی سیوسه درصد نشونم داد. پرسیدم با این میشه سس درست کرد؟ گفت you might need to make another call. زنگ زدم پرسیدم چند درصد و اینا انقدر درصد دارن. بعد که قطع کردم، به پسره گفتم sorry my partner does all the cooking and everything...
پسره گفت Oh you're just the muscle.
من: Yeah... I'm just the muscle.🚶🏻♀️
بعد برگشتم خونه مفتخرانه در یه شیشه رو که خودم قبلاً محکم بسته بودم باز کردم توش اسموثی بریزم و احساس مفید بودن کردم.😎
پسره گفت Oh you're just the muscle.
من: Yeah... I'm just the muscle.🚶🏻♀️
بعد برگشتم خونه مفتخرانه در یه شیشه رو که خودم قبلاً محکم بسته بودم باز کردم توش اسموثی بریزم و احساس مفید بودن کردم.😎
🤣44😭3❤2👍2💘2
فیلسوف مرده
چه حسی داری فصل اول رو با دوستهات دیدی که الآن دیگه ایران نیستن؟
عوضش دوستت اومده اینجا، با پارتنرش آرکین دیده و پارتنرش (Being very gay) بسیار به وای علاقهمند بوده، تو هر سکانس از هر زاویه بررسی کرده شخصیت رو، و به دوستت یه جور دیگهای خوش گذشته.🥰
🌚5🍓2💘2👍1
Flare and Fire
من: Yeah... I'm just the muscle.🚶🏻♀️
بعد اون سری تو Girls Night خیلی جدی داشتم میپرسیدم از دوستامون که مردهای شما تو خونه موقع مهمونیها چیکار میکنن؟ خب تو چیکار میکنی آرمینا جون؟ همون. جاروبرقی میکشن و وسیله جابهجا میکنن و در شیشهها رو باز میکنن.💀
🗿16😭5💘2🐳1
اتفاق غمانگیز این بود که هندزفریم رو جا گذاشتم و نشد آهنگ گوش کنم سازمان بنویسم. ولی اتفاق خوشحالکننده این بود که مانگا همراهم بود، پس تا رسیدن به محل کارم کف نمیکنم.🤝🏼
(چون آدم باید پیروزیهای کوچک رو توی زندگیش جشن بگیره.✨)
(چون آدم باید پیروزیهای کوچک رو توی زندگیش جشن بگیره.✨)
🍾22💘2
به دلیلی نامشخص، امروز صبح که پاشدم با ایمیل آیپدم کار داشتم، تصمیم گرفت برگرده به دهدوازده سال پیش. ایمیلهای «گزارش آز سیالات» و «نمرات درس شاسی و بدنه» و «ارائهی انتقال حرارت» و غیره. ایمیلهایی که ردوبدل شد بین من و همکلاسیهام که «تمرینهای سری اول سیستم سوخت» و «ترجمهی دیزل» و غیره. این وسط یه سری ایمیل با معلم آیلتسم اون موقع که فکر کنم دو-سه جلسه رفتم و بعد قطع شد، هر هفته براش رایتینگ میفرستادم و تصحیح میکرد برمیگردوند. یه سری ایمیل به دانشجوهای یه دانشگاهی تو آمریکا که ازش دربارهی اساتید و دانشگاه و مهاجرت پرسیده بودم. یه سری ایمیل از جاهای دیگه و غیره.
همهی اون دوران یهو تو قالب چهار تا دونه ایمیل پراکنده برگشت. خیلی عجیب بود. آرمینای دوازده سال پیش عجیب بود. مدل حرف زدنش، دغدغههاش، روزمرهش، اطرافیانش. وسط ایمیلها اسمهایی زنده شدن که اینطوری بودم که اوه. این. یعنی الان کجاست؟ یعنی داره چیکار میکنه؟ استاد راهنمایی که ردم کرد، چون حجابت فلان و سر کلاس کنار اون پسره نشسته بودی... حتی پسره رو هم یادمه. کیان. بچهی نازنینی بود. فکر کنم تو اینستا دیدم که رفته بود اروپا. شایدم اینجا بود. مطمئن نیستم، ولی ایران نبود. یه استاد راهنمای دیگه که توی دفتر مرکزی دانشگاه دفتر داشت و وقتی میرفتی تو دفترش از پشت میز بلند میشد: بفرمایید خواهش میکنم. اون یعنی کجاست؟ این آدما کجا رفتن؟ چی شدن؟ داستانشون به کجا کشید؟ اگه آرمینای دوازده سال پیش من رو امروز میدید، چی فکر میکرد...؟
فکر کنم... فکر کنم ذوقزده میشد. شگفتزده میشد. «تو تونستی!» «بهش رسیدی!» «به همهشون رسیدی!» «هیچکدوم رو ول نکردی!» کتاب نوشتی، کتاب چاپ کردی، باز نوشتی، باز چاپ میکنی. مهاجرت کردی. مدرکت رو از دانشگاهت تو کانادا گرفتی. مهسا رو آوردی اینجا. دارید با هم زندگی میکنید! همهی اینا! «تو همهش رو تونستی!» فکر کنم آرمینای الان... بلندپروازانهترین آرزوهای آرمینای دوازده سال پیش بود.
و این برای شروع امروز کافیه. :)
همهی اون دوران یهو تو قالب چهار تا دونه ایمیل پراکنده برگشت. خیلی عجیب بود. آرمینای دوازده سال پیش عجیب بود. مدل حرف زدنش، دغدغههاش، روزمرهش، اطرافیانش. وسط ایمیلها اسمهایی زنده شدن که اینطوری بودم که اوه. این. یعنی الان کجاست؟ یعنی داره چیکار میکنه؟ استاد راهنمایی که ردم کرد، چون حجابت فلان و سر کلاس کنار اون پسره نشسته بودی... حتی پسره رو هم یادمه. کیان. بچهی نازنینی بود. فکر کنم تو اینستا دیدم که رفته بود اروپا. شایدم اینجا بود. مطمئن نیستم، ولی ایران نبود. یه استاد راهنمای دیگه که توی دفتر مرکزی دانشگاه دفتر داشت و وقتی میرفتی تو دفترش از پشت میز بلند میشد: بفرمایید خواهش میکنم. اون یعنی کجاست؟ این آدما کجا رفتن؟ چی شدن؟ داستانشون به کجا کشید؟ اگه آرمینای دوازده سال پیش من رو امروز میدید، چی فکر میکرد...؟
فکر کنم... فکر کنم ذوقزده میشد. شگفتزده میشد. «تو تونستی!» «بهش رسیدی!» «به همهشون رسیدی!» «هیچکدوم رو ول نکردی!» کتاب نوشتی، کتاب چاپ کردی، باز نوشتی، باز چاپ میکنی. مهاجرت کردی. مدرکت رو از دانشگاهت تو کانادا گرفتی. مهسا رو آوردی اینجا. دارید با هم زندگی میکنید! همهی اینا! «تو همهش رو تونستی!» فکر کنم آرمینای الان... بلندپروازانهترین آرزوهای آرمینای دوازده سال پیش بود.
و این برای شروع امروز کافیه. :)
💘49😭8❤7❤🔥7🍾4👍2🍓1
Forwarded from برای رها
بچهها کتابم روی طاقچه قرار گرفته و تخفیف خوبی خورده. فرصت خوبیه که اگر دوست داشتین بخونینش.
❤24