This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بر طبل شادانه بکوب!
+ واقعاً جونم رو بالا آوردن. از نشیمنگاه تا گردنم همهجام درد میکنه انقدر متمرکز و منقبض نشستم این تیکه رو تموم کنم. خواهشمندم گیفهای جشن و پایکوبی خود رو بندازید این زیر، تقدیمی درگاه خدایان عادل داستانها که یاری رسوندند بالاخره این صحنهی کوفتی جمع شه.😭
+ واقعاً جونم رو بالا آوردن. از نشیمنگاه تا گردنم همهجام درد میکنه انقدر متمرکز و منقبض نشستم این تیکه رو تموم کنم. خواهشمندم گیفهای جشن و پایکوبی خود رو بندازید این زیر، تقدیمی درگاه خدایان عادل داستانها که یاری رسوندند بالاخره این صحنهی کوفتی جمع شه.😭
🍾22🤣2
خب، حالا که نوشتنم تموم شد، بیام اینجا هم یه چیزی بگم و برم.
من توی چنل یکی دو تا آرتیست هستم که کارهاشون رو میذارن گاهی و دربارهش حرف میزنن و اینا. قبلاً هم برای کوارتت یا کلاً کارای من آرت زده بودن. آیدیهاشون رو دارم و هرازگاهی میرم بهشون میگم چقدر از کاراشون خوشم میاد، یا چقدر خوشحالم کرده فلان یا بهمان کاری که زدن. خواستم بگم که... این مهمه. بهعنوان آدمی که خودش خیلی انرژی میگیره از این که آدما بیان نه این که اصلاً از کارم تعریف کنن، بیان برای ابراز هیجان و علاقه، میخوام بگم یه چیز سادهی اینطوری، یه یادآوری این که «ببین من از آرتت خیلی خوشم میاد!» یا «فلان کاری که کردی بهنظرم خیلی باحال بود!» واقعاً انرژی مضاعفی به آدم میده. یه روزایی بوده که دقیقاً همون لحظه که داشتم فکر میکردم اصلاً چرا دارم مینویسم، یا چقدر این شخصیت مزخرف و زبالهست، یکی یه حرفی زده که کل روز :) شکلی بودم، هی میرفتم میومدم به مهسا میگفتم: «فلانی گفت اینطور!» و با خودم میخندیدم. :)) در این حد میخوام بگم.
از اونور هم، باز بهعنوان آدمی که خیلی تو موقعیتی بوده که سرد برخورد شده، یا بیاعتنایی شده به هیجانی که داشته برای اشتراک هنرش، این رو هم میدونم که آدم یهو به خودش و کارش و کل زندگیش شک میکنه. حتی وقتی میدونی توی یه زمینهی بهخصوصی خوبی. مثلاً من نود درصد موارد میدونم شخصیتهای زنده و جذابی دارم، ولی باز یه رفتاری میبینم که... میدونید؟ آدم دلسرد میشه.
بخوام خلاصه کنم دوستان، هنرمندها (من نویسندهها رو هم در این دسته میچپونم👹) منتال درستی ندارن.💁🏻♀️ لطفاً با هنرمندهای اطرافتون با مهربونی برخورد کنید و گاهی راهتون رو کج کنید تا به هنرمند محبوبتون که یه چنل سینفره داره و برای دل خودش و شما آرت میذاره، بگید چقدر کارهاش ذوقزدهتون میکنه. چون مهمه.
راستش رو بخواید، تهش، اینه که برای آدم مهمه.
من توی چنل یکی دو تا آرتیست هستم که کارهاشون رو میذارن گاهی و دربارهش حرف میزنن و اینا. قبلاً هم برای کوارتت یا کلاً کارای من آرت زده بودن. آیدیهاشون رو دارم و هرازگاهی میرم بهشون میگم چقدر از کاراشون خوشم میاد، یا چقدر خوشحالم کرده فلان یا بهمان کاری که زدن. خواستم بگم که... این مهمه. بهعنوان آدمی که خودش خیلی انرژی میگیره از این که آدما بیان نه این که اصلاً از کارم تعریف کنن، بیان برای ابراز هیجان و علاقه، میخوام بگم یه چیز سادهی اینطوری، یه یادآوری این که «ببین من از آرتت خیلی خوشم میاد!» یا «فلان کاری که کردی بهنظرم خیلی باحال بود!» واقعاً انرژی مضاعفی به آدم میده. یه روزایی بوده که دقیقاً همون لحظه که داشتم فکر میکردم اصلاً چرا دارم مینویسم، یا چقدر این شخصیت مزخرف و زبالهست، یکی یه حرفی زده که کل روز :) شکلی بودم، هی میرفتم میومدم به مهسا میگفتم: «فلانی گفت اینطور!» و با خودم میخندیدم. :)) در این حد میخوام بگم.
از اونور هم، باز بهعنوان آدمی که خیلی تو موقعیتی بوده که سرد برخورد شده، یا بیاعتنایی شده به هیجانی که داشته برای اشتراک هنرش، این رو هم میدونم که آدم یهو به خودش و کارش و کل زندگیش شک میکنه. حتی وقتی میدونی توی یه زمینهی بهخصوصی خوبی. مثلاً من نود درصد موارد میدونم شخصیتهای زنده و جذابی دارم، ولی باز یه رفتاری میبینم که... میدونید؟ آدم دلسرد میشه.
بخوام خلاصه کنم دوستان، هنرمندها (من نویسندهها رو هم در این دسته میچپونم👹) منتال درستی ندارن.💁🏻♀️ لطفاً با هنرمندهای اطرافتون با مهربونی برخورد کنید و گاهی راهتون رو کج کنید تا به هنرمند محبوبتون که یه چنل سینفره داره و برای دل خودش و شما آرت میذاره، بگید چقدر کارهاش ذوقزدهتون میکنه. چون مهمه.
راستش رو بخواید، تهش، اینه که برای آدم مهمه.
🍾20❤12❤🔥1👍1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
«یعنی زوج محبوبمون کاستوم هالووین کاپلی نمیپوشن؟🥺»
یه طرف زوج محبوبشون که تا وقتی ایران بود آیرنمن و فلان میشد:
یه طرف زوج محبوبشون که تا وقتی ایران بود آیرنمن و فلان میشد:
🤣33😍19❤3🍾2💅2🐳1😭1💘1
Forwarded from What I See
دوست دارم برای خودم یه "خونه" داشته باشم، کتابخونه داشته باشم، پادکست گوش بدم، سفر برم، برای اخر هفتههام برنامه ریزی کنم، سوار ماشینم بشیم و برم اون جاده خلوت و جذابی که نزدیکیای شهر پیدا کردم یه دوری بزنم و موزیک گوش بدم؛ فیلم خوب ببینم، احساس تعلق کنم، پول خوب دربیارم و نگران اینکه یهو دندونم درد بگیره نباشم، دلم میخواد زورم برسه به این زندگی؛ حداقل بتونم دوتا مشت هم توی این رینگ کوفتی پرتاب کنم. دلم میخواد دلم برای برگشتن به کار تنگ بشه. وقتی سرکارم دلم برای خونه تنگ بشه. دلم میخواد سگ و گربه داشته باشم و "تا جوونم" بچهدار بشم. میفهمی؟ تا دیر نشده.
👍21❤3💔1
Forwarded from بلو ماری 🌊
قرار بود مثل آدم زندگیمون رو بکنیم، جبر و ظلم باعث شد زنان جنگجو و شجاعی باشیم.
💔28😭4
چی بگم آقای قاضی، ما فقط میخواستیم صبح شنبه ساعت شیش که داریم میریم سر کار، قبلش پارتنرمون رو که خوابه ببوسیم بهش بگیم عاشقشیم، اونم انقدر خوابالو باشه که هیچی نفهمه. این بود که مهم بود. همین که قبل از این که بری سر کار پارتنرت رو ببوسی برای ما مهم بود. برای دنیا مهم بود. میگیرید چی میگم؟
دنیا با بوسههای خوابالودهی قبل از رفتن وقتی امید برگشتن هست، جای بهتری میشد آقای قاضی.
دنیا با بوسههای خوابالودهی قبل از رفتن وقتی امید برگشتن هست، جای بهتری میشد آقای قاضی.
💔47💘6👍3
کارتون ویوو رو دیدیم امروز. داشتم فکر میکردم چقدر شبیه زندگیه. یا نمیدونم. زندگی شبیه یه نوازندهی خیابونیه که یه گوشهای وایساده و داره قشنگترین آهنگش رو میزنه و میخونه. یه سریا میرن وسط شروع میکنن تنهایی رقصیدن، یه سریا رو یکی دیگه باید بکشونه وسط و فقط دونفره بلدن برقصن. یه سریا وایمیسن اونا رو تماشا میکنن و لبخند میزنن و لذت میبرن. یه سریا با عجله که رد میشن، یه پولی میندازن و فکر میکنن اینطوری از اون هنر قدردانی کردهن، حتی اگر وقتش رو نداشتهن که بهش گوش بدن. بعضیا هم شروع میکنن باهاش خوندن، یه چیزی بهش اضافه میکنن. یه عده هم که از سمت دیگهی خیابون رد میشن. شایدم اون سمت چهارراهن. صدای آهنگ رو میشنون. اونایی رو که دارن میرقصن و میخونن یا ایستادن به تماشا رو میبینن. بعضیاشون راهشون رو کج میکنن میان اینور. بعضیا همونور وایمیسن، دوبهشک این که ارزشش رو داره بهخاطرش از خیابون رد شن و دیر برسن؟ بعضیا هم سر تکون میدن: حیف. امروز نشد. شاید فردا. حق دارن، شانسشون با اونی یکی نیست که پنجرهی اتاقش درست رو به این اجرای خیابونی باز میشه. زندگی هم که حداقل جوان خاورمیانهای میدونه شانسه. ولی آهنگ قشنگی میزنه. شاید آدم بتونه از اونور چهارراه هم زیرلب باهاش بخونه. شاید فردا. شاید یه روزی.
و تو از خودت میپرسی: «یعنی من کدومم؟»
و تو از خودت میپرسی: «یعنی من کدومم؟»
💔26💘2👍1
اولش نشسته بودم داشتم فایل جلد دو رو که بالاخره از ارشاد با «اخطار نهایی» مجوز گرفته بود تندتند نگاه میکردم ببینم سر بچهم چی اومده (خبر خوب! تقریباً هیچ صحنهی مهمی دست نخورده! *پرتاب مشتها در هوا*) و خب این وسطها بعضاً گذری چشمم به یه جملهای میخورد. سرم رو یهو آوردم بالا به مهسا گفتم: «آقا این جلد دو چه چیز پر انگستیه! هر جملهی رندمی به چشمم میخوره جیگرم در میاد. :/» وسط جملهم پرید با نیشوکنایهای که قرار گذاشته بودیم قلمرو من باشه گفت: «چقدر جالب! نه؟! خیلی جالبه!»😒
من تصمیم گرفتم بزرگوارانه نادیدهش بگیرم و ادامه بدم به کارم. اساساً اومده بودم بخش آخر جلد سه رو براش پیدیاف کنم بفرستم. گفتم حالا تا اینجا اومدم فصل آخرم تا جایی که نوشتم اضافه کنم به فایل کلی جلد سه (هر بخش رو توی فایل جدا مینویسم که سنگین نشه). اضافه کردم و از اونجا که امروز داشت میگفت فلان کارو نکن مسئلهی حجم کتابته و من میگفتم نه بابا جلد سه حجمش کمه، رفتم ببینم چند کلمه شده. جملهم اینطوری شروع شد: «خب نه ببین این الان صدوهفتادهزار کلمه... هولی فاک صدوهفتاد هزار کلمه خیلیه ها!» دادش درومد که: «ما میدونیم! تو هم میدونی؟!» من جدی توضیح دادم: «جلد دو کوارتت آخه صدونودهزار کلمه بود مثلاً!» و اون مصرانه تکرار کرد: «ما میدونیم!»
خلاصه که... این پست رو میذارم اول جهت این که بگم جلد دو مجوز گرفته، یوهو، و بعد برای آن گروهی از شمایان که مدتهاست دمپایی پرت نکردهید سمتم و دوست دارید از پشت جری دمپاییهاتون رو پرت کنید.🚶🏻♀️
من تصمیم گرفتم بزرگوارانه نادیدهش بگیرم و ادامه بدم به کارم. اساساً اومده بودم بخش آخر جلد سه رو براش پیدیاف کنم بفرستم. گفتم حالا تا اینجا اومدم فصل آخرم تا جایی که نوشتم اضافه کنم به فایل کلی جلد سه (هر بخش رو توی فایل جدا مینویسم که سنگین نشه). اضافه کردم و از اونجا که امروز داشت میگفت فلان کارو نکن مسئلهی حجم کتابته و من میگفتم نه بابا جلد سه حجمش کمه، رفتم ببینم چند کلمه شده. جملهم اینطوری شروع شد: «خب نه ببین این الان صدوهفتادهزار کلمه... هولی فاک صدوهفتاد هزار کلمه خیلیه ها!» دادش درومد که: «ما میدونیم! تو هم میدونی؟!» من جدی توضیح دادم: «جلد دو کوارتت آخه صدونودهزار کلمه بود مثلاً!» و اون مصرانه تکرار کرد: «ما میدونیم!»
خلاصه که... این پست رو میذارم اول جهت این که بگم جلد دو مجوز گرفته، یوهو، و بعد برای آن گروهی از شمایان که مدتهاست دمپایی پرت نکردهید سمتم و دوست دارید از پشت جری دمپاییهاتون رو پرت کنید.🚶🏻♀️
🍾36❤4👍2😱2🕊1💘1