This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
اونجاییش که میگه اگه یکی خودش رو ببینه چی؟ اگه به یکی کمک کنه چی؟ اگه یکی رو تسکین بده چی؟ «اگه نویسندهی محبوب یکی بشی چی؟» فقط نویسنده نشیم، نویسندهی محبوب کسی باشیم. تو دنیایی که پره از نویسنده، پر از خدایان بزرگ و کوچک، تو خالق محبوب کسی باشی. کسی منتظر کتاب بعدی تو باشه. تو دنیای کسی رو روشن کرده باشی و کسی با کلمات تو گمشدهای رو پیدا کرده باشه. گمشدهای که فقط دوباره و دوباره لای کلمات تو پیدا میشه. میدونید چقدر بزرگه؟ این همه کلمه. این همه داستان. این همه دنیا. و تو اون گمشده رو به صاحبش برگردوندی.
«اگه نویسندهی محبوب یکی بشی، چی؟»
برای هرکس که امروز نیاز داره به این رؤیا فکر کنه.
+ من هیچوقت دلم نخواست نویسندهی بزرگی بشم. یا معروف باشم. یا برندهی جایزهای مسابقهای چیزی باشم. من همیشه دلم میخواست یکی بیاد بگه تو نویسندهی محبوب منی. یکی بیاد بگه من تاریک بودم، من یه چیزی رو گم کرده بودم، تو برام پیداش کردی. من زخمی بودم، لابهلای صفحات کتاب تو خونه پیدا کردم و ساکن شدم و ترمیم شدم. تو. هیچکس دیگهای نه. تو یه روزی منو نجات دادی.
این چیزیه که من از نوشتنم میخوام...
«اگه نویسندهی محبوب یکی بشی، چی؟»
برای هرکس که امروز نیاز داره به این رؤیا فکر کنه.
+ من هیچوقت دلم نخواست نویسندهی بزرگی بشم. یا معروف باشم. یا برندهی جایزهای مسابقهای چیزی باشم. من همیشه دلم میخواست یکی بیاد بگه تو نویسندهی محبوب منی. یکی بیاد بگه من تاریک بودم، من یه چیزی رو گم کرده بودم، تو برام پیداش کردی. من زخمی بودم، لابهلای صفحات کتاب تو خونه پیدا کردم و ساکن شدم و ترمیم شدم. تو. هیچکس دیگهای نه. تو یه روزی منو نجات دادی.
این چیزیه که من از نوشتنم میخوام...
❤14🕊3👍1
𝖢𝖺𝗋𝗉𝖾𝖣𝗂𝖾𝗆.
I'm in charge of making things up. She's in charge of everything else. - Fredrik Backman
کمد لباسهای خودش رو مرتب کرده، بعد ازم پرسید تو توی دراورت چی داری؟ و داشت فکر میکرد خب اینطوری میشه مرتبشون کنیم شلوارا رو بذاریم یه جا، لباسا رو یه جا، اون باکسه که داری کیفها رو میچینیم توش که من گفتم: «خب کیفها همینطوری کف کمد هستن دیگه.» یه لحظه مکث کرد، یه نفس عمیق کشید، گفت: «تو فقط بگو باشه.» و ادامه داد به توضیح برنامههاش برای مرتبکردن خونه. تهش پرسید توی اون یکی باکسه چی داری؟ گفتم همه کلاه شالگردنهام رو ریختم رو هم. مجدد چند ثانیه بهم خیره شد، قبل از این که چیزی بگه خودم گفتم: «ببین من فقط بلدم بنویسم، قشنگم، و تو دوستم داری. هیچ استعداد دیگهای ندارم. مسئول همه چیزای دیگه تویی.»
خواستم فقط بگم بله آقای بکمن، منم همینطور. فقط امیدوارم شما هم بدونید همسرانمون چندان خوشحال نیستن از این مسئله.🚶🏻♀️
خواستم فقط بگم بله آقای بکمن، منم همینطور. فقط امیدوارم شما هم بدونید همسرانمون چندان خوشحال نیستن از این مسئله.🚶🏻♀️
😭36💘13😍4❤1🥰1🍾1🦄1
Flare and Fire
کمد لباسهای خودش رو مرتب کرده، بعد ازم پرسید تو توی دراورت چی داری؟ و داشت فکر میکرد خب اینطوری میشه مرتبشون کنیم شلوارا رو بذاریم یه جا، لباسا رو یه جا، اون باکسه که داری کیفها رو میچینیم توش که من گفتم: «خب کیفها همینطوری کف کمد هستن دیگه.» یه لحظه…
ولی ببینید دوستان، امروز صبح خواب بودیم. یعنی من خواب بودم، "او" داشت تو گوشیش سریال میدید و منم بغل کرده بود. برگشتم یه نگاه خیلی ازخودراضیِ 😏طوری بهش کردم، دوباره خوابیدم. گفت چیه؟ گفتم چهارده سال پیش فکرشو میکردی چهارده سال دیگه با من اینجا باشی؟
عرضم اینه که زدنِ مخِ بچه باحالهی کلاس کم استعدادی نیست، بهخصوص اگر یارو اولش ازت منزجر بوده باشه.💁🏻♀️
عرضم اینه که زدنِ مخِ بچه باحالهی کلاس کم استعدادی نیست، بهخصوص اگر یارو اولش ازت منزجر بوده باشه.💁🏻♀️
🔥62❤🔥9
آخر شب از دورهمی برگشتیم، من اومدم اسم فصلهای «مردی به نام اُوه» رو برای لیام دربیارم یهو نشستم وسط هال به خوندنش. “او” اومد یه لیوان آب برداره بره آمادهی خواب شه. موقع رد شدنش خم شد سرمو بوسید و رفت.
و نمیدونم. من از زندگیم چیز بیشتری نمیخوام، جز این که وسط خونه بشینم، حواسم پرتِ کتابم، و “او” وقتی داره رد میشه بره تو اتاق خم شه سرمو ببوسه.
و نمیدونم. من از زندگیم چیز بیشتری نمیخوام، جز این که وسط خونه بشینم، حواسم پرتِ کتابم، و “او” وقتی داره رد میشه بره تو اتاق خم شه سرمو ببوسه.
❤83🥰7💘4❤🔥3
از مکالمات
من درحالیکه کلّ کمد رو ریختیم بیرون دنبال یه چیزی: «یعنی stability جمهوری اسلامی از stability کمد من بیشتره.»
مهسا: «اونجا حداقل با آدمکشی سیستم حفظ میشه، اینجا با آدمکشی هم سیستم حفظ نمیشه.»
من درحالیکه کلّ کمد رو ریختیم بیرون دنبال یه چیزی: «یعنی stability جمهوری اسلامی از stability کمد من بیشتره.»
مهسا: «اونجا حداقل با آدمکشی سیستم حفظ میشه، اینجا با آدمکشی هم سیستم حفظ نمیشه.»
🤣48🍾1
In the UpsideDown, you don't fall in love. You fly to love. It's not something that natural forces do for you, something that just happens. It's intentional. It's a constant effort. It takes time and energy and willpower. Yeah. I guess this is it. It takes willpower. In the UpsideDown, you don't fall in love passively. You'd fly to it, actively.
And look at us. We are upside down baby.
#قصههای_ما
And look at us. We are upside down baby.
#قصههای_ما
❤🔥46❤7😭2🦄1
Flare and Fire
آقا در این راستا حتی این رو بگم که امروز ما توی مال، توی هر مغازه، توی ماشین، در راه، هرجا که فکرش رو بکنید اونطوری که از آرمینا و جریش انتظار میره داشتیم جروبحث میکردیم و عمهی بنده یه جایی اون وسط گفت: «مثل این زن و شوهرا همهش دارن با هم بحث میکنن.🤣»…
بهروزرسانی #وضعیت دوستهای خیلی خوب، امروز که نشسته بودیم و من یهو بازوی “او” رو گاز گرفتم، عمه: «واااای میلاد (پسرعمهم) هم هی لپ وحیده (زنش) رو گاز میگیره طفلکی…😔»
ولی ما هنوز دو تا دوست خوبیم.🥰
ولی ما هنوز دو تا دوست خوبیم.🥰
🤣58🌚1🍾1🤓1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
اینو یکی از بچهها واسه من فرستاد و فقط خواستم بگم دیشب داشتیم با پادشاهم فیستایم حرف میزدیم و داشت ماگت رو ناز میکرد و نشونم میداد چطوری ولو شده، منم دوربین رو چرخوندم سمت جری که نمیدونم چرا اون لحظه اخم هم کرده بود خیلی جدی و عصبانی، شروع کردم خاروندن پشت گردنش گفتم: «اینم پیشی منه اینجا.»
و جری اگر کمتر گربه بود مطمئنم با خشونت به این حرکتم پاسخ میداد، ولی خب، داشتم پشت گردنش رو میخاروندم.💁🏻♀️
و جری اگر کمتر گربه بود مطمئنم با خشونت به این حرکتم پاسخ میداد، ولی خب، داشتم پشت گردنش رو میخاروندم.💁🏻♀️
❤28🤣4🌚3
I just witnessed the cutest middle grade gay crush, a bunch of girls giggling and whispering to their blushing friend “is that her?” while an older girl (short hairs, all black, headset, boots, hands in the pockets) was passing by, so I’m just done for the day.🥹
❤32🍾4🍓2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
روز شلوغی بود. ساعت کاریم اونقدری طولانی نبود، ساعت ده اینا از خونه رفتم بیرون و شیفتم تا یه ربع به شیش بود. ولی بعدش از کتابخونه ایمیل زدن که بیا کتابی که خواسته بودی آمادهست، برش دار، جری قرار بود شام درست کنه پرسید میشه سر راه سیر و پیازچه بخرم؟ و یه چیز دیگه هم توی فیسبوک پیدا کرده بود قرار بود برم پیکآپ کنم. گفتم این وسط برم مادر رو هم که خونهی داییم اینا بود بردارم برگردونم خونه، سر راه بانک هم برم و بنزینم بزنم و خلاصه هشت نُه رسیدم خونه. شام خوردیم، ماشین لباسشویی رو روشن کردیم، ظرفای شام رو گذاشتیم تو ماشین ظرفشویی اونم روشن کردیم، چایی دم کردیم و تا اون موقع کار لباسشویی تموم شده بود، لباسا رو انداختیم تو خشککن و نشستیم چایی دم بکشه.
الان چایی آمادهست. جری اونور نشسته داره کار میکنه، منم میخوام یه کم از این کتابم رو بخونم بعدش برم حموم و خواب. آخرِ شبِ خونگیای بود، دلم خواست بهخاطر همین یه لحظهش که "او" جلوم نشسته، چایی تازهدم کنار دستمه و کتاب جدید دستم، ثبتش کنم اینجا.
هشتگ هم بزنم که #قصههای_ما. :)
الان چایی آمادهست. جری اونور نشسته داره کار میکنه، منم میخوام یه کم از این کتابم رو بخونم بعدش برم حموم و خواب. آخرِ شبِ خونگیای بود، دلم خواست بهخاطر همین یه لحظهش که "او" جلوم نشسته، چایی تازهدم کنار دستمه و کتاب جدید دستم، ثبتش کنم اینجا.
هشتگ هم بزنم که #قصههای_ما. :)
❤45❤🔥5👍1
Forwarded from Loonyology(اسپویل مسافر و موهن) (Moony)
تو تسلیم نمیشی، نمیدونی چطور. ممکنه بمیری، چون هیج وقت از جنگیدن عقب نکشیدی.
اگر کتابها یا نوشتههای من رو خونده باشید، متوجه میشید که هرچقدر توصیف فیزیکی و حسی کم دارم، توصیف احساسیم گستردهست. صرفاً نمیگم این شخصیت غمگین بود، توضیح میدم انگار قلبش به بند نازکی بسته شده بود و کش میومد و اون رگ نازک هم کشیده میشد. حس میکرد قلبش واقعاً شیشهایه، واقعاً شکسته و حالا گوشههای شکستهش داره بدنش رو از درون پاره میکنه. صرفاً عاشق نیست، سرش رو طوری توی خم گردن معشوقش پنهان کرده انگار همهی اکسیژن جهان اونجاست و اگر فاصله بگیره، نفس کم میاره. صرفاً خوشحال نیست. صرفاً هیجانزده نیست. صرفاً یه احساس نیست، توصیفی از تمام چیزهاییه که داره توی بدنش رخ میده.
و اینا بهخاطر اینن که همیشه احساسات خودم رو کالبدشکافی میکنم. احساسات خودم رو کالبدشکافی میکنم، چون... فکر کنم اینطوری یاد گرفتم که بنویسم. کشف کنم دقیقاً هر احساسی چطوری حس میشه، و بعد همون رو بیارم توی کتابام. برای من هیچ احساسی فقط اون احساس نیست. فکر نکنم برای هیچ نویسندهای که واقعاً میتونه احساسات رو انتقال بده، باشه؛ نقطه اشتراک جرّاح خوب و نویسندهی خوب گمونم، فقط نویسندهها باید دستشون رو فرو ببرن توی زخمهای خودشون.
همه اینا رو گفتم که برسم به احساس این روزام. از وقتی "او" اومده و خونهمون کامل شده. دنبال ذوق بودم. یا خوشحالی. یا هیجان. نمیگم اینا نبود. وقتی کار تموم میشه، ذوق دارم که برگردم خونه. ذوق دارم که جاهای مختلفی رو با هم بریم، چیزهای مختلفی رو با هم امتحان کنیم. بالاخره دیگه فهمیدیم "او" فقط "او" نیست، بهترین دوستمه. جریه. کیه که از زندگی با بهترین دوستش هیجانزده نشه؟
ولی این حس غالبم نبود. نیست. امروز که داشتم توی راهروی مدرسه بالا و پایین میرفتم زنگ میزدم به خانوادهی بچههایی که غایب بودن و همه این کارای مسخره، یهو متوجه شدم. بالاخره کالبدشکافی جواب داد. فهمیدم واقعاً توی دلم چیه: حس میکنم کاملم.
ذوق نیست. خوشحالی یا هیجان نیست. یه بار از زبون ماه اینطوری توصیف کردم حسش و ارتباطش با خورشید رو، که فقط عاشقش نبود، به همدیگه تعلق داشتن. مثل قفل و کلیدی که توی هم چفت شن. و این حسیه که من دارم. حس میکنم کامل شدم. درستم. دیگه چیزیم کم نیست. چون ما همیشه همین بودیم؛ همدیگه رو کامل میکردیم. اونی که شمشیرش رو میکشه و حمله میکنه و اونی که سپر رو نگه میداره و محافظت میکنه. اونی که احساس میکنه و اونی که تحلیل میکنه. اونی که هدایت میکنه و اونی که محکم هردوشون رو نگه میداره. سکّان و لنگر. تام و جری. شبیه هم نیستن، نقطهی مقابل همدیگهن، ولی همدیگه رو کامل میکنن.
و حالا حس میکنم کاملم.
و اینا بهخاطر اینن که همیشه احساسات خودم رو کالبدشکافی میکنم. احساسات خودم رو کالبدشکافی میکنم، چون... فکر کنم اینطوری یاد گرفتم که بنویسم. کشف کنم دقیقاً هر احساسی چطوری حس میشه، و بعد همون رو بیارم توی کتابام. برای من هیچ احساسی فقط اون احساس نیست. فکر نکنم برای هیچ نویسندهای که واقعاً میتونه احساسات رو انتقال بده، باشه؛ نقطه اشتراک جرّاح خوب و نویسندهی خوب گمونم، فقط نویسندهها باید دستشون رو فرو ببرن توی زخمهای خودشون.
همه اینا رو گفتم که برسم به احساس این روزام. از وقتی "او" اومده و خونهمون کامل شده. دنبال ذوق بودم. یا خوشحالی. یا هیجان. نمیگم اینا نبود. وقتی کار تموم میشه، ذوق دارم که برگردم خونه. ذوق دارم که جاهای مختلفی رو با هم بریم، چیزهای مختلفی رو با هم امتحان کنیم. بالاخره دیگه فهمیدیم "او" فقط "او" نیست، بهترین دوستمه. جریه. کیه که از زندگی با بهترین دوستش هیجانزده نشه؟
ولی این حس غالبم نبود. نیست. امروز که داشتم توی راهروی مدرسه بالا و پایین میرفتم زنگ میزدم به خانوادهی بچههایی که غایب بودن و همه این کارای مسخره، یهو متوجه شدم. بالاخره کالبدشکافی جواب داد. فهمیدم واقعاً توی دلم چیه: حس میکنم کاملم.
ذوق نیست. خوشحالی یا هیجان نیست. یه بار از زبون ماه اینطوری توصیف کردم حسش و ارتباطش با خورشید رو، که فقط عاشقش نبود، به همدیگه تعلق داشتن. مثل قفل و کلیدی که توی هم چفت شن. و این حسیه که من دارم. حس میکنم کامل شدم. درستم. دیگه چیزیم کم نیست. چون ما همیشه همین بودیم؛ همدیگه رو کامل میکردیم. اونی که شمشیرش رو میکشه و حمله میکنه و اونی که سپر رو نگه میداره و محافظت میکنه. اونی که احساس میکنه و اونی که تحلیل میکنه. اونی که هدایت میکنه و اونی که محکم هردوشون رو نگه میداره. سکّان و لنگر. تام و جری. شبیه هم نیستن، نقطهی مقابل همدیگهن، ولی همدیگه رو کامل میکنن.
و حالا حس میکنم کاملم.
❤56❤🔥15👍2😍2🔥1
GAAAAAAAAAAAAAY
Photo
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
#وضعیت من و خوانندههای کوارتت:
👍8🔥2
Let's Go!
Poor Man's Poison
We got the villain politician with deceitful teeth
Bloody hands so sticky sweet
With the long, icy cold finger of death
And the whisper sweet as baby's breath
Yeah, this is how the story goes
The more you pay attention, the more you know
Nobody wins if everybody dies
So welcome to the show
Here it is, surprise!
Let's go!
That's the sound of the war machine
Yeah, they're comin' after you and me
Nobody wins if everybody dies
And we've all been caught up in a great big lie
Let's go!
They know we're terrified of a tragedy
They know what they do compared to what we see
I've said it before and I'll say it again
We're all gonna die, yeah, this is the end!
جلد سوم #سازمان_طراحی، رویارویی رهبر خلق و خانوادهی شربینا
@FlareAndFire
Bloody hands so sticky sweet
With the long, icy cold finger of death
And the whisper sweet as baby's breath
Yeah, this is how the story goes
The more you pay attention, the more you know
Nobody wins if everybody dies
So welcome to the show
Here it is, surprise!
Let's go!
That's the sound of the war machine
Yeah, they're comin' after you and me
Nobody wins if everybody dies
And we've all been caught up in a great big lie
Let's go!
They know we're terrified of a tragedy
They know what they do compared to what we see
I've said it before and I'll say it again
We're all gonna die, yeah, this is the end!
جلد سوم #سازمان_طراحی، رویارویی رهبر خلق و خانوادهی شربینا
@FlareAndFire
❤🔥1💔1
#Qwatch
Palmer - 2021
بالاخره این هشتگ رو استارت زدیم! *پرتاب مشتها در هوا*
من خیلی ریویونویس خوبی نیستم حقیقتش، و این هشتگ رو هم برای این شروع نکردم که بخوام ریویو بنویسم. دوست دارم بعضی فیلمها و سریالهایی که شخصیتهای کوییر دارن یا به این مسئله میپردازن رو معرفی کنم و نظرم رو بگم. اگر دوست داشتید شما هم ببینید و نظرتون رو بگید.
پالمر رو یکیدو شب پیش دیدیم و بسیار لطیف و رقیق شدیم. داستان مردی به اسم پالمر (you don't say!) عه که عفو خورده و از زندان درومده، داره سعی میکنه زندگیش رو مرتب کنه. میره با مادربزرگش ویوین زندگی کنه. ویوین مستأجری داره (توی تریلر توی حیاطش) که زنه هرچندوقتیهبار میره گموگور میشه و پسرش، سم، میمونه به امون همسایهها. سم بچهایه که از چیرلیدرها خوشش میاد و رقص و عروسک باربی و شاهدختها و آرایش و خب، میتونید حدس بزنید چه رفتاری باهاش میشه.
فیلم داستان ارتباط پالمر و این پسربچه، سَمه.
Palmer - 2021
بالاخره این هشتگ رو استارت زدیم! *پرتاب مشتها در هوا*
من خیلی ریویونویس خوبی نیستم حقیقتش، و این هشتگ رو هم برای این شروع نکردم که بخوام ریویو بنویسم. دوست دارم بعضی فیلمها و سریالهایی که شخصیتهای کوییر دارن یا به این مسئله میپردازن رو معرفی کنم و نظرم رو بگم. اگر دوست داشتید شما هم ببینید و نظرتون رو بگید.
پالمر رو یکیدو شب پیش دیدیم و بسیار لطیف و رقیق شدیم. داستان مردی به اسم پالمر (you don't say!) عه که عفو خورده و از زندان درومده، داره سعی میکنه زندگیش رو مرتب کنه. میره با مادربزرگش ویوین زندگی کنه. ویوین مستأجری داره (توی تریلر توی حیاطش) که زنه هرچندوقتیهبار میره گموگور میشه و پسرش، سم، میمونه به امون همسایهها. سم بچهایه که از چیرلیدرها خوشش میاد و رقص و عروسک باربی و شاهدختها و آرایش و خب، میتونید حدس بزنید چه رفتاری باهاش میشه.
فیلم داستان ارتباط پالمر و این پسربچه، سَمه.
😍7