Flare and Fire
2.07K subscribers
2.51K photos
543 videos
4 files
470 links
زن، زندگی، آزادی.❤️🤍💚
آرمینام، They/Them. نویسنده، معلم، و مضطربِ تمام‌وقت. اگر نژادپرست، کوییرفوب یا سمپات جمهوری اسلامی هستید، لطفاً پاتون رو توی کانال نذارید. اینجا جایی امن برای همه‌ست.
Download Telegram
در راستای مدت‌زمان پروازش، چند روز پیش یهو گفتم ببخشید خیلی هیجان دارم فقط هم به تو بلدم نشونش بدم، نشونت ندم منفجر می‌شم. گفت نداشتی باید می‌گفتی ببخشید، دارم نوزده ساعت می‌شینم تو هواپیما. :)))))

یادداشت: "او" به‌شدت از هواپیما می‌ترسه و اگر می‌تونست، تا کانادا شنا می‌کرد و سوار هواپیما نمی‌شد. :))
23🤣4
Forwarded from Hidden Chat
حس الانت چیه؟🤩
Hidden Chat
حس الانت چیه؟🤩
من به آدما می‌گم می‌ترسم بالا بیارم و آدما فکر می‌کنن شوخی می‌کنم، به‌خصوص که در حالت عادی (ترجمه: وقتی “او” بهم یادآوری نمی‌کنه) resting bitch faceترین عالمم.
بنابراین اینطوریه که هم‌زمان دارم منفجر می‌شم و قیافه‌م 😐شکلیه و می‌خوام گریه کنم. :))
Forwarded from Hidden Chat
میاد که بمونه اره دیگه؟🥹🥹 مسافرت که نیست. نع؟
Forwarded from Hidden Chat
آقا ولی می‌شه یعد از رونمایی به من کردیت بدید به عنوان شاید اولین نفری که فهمیدم او کیه.😭😂
Hidden Chat
آقا ولی می‌شه یعد از رونمایی به من کردیت بدید به عنوان شاید اولین نفری که فهمیدم او کیه.😭😂
عزیزم دیگه همه می‌دونن “او” کیه، به احترام موی سفیدمون چیزی نمی‌گن. :))))
👍17😎6👾1
Flare and Fire
عزیزم دیگه همه می‌دونن “او” کیه، به احترام موی سفیدمون چیزی نمی‌گن. :)))) ‌
یعنی دو روز پیش که داشتم فلایت‌رادار رو چک می‌کردم ببینم بقیه پروازا چطوری‌ان، مرتب میان نمیان تأخیر دارن، فلایت‌رادار با تبلیغی رندم اومد که: «حتی ما هم می‌دونیم…»
🤣26😍3👍2
Forwarded from Hidden Chat
سلام
تبریک میگم که او داره میاد😍
من درخواست کوچیکی داشتم
میشه چندتا چنل مثل چنل خودتون معرفی کنید؟ چنل نویسنده ها و اینا
Hidden Chat
سلام تبریک میگم که او داره میاد😍 من درخواست کوچیکی داشتم میشه چندتا چنل مثل چنل خودتون معرفی کنید؟ چنل نویسنده ها و اینا
نویسنده‌های قشنگم، کانالتون رو این زیر بذارید بچه‌ها پیداتون کنن.
(بهار تو هم بذار!)
(چون جزو کانال‌های محبوبمی لازم دیدم جدا اشاره کنم.)
👍1
Forwarded from Hidden Chat
راستش من فقط چند ماهه تو این کانالم. بخاطر مشغله‌های شخصی از یه حدی بیشتر هم نمی‌تونستم همه‌ی پست‌هات رو ببینم و بخونم ولی داستانِ تو و "او" رو دنبال کردم. هیچوقت کامنتی نذاشته بودم، کلا اهل فعالیت تو فضای مجازی نیستم ولی الان تازه راه افتاده بودم سمتِ محل کار، همینجوری تو مترو داشتم تلگرام رو چک می‌کردم که فهمیدم داره میاد پیشت. اگه بگم بغض نکردم، دروغ گفتم. اگه بگم همین الانم دارم تلاش می‌کنم یهو وسط این همه آدم غریبه اشکام سرازیر نشه، بازم دروغ گفتم. اومدم بگم خیلی برام عجیبه برای دو نفر که تاحالا ندیدمشون همچین حسی داشته باشم، که یهو یادم افتاد اصلا قدرت قصه‌ها همینه. و با اینکه اهل ژانر رمنس نیستم، قصه‌ی تو و "او" رو خیلی دوست دارم. بمونید واسه هم و کنارِ همدیگه.
رسیدن بخیر ❤️
33🤝1
Forwarded from Hidden Chat
امروز با حجم ذوق میتونی بری سرکار؟
Hidden Chat
امروز با حجم ذوق میتونی بری سرکار؟
امروز چیه مؤمن، من امروز (دوشنبه) به منیجرم اینطوری بودم که: «من از فردا تا یه هفته مریضم.🥰»
She was like: You... are?
کلاً باهاش هماهنگ کرده بودم که یه هفته رو نمیام و امروز گفتم از مرخصی‌های مریضی‌م برش داره، چون من قراره خیلی غافلگیرانه! مریض شم.💁🏻‍♀️
😈24
Forwarded from Hidden Chat
آرمینای عزیزم خیلی خوشحالم براتون، به معنای واقعی کلمه خوشحالم... بیشتر از چشمای ستاره‌ای!
انگار پایان جلد یک رمان محبوم خیلی مورد پسندم بوده و الان در شرف شروع جلد دو سر از پا نمی‌شناسم
تو و "او" شبیه نور قصه‌ی منین، همونایی که ارجاع می‌دم بهشون و رو به دنیا می‌گم ببین می‌شه خوب نگاه کن، پس فکر نکن من کم میارم.
👍21
Hidden Chat
آرمینای عزیزم خیلی خوشحالم براتون، به معنای واقعی کلمه خوشحالم... بیشتر از چشمای ستاره‌ای! انگار پایان جلد یک رمان محبوم خیلی مورد پسندم بوده و الان در شرف شروع جلد دو سر از پا نمی‌شناسم تو و "او" شبیه نور قصه‌ی منین، همونایی که ارجاع می‌دم بهشون و رو به…
فکر کنم یه روزی ازش حرف می‌زنم. همین حالاش هم ازش زیاد حرف زدم. چهارده ساله، بالاخره نمی‌شه اصلاً ازش حرف نزده باشم. وقت‌هایی که انقدر درد داشت که فکر می‌کردیم آخرشه. دیگه دووم نمیاریم. دیگه نمی‌تونیم. وقتی اوضاع انقدر بد بود که بالاخره من شروع کردم تراپی رو. وقتی اوضاع اونقدر بد بود که "او" فکر کرد تموم شده. وقتایی که زنگ می‌زدم بهش گریه می‌کردم چون حس می‌کردم دارم از دلتنگی می‌میرم. اغراق نیست. واقعاً حس می‌کردم الان ممکنه بمیرم. دیگه نمی‌تونم ادامه بدم؛ اگر همین فردا نبینمش و بغلش نکنم و قایم نشم تو بغلش، می‌میرم.

ولی خب فردا اومد و من ندیدمش و اون منو ندید و ادامه دادیم. چون ما اینجوری‌ایم. شبیه هم نیستیم، ولی تیمیم: من اونی‌ام که مهم نیست راه چقدر سنگلاخه، کله‌شق‌تر از اونم که برگردم؛ "او" اونیه که مهم نیست بخوام از کدوم صخره بالا برم، دنبالم میاد و هلم می‌ده جلو. و تهش خب. می‌دونی؟ به خودت می‌گی: بیشتر از این‌ها درد کشیدم که پایانم بخواد بد باشه.
❤‍🔥392
حالا این وسط گزارش کمی نامربوط بدم: قبلاً درباره‌ی مسئله‌ی امروز جهان اسلام که لباس‌های "او"ئه باهاتون صحبت کرده بودم. که نگران بود جا نباشه براشون و سه تا چمدون داره لباس میاره فقط با خودش (در دفاع ازش باید بگم داره برای منم لباس میاره، چون به‌نظرش کمد لباس‌های من unacceptableعه). بعد این وسط کنار سه تا چمدون و دو تا کری‌آن و یه کوله‌پشتی، یکی از کری‌آن‌ها رو نذاشتن بیاره و توش تعدادی جلیقه و کت گویا داشته بچه. الان هی ناراحته که جلیقه‌هام رو نتونستم بیارم برات لباس‌های قشنگ بپوشم.
مین‌وایل من: I literally don't care wtf are you talking about. :|
20😭7🤣2
Forwarded from Hidden Chat
سلام خیلی تبریک می‌گم 🥹🫶
اگه زندگی خودتون یه کتاب بود این فصل [اومدن او] رو چه جور می‌نوشتین؟

(و یه سوال دیگه 😅... چه طور خودتون رو به نوشتن مقید می‌کنید؟ اونم وقتی کلی کار دیگه هم انجام می‌دید یا ادامه دادن داستان سخت می‌شه 🥲)
4
Hidden Chat
سلام خیلی تبریک می‌گم 🥹🫶 اگه زندگی خودتون یه کتاب بود این فصل [اومدن او] رو چه جور می‌نوشتین؟ (و یه سوال دیگه 😅... چه طور خودتون رو به نوشتن مقید می‌کنید؟ اونم وقتی کلی کار دیگه هم انجام می‌دید یا ادامه دادن داستان سخت می‌شه 🥲)
سلام به روی ماهت جانم.🩵
من فکر کنم قبلاً اشاره کرده بودم که به خودم می‌گم پادشاه قاصدک‌ها و اسم "او" رو توی یه داستانی گذاشتم شاهزاده‌ی نرگس‌ها. برای همین احتمالاً اسم این فصل رو بذارم: قاصدک‌ها و نرگس‌ها.
توی ذهن من، قاصدک نماد رؤیا و آرزوئه، و نرگس نماد عشق و تعهد. :)

+ ببین الان وقت بدیه برای پرسیدنش چون مدتیه که ننوشتم. :)) از طرفی هم های‌تر از اونم که بتونی مکالمه‌ی آدمیزادی با من داشته باشی الان.🚶🏻‍♀️امّا کلاً بخوام بگم، داستانی رو بنویس که خودت عاشق خوندنشی. خودت براش هیجان داری. شخصیت‌هایی رو بساز که خودت می‌خوای ببینی‌شون، باهاشون حرف بزنی، دلت براشون تنگ می‌شه.
اینطوری مجبوری داستانت رو بنویسی تا بتونی پیش دوستات باشی.
19
Forwarded from Hidden Chat
خیلی خوشحال شدم براتون
تبریک میگم
من و پارتنرم از چند سال پیش فهمیده بودیم و هر دفعه اوضاع برامون سخت میشد با خودمون می‌گفتیم اگر اونا بتونن ما هم میتونیم
خوشحالم که تونستین❤️
🔥10👍2
Hidden Chat
خیلی خوشحال شدم براتون تبریک میگم من و پارتنرم از چند سال پیش فهمیده بودیم و هر دفعه اوضاع برامون سخت میشد با خودمون می‌گفتیم اگر اونا بتونن ما هم میتونیم خوشحالم که تونستین❤️
خیلی سال پیش‌ها، فکر کنم اوایل اومدنم به کانادا بود و ما خیلی... خب. می‌دونید چطوریه دیگه. یکی از دوست‌های "او" براش یه پست اینستایی رو فرستاده بود درباره‌ی زوج دیگه‌ای که لانگ دیستنس بودن و داشتن می‌گفتن تو پنج سال دو بار همدیگه رو دیدن. "او" برام فرستاد و گفت: «ببین؟ ما هم می‌تونیم.»
خیلی وقت‌ها توی این سال‌ها وقتی فکر می‌کردم امکان نداره، نمی‌تونیم، نمی‌شه، یاد اون پست میفتادم. که «ببین؟ ما هم می‌تونیم.» امیدوارم وقتی اوضاع سخت می‌شه، چون می‌شه و کسی هیچوقت نگفته زندگی آسونه، شما هم به هم بگید: «ببین؟ ما هم می‌تونیم.»
❤‍🔥26👍4