دقیقاً دوازده ساعت خوشحال بودم چون چیزهای زیبایی دستم رسیده بود از جمله دو جلد کتاب، گردنبندی که مامان برام گذاشته بود، و مقادیر زیادی دستبند و گوشوارهی گی. بعد مادر وقتی داشتم دربارهی همخونه شدنم با "او" حرف میزدم گفت: «حالا تا وقتی یکیتون شوهر کنه.» و کریسمسم مبارک شد.
کریسمس شما هم مبارک.🤡
کریسمس شما هم مبارک.🤡
🐳27💔10🗿7🍾2🤣1
Flare and Fire
دقیقاً دوازده ساعت خوشحال بودم چون چیزهای زیبایی دستم رسیده بود از جمله دو جلد کتاب، گردنبندی که مامان برام گذاشته بود، و مقادیر زیادی دستبند و گوشوارهی گی. بعد مادر وقتی داشتم دربارهی همخونه شدنم با "او" حرف میزدم گفت: «حالا تا وقتی یکیتون شوهر کنه.»…
She brought your necklace for me, though. She was telling me you left it for me, do I want it or not, that I just took it and without even thinking put it around my neck. I felt like... it felt like it was supposed to be around my neck. It always has been. It was there, you were with me, and I thought: "You would have loved my partner." Not that you understood it, or us, or any of this, but you would've loved them. I don't think you needed anything else but the fact that they love me, and I am happy. Then, you'd love them. Then, you'd be happy. 'cause just like my dad, and just like the way you were with him, you just wanted us to be happy and loved. You loved unconditionally, you wanted that for us, and this is how I know you couldn't care less about any of this shit. You wanted me to be happy. Your necklace told me last night.
So, yeah. I miss you, Mama. Thanks for the necklace.
And thanks for everything else.
So, yeah. I miss you, Mama. Thanks for the necklace.
And thanks for everything else.
❤24💔10👍1
Flare and Fire
منم از اینا؟ :)
چه چیزهای زیبایی نوشتید عزیزانم. تکتکش قلبم رو روشنتر کرد. :)
سربازانی از ارتش قاصدکها در خدمت رؤیاهاتون.🌈
سربازانی از ارتش قاصدکها در خدمت رؤیاهاتون.🌈
❤21❤🔥2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
"I actually am in a really good place right now. Not emotionally, I'm just in my room and that's where my bed is."
و شب بهخیر.
+ رونوشت به تمام دوستان مضطربم؛ عزیزان، We slay at it.💁🏻♀️
و شب بهخیر.
+ رونوشت به تمام دوستان مضطربم؛ عزیزان، We slay at it.💁🏻♀️
🤝6🤣4
من یه چیزی حدود نیم ساعت بدون وقفه دارم از مادر و خونه و زندگی و فلان حرف میزنم و در انتها به "او" میگم آره مادر گفت بهت حسودیش میشه چون اون هیچوقت ✨دوست خوبی✨ مثل من نداشته و یه کم به این میخندیم، بعدش پنج دقیقهای سکوت میشه که هیچکدوممون حرف نمیزنیم.
بعد از پنج دقیقه سکوت، "او": میدونستی تو گاوداری اگر یه گاو رو ناز کنی بقیه رو ناز نکنی، بقیه باهات قهر میکنن شیر نمیدن؟
من:😶
همچنان من: ...
و نهایتاً من: حالا از کجا فهمیدی؟
"او": هیچی تو اینستا دیدم.😺
دلم میخواد بگم مدتی در تعجب بودم یا حتی بهم برخورد که ته حرفهای گهربارم به قهر کردن گاوها رسید، ولی خب من گاوها بهترم و با شنیدن فکتهای گاوی قهر نمیکنم، بلکه هرهر میخندم و فکر میکنم تنها دختر زمین باید باشم که چون پارتنرش یهو درباره گاوها باهاش حرف میزنه، متوجه میشه حتی بیشتر دوستش داره.🫴🏼
+ عقل عدهد بهقول مازو؟🥂
عقل عدهد.🥂
بعد از پنج دقیقه سکوت، "او": میدونستی تو گاوداری اگر یه گاو رو ناز کنی بقیه رو ناز نکنی، بقیه باهات قهر میکنن شیر نمیدن؟
من:😶
همچنان من: ...
و نهایتاً من: حالا از کجا فهمیدی؟
"او": هیچی تو اینستا دیدم.😺
دلم میخواد بگم مدتی در تعجب بودم یا حتی بهم برخورد که ته حرفهای گهربارم به قهر کردن گاوها رسید، ولی خب من گاوها بهترم و با شنیدن فکتهای گاوی قهر نمیکنم، بلکه هرهر میخندم و فکر میکنم تنها دختر زمین باید باشم که چون پارتنرش یهو درباره گاوها باهاش حرف میزنه، متوجه میشه حتی بیشتر دوستش داره.🫴🏼
+ عقل عدهد بهقول مازو؟🥂
عقل عدهد.🥂
🍾27❤4
بابا من فکر کردم این اصلاً قانونه که تا قبل از این که طرف اولین فنجان چای/قهوهی صبحش بهش نرسیده، باهاش حرف نزنید. یعنی اصلاً هیچی نگید. بهش ایمیل ندید چک کنه، ازش سؤال نپرسید، نگید برنامهش چیه. انقراض بشریت و فروپاشی تمدن. تا قبل از اولین چایی صبح، برنامه فقط انقراض بشریت و فروپاشی تمدنه.
بعدش حالا ممکنه به فروپاشی روانی رضایت بدیم.
بعدش حالا ممکنه به فروپاشی روانی رضایت بدیم.
👍30
بهخاطر چیزهای کوچیک. بهخاطر کلافگی پیدا نکردن جای پارک توی پارکینگ والمارت وقتی میریم پردهی حموم اشتباهی رو پس بدیم و پردهی حموم جدید بخریم، یا دور خودمون چرخیدن جلوی استارباکس و گیر کردن تو ترافیک عجیب ساعت سه بعدازظهر شنبهی بارونی. بهخاطر کتابفروشی دستدوم اول دنبار که هردفعه از جلوش رد میشم میگم یه بار پیاده میام تا اینجا ببینم چی داره و کافهی کوچولوی ساوثوست مارین درایو که دلم میخواد با هم بریم. بهخاطر برگشتن به خونه، امتحان رنگ آبی جدید روی موهام و ذوقم از این که چقدر هیجانانگیز شده. بهخاطر موهایی که گاهی صافن، گاهی فرفری، گاهی مجعد، بستگی داره حالشون چطوری باشه. بهخاطر این که پا میشم میرم جوراب پشمی گربهایم رو میپوشم، تو ماگ رنگورورفتهی What Doesn't Kill Me Better Runم چایی میریزم، کتاب جدید میگیرم دستم و فرو میرم توی صندلی ننوییم که عصر شنبهم رو بدون فکر بگذرونم. بهخاطر این که نمیتونم و تهش اول میرم ایمیل کاری رو جواب میدم و جیرجیر صندلی ننوییم بلند میشه. بهخاطر ترکیب اینا، موهای آبی ژولیده، جورابهای پشمی گربهای، ماگ رنگورورفته، کتاب و جیرجیر صندلی ننویی. همهی جورابهای پشمی، همهی ماگهای کهنه، همهی کتابها و همهی صندلی ننوییهای دنیا که جیرجیر میکنن. بهخاطر اینا.
بهخاطر جیرجیر صندلی ننویی بیا.
بهخاطر جیرجیر صندلی ننویی بیا.
🍓30❤8💔3👍1
کتاب خوب که میخونم حس میکنم آدم بهتریام. مسخرهست؟ نمیدونم. حس میکنم به کیفیت حیاتم اضافه شده. همین. دقیقاً حس میکنم آدم بهتریام. شاید این که وقتی نمینویسم عصبیام از این نمیاد که معتادم به نوشتن. از این میاد که معتادم به قصه. برای همینم وقتی کتاب خوب میخونم اون حس «آدم بهتری بودن» یا اساساً «بودن» رو دارم. انگار بدون قصهها منم نیستم. بدون قصههای خوب نه من هستم نه جهان اطرافم. همهچی کمرنگه. همهچی بیروحه. هیچی وجود نداره. واقعیتم همینه دیگه، نه؟ بدون داستان چی وجود داره؟ هیچی نیست، تا وقتی که تبدیل به داستان نشه. تا وقتی کلمهها نیان و جمله نشه و قصهی هرچندکوتاهی ازش به جا نمونه.
شاید اصل جمله باید این میبود: «قصه دارم، پس هستم.»
شاید اصل جمله باید این میبود: «قصه دارم، پس هستم.»
❤39🔥3🤝3⚡1
Forwarded from Hidden Chat
اگر بخوای کل ۲۰۲۳ رو تو یه جمله خلاصه کنی؟
Hidden Chat
اگر بخوای کل ۲۰۲۳ رو تو یه جمله خلاصه کنی؟
ترکیبی از تقلا برای بقا، سرپا ایستادن، و پذیرش چیزهایی بود که نمیتونستم تغییرشون بدم.
❤10
Forwarded from Hidden Chat
دلم یه کار هیجانانگیز جدید میخواد