This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ای بابا اینجا هم لو رفت. کوییرهای عزیزم، جمع کنیم بریم ترینیداد و توباگو.🚶🏻♀️
❤5👍2🤣2
شاید محتوا یه مقدار آزاردهنده باشه چون تریگر وارنینگ هموفوبیا، ولی خب ضمناً دارم از پادشاهم حرف میزنم و واکنشش نمیدونم... متعادلش کنه شاید؟ :))
کلاً از وقتی قرار شده مادر بیاد و مدتی هم مهمون من باشه، نظر به اون پرچم رنگینکمونی بسیار آشکاری که پشت پنجرهم آویزونه و حجم gayness رو به افزایشم، هی داشتم فکر میکردم بهش بگم یا نگم و شاید این وقت مناسبی باشه که بدونه اگر واقعاً یک درصد! احتمال داره هنوز متوجه نشده باشه. چند وقت پیش به تراپیستم که داشتم میگفتم نگران اومدنشم و این هموفوب بودن شدیدش و حس میکنم خیلی اذیت میشم، گفت شاید الان وقت بدی نباشه که بهش بگی. بعد در ادامهش پیشنهاد داد شاید بد نباشه با بابات مشورت کنی در این باره، بالاخره زنشه بهتر میدونه. :))
امروز صبح زنگ زده بودم پادشاهم، به قول خودم آخرین غیبتهای پدر دختری قبل از این که مادر از راه برسه و بساط هر مکالمهی شخصیای برچیده شه. بهش گفتم به نظرت بگم؟ اولش گفت اصلاً صلاح نمیدونم و ذهنش آماده نیست. بعدش داشت میگفت خودم دارم زمینه رو میچینم که آمادهش کنم، تعریف میکرد اون روز مادر برگشته بود گفته بودهمجنسبازا فلان، پادشاهم گفته بود آقا جان اصل مطلب اینه که آدم با کی احساس راحتی میکنه، چه فرقی داره مرد باشه یا زن.
پادشاهم متولد اسفند چهلودوئه. چون آخراشه، فرض میکنیم چهلوسه. از بکگراند خیلی مذهبی و سنتی اومده، حتی ازدواجشون کاملاً اینطوری بود که همدیگه رو ندیده و نشناخته خواستگاری بعدش ازدواج. حالا کاری ندارم این آدم یه بار تو عمرش نماز نخونده و روزه نگرفته و اولین ویسکی عمرم رو اون داده دستم، ولی میخوام بگم اگر مرد سنتی ایرانی متولد دههی چهل میتونه انقدر ساده خلاصهش کنه، انقدر ساده بگه: «مهم اینه که آدم با کی احساس راحتی میکنه» و این همهی چیزیه که نیاز داره بدونه برای این که پارتنر بچهش رو دوست داشته باشه و به شیوهی خودش، تنها شیوهای که بلده، «اگر پولی چیزی لازم داشتید بگی ها» حمایتشون کنه. اگر این مرد که هیچ آموزشی ندیده حواسش هست وقتی حرف میزنه میگه «تو ذهن مادرت این چیز نرمالی نیست دیگه» و نه این که «این چیز نرمالی نیست دیگه».
اگر این آدم وجود داره و بدون این که حتی من براش توضیحی بیشتر از این بدم که «پارتنرم پسر نیست»، همه اینا رو خودش درک کرده، من یکی حداقل به هیچکس دیگهای تو دنیا حق نمیدم که عوضی باشه.
کلاً از وقتی قرار شده مادر بیاد و مدتی هم مهمون من باشه، نظر به اون پرچم رنگینکمونی بسیار آشکاری که پشت پنجرهم آویزونه و حجم gayness رو به افزایشم، هی داشتم فکر میکردم بهش بگم یا نگم و شاید این وقت مناسبی باشه که بدونه اگر واقعاً یک درصد! احتمال داره هنوز متوجه نشده باشه. چند وقت پیش به تراپیستم که داشتم میگفتم نگران اومدنشم و این هموفوب بودن شدیدش و حس میکنم خیلی اذیت میشم، گفت شاید الان وقت بدی نباشه که بهش بگی. بعد در ادامهش پیشنهاد داد شاید بد نباشه با بابات مشورت کنی در این باره، بالاخره زنشه بهتر میدونه. :))
امروز صبح زنگ زده بودم پادشاهم، به قول خودم آخرین غیبتهای پدر دختری قبل از این که مادر از راه برسه و بساط هر مکالمهی شخصیای برچیده شه. بهش گفتم به نظرت بگم؟ اولش گفت اصلاً صلاح نمیدونم و ذهنش آماده نیست. بعدش داشت میگفت خودم دارم زمینه رو میچینم که آمادهش کنم، تعریف میکرد اون روز مادر برگشته بود گفته بود
پادشاهم متولد اسفند چهلودوئه. چون آخراشه، فرض میکنیم چهلوسه. از بکگراند خیلی مذهبی و سنتی اومده، حتی ازدواجشون کاملاً اینطوری بود که همدیگه رو ندیده و نشناخته خواستگاری بعدش ازدواج. حالا کاری ندارم این آدم یه بار تو عمرش نماز نخونده و روزه نگرفته و اولین ویسکی عمرم رو اون داده دستم، ولی میخوام بگم اگر مرد سنتی ایرانی متولد دههی چهل میتونه انقدر ساده خلاصهش کنه، انقدر ساده بگه: «مهم اینه که آدم با کی احساس راحتی میکنه» و این همهی چیزیه که نیاز داره بدونه برای این که پارتنر بچهش رو دوست داشته باشه و به شیوهی خودش، تنها شیوهای که بلده، «اگر پولی چیزی لازم داشتید بگی ها» حمایتشون کنه. اگر این مرد که هیچ آموزشی ندیده حواسش هست وقتی حرف میزنه میگه «تو ذهن مادرت این چیز نرمالی نیست دیگه» و نه این که «این چیز نرمالی نیست دیگه».
اگر این آدم وجود داره و بدون این که حتی من براش توضیحی بیشتر از این بدم که «پارتنرم پسر نیست»، همه اینا رو خودش درک کرده، من یکی حداقل به هیچکس دیگهای تو دنیا حق نمیدم که عوضی باشه.
❤69❤🔥11🕊2💔1
دقیقاً دوازده ساعت خوشحال بودم چون چیزهای زیبایی دستم رسیده بود از جمله دو جلد کتاب، گردنبندی که مامان برام گذاشته بود، و مقادیر زیادی دستبند و گوشوارهی گی. بعد مادر وقتی داشتم دربارهی همخونه شدنم با "او" حرف میزدم گفت: «حالا تا وقتی یکیتون شوهر کنه.» و کریسمسم مبارک شد.
کریسمس شما هم مبارک.🤡
کریسمس شما هم مبارک.🤡
🐳27💔10🗿7🍾2🤣1
Flare and Fire
دقیقاً دوازده ساعت خوشحال بودم چون چیزهای زیبایی دستم رسیده بود از جمله دو جلد کتاب، گردنبندی که مامان برام گذاشته بود، و مقادیر زیادی دستبند و گوشوارهی گی. بعد مادر وقتی داشتم دربارهی همخونه شدنم با "او" حرف میزدم گفت: «حالا تا وقتی یکیتون شوهر کنه.»…
She brought your necklace for me, though. She was telling me you left it for me, do I want it or not, that I just took it and without even thinking put it around my neck. I felt like... it felt like it was supposed to be around my neck. It always has been. It was there, you were with me, and I thought: "You would have loved my partner." Not that you understood it, or us, or any of this, but you would've loved them. I don't think you needed anything else but the fact that they love me, and I am happy. Then, you'd love them. Then, you'd be happy. 'cause just like my dad, and just like the way you were with him, you just wanted us to be happy and loved. You loved unconditionally, you wanted that for us, and this is how I know you couldn't care less about any of this shit. You wanted me to be happy. Your necklace told me last night.
So, yeah. I miss you, Mama. Thanks for the necklace.
And thanks for everything else.
So, yeah. I miss you, Mama. Thanks for the necklace.
And thanks for everything else.
❤24💔10👍1
Flare and Fire
منم از اینا؟ :)
چه چیزهای زیبایی نوشتید عزیزانم. تکتکش قلبم رو روشنتر کرد. :)
سربازانی از ارتش قاصدکها در خدمت رؤیاهاتون.🌈
سربازانی از ارتش قاصدکها در خدمت رؤیاهاتون.🌈
❤21❤🔥2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
"I actually am in a really good place right now. Not emotionally, I'm just in my room and that's where my bed is."
و شب بهخیر.
+ رونوشت به تمام دوستان مضطربم؛ عزیزان، We slay at it.💁🏻♀️
و شب بهخیر.
+ رونوشت به تمام دوستان مضطربم؛ عزیزان، We slay at it.💁🏻♀️
🤝6🤣4
من یه چیزی حدود نیم ساعت بدون وقفه دارم از مادر و خونه و زندگی و فلان حرف میزنم و در انتها به "او" میگم آره مادر گفت بهت حسودیش میشه چون اون هیچوقت ✨دوست خوبی✨ مثل من نداشته و یه کم به این میخندیم، بعدش پنج دقیقهای سکوت میشه که هیچکدوممون حرف نمیزنیم.
بعد از پنج دقیقه سکوت، "او": میدونستی تو گاوداری اگر یه گاو رو ناز کنی بقیه رو ناز نکنی، بقیه باهات قهر میکنن شیر نمیدن؟
من:😶
همچنان من: ...
و نهایتاً من: حالا از کجا فهمیدی؟
"او": هیچی تو اینستا دیدم.😺
دلم میخواد بگم مدتی در تعجب بودم یا حتی بهم برخورد که ته حرفهای گهربارم به قهر کردن گاوها رسید، ولی خب من گاوها بهترم و با شنیدن فکتهای گاوی قهر نمیکنم، بلکه هرهر میخندم و فکر میکنم تنها دختر زمین باید باشم که چون پارتنرش یهو درباره گاوها باهاش حرف میزنه، متوجه میشه حتی بیشتر دوستش داره.🫴🏼
+ عقل عدهد بهقول مازو؟🥂
عقل عدهد.🥂
بعد از پنج دقیقه سکوت، "او": میدونستی تو گاوداری اگر یه گاو رو ناز کنی بقیه رو ناز نکنی، بقیه باهات قهر میکنن شیر نمیدن؟
من:😶
همچنان من: ...
و نهایتاً من: حالا از کجا فهمیدی؟
"او": هیچی تو اینستا دیدم.😺
دلم میخواد بگم مدتی در تعجب بودم یا حتی بهم برخورد که ته حرفهای گهربارم به قهر کردن گاوها رسید، ولی خب من گاوها بهترم و با شنیدن فکتهای گاوی قهر نمیکنم، بلکه هرهر میخندم و فکر میکنم تنها دختر زمین باید باشم که چون پارتنرش یهو درباره گاوها باهاش حرف میزنه، متوجه میشه حتی بیشتر دوستش داره.🫴🏼
+ عقل عدهد بهقول مازو؟🥂
عقل عدهد.🥂
🍾27❤4
بابا من فکر کردم این اصلاً قانونه که تا قبل از این که طرف اولین فنجان چای/قهوهی صبحش بهش نرسیده، باهاش حرف نزنید. یعنی اصلاً هیچی نگید. بهش ایمیل ندید چک کنه، ازش سؤال نپرسید، نگید برنامهش چیه. انقراض بشریت و فروپاشی تمدن. تا قبل از اولین چایی صبح، برنامه فقط انقراض بشریت و فروپاشی تمدنه.
بعدش حالا ممکنه به فروپاشی روانی رضایت بدیم.
بعدش حالا ممکنه به فروپاشی روانی رضایت بدیم.
👍30
بهخاطر چیزهای کوچیک. بهخاطر کلافگی پیدا نکردن جای پارک توی پارکینگ والمارت وقتی میریم پردهی حموم اشتباهی رو پس بدیم و پردهی حموم جدید بخریم، یا دور خودمون چرخیدن جلوی استارباکس و گیر کردن تو ترافیک عجیب ساعت سه بعدازظهر شنبهی بارونی. بهخاطر کتابفروشی دستدوم اول دنبار که هردفعه از جلوش رد میشم میگم یه بار پیاده میام تا اینجا ببینم چی داره و کافهی کوچولوی ساوثوست مارین درایو که دلم میخواد با هم بریم. بهخاطر برگشتن به خونه، امتحان رنگ آبی جدید روی موهام و ذوقم از این که چقدر هیجانانگیز شده. بهخاطر موهایی که گاهی صافن، گاهی فرفری، گاهی مجعد، بستگی داره حالشون چطوری باشه. بهخاطر این که پا میشم میرم جوراب پشمی گربهایم رو میپوشم، تو ماگ رنگورورفتهی What Doesn't Kill Me Better Runم چایی میریزم، کتاب جدید میگیرم دستم و فرو میرم توی صندلی ننوییم که عصر شنبهم رو بدون فکر بگذرونم. بهخاطر این که نمیتونم و تهش اول میرم ایمیل کاری رو جواب میدم و جیرجیر صندلی ننوییم بلند میشه. بهخاطر ترکیب اینا، موهای آبی ژولیده، جورابهای پشمی گربهای، ماگ رنگورورفته، کتاب و جیرجیر صندلی ننویی. همهی جورابهای پشمی، همهی ماگهای کهنه، همهی کتابها و همهی صندلی ننوییهای دنیا که جیرجیر میکنن. بهخاطر اینا.
بهخاطر جیرجیر صندلی ننویی بیا.
بهخاطر جیرجیر صندلی ننویی بیا.
🍓30❤8💔3👍1
کتاب خوب که میخونم حس میکنم آدم بهتریام. مسخرهست؟ نمیدونم. حس میکنم به کیفیت حیاتم اضافه شده. همین. دقیقاً حس میکنم آدم بهتریام. شاید این که وقتی نمینویسم عصبیام از این نمیاد که معتادم به نوشتن. از این میاد که معتادم به قصه. برای همینم وقتی کتاب خوب میخونم اون حس «آدم بهتری بودن» یا اساساً «بودن» رو دارم. انگار بدون قصهها منم نیستم. بدون قصههای خوب نه من هستم نه جهان اطرافم. همهچی کمرنگه. همهچی بیروحه. هیچی وجود نداره. واقعیتم همینه دیگه، نه؟ بدون داستان چی وجود داره؟ هیچی نیست، تا وقتی که تبدیل به داستان نشه. تا وقتی کلمهها نیان و جمله نشه و قصهی هرچندکوتاهی ازش به جا نمونه.
شاید اصل جمله باید این میبود: «قصه دارم، پس هستم.»
شاید اصل جمله باید این میبود: «قصه دارم، پس هستم.»
❤39🔥3🤝3⚡1